|
به ياد بياور باربارا [1] به ياد بياور آنروز در برست [2] مدام باران میباريد و تو خندان شکفته شيدا و سراپا خيس زير باران گام برمیداشتی. به ياد بياور باربارا آنروز در برست مدام باران میباريد و من در کوچه سيام [3] به تو برخوردم. تو لبخند به لب آوردی و من نيز به مانند تو خنديدم. به ياد بياور باربارا نمیشناختمت و تو نيز مرا نمیشناختی. به ياد بياور به ياد بياور تمام آنچه را کانروز گذشت و هرگز از خاطر مبر. مردی به زير رواقی پناه میبرد و ناگاه نامت را بر لب فرياد کرد: باربارا! و تو شکفته، شيدا، و سراپا خيس زير باران سويش دويدی و خود را ميان بازوانش افکندی. اين را به ياد بياور باربارا و بر من ببخشای اگر تو خطابت میکنم چرا که من تمامی آنان را که دوست میدارم تو خطاب میکنم حتی اگر تنها يکبار آنان را ديده باشم. من تمامی آنان که يکديگر را دوست میدارند تو خطاب میکنم حتی اگر آنان را نشناسم. به ياد بياور باربارا و هرگز از خاطر مبر نم نم باران دلانگيز را بر چهره خندانت و بر فراز شهر خوشبخت، باران را بر فراز دريا بر فراز زرادخانه و بر فراز کشتی اوئهسان.[4] آه، باربارا جنگ چه حماقتیست. اکنون زير بارانِ آهن و آتش و فولاد و خون بر تو چه میگذرد؟ و آن مردی که تو را عاشقانه در بازوانش فشرد آيا مردهاست ناپديد گشتهاست و يا هنوز زندهاست؟ آه، باربارا کنون دگرباره بر برست مدام باران میبارد آنسان که پيش از اين میباريد. اما اين باران دگر آن باران را نمیماند. همه چيز ويران شدهاست راستی کاين باران عزاست کهاينسان خوف آور و اينگونه غمين میبارد. حتی دگر طوفانِ آهن و فولاد و خون نيز نمیوزد. تنها بر دل سنگين آسمان گلهيی از ابرهای تيره نشستهاست که چونان سگانی ولگرد از هم میگسلند. سگانی که با جريان آب روی برست محو میشوند و میروند در دوردست بگندند. در دوردست بسی دورتر از برست. و از آنان چيزی بر جای نماند. |
|
جنگ ای ابلهان! درختان را از ريشه برخواهيد فکند. آری، تمامی درختان سبز و سايه گستر را با تيشه بیزنگار بسته از ريشه برخواهيد کند. و نابودشان خواهيد کرد. درختان سرسبز را از ريشه برخواهيد فکند ای ابلهان. آری، درختان سرسبز را از ريشههايشان جدا خواهيد کرد و درختان پير و پوسيده را با ريشههای گنديدهشان و دندانهای عاريهیی شان پاس خواهيد داشت. آنگاه اعلانی خواهيد آويخت: آری، درختان نيک و درختان بد درختان پيروزی درختان آزادی و جنگل ويران با درختان پوکاش بوی جنگل برهوت را میپراکند. پرندگان کوچ خواهند کرد و شمايان آنجا سرودخوانان برجای خواهيد ماند. آری، شما ابلهان آنجا برجای خواهيد ماند و سرودخوانان و پایکوبان رژه خواهيد رفت. |
| اوخسته شده بود جز غا له های تن سیما با دنده های زنگ زده اره ای که دست تیمور بود پای درخت ریخته میشد دو تکه پارچه گلدار زرد لب باغچه مچاله بود ، خانه پر بود از صدای داد و هوار و بوی گوشت سوخته. مهدی از ته کوچه مثل همیشه به سمت خانه می آمد ،دیده شد اذدهام همسایه ها نگرانش کرد بعد هم شروع کرد به دویدن تا رسید به شلوغی بعد هم به چهار چوب در و بعد هم خودشو انداخت تو حیا ت وخیره ماند به تکه های پیراهن گلدار سیما بعد هم یکراست رفت اره را از تیمور گرفت و نگاهی به کومه کوچک سوخته پای درخت کرد و غرید: همه بیرون . قبل از اینکه همه خارج بشن به تیمور اشاره کرد در حیاط را ببندد ،او باید گریه می کرد. صدای دق الباب در بعد از چند بار شنیدن صدای زنگ مهدی را به خود آورد یه مشت آب به صورتش زد با دستمال ا بریشمی کهنه اش نم صورتشو گرفت بعدم به آرامی به سمت در حیاط رفت کشوی در رو کشید و رفت نشست رو لبه سنگی حوض . مامور گفت : چرا این کارو کرد؟ مهدی لبشو به سمت بالا جمع کرد و ابرواشو پائین انداخت به باغچه نگاه کرد و برگ شمعدانیها که پاک سیاه شده بودند و حتمن بوی سوخته سیما می دادند. : خسته شده بود. مامور جواب مهدی رو یاد داشت کرد : سابقه این کارو قبلن هم داشت؟ مهدی با چشای سرخ شده اش به او نگاه کرد : مردن!؟ نگاه مامور گشتی توی حیاط زد ورفت نشست رو پله سنگی بالکن آجر فرش : نه ؛ خودکشی؟ مهدی بسته سیگار بهمنشو از تو جیب پیراهن راه راه سورمه ایش بیرون کشید و همون موقع که آتیشو به سیگار می رسوند زیر لبی گفت : آره ؛ آره اون هر روز قصد خو دکشی داشت مثل خود من ، اما میبینی اون از من شجاع تر بود.
مامور گفت : زن منم صد باره که میگه خودمو می کشم. مهدی نگاهی به شانه های افتاده مامور کرد : نفت شهر خدمت نکردی ؟ مامور سئوال مهدی را بی جواب گذاشت به دودی که از دماغ مهدی خارج میشد ذل زد و با اشاره از او سیگار خواست ، مهدی همانطور که نشسته بود بسته سیگارو به طرف مامور گرفت فاصله چند قدمی بین اونا باید برای گرفتن سیگار طی میشد ؛ مامور سماجت کرد : کبریت هم بده. خورده های سبک سوخته سیما را یه فوت باد جا بجا کرد و این از نظر مهدی و مامور دور نماند ؛ مهدی پا شد سطل آشغال و خاک انداز گوشه حیاط رو برداشت و گذاشت کنار باغچه بعد هم رفت طرف مامور و سیگار و کبریتو بهش داد؛ مامور به سیگارش پک زد و به مهدی نگاه می کرد که چند بار جارو رو به تنه درخت کشید بعد هم سطل پلاستیکی قرمز را برد گذاشت گوشه حیاط. : چائی میخوری؟ مامور گفت : نه باید برم یه پرونده قتل هم یه جا دیگه هست باید برم اونجا. مهدی دوباره پرسید : نگفتی ؛ تو نفت شهر خدمت نمی کردی ؟ مامور ته سیگار روشنشو انداخت تو باغچه : چطور مگه ؟ تو هم اونجا بودی؟ نگاه مهدی چرخید به در حیاط که به صدا آمده بود گفت : کیه؟ تیمور بود صداش شنیده شد : آقا مهدی خدا صبرت بده کاری از دست ما ساحته نیست؟ کاری باری؟ مامور گفت : کیه؟ مهدی به مامور نگاه کرد در همان حال با صدای بلند جواب داد : نه داداش کاری نیست همه چیز تموم شده رفته پی کارش برو سر زندگیت. رو به مامور: این تیموره هم همسایه اس هم رفیقه هم شفیقه ؛ با هم هم بند بودیم سه سال آزگار اما اون برادر نامردش زندگیمو از هم پاشوند. مامور گفت : پیداش می کنیم ، نمی تونه از دست قانون در بره. مهدی نگاهی به چهار اطراف خونه انداخت در جستجوی چیزی بود ، زیر لب نجوا کرد : راهی بجز این نبود یا اون یا من خودش انتخاب کرد. مامور گفت : بچه چی؟ مهدی آه بلندی کشید : اگه بچه داشت هوایی نمی شد ؛ تنهائی اونو بیچاره کرد. مامور گفت : قدیما نفت شهر جای فراری ها و تبعیدی ها بود . مهدی یه لحظه جا خورد : چند سال پیش اونجا بودی؟ : حدودن بیست سال پیش ؛ قیافه تو به سیاسی ها که نمی خوره . مهدی گفت : حالا باید چه کار کنیم ؟ مامور نگاهشو از رو چهره مهدی پس کشید : دعا به جان شما ؛ پرونده مهمی نیست سرو تهش معلومه. مهدی مامورو تا دم در بدرقه کرد، صدای مامور شنیده شد : خدا برکت بده آقا مهدی. مهدی یه تیکه پارچه پیراهن سیما را هم که لای بته های شمعدانی از چشمش دور مونده بودو برد انداخت تو سطل آشغال و رفت نشست رو پله سنگی. کوچه ساکت بودوفضای خونه پر بود از بوی زن کباب شده. قباد حیدر |
|
تو که دستت به نوشتن آشناست |
|
اگه شاعری، نویسنده ای... اهل ذوقی، به ما ملحق شو . کرجستان محل درج نوشته های شماست. یه خرده اونورتر کرج هم که باشی عیب نداره ( تهران...الی آخر ) نه شرط سنی لازمه، نه زن و مرد بودن. فقط مطلبت باید ارزش درج شدن داشته باشه (شعر، داستان ، نقد، گزارش هنری و...) در صورتی که اهانت به کسی نباشه، تبلیغ حزبی و سیاسی هم نباشه(چون هم جونمونو دوست داریم هم آبرومونو!). کارگاه داستان، گلگشت... و نقدهای دوستانه هم داریم . مطلبتو به فارسی و به آدرس الکترونیکی من بفرست. متشکرم |
