تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

گرهی که باز شد را بسیار دوست دارم، نه بخاطر این که اولین و بهترین قصه­ی چاپ شده­ی کودکان من است،(اگر چه قصه مخاطب سنی خاصی ندارد و همان­قدر مخاطب بزرگسال دارد که مخاطب کودک.) بلکه بیشتر از هر چیز به خاطر درونمایه­ی اصلی آن است، فانتزی آرمانی و شخصی­ خود من در ستایش آزادی. کتاب در سال 80 نوشته شد و با دستکاری و حذف( مهمترین و موثرترین فصل قصه مربوط به مجازات مرگ و صحنه ی اعدام و...) از طرف ناشر(شبآویز) و تغیر زبان داستان از محاوره به زبان رسمی ادبی و چند غلط تایپی در سال 86 بالاخره چاپ شد. با نقش و نگار زیبایی که به گفته­ی بچه­ها زیاد قابل دریافت نبود... و حالا که کتاب از طرف نویسندگان و منتقدان و داواران کتاب کودک و نوجوان ارزش گذاری و برگزیده شد، حیفم آمد به مدد اینترنت، نسخه­ی اریژینال و اصلی آن در جایی درج نشود.

گرهی که باز شد. (نسخه ی اصلی)

نخ منگولی با دلخوری خودش را از سوراخ سوزن بیرون کشید و روی زمین ولو شد:

«تو هم که فقط بلدی دوخت و دوز کنی، نمیشه کار دیگه­ای انجام بدی؟»

سوزن با تعجب سر و ته شد و نوک تیزش را پنهان کرد:

«چکار کنم، کار دیگه­ای بلد نیستم!»

نخ منگولی خودش را جمع و جور کرد و آماده­ی رفتن شد:

«ولی من از این کار خسته شدم، دوست ندارم تا آخر عمر فقط دوخت و دوز کنم. خداحافظ.»

نخ منگولی راهش را کشید و رفت تا به کارخانه­ی قرقره زنی رسید. ماشین قرقره با دیدن او ترمزش را کشید:

«ویژژژژژ...سلام نخ منگولی، کجا میری...با این عجله؟»

نخ منگولی ریسه­ای رفت و به کلافش پیچ و تابی داد:

«از دوخت و دوز خسته شدم، دنبال کار دیگه­ای می گردم...کمکم می کنی؟»

ماشین قرقره لبخندی زد و دندانه­های تیزش بیرون افتاد:

«چرا که نه...ولی اول باید شسته بشی، مخصوصن سرنخ­هات، بعد رنگ آمیزی بشی دور قرقره بپیچی، حاضری؟»

نخ منگولی یکی از رشته­های ظریفش را به دندان گزید و به فکر فرو رفت:

«چطوری... بعد از دوخت و دوز خلاصم؟»

ماشین بافنده که مشغول کار خودش بود، تق تق صدا داد:

«خلاص که نه...بعد میآیی پیش من تا ازت پارچه ببافم، موافقی؟»

نخ منگولی گرهی خورد و و رشته های بالای سرش سیخ ایستاد:

«نه...من دوست ندارم بافته بشم، من میخوام فقط نخ باشم!»

هر دو ماشین شیهه­ای کشیدند و به چرخیدن دور سر خودشان ادامه دادند:

«ریژژژژ...به جز این از دست ما کاری ساخته نیست، خداحافظ.»

نخ منگولی از غصه چند گره­ی دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد، تا به کارگاه قالی بافی رسید...پوم دام پوم دام.پوم دام!

نخ منگولی وقتی چشمش به رشته­های رنگی دار قالی افتاد، کلافش وارفت:

«چه رنگ­های قشنگی!»

قالی باف که بوی نخ خام به دماغش خورده بود، دست از کار کشید و به چشم خریدار نگاهی به نخ منگولی انداخت:

«به به نخ منگولی، چه عجب از این طرف­ها،حاضری قالی بشی، سرسوزنی دوخت و دوز تو کار ما نیست.»

نخ منگولی تکانی به کلافش داد و با کرک­های سفید پنبه­ایش مشغول بازی شد، چیزی نمانده بود تسلیم نقش و نگار قالی بشود، که سرنخ به دادش رسید و کلاف وارفته­اش را محکم کشید:

«باز که یادت رفت...قالی هر چقدر هم که قشنگ باشه، قالیه... دیگه هیچوقت نمیتونی نخ بشی، فهمیدی؟»

نخ منگولی خسته و درمانده سرنخ را گرفت و از جا بلند شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که قالی باف فکر دیگری به سرش زد:

«حالا کجا با این عجله؟حیف نخ خوشگل و تازه­ای مثل تو نیست که بی کار بمونه، دوست داری به زنم بگم باهات گیوه ببافه؟»

نخ منگولی پیچ و تابی خورد و یک گره­ی دیگر به گره­های قبلیش اضافه شد:

«گیوه دیگه چیه؟»

نمد مال گفت:

«یه جور کفشه، که با نخ درست میشه ...البته با قلاب.»

نخ منگولی با شنیدن اسم قلاب یکه­ای خورد و از آنجا هم دور شد:

«نه نمی­خوام گیوه بشم. می­خوام فقط نخ باشم. نخ آزاد بیشتر به درد می­خوره تا نخ گیوه.»

قالی­باف افسوسی خورد و به کارش ادامه داد...پوم.دام. پوم.دام پوم. دام.

نخ منگولی که حسابی از بی­کاری کلافه شده بود، چند گره­­ی ناجور دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد تا به ماهی­گیر رسید. ماهی­گیر بیشتر از هر چیز از گره خوردن نخ منگولی خوشش آمده بود:

«به به چه نخ نرم و مرغوبی! آهای نخ منگولی، تو که به این خوبی گره می­خوری، حاضری گره­ی کار منو بازکنی!؟ تورم سوراخ شده...نمی­تونم ماهی بگیرم. کمک می­کنی تعمیرش کنم، در عوض میتونی با ماهی ها بازی کنی...نظرت چیه موافقی؟»

نخ منگولی که از تنهایی حوصله­اش سر رفته بود، و وسوسه شده بود  به سر و دم ماهی­ها بپیچد، به سختی جلوی خودش را گرفت:

«نه ...دوست ندارم گره بخورم، نخ بهتره صاف باشه تا نخ مفیدی باشه!»

نخ منگولی آهی کشید و به راهش ادامه داد، رفت و رفت و رفت تا به میدان وسط شهر رسید. جمعیت زیادی در اطراف چوب بلندی که در زمین فرو رفته بود، جمع شده بودند و هیاهو می کردند. یکی از میان جمعیت مرد زشت رویی را به نخ منگولی نشان داد و گفت:

«نخ منگولی این مرد گناهکاره باید به سزای اعمالش برسه، حاضری به کمک طناب دور گردنش بپیچی به سزای اعمالش برسه؟»

نخ منگولی از ترس چند گره­ی کور دیگر خورد و کوتاه­تر شد:

«نه دوست ندارم جان کسی رو بگیرم، راه­هایی بهتر از اعدام برای مجازات این مرد هست...خداحافظ!»

نخ منگولی موقع عبور از خیابان، اتومبیل خرابی را به خودش بست و تا تعمیرگاه رساند، موقع گذشتن از کویر، دسته­ی سطلی را به لب گرفت و با رفتن ته چاه و بالا آمدن تشنه­ای را سیرآب کرد. زیر لباس­های خیس خم شد و به کمک آفتاب آن­ها را خشک کرد. حالا حسابی محکم و آبدیده شده بود و به جز دوخت و دوز، هزار کار دیگر هم یاد گرفته بود...تا در یک روز گرم و آفتابی،خودش را به پسرک غمگینی رساند که زانوی غم بغل کرده بود و با حسرت به بادبادک جلوی پایش نگاه می­کرد:

«بادبادک من نخ لازم داره،حاضری پرواز بکنی نخ منگولی؟»

نخ منگولی به آسمان صاف و آبی بالای سرش نگاهی کرد و گره­هایش شل شد:

«دوست دارم پرواز کنم...ولی چطوری؟»

سرنخ دست به کار شد، گره­هایش را یکی پس از دیگری باز کرد:

«باید باز بشی... تا جایی که ممکنه. بعد به راحتی میتونی پرواز بکنی.»

نخ منگولی هاج وواج خودش را رها کرد و به دست پسرک سپرد، تا او را به بادبادکش بست و به آسمان فرستاد.

نخ منگولی در دست­های پسرک بالا و بالاتر رفت و به کمک سرنخ شروع به پرواز کرد. اولین باری بود که دنیا را از بالا می­دید. برای ماشین قرقره پیچ، قالی باف، ماهیگیر و جمعیت وسط خیابان دست تکان داد.

دنیا در نظرش خیلی بزرگتر از سوراخ ریز سوزن بود!  

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:56 | لینک  | 

زیبا جون گفت: کجا با این عجله عمو جون؟
گفتم: پای صندوق رای.
زیبا با تعجب گفت : انتظار نداشتم عمو جون بعد از این همه عیب و ایراد بازم تو انتخابات شرکت کنی! 
شاپویم را چندبار دور سرم چرخاندم و به نوار سبزی که از گوشه اش آویزان شده بود خیره شدم:
نوشتن شغلمه ، رای دادن عقیده م... عقیده به دمکراسی زیباجون.
زیبا هم از خوشی هورا کشید و سوار بر امواج توفان سبز به قلب جمعیت زد:
آه چه خوب ...یعنی ممکنه ، برقراری دمکراسی عمو جون؟!
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 1:4 | لینک  | 

دروغ چرا؟راستش خودم هم کمی تا اندکی خوشحال شدم که تو رمان ها و مجموعه داستان های منتخب سال 85 بنیاد گلشیری،اسمی هم از کتاب خیلی خوشبختم ... و نویسنده ی بی نام و نشان اون برده شده بود و اصلن هم تعجب نکردم چرا به دور بعدی مسابقه راه پیدا نکرد؟ چون اصولن نه من تو داستان نوشتن اهل مسابقه دادن و این جور چیزهام و نه اگرم اهل فن تشخیص بدن که باید تو مسابقه­ای چیزی شرکت کنم،میتونم محض رضایت خاطر هیات داوران، همچو وزنه ی سنگینی رو زیاد بالای سر نگهدارم؟؟!!(رضا زاده یکی بیشتر نداریم که اونم صد البته به خاطر توسل به امدادهای غیبی همچو کار عجیب و غریبی ازش سر میزنه!!!)

یعنی خدائیش هنوز خودمم تو وادی حیرتم که وقتی کرور کرور تحصیل کرده ها و هنرمندان طراز اول مملکت ما، با صد من فیس و افاده­ی روشنفکری و امروزی بودن، دکاندار و مشتری سریال­های در پیتی مثل نرگس و حاجی یونس و .ر...ره و  هستند و براش سرو دست می شکنن(حساب زنای خونه دار و تخمه شکن های بی ادعای فیلمفارسی و فیلمهندی از این خانوم آقایون سواست!!!) یا همین بنیاد محترم گلشیری سال قبل، بعد از سی و اندی سال که از ساخت فیلم گمراه کننده ی قیصر ( کاملن متوجه اهمیت تکنیکی این فیلم و نقش ضد فرهنگی مخربی که تو انحراف جوونای نسل من با چیزی به نام مدرنیته و زندگی نو و به تبع آن موج نو سینمای ایران داشت،هستم؟؟!!) آستین همت بالا زده و به کتابی جایزه داد که با زبان پر پیچ و خم لمپنی( بخون چاقو کشی!!!) نوشته شده بود تا مرحوم قیصر و کریم آقا منگل را دوباره در خاطره ی جمعی روشنفکران معاصر زنده کنه،  مبادا گرد فراموشی رو شخص شخیص حضرات بشینه و از حافظه ی تاریخی روشنفکر!!!جماعت پاک بشن( مراجعه شود به توضیحات خود بنیاد در مورد علت دادن جایزه به کتاب باغ های شنی نوشته حمید رضا نجفی در سال 86، الف- پرداخت موفق شخصیت های حاشیه ای و فراموش شده ی اجتماع که پیش از این بصورت تیپ در فضای داستانی ایران حضور داشته اند!!! ب- استفاده ی هوشمندانه از زبان غنی و رنگین از اصطلاحات جهان زیر زمینی و....) چی باعث شد که بی خیال آخر عاقبت چنین قضاوت هایی، اجازه بدم خانوم صادقی تو ذهنم رخنه بکنه و مجبورم کنه داستانشو بنویسم؟(البته تا جایی که مجاز به نوشتنش بودم، وگرنه خانوم صادقی حی و حاضر تو کتاب، یک صدم خود واقعیش نیست و نمی شد بیشتر از این از بکارتش پرده برداری کرد!!!) یعنی راستش مخم از کار میفته وقتی می بینم که هیات ژوری چنین جوایزی مثل آب خوردن از کنار شخصیت های داستانی امثال خانم صادقی عبور می کنند و اجازه میدن اشاعه دهندگان ادبیات چاقو کش های فیلمفارسی سابق از دست مبارکشون جایزه بگیرند؟؟!!

البته اشتباه نشه من بسیاری از این اساتید جایزه بده و جایزه بگیرو از ته دل دوست دارم و عاشق اخلاق خودشون و نوشته هاشون هستم، حتی بعضی وقت­ها هم به احترام بعضی از نوشته های جناب گلشیری، کلاه از سر برمی دارم، ولی احترام گذاشتن به بزرگان ادبیات یه چیزه... و بزرگداشت گرفتن و قهرمان ساختن از لمپن ها و منگل ها یه چیز دیگه ؟؟؟!!! اصلن انگار نه انگار که زبان ابزار اندیشه­ست و جایزه دادن به زبان لمپنی، ارج گذاشتن به خود لمپنهاست!!!

راستی ما( آوانگاردهای روشنفکر!!!) کجا ایستاده ایم؟؟؟ و با کدام معیار قضاوت می کنیم که دست به چنین انتخابهای شایسته­ای می زنیم!!! هرچند قدر مسلم من عقیده ندارم کتاب خیلی خوشبختم...خیلی کتاب تحفه­ای بوده و عیب و نقصی نداشته،نه به هیچ وجه. هیات ژوری چنین جوایزی تا همین جاشم به من و امثال خانم صادقی خیلی لطف و مرحمت کرده که مارو خونده و اسممونو تو سایت بنیادشون گذاشته... حرف من اینه که جایگاه اجتماعی کتابی مثل خانوم صادقی، تو ذهن و اندیشه­ی فرهنگی ما کجاست؟ که در یک اقدام حساب شده و خردمندانه کنار گذاشته میشه و سرسوزنی به هیچ جنبه­ش اشاره نمیشه!!! لابد تو افکار ما جایگاهش بیشتر از این نیست و تا در روی همین پاشنه بچرخه، بیشتر هم نخواهد بود...تا خدایی نخواسته چنین صداهایی روزی شنیده بشه و زبانم لال از حاشیه به متن بیآد!!!

و اما در باره ی جایزه ی مهرگان ادب سال 86... هم شکر خدا که ما جوونای سر بزیری داریم و هیچ رقم مشکل اجتماعی و فکری و جسمی در رابطه با بلوغ و این جور چیزا ندارن و به همه جور علوم و فنون لازم روز در رابطه با چنین مسایلی مجهزند...که هیات داوران یکی دیگر از جوایز ادبی مهم امسال (جایزه ی مهرگان86) اعلام کرده­اند، به علت محدود بودن رمان های منتشر شده در حوزه ی جوان و نوجوان در سال گذشته، از خیر انتخاب رمان برتر سال ۸۵ گذشته­اند!!! و بی خیال کتاب (یا کتابهایی نظیر خیلی خوشبختم...و...) که به مشکلات سهمگین اجتماعی نظیر اروتیسم ، بلوغ و مسایلی اینچنیی پرداخته­اند، شده اند... این حرفا که گفتن نداره، چه برسه به این که داستانی هم در باره ش نوشته بشه، اونم به زبان طنز...طنز تلخ (نمیره زبون غنی لمپنی تا هیچ زبون دیگه ایی نتونه در مقابلش عرضه اندام بکنه!!!) خدا خودش آخر عاقبت ادبیات ما و همه ی بنده­گان ژو...ریشو ( از نوع روشنفکر و پست مدرن؟؟!!) به خیر بکنه وگرنه تا چند سال دیگر فکر نکنم هیچکدوم از هزار و اندی نفر کتابخون فعلی،کسی لای کتابای داستانیمونو باز کنه؟؟!!!       

            

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 14:6 | لینک  | 

من نه یعقوب یادعلی را می شناسم و نه کتابش را خوانده­ام.( آداب بی قراری در کتابفروشی ها موجود نیست) از بسیاری از جایزه بده ها هم دل خوشی ندارم (چون اغلب مرده شورهایی هستند که بهشت و جهنم اثر ادبی برایشان فرقی ندارد و با ادبیات مدنی مثل خیلی چیزهای مدنی دیگر بیگانه­اند!!!) همچنین عضو هیچ کانون و محفل حزبی و انقلابی هم ( نه مخملی و نه سنگ پایی!!!) نیستم.(اغلب انقلاب های تاریخ دیری نگذشته است که به گورستان وعده های خود بدل شده­اند) ولی یک چیز را خوب می دانم، نویسنده(اگر کارش را خوب بلد باشد) شکارچی رویاست!(کابوسها هم رویاهای باژگونه ی نویسنده اند) و نه چیزی بیشتر و اثر ادبی یک آرزو ست و نه واقعیت! هیچ رویایی را نه می شود گرفت و نه به بند کشید. رویاها و کابوس های یک نویسنده، تخیلات تلخ و شیرینی است که بسیار بعید است تحقق پیدا بکند.(اگر هم کرد، یک خواست انسانی است و آسمان به زمین نیآمده است) تعقیب رویاهای نویسنده، تعقیب آرزوهای اوست و از منظر مدنی یک تجاوز فکریست! نویسنده ها را به حال خود بگذارید و نگران چیزی نباشید، آنها نه به مال دنیا چشم دوخته­اند و نه به حساب و کتاب آخرت!(حساب و کتاب دنیا و آخرت مال کسانی است که چیزی در کیسه اندوخته­اند!) نویسنده آفریننده­ی زیبائیست و چیزی به جز قلم و کاغذ در دست ندارد. قلم و کاغذ را می شود از او گرفت، ولی رویاهایش را هرگز.هیچ رویایی قابل تعقیب نیست!

         

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 10:58 | لینک  | 

 

علی رضا محمودی (ایرانمهر) عزیز منو دعوت کرد به نشست جهانی شدن ادبیات ایران در پاتوق فرهنگی تهران، جلسه­ی اول که من نبودم ولی تو دومی(تله کنفرانس خانم طالبی از آمریکا ) و سومی(سخنرانی آقای مجید روشنگر ناشر مقیم آمریکا) شرکت کردم. حالا سوای قانون کاپی رایت که سرکار خانم لاهیجی مدیر نشر روشنگران و مطالعات زنان به اون اشاره کرد و به فرمایش ایشون و تایید حاضران بزرگترین مشکل جهان شدن ادبیات امروز بوده و هست و مسایل مطرح شده ی دیگر، از جمله پیچیده بودن تولیدات داخلی (منظور همون پیچوندن خواننده است!) و غیر قابل ترجمه بودن و غیر قابل فهم بودن اونا (به زبان مادری هم قابل فهم نیستند!)، تا دشمنی ناشران خارجی با ادبیات شرارت (منظور همون محور شرارت معروف است!) و خیلی چیزای دیگه، من هرچی برگشتم و طول و عرض سالنو نگاه کردم، (مخصوصن تو جلسه ی دوم که آقای روشنگر چند نمونه از ادبیات مهاجرتو به عنوان آس داستان نویسی و شعر ادبیات محور شرارت رو کرد!) تازه فهمیدم به جز من و آقای محمودی (خانم طالبیو تو جلسه­ی دوم نشمردم چون حضورشون مجازی بود!) دو نفر و نصفی آدم بیشتر تو سالن نبودند (تو جلسه ی سوم خانم لاهیجی هم بقیه رو قال گذاشت و نیومد!) و خلاصه دردسر ندم، آفتاب آمد دلیل آفتاب، جلسه­ی سوم جهانی شدن هم با کمتر از دو نفر و نصفی آدم قبلی برگزار شد، که خودش نشون دهنده­ی علاقه­ی نویسندگان و دست اندر کاران ادبیات ما به جهانی شدن بود!!!!!!! حالا سوای بی توجهی مسئولین و عدم اختصاص وجهی برای جهانی شدن( آقای مجلسی البته بعد از اشاره به  بودجه های هسته ای و غیره و ذالک برای جهانی شدن پیشنهاد تاسیس صندوق صدقات کرد!)حالا آقای محمودی باز بگه چرا ادبیات ما جهانی نیست و جهانی نمیشه؟! آقا جون همه که مثل بنده و جنابعالی عاشق جهانی شدن نیستند،(فقط هشت ساعت وقت صرف رفتن و برگشتن کردم که چهار ساعتشو تو متروی کرج سرپا بودم و انواع تنه زدن و بوهای خوش و ناخوشو مسافرا رو به عشق جهانی شدن تحمل کردم و جیک نزدم و البته شرحشو تو داستان کفشاتو جا گذاشتی عمو جون! نوشتم و تو مجله ی سابق کلک چاپ شده و اگه ضرب­المثل شتر در خواب بیند پنبه دانه رو کنار بذاریم، در آینده ی نامعلوم تو مجموعه داستان سلام آقای میلان کوندرا چاپ خواهد شد!) و جهانی شدن هم که به این راحتی ها نیست. خود آقای روشنگر هم تو جلسه ی سوم گفت ، دلیلی واقعی شو میخوای بدونی اینجا نمیشه گفت، باید بیرون منو به یه فنجون قهوه دعوت بکنی تا بگم، که سوای رشوه خواستن از جهانیان در ملاء عام، زبونم لال و صد البته و حتمن منظورشون به قهوه­ی قجری معروف نبود که برای قتلهای سیاسی و زنجیره ای سابق بکار می رفت و امروز اگه کسی  مجبور بشه سر بکشه، سر از ویس آف امه ریکا و بقیه ی رسانه­های خارجی درمی آره و ممکنه سه شماره جنازه ش جهانی بشه!!!

در پایان به خاطر عشق و علاقه ی مفرط به جهانی شدن و واسه ی اینکه علی رضا محمودی عزیز فکر نکنه به موضوع جهانی شدن پسیف برخورد کردم، به دوست عزیزم پیشنهاد میکنم اول یه تله کنفراسی چیزی واسه ی به دام انداختن خواننده های داخلی بذاره تا معلوم بشه چرا ملت نزدیک کتاب نمیرن(تازه ایرانی های خارج نشین هم که اون همه به فیلم سیصد گیر دادند و کمپین میلیونی برای حفظ علایق فرهنگیشون درست کردند، سالی سیصد جلد کتاب بیشتر نمی­خونند!) تا  بعد معلوم بشه واسه ی جهانی شدن چه خاکی بسرمون بریزیم؟!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:6 | لینک  | 

من که همه جور دشمنی دیدم...دشمنی دینی، دشمنی نژادی،دشمنی طبقاتی،دشمنی قومی قبیله­ای، دشمنی با آمریکا،دشمنی عروس و مادر شوهر... ولی این یکی خداییش نوبره، دشمنی با زیبایی؟! یعنی راستش من هر چی تو سایتها و وبلاگها به عکس زنها و دخترای دستگیر شده نگاه کردم (البته به چشم خواهر برادری!) دیدم طفلی ها یه گناه بیشتر ندارن،زیبایی!!!!!!!!!!!!(حتی یه دونه هم زشت رو، زشت خو، خپله، کوفته­ای... توشون نبود و همه خوش چهره، خوش قد و قامت و هزار جور خوش... دیگه بودند!) چرا؟ چون من تا امروز فقط به تفاوت سنی،تفاوت قدی،تفاوت سطح درآمد،تفاوت تحصیلی و... هزارجور تفاوت دیگه ی آدمها فکر کرده بودم و یه تفاوت مهمو از یاد برده بودم.تفاوت در زیبایی شناسی آدما !!!!!!!!!!!!همون چیزی که آدم غار نشینو از آدم مدرن امروزی جدا میکنه...اینجور نیست؟؟؟  

تو بدری و خورشید ترا بنده شده ست

تا بنده ی تو شده ست تابنده شده ست

زان روی که از شعاع نور رخ تو

خورشید منیر و ماه تابنده شده ست

عایجناب حافظ.

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

آقای دولت آبادی جز خودش به چی ایمان داره؟!

راستش این همه فروتنی و تواضع از نویسنده ی نامداری مثل آقای دولت آبادی بعید نبود، اینو کی فهمیدم؟ چند سال پیش که استاد در نهایت عصبانیت در یکی از غرفه های نمایشگاه کتاب، خلق خدا رو سرپا نگهداشته بود واسه شون کتاب امضا بکنه... قضاوت به عهده ی خودتون:

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 2:27 | لینک  | 

 Shadi Sadr   -  شادی صدر

Shadi Sadr - شادی صدر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:29 | لینک  | 

 

 

 

مي گويند بعد از انتشار رمان مادام بواري، که منجر به سر و صداها و شباهتهاي ادبي زیادی شد، یک روز در مجلسي دوستانه، حضار نويسنده را محاصره كرده و شروع­ به سئوال پيچ كردن او كردند،كه اين مادام بواري كي هست، كجا زندگي مي­كند،سابقه­ي آشنايي شما با او چيست...؟! و فلوبر كه خود نيز از اصل موضوع خبر نداشت،تيز دو زاريش افتاد،دستي به سبيل از بناگوش در رفته­اش كشيد و خونسرد پاسخ داد:

«مادام بواري خود من هستم...!»

اين نكته را در پاسخ محبت­هاي شفاهي  دوستان عزيزي مي­نويسم كه هر وقت افتخار مصاحبت با آنها نصيبم مي شود، يواشكي مرا به گوشه­اي خلوت مي­برند و در گوشي آدرس خانوم صادقي را جويا مي­شوند،شايد بخت با آنها هم يار بشود، شبي،وقتي،­بي­وقتي،خانوم­صادقي دست نوازشي هم به سر و گوش آنها بكشد،از بدبختي و تنهايي بيرون بيآيند!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:48 | لینک  | 

حالا که فرامرز... نیست!

 

خبر نحس رو تو روزنامه­ی همشهری خوندم، چند روز بعد... و قلبم رفت.نکنه فرامرز باشه؟! با ترس و لرز زنگ زدم کرمانشاه،و خیلی زود فهمیدم،خانه خراب شدیم!

سال 78 با هم  آشنا شدیم، به واسطه­ی اردشیر.رفیقی از همون دیار که سالهای سال ندیده بودمش، رفیق شفیق حماقت های سیاسی گذشته! گفت یعنی تو هم؟! گفتم مگه چیه؟ به قیافه­م نمی­آد آدم شده باشم! بعد همدیگه رو بغل کردیم و فهمیدم خودشم تو ترکه. بعد با شوق و ذوق منو به زنش معرفی کرد،علی مجابیه... نه اون علی مجابی سابق! و قرار شد بعداز ظهر با فرامرز بشینیم تو خونه فیلم ببینیم.فیلم عشاق پونوفو، که به قول خودش محشر کبرا بود و تا آن روز کم کم صد دفعه  دیده بودش. گفتم کدوم فرامرزه؟ یادم نمیآد، گفت از اونا که دلت بخواد، فرامرز که یکی بیشتر نداریم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:43 | لینک  | 

راستش من تا به حال نشنیده بودم که فشار بر ادبیات موجب شکوفایی آن می شود، و اگر فشار را از روی سر نویسنده بردارند،تا با آرامش کارش را انجام بدهد،قلمش می خشکد!  باور نمی کنید، خودتان پای مصاحبه ی شهریار مندنی پور، در آمریکا با رادیو زمانه بنشینید که تن و بدن پوسیده ی سعدی را هم در گور لرزانده است، آنجا که سرود:

از پیش دشمنان شکایت بریم به دوست

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

رادیو زمانه:

شهریارمندنی‌پور یک سالی هست به آمریکا رفته. می‌گوید در این مدت نتوانسته بنویسد. رازش را هنوز نمی‌داند. معتقد است اتفاقی است که برای خیلی از نویسنده‌های ایرانی می‌افتد. وقتی زیر فشار می‌نویسند، شکوفاترند و وقتی به آرامش و آسایش می‌رسند و زندگی جدیدی را در کشوری جدید شروع می‌کنند، قلم‌شان می‌خشکد....... یعنی چیزی که باعث شد من قبول کنم بیشتر از یکسال از ایران خارج بشوم،سختی‌ ها در ایران نبود، سانسور نبود. حتی به نظرم نویسنده‌ی ایرانی با بیشتر شدن این سختی ها بیشتر انرژی می‌گیرد و انگیزه پیدا می‌کند برای کارکردن. اما من... از این سمت بیشتر، یعنی از طریق بعضی از دوستان نویسنده‌ام بیشتر زخم خوردم و قبول کردم که از ایران بیرون بیایم و روزی هم نیست که به برگشتن فکر نکنم. این هم خب جزو... تجربه ‌ها ی نوشتن است در ایران.

 

نکته: آقای مندنی پور، زمانی که ایران بود در باره ی آمریکا می نوشت، (آبی ماورای بحار!) و حالا هم که  آمریکاست از نوشتن تو ایران حرف میزنه. در ضمن اینم بگم که  آقای مندنی پور موقع مصاحبه با رادیو زمانه هم خسته بوده و هم به احتمال زیاد خواب آلود، وگرنه تجربه ی نوشتن تو ایرانو با آمریکا قاتی نمی کرد!

  

 خسته نباشی آقای مندنی پور!        

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:53 | لینک  |