|
تا به خودم بیام و سوئیچ جیپ جنگی رو تو جاش بچرخونم ، جواد آقا دستپاچه سر راهم سبز شد و چند پشته اعلامیه و پوستر تبلیغاتی زیر بغلم زد و گفت:«زود باش تا رقبا وارد میدون انتخابات نشدن مخ ملتو بزنن، بچسبون رو درو دیوار.» نگاهی به دور و اطرافم انداختم و به جز میدون اصلی ده، میدون دیگهای برای چسبوندن سر کچل جواد آقا پیدا نکردم که پر شده بود از انواع و اقسام داس و چکش،نخل و زیتون،ماه و ستاره... و وعده های سر خرمنی که بقیه ی رفقا در صورت نماینده شدن به ملت بی زبون داده بودند...عدالت، آزادی، برابری زن و مرد و....! زیباجون که بغل دستم نشسته بود پوفی زد زیر خنده: «شکم گرسنه و آب هندوانه... بد نبود اگه جواد آقا یه وعده شکم سیرم بابت سقط جنین معده ی خالیشون داده بود؟!» شاپویم را یک دور کامل روی سر چرخوندم : «جامعهی مدنی یعنی همین حرفا دیگه...اشکالش چیه زیبا جون؟» زیبا ولی این بار اخمهایش تو هم رفت و میون بر حرفمو برید: «اونو که همون موقع هم پس گرفتن،شد مدینهتالشبیه عمو جون!» پدال گاز رو گرفتم و از تپه های ریز و درشت حسین آباد سفلی بالاتر رفتم: «حرف زدن در بارهی خیلی چیزا که اشکال نداره زیبا جون، بی خود که نگفتن آزادی ابراز عقیده!» زیبا ولی رو دست نخورد و فی الفور مچمو گرفت: «به این زودی یادتون رفت عمو جون، خودتون تو مطلب قبلی گفتین نباید حرف مفت زد!!!» جفت چرخ رفتم وسط دست انداز: «حرف داریم تا حرف زیبا جون...حرف زدن در باره ی جامعهی مدنی که نشد حرف مفت!» با عجله جیپ جنگی رو گوشهی میدون حسین آباد پارک کردم و به کمک زیبا و کاسهی سریش، شروع به چسباندن پوسترهای چپ اندر قیچی جواد آقا کردم...جواد آقا در مسجد شاه، جواد آقا در طاق بستان، جواد آقا در خرابه های معبد آناهیتا، جواد آقا بر فراز سی و سه پل، جواد آقا با خرمنکوب، جواد آقا با سینی چای! هنوز پوسترها تمام نشده بود که جواد آقا با تویاتا کمری از گرد راه رسید و به ماشین پشت سرش دستور توقف داد: «همین جا پیادهش کنین مردک پدر سوخته رو.» و در کمال تعجب، وسط گرد و غبار زایدالوصفی که از بغل چرخ های...تویوتا کمری بالا زد، با کمربند از تویوتا پیاده شد و چند مرد قلتشن، کشاورز بینوایی رو از ماشین بیرون کشیدن و به درخت بستن تا جواد آقا خودش شخصن حسابشو برسه و حقشو کف دستش بذاره...به خاطر حق حسابی که طرف به موقع به جواد آقا پرداخت نکرده بود: «سهم منو بالا میکشی نسناس، کی واسهت تراکتور جور کرد، کی زمینتو آب داد؟» و حالا نزن و کی بزن...جواد آقا حسابی طرفو کمری کرد! مخم در جا قفل کرد و بقیه پوسترها از زیر دستم سر خورد، وقتی چشمم به خود جواد آقا افتاد که با عکسهای خندانش در مسجد شاه و زاینده رود توفیر زیادی داشت...کچل بد اخم! با انگشت شست به عکس ها و شعارهاش اشاره کردم: «پس این حرفا چی جواد آقا...؟!» جواد آقا هم به محض دیدن من نفسی تازه کرد و کمربندشو سرجای اولش بست: «این شغلمه... اون عقیدمه، آدم که همیشه نمیتونه مطابق عقیده ش عمل کنه عمو جون!» زیبا هم نه گذاشت و نه برداشت...جلوی چشم جواد آقا، یکی از پوسترهارو لوله کرد و شروع کرد به بوق زدن: «عقیده ی شما چیه عمو جون؟»
|
