|
پیرمرد کلید آپارتمان اجاره ای را کف دستم گذاشت و گفت: «کتاب نویسی فقط عمو جون... یا دعایی چیزی هم می نویسی؟» حلقه ی دسته کلید را نوک انگشت شصتم چرخاندم: «دعا که همیشه نه، بعضی وقتا سنگ قبر هم می نویسم... واسهی آدمای زبون دراز!» پیرمرد حرفش را جوید: «چرا دلخور شدی؟ گفتم اگه بیشتر از مشاور املاک توش درمیآرد، دست ما رو هم بگیری؟!» شاپویم را عقب سر بردم: «بیشتر که نه...ولی نصف درآمد مستراح پاک کن های شهرداری از توش در می آد عمو جون!» پیرمرد ریسه رفت از خنده: «نگو که خیلی حسودیم شد... یعنی اینقدر کارو بارت سکه س؟!» قرص فشارم را ته گلو انداختم: «تازه این که چیزی نیست ، آتیش زدم به مالم ... وبلاگم می نویسم، مفته...مفت!» پیرمرد دل غشه گرفت از خنده: «جون من...؟! یعنی همین جوری چند روز و چند ساعت و چند ماه می نویسی...مفته...مفت...خیلی حال میکنی ها ناقلا؟!» کبریتی روشن کردم و دود پیپم را تا آخر بالا کشیدم: «حالا کجاشو دیدی؟ تازه باید مجوزم واسه ی نوشتن داشته باشم و گرنه حق ندارم چیزی بنویسم پدرجون!» پیرمرد نعش زمین شد از خنده: «مجوز دیگه واسه ی چی؟ مجوز علافی؟! بابا ایول!!!» بعد در حالی که رودهایش به هم پیچ خورده بود از خنده...با پشت دست مشغول پاک کردن اشکهایش شد: «این حرفو جایی نزنی اسباب خنده شی . خدائیش خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم ... مجوز بی پولی،حتمن بابتش مالیاتم میدی قاه...قاه...قاه؟!» از جا بلند شدم و با دلخوری به طرف در خروجی بنگاه حرکت کردم: «رو سنگ مرده شورخونه بخندی پدرجون، من فقط می نویسم واسه ی خنده!!!» طرف این بار ولی اصلن نخندید، کمی تو لب رفت و با لحنی جدی گفت: « بابا خیلی کار درستی، حالا نمیشه یه خرده هم واسه ی ما بنویسی...پولشم جیرینگی بگیری...نقدی؟» عصایم را به دیوار تکیه دادم و با ترس و لرز قلمم را از جیب بیرون آوردم، اولین بار بود که به خاطر نوشتن پیشنهاد پول دریافت کرده بودم: «خوب حالا چی باید بنویسم؟» پیرمرد نگاهی خانمانسوز به سرتا پایم انداخت و لبش را دم گوشم چسباند: «چند تا امضاء و عریضه ی ساختگی در باره ی یه ملک صاحب مرده، پول خوبی هم بابتش میدم خودتو خریدارملک جا بزنی!» فی الفور تا ته قضیه را خواندم و قلمم را در جیب گذاشتم: «نه...!» پیرمرد متعجب مثل فنر از جا پرید: «به بخت خودت لگد نزن، مگه مخت تاب داره عمو جون؟!» با شنیدن بوق ماشین زیباجون که داشت برایم دست تکان می داد از بنگاه بیرون زدم و خودم را از آن مخمصه خلاص کردم : «مفت می نویسم پدرجون... ولی حرف مفت نمی نویسم عموجون!» |
