تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز - مخت تاب داره عمو جون!
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

پیرمرد کلید آپارتمان اجاره ای را  کف دستم گذاشت و گفت:

«کتاب نویسی فقط عمو جون... یا دعایی چیزی هم  می نویسی؟» 

حلقه ی دسته کلید را نوک انگشت شصتم چرخاندم:

«دعا که همیشه نه، بعضی وقتا سنگ قبر هم می نویسم... واسه­ی آدمای زبون دراز!»

پیرمرد حرفش را جوید:

«چرا دلخور شدی؟ گفتم اگه بیشتر از مشاور املاک توش درمیآرد، دست ما رو هم بگیری؟!»

شاپویم را عقب سر بردم:

«بیشتر که نه...ولی نصف درآمد مستراح پاک کن های شهرداری از توش در می آد عمو جون!»

پیرمرد ریسه رفت از خنده:

«نگو که خیلی حسودیم شد... یعنی اینقدر کارو بارت سکه س؟!»

قرص فشارم را ته گلو انداختم:

«تازه این که چیزی نیست ، آتیش زدم به مالم ... وبلاگم می نویسم، مفته...مفت!»     

پیرمرد دل غشه گرفت از خنده:

«جون من...؟! یعنی همین جوری چند روز و چند ساعت و چند ماه می نویسی...مفته...مفت...خیلی حال میکنی ها ناقلا؟!»

کبریتی روشن کردم و دود پیپم را تا آخر بالا کشیدم:

«حالا کجاشو دیدی؟ تازه باید مجوزم واسه ی نوشتن داشته باشم و گرنه حق ندارم چیزی بنویسم پدرجون!»

پیرمرد نعش زمین شد از خنده:

«مجوز دیگه واسه ی چی؟ مجوز علافی؟! بابا ایول!!!»

بعد در حالی که رودهایش به هم پیچ خورده بود از خنده...با پشت دست مشغول پاک کردن اشکهایش شد:

«این حرفو جایی نزنی اسباب خنده شی . خدائیش خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم ... مجوز بی پولی،حتمن بابتش مالیاتم میدی قاه...قاه...قاه؟!»

از جا بلند شدم و با دلخوری به طرف در خروجی بنگاه حرکت کردم:

«رو سنگ مرده شورخونه بخندی پدرجون، من فقط می نویسم واسه ی خنده!!!»

طرف این بار ولی اصلن نخندید، کمی تو لب رفت و با لحنی جدی گفت:

« بابا خیلی کار درستی، حالا نمیشه یه خرده هم واسه ی ما بنویسی...پولشم جیرینگی بگیری...نقدی؟»

عصایم را به دیوار تکیه دادم و با ترس و لرز قلمم را از جیب بیرون آوردم، اولین بار بود که به خاطر نوشتن پیشنهاد پول دریافت کرده بودم:

«خوب حالا چی باید بنویسم؟»

پیرمرد نگاهی خانمانسوز به سرتا پایم انداخت و لبش را دم گوشم چسباند:

«چند تا امضاء و عریضه ی ساختگی در باره ی یه ملک صاحب مرده، پول خوبی هم بابتش میدم خودتو خریدارملک جا بزنی!»

فی الفور تا ته قضیه را خواندم و قلمم را در جیب گذاشتم:

«نه...!»

پیرمرد متعجب مثل فنر از جا پرید:

«به بخت خودت لگد نزن، مگه مخت تاب داره عمو جون؟!»

 با شنیدن بوق ماشین زیباجون که داشت برایم دست تکان می داد از بنگاه بیرون زدم و خودم را از آن مخمصه خلاص کردم :

«مفت می نویسم پدرجون... ولی حرف مفت نمی نویسم عموجون!»            

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:54 | لینک  |