تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

کتاب گرهی که باز شد...در جشنواره سلام از بین 750 اثر منتشر شده از سال 76 الی 78 در زمینه­ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان به عنوان برگزیده­ی نخست ادبیات داستانی کودک و نوجوان انتخاب و علاوه بر تقدیر هیات داواران، موفق به دریافت لوح تقدیر و تندیس افتخار و 2 عدد سکه­ی بهار آزادی به عنوان جایزه­ی برتر سال گردید.(به خاطر استفاده­ی بهینه از اشیاء و لوازم و درک صحیح برای مصرف اشیاء...از متن لوح تقدیر)

اینجانب علیرغم عدم اعتقاد به نحوه­ی اعطای جوایز ادبی در این سرزمین و به عنوان نویسنده­ای مستقل و دور از اجتماعات ادبی رسمی... با احترام به این انتخاب متفاوت، از کلیه­ی دست اندرکاران و برگزار کنندگان جشنواره و بخصوص هیات محترم داواران کمال تشکر و امتنان را دارم.

علیرضا مجابی

28 مهرماه 88

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 2:24 | لینک  | 

نگاهی کوتاه به مجموعه داستان منهای سی و دوحرف!

نویسنده : رکسانا حمیدی

انتشارات سرور کیان 85

 

 

کتاب منهای سی و دو حرف نوشته ی رکسانا حمیدی...حدیث گمکشتگی انسانهاست، یک خاطره ...یک رویا و حتی یک کابوس میتواند انگیزه­ی شروع هر یک از چهاده داستان این مجموعه باشد. زنی که در کابوس هماغوشی با مرد مرده­ی کنار خیابان زندگی می کند(در داستان با توام)، زن دیگری که در حضوری نوستالژیک،معلم سخت گیر دوران مدرسه­اش  را می یابد(در بچه هایی که هیچوقت بزرگ نمی شوند)،    

مردی که یادداشتهایش (داستانی کوتاه)را گم کرده است(در تشویش پشت دیوارهای شهر...) زن و شوهر ناشر و نویسنده­ای که معلوم نیست چرا می­نویسند؟(داستان شمعدانی بدون ایهام) مولانا آلبر کامو...غزاله ی علیزاده و نشانه های بسیار دیگری که در این داستان­ها مورد اشاره قرار گرفته­اند،می­توانند بهانه­های ظریفی برای روشنگری­ نویسنده در بیان مقصود قرار بگیرند... ولی اغلب عقیم و ناکارآمد از آب درآمده اند و در اندیشه­ی نگارنده­ی داستان، همان نقش سرگشتگی(این بار در نوشتن داستان را) ایفا می­کنند! مفهوم عشق و حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) زن مجهول الهویه­(داستان شاید آن گل سرخ) روابط بی سرانجام زن و مرد(در داستان صندلی روبه دیوار)و.... عشق یا حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) با ضربآهنگی کوتاه و در فضایی دقیق و قابل اعتنا آغاز می­شوند و جریان پیدا می­کنند، ولی در سرشتی گنگ و نامفهوم فیلد می­شوند و از بین می­روند،بی آن که به حسی متعالی یا جایگاهی کریتیک در ذهن و افکار مخاطب بیانجامند... اگر منظور رکسانا حمیدی از منهای سی و دو حرف، نشان دادن همین کنار رفتن­ها و تمام نشدن­های بی نتیجه باشد،که هست...بنظر می­رسد موفق شده است ولی اگر منظور بیان دیدگاهی خاص (و نه فقط نشان دادن وضع موجود)است،این مهم در بسیاری از داستانها انجام نگرفته و الفبایی بیش از سی و دو حرف را می طلبد...و نه کمتر! مثل زن داستان شاید آن گل سرخ،که بیشتر به سایه­ای  گنگ و نامفهوم از یک زن آزاد شباهت دارد تا هویت و فردیت چنین زنی؟!

اصولن رابطه­ی پسر فلج این داستان با زنی که فقط سر ساعت معینی ظاهر می­شود(با گلدانی گل سرخ در دست...؟!) و در طول داستان یک کلمه هم حرف نمی­زند( نه خودش و نه رکسانا که نویسنده­اش است) از چه نوع رابطه­ای است...(ایده آلی، فیزیکالی... عرفانی و سوپرنچروالی)؟ و چرا نباید به گفتگویی بیانجامد و یا به جرقه ای از روشنایی در ذهن مخاطب مبدل گردد؟ هرچند که این نوع استنکاف از حرف زدن همان است که نویسنده خواسته است...حرف زدن از طریق ساختار و زبانی گنگ(گاه ناتورآلیستی، گاه رئالیستی و گاه جادویی)، حرف زدن با کلمات ناآشنایی منهای سی و دو حرف!                        
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:33 | لینک  | 

آقای مجابی در رمان طنز خود ، خیلی خوشبختم خانوم صادقی ، حساسیت اجتماعی خود را در بعد مسائل جوانان در رویارویی با بلوغ نشان می دهد . اگر چه نمی شود تمام جنبه های این مرحله مهم از گذرگاه زندگی را تنها در بلوغ جنسی خلاصه کرد ولی این مرحله گذرا ، سایه خود را بر همه ابعاد زندگی که جوان وارد آن می شود را ، نشان می دهد –مانند حضور سایه ملیحه خانوم در جلوه شبانه عمه اش- ولی با وجود این اهمیت ، در جامعه نسبت به این واقعیت غریزی، بعلت زنجیرهایی که سنت ها بر دست غرایز جوانان می زندد ، جوانان به افسردگی ، شهوت تراشی و ارضا آن ، عدم امنیت اجتماعی ، اغتشاش فکری و احتمال فساد در محیط زندگی کشیده می شوند.-دقت کنید خانوم صادقی نقش یک ناجی را بازی کرده ست .-
در جامعه بعلت همین سنت زدگی ، عقده های پنهان گاه خود را بصورت عوارض ناخواسته حتی بصورت ماسکهایی در مذهب خود را بروز می دهد و طبعا جامعه ایی که اینگونه مریض شده است ، یافتن دستهای سبز برای نجات نوجوان داستان سخت است . در این داستان ، دوستان سختی های رسول ، آدمهای سختی کشیده اند . جهان ، خانوم صادقی و جماعت افغانی های آواره از وطن ، که نشان دهنده ارزش گرایی نویسنده نسبت به این دسته از انسانهاست . فرشته نجات رسول-مربی نجات غریق- هم از این دست آدمها انتخاب شده است- که البته شاید معرفی وی بعنوان کسی که کسانش را در حادثه زلزله شمال از دست داده است ، با آن ثروت و تیپ کمی – البته کمی – قبولش مشکل باشد . – ولی دربرابر این جماعت سختی کشیده ، افرادی قرار می گیرند که زندگی تکراری و کلنگی دارند. بی بی ناز ، عمو حسین و ... نماینده های این قشر هستند که قوه تمییزشان در زندگی تکراریشان کنسروی شده است و غیر از تکرارها و دیدگاههای سنتی چیز دیگری در چنته ندارند .
روند رمان آقای مجابی را اگر شبیه ساختن یک  ساختمان تصور کنیم ، بر سه پایه استوار است :
1-اسکلت داستان .2-آجرهایی که براساس روند داستان چیده می شوند . 3- ملاط یا ساروجی که روی این آجرها کشیده می شود . سیر داستان چنین است که بعد از بیان هر مرحله ای از داستان یک ملاط بر روی آن کشیده می شود که گاه نشان دهنده حس عاطفی و اعتقادی نویسنده و گاه بیان حس رسول قهرمان داستان بعنوان الگویی دردمند از یک جوان در دوره بلوغ ، یا دیگر شخصیت های آن می باشد که اغلب قالب طنز و گاه بصورت طنز تلخ آجرها را پهلوی هم محکم می کنند .این دوگانگی به حدی است که مخاطب بخوبی مرزها را تمییز می دهد و به سبک خاص نویسنده پی می برد. آنچه مهم است ، تفکر تند و صریح نویسنده به زندگی و مسائل نوجوانان و جوانان در مسائل مربوط به خود است . وی حواشی دادن به این مسائل را نمی پسندد و حتی ناجی داستان را آقای نیک نفس انتخاب نمی کند و بقول ایشان : این چیزا برای فاطی تنبان نمی شود . برخورد با زندگی از نظر ایشان نیاز به صراحت دارد .
نکات:1-پایان بندی رمان با یک پیام ارزشی ، انتقادی نسبتا ساده به پایان می رسد که البته اگر نتیجه داستان را منحصر به آن کنیم ، بی انصافی کرده ایم ، زیرا نویسنده در جای جای داستان ، پیامهای اجتماعی خود را نوشته است که نشان دهنده دق دلی های فراوان وی نسبت به جامعه و مسائل مطروحه در آن است .
2- آقای مجابی با نگاه واقع گرا به مسائل اجتماع می نگرد و سعی می کند این مسائل را بعد فلسفی ندهد ، لذا سادگی در نوشته هایش بخوبی مشهود است و با مخاطب خود به آسانی ارتباط برقرار می کند و احساساتش بخوبی منعکس می گردد.
3-دیدگاه آقای مجابی درباره معرفی خانم صادقی ، یک دیدگاه پیراسته شده از سنتهای رایج در مسائل سنتی است و راست و پوست کنده است . فرشته ای که فارغ از هیاهوی سنتی و ضد عشقولانه جامعه ، در یک فضای مجازی – که شاید عاملش جو نظارتی حاکم است- بلوغ را برای رسول نمادین می کند . 4-تصویر کشیدن افرادی بعنوان نماینده های قشر سنت گرا از سبکهای داستانی آقای مجابی-البته در چند داستانی که اخیرا از ایشان خوانده ام - است . بی بی ناز در رمان خیلی خوشبختم خانم صادقی ، جعفر خان در کافه طنز خانه کلنگی و آقا بزرگ در کافه داستان سونامی ، این سه شباهت قریبی به هم دارند و شبیه سازی شده اند تا نویسنده بتواند به آنها سنگ بزند و هم خود را تخلیه کند و هم تفکر خویش را در داستانهایش تزریق نماید .

    به نقل از وبلاگ پسردایی (نادرنظامی)

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:26 | لینک 

 

یادداشتی کوتاه بر رمان خیلی خوشبختم خانم صادقی

رمان "خیلی خوشبختم خانم صادقی "از علیرضا مجابی (انتشارات روشنگران سال ۱۳۸۵)رمان خوش خوانی است . کم حجمی آن آدم را ترغیب می کند به خواندنش و چند خط اول رمان کافی است تا دل دهی به روایت .

داستان درباره  پسر نوجوانی است ومسئله نوجوانی و بلوغ ، چیزی که کمتر در ادبیات داستانی ما دیده شده .فصلی در شکل گیری آدمها که  ریخت عجیب خودشان و جهان پیرامونشان  را به سوال می کشانند و جسارت عنصر لاینفک این دوره است . موتیوی که دستمایه نویسنده قرار می گیرد برای طرح آنچه در پس ذهن خود با آن مواجه است . بلوغ از تابوهایی است که کمتر به لحاظ  اجتماعی یا فردی در خانواده ها و اجتماع به آن پرداخته می شود  که در واقع بسیار از آن پرهیز می شود و خانواده ها با نگاهی زیرزیرکانه و در سکوت سپری شدن آن را نظاره می کنند .جز جنبه های شرعی و دینی آن ، بیشترین مواجهه خانواده ها با بلوغ در امر ونهی های شدید و منع هایی است که تا قبل از آن چندان رواجی نداشته است . به همین سبب پرداختن مجابی به این موضوع خبر از جسارت او دارد در انتخاب موضوع و نوع پرداختن به آن .

این جسارت با نوعی طنز همراه می شود که حضورش مسئله بلوغ و حساسیت های نسبت به آن را کاهش می دهد . همین طنز باعث می شود که کارکرد شخصیت های سنتی با نوعی اغراق نشان داده شود و مورد انتقاد واقع شود .شخصیت  بی بی ناز  کارکردی دوسویه دارد : مهربانی-دلسوزی - احترام- حامی بودن ..و

متن کامل را در  هزارو یک شهرزاد بخوانید

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 22:53 | لینک  | 

3729-p2-1171791767 pardis's review
rating:
Gr_red_star_activeGr_red_star_activeGr_red_star_activeGr_red_star_activeGr_red_star_active

"چاره اي نبود، مجبور به فداكاري شدم و با تقويت روحيه بدي در خودم به همه ي خوبي هاي بيش از اندازه جهان پشت كردم، با خواباندن يك مشت زير چانه ي حرافش اجازه دادم،‌همچنان بهترين پسر مدرسه باقي بماند"

كتاب " خيلي خوشبختم خانم صادقي" نوشته عليرضا مجابي. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.
يكي از خنده دار ترين داستانهايي بود كه ميشد با اين موضوع نوشت!‌ در قالب طنز بلوغ پسري به نام رسول و حكايت عشق و عاشقي ميان رسول و دخترعمويش رعنا را بيان ميكند!‌
رسول پسري هست كه تازه به سن بلوغ رسيده و نميدونه كه سوالاتش رو از چه كسي ميتونه بپرسه و دردسر پشت دردسر براش درست ميشه و حتي براي نوشتن نامه هاي عاشقانه به رعنا جملات كتابهايي مثل ابله يا بوف كور رو كپي ميكنه و رعنا يك دخترعموي خوشكل هست كه در درس زبان تجديد آورده و رسول شده معلم سرخونه اش و البته عاشق و شيدايش! دختري كه در نامه هاي رسول ردي از عشق نميبينه!
در اين ميان بي بي نازي در كار هست كه مثل شمر بالاي سر رسول ايستاده. مادربزرگ رسول است و تمام مدت تنها وظيفه اش نجات دادن رسول از آتش جهنم است در حالي كه به قول خود رسول " در مسائل عشقي فرق ميان امير ارسلان و هوخشتره را تشخيص نميدهد‌ "
و بين همه اينها فرشته نجاتي هست به نام خانم صادقي!
كتابي هست كه زيبايي ادبي و هنري نداره. ولي اگه كسي دوست داره كتابي بخوانه براي اينكه تمام مدت لبخند روي لباش باشه و گاهي هم قهقهه اي بزنه از ته دل خواندن اين كتاب رو توصيه ميكنم

 

سایت goodreads

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 13:30 | لینک  | 

رمان طنز عليرضا مجابي در انتظار مجوز است

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1386/07/14
10-06-2007
10:02:12
8607-00341: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

عليرضا مجابي گفت كه رماني طنزآمير را مدت نه ماه است در انتظار كسب مجوز نشر دارد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، "خطر آمريكا فوري است" رماني طنزآميز با مايه‌ي اجتماعي – سياسي است، كه به گفته‌ي نويسنده، فضاي كلي آن، نقد ديدگاه‌هاي چپ و گروه‌هايي است كه در عمل به دنبال مسائل ايدئولوژيك‌اند؛ اما در نهايت گرفتار تناقض بين عقيده و عمل‌شان مي‌شوند.

شخصيت اين رمان به گفته‌ي مجابي، زني است كه به جريا‌ن‌هاي فكري چپ و ايدئولوژيك ماركسيستي علاقه‌مند است و به‌خاطر عقايدش با كارگري ازدواج مي‌كند؛ اما ديدگاه‌هايش با او تناقض‌ پيدا مي‌كند و مشكلاتي را پيش مي‌آورد.

اين رمان قرار است از سوي انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شود.

او همچنين مجموعه‌ي داستاني طنزآميز را با عنوان "سلام آقاي ميلان كوندرا" از سوي همين ناشر در دست انتشار دارد.

اين مجموعه‌ي 11داستاني با رويكردي طنزآميز به مسائل اجتماعي همچون: حقوق زنان، رفتارهاي اجتماعي و... مي‌پردازد.

"گره‌اي كه باز شد" نيز عنوان كتابي از اين نويسنده براي كودكان است كه به‌تازگي از سوي انتشارات شباويز منتشر شده است.

اين كتاب داستان نخي است كه اگر چه مي‌خواهد هويت خود را حفظ كند و همچنان نخ باقي بماند؛ اما از دوخت و دوز خسته شده است. اين نخ در شكل‌هاي مختلف سعي مي‌كند به ديگران كمك كند و در نهايت نيز به نخ بادبادكي در دست يك پسربچه تبديل مي‌شود.

"گره‌اي كه باز شد" به گفته‌ي نويسنده، قرار است در نمايشگاه جهاني كتاب فرانكفورت شركت كند.

عليرضا مجابي همچنين گفت، سه كتاب كودكان "ميهماني گل‌ها"، " لي‌لي وقتي بادبادك‌ها را شناخت" و " قورباغه‌ي آوازه‌خوان" را مدت سه سال است در انتشارات گوهر منظوم در انتظار انتشار دارد.

رمان "خيلي خوشبختم خانم صادقي" و مجموعه‌ي داستان "جين داريم تا جين آقاي كارور" از جمله آثار اين نويسنده‌اند.

انتهاي پيام

كد خبر: 8607-00341

منبع

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:21 | لینک  | 

همه میگن بهتره نویسنده در باره­ی کتابش حرفی نزنه، بذاره بقیه حرف بزنن. ولی من نمیتونم!!!!!!!!!در باره­ی این کتابم چیزی نگم. چون حاصل سال ها زندگی منه. سگ دو زدن هام، غصه هام، دلشوره هام، زمین خوردن هام. چپ اندر قیچی زدن هام!!!!!

پنج سال به نوشتنش فکر کردم و در عرض پنج ساعت نوشتمش، بی کم و کاست!!!!!!!

کتاب تا هفته­ی دیگه توسط ناشردر می آد، با نقاشی بسیار زیبای محبوبه ی عینعلی... و در بخش مسابقه­ی نمایشگاه کتاب فرانکفورت شرکت داره. نقاشی هاش هم کاندید نمایشگاه کتاب براتیسلاوای چکسلواکی و بلونیای ایتالیاست.(البته درگوشی گفته باشم،نقاشی سیاه سفید بیشتر به کار من می خورد تا رنگی. ولی بهم گفتن فضولی موقوف!بچه ها کتاب رنگی بیشتر دوست دارند!!!!!!!)       

داستان کتاب در باره­ی یه کلاف نخه که از دوخت و دوز حوصله ش سر رفته می­خواد کار دیگه­ای انجام بده.... بقیه­شم باشه واسه­ی وقتی که کتاب در بیآد، اینجا که قانون کپی رایت وجود نداره، خدایی نخواسته داستان لو می­ره!!!!!!

و دیگه این که... باز هم در باره­ی کتاب برایتان خواهم نوشت.  

        

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:44 | لینک  | 

 نگاهی به رمان <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> نوشته علیرضا مجابی‌
بار اول که کتاب <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> را دستم گرفتم، با دیدن نام سلینجر و هولدن کالفیلد در همان صفحه اول- البته قبل از آغاز رمان- و نیز با خواندن پاراگراف اول، احساس کردم با داستانی طرف هستم که همان کارکردها و اوج و فرودهای <ناتور دشت> را داراست و من باید خود را برای سفر به دوردست‌های وجود خودم آماده کنم.
زبان همان بود و شخصیت هم تناسب‌هایی با هولدن داشت، فقط مانده بود من پیش بروم و یقین پیدا کنم. بعد هرچه جلوتر رفتم فهمیدم که هولدن خارجی و وطنی، سوای لحن‌شان، تفاوت‌هایی عدیده با یکدیگر دارند و ایضا سلینجر و علیرضا مجابی.
اصلا‌ عنوان دو رمان اولین نشانه تمایز و تفاوت است که من، شاید به دلیل هیجان ابتدایی، به آن توجه چندانی نکرده بودم. عنوان ناتور دشت- دستکم در ترجمه- هم جدی است و هم یادآور نوعی وظیفه و تعهد، در حالی که <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> رهاست و آزاد؛ انگار کسی دارد می‌خندد. این را کلمه <خانوم> هم تصدیق می‌کند که یک <و> اضافه دارد.
اگرچه باید قبول کرد که زبان و لحن راوی‌ها در هر دو اثر شباهت‌هایی به هم دارد اما این نکته را نباید نادیده گرفت که هولدن تفاوت‌هایی اساسی با رسول دارد و هر چند هر دو، با اندکی اغماض، یک جور حرف می‌زنند اما دغدغه‌های شخصیت اصلی داستان سلینجر را نمی‌توان با قهرمان قصه مجابی همسان و هم‌جنس دانست.
راوی رمان <خیلی خوشبختم ...> دلسرد نیست، پر از نیروی حیات است دوست دارد سر از یک سوال اساسی درآورد که در این مقطع سنی برای او بسیار مهم شده است: بلوغ. اما این بحث را بگذاریم برای بعد.
نقطه قوت داستان مجابی، می‌توان با جسارت گفت، زبان و طنز موجود در لا‌یه‌های همین زبان است. اصلا‌ رمان بر پایه‌های چنین قابلیتی استوار شده است و شاید خوانندگانی چون مرا، این زبان طنز و طنز زبانی است که به سوی صفحه و برگی دیگر می‌کشاند. زبانی که نویسنده به کار می‌گیرد اگرچه با همان سوخت‌بار و جرقه اولیه سلینجری حرکت آغاز می‌کند، اما در ادامه بر پاهای خود می‌ایستد.
به عبارت دیگر، هویت و شخصیت یک نوجوان تیپیک ایرانی را از طریق زبان و رفتار رسول تشخیص می‌دهیم و واژگانی که او به کار می‌گیرد ما را مدام به سرزمین خود ارجاع می‌دهد و نه آمریکا یا هر جای دیگر.
به هر حال پیش بردن یک روایت وطنی، به شکلی سرخوشاند و با کمک زبانی جاندار و تکه‌های طناز، یک حسن است اما از آنجا که جغرافیای داستان سامانه‌های گوناگون را در برمی‌گیرد بنابراین برجستگی زبان به تنهایی نمی‌تواند جوابگوی نیازهای مخاطب علا‌قه‌مند باشد.
درست است که در کشور ما زبان اغلب تحت‌الشعاع روایت قرار می‌گیرد اما این هم درست نیست که عکس آن اتفاق بیفتد.
برای این هماهنگی و همراهی، مثالی اگر لا‌زم باشد، می‌توان به همان <ناتور دشت> اشاره کرد که در آن زبان و داستان همسطح و هم‌عرض یکدیگر هستند و در واقع هر دو در جهت اعتلا‌ی هم عمل می‌کنند.
در رمان <خیلی خوشبختم...> با وجود تلا‌ش نویسنده، باز مشاهده می‌شود که زبان به سطح می‌آید و قصه مغفول می‌ماند. شاید بخشی از ایراد کار به همان درون‌مایه اصلی داستان، یعنی همان بلوغ مربوط باشد که محور و مبدا رمان است و در واقع با این محرک و انگیزه است که قطار روایت به حرکت درمی‌آید. مشکل آن است که جملا‌ت طوری کنار هم گذاشته می‌شوند و بحث‌ها به‌گونه‌ای پیش می‌رود که پرسش‌های راوی در مورد <بلوغ> با توجه به شواهدی چند، البته سوای بزرگسال بودن راوی، اساسا از مدار باورپذیری خواننده خارج می‌شود. یعنی هرچه آدم سعی می‌کند به خود بقبولا‌ند که شخصیت اصلی به شکلی طبیعی و غیرتصنعی با این مسئله مواجه است باز ته ذهن‌اش چیزی او را منصرف می‌کند. در ضمن اگر خیلی بیراه نگفته باشم می‌توان گفت که حتی نوجوانانی کم‌سن و سال‌تر از رسول، بخصوص در چنان محیطی، گاهگاهی چیزکی از این واژه به گوش‌شان می‌خورد چه برسد به او که پسری زبر و زرنگ است و آن‌طور که از وجناتش پیداست خیلی پیشتر باید ته و توی قضیه را درآورده باشد.
می‌ماند یک نکته دیگر و ختم کلا‌م. داستان به صورت فلش‌بک و بازگشت به عقب است؛ یعنی آنکه راوی بزرگ شده است و حالا‌ دارد داستان دوران نوجوانی‌اش را تعریف می‌کند. همان‌طور که می‌دانید داستان‌های فراوانی به این شیوه نوشته شده و هیچ اشکالی هم ندارد که کسی به روایت گذشته بپردازد، اما بحث این است که ما اگر بخواهیم ماجرایی را که در گذشته اتفاق افتاده و تمام هم شده، بازگو کنیم بی‌شک از بیشتر جزئیات آن خبر داریم و به همین دلیل نمی‌توانیم طوری سخن بگوییم که مثلا‌ از برخی قضایا خبر نداریم. راوی اگر بزرگسال است و خاطرات‌اش را واگویه می‌کند پس نباید ما را این همه این‌جا و آن‌جا بکشاند تا در نهایت مفهوم واژه <بلوغ> را برای ما توضیح دهد (شاید لا‌زم بود که راوی به جز بخش پایانی، در جاهایی دیگری از داستان هم خودی نشان می‌داد تا این مشکل کمتر به چشم می‌آمد).
اگر هم نوجوان است پس اصولا‌ قسمت پایانی داستان، توجیه منطقی ندارد، ضمن آنکه در مواردی، کلمات و جملا‌تی از دهان رسول نوجوان خارج می‌شود که خواننده احساس می‌کند تجانسی با آن سن و سال ندارد و به نظر می‌رسد یک انسان پخته در قالب راوی فرورفته است.
شاید بهتر می‌بود همانند ناتور دشت، راوی کاملا‌ در هیات یک نوجوان عاصی و معترض فرو می‌رفت و همه‌چیز از زاویه دید او تعریف می‌شد.
با این همه و با تمامی این تفاصیل، داستان‌های علی‌رضا مجابی چنان جذاب و خواندنی نوشته می‌شوند که خواننده، حتی اگر توقعاتی دیگر از داستان داشته باشد، تا به آخر احساس خستگی و ملا‌ل نمی‌کند. جنس نثر و عبارات و اصطلا‌حات او و نوع شوخی‌ها و طنازی‌هایش امروزی است و از دل همین گفت‌وگوهای روزمره بیرون آمده است بنابراین خواننده این زمانی و این مکانی را مجاب می‌کند.
* خیلی خوشبختم خانوم صادقی، علی‌رضا مجابی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1385

نسخه چاپی ...

منبع :روزنامه کارگزاران

مندرج در : سایت انتشارت روشنگران ومطالعات زنان

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:0 | لینک  | 

میخواهم یک نامه ی کوتاه بنویسم

 

نوشته ی: شهریار عباسی

نشر افراز  86

 

 

داستان بلند میخواهم یک نامه کوتاه بنویسم ، روایتی ساده و روان از جنگ است ، که برخلاف نمونه های مشابه آن، درونمایه ی جنگی یا ضد جنگی آشکار ندارد و رخدادهای داستانی آن در حاشیه ی اتفاقاتی برون جنگی بنا شده است. شروع داستان هجویه­ای بازیگوشانه از جنگ است که با انداختن شیشه های آب مقطر در بخاری نفت سوز مدرسه آغاز می شود و در گیر و دار بمباران شهرها (شهر خرم آباد) موجب تفریح و سرگرمی چند نوجوان دانش آموز سرکلاس درس می شود، که ملموس ترین سنگر آموزش و سرگرمی آنهاست. سنگر بعدی داستان آوردگاه حسی و عاطفی دوران بلوغ است که کاراکترهای پسر نوجوان داستان را به جنگ و گریز عشقی با دختران همسال می کشاند، تا با تعقیب و مراقبتهای خیابانی و نامه نگاری متعاقب آن، به نبرد هیجانی آتی جسم و روان آدمهای داستان بپردازد و تراز غنایم بدست آمده از نبرد را برای آینده­ا­ی نامعلوم سر و سامان بدهد.مسابقه ی ورود به دانشگاه از طریق سهمیه ی بسیج ، تشکیل خانواده و... بقیه ی رویدادهای دیگر، هر چند که عباسی نویسنده به هیچ آینده­ای باور نداشته باشد!

زمان قصه با ساختار رویداهای داستانی همجنس است و تا فصل پنجم کتاب در بستری آرام پیش می رود، ولی از فصل پنجم به بعد شکسته می شود و به گذشته در آینده کوچ می کند تا به دنباله ی روایت خود ادامه بدهد. شوک غیر لازمی که نویسنده برخلاف داستانهای شناخته شده­ی این سبک، از  وسط کار  آغاز می کند و انسجام روایت را درهم می ریزد.

داستان میخواهم ... اولین داستان درنوع خود درباره­ی شهر خرم آباد است و با آدرس و نشانی دقیق از مکانهای تفریحی و توریستی شهر خرم آباد در پی جذب توریسم و مخاطب است و به همین دلیل نیز عینی و واقعی نوشته شده است ، ولی به سبب تلاش نویسنده برای ارتقای سطح تکنیکی و هنری اثر و تزریق فرمولبندی ژانرهای دیگر داستانی به ساخت روایی آن، از مسیر طبیعی داستان واقعگرا خارج شده و در برزخ روایتی ناهمگون گرفتار می آید، که هم ناشی از علاقمندی نویسنده به ارتقای  داستان به مدارج تکنیکی بالاتر است و هم دشواری توانفرسای چنین تلفیقی را به رخ می کشد. بیان روایی و خطی داستان، و پرهیز از نمایش کنش های هیجانی و آنی رخداده ها، گاه داستان را تا مرز خاطره پیش برده است و از اکشن داستانی دور نگهداشته است که با سرشت روایت همخوانی دارد، ولی با بیان تکنیکی اثر نه، و کلام آخر این که داستان میخواهم... تلاشی نجیبانه و در خور تامل برای تولید و ساخت ادبیاتی مخاطب مند است و همه ی نقاط ضعف و قوت این آثار را در خود نهفته دارد، باشد که در آینده ای نه چندان دور صبح دولتش بدمد.                

                

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:50 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 نگاهی گذرا به مجموعه داستان چوب خط

 نوشته: محسن فرجی 

 نشر قطره ۸۵

 

محسن فرجي را با داستان كجايي؟(خرداد78) در مجموعه ي نقش 79 شناختم. داستاني كوتاه در باره ي جنگ و به بلنداي بي پايان زندگي. مردي كه جسد خزه بسته­اش در محاصره ي آب ايستاده است و از دهان بازمانده­اش دو ماهي سرخ كوچك بيرون مي­آيند تا براثر غرش توپ، در لرزشي ناپيدار مدفون شوند و به تنگ خاك گرفته و خالي از ماهي زني رميده از جنگ، معنا دهند. فرجي در چوب خط هم از جنگ نوشته است، در داستان عاشقت بودن و چند داستان ديگر. از زن عمويي نوشته است كه اتاقش بوي ليمو شيرين و شربت ميدهد (شربت شهادت هم به احتمال چنين بويي داشته باشد!)و پسري كه به جنگ رفته است (يا ناخواسته به جنگ كشانده شده است؟) و حالا موج گير جنگ، به دياري گمشده بازگشته است، تا در حوض پاركي در شهرستان قزوين دست و پا بزند، و در توهم (رزمي حماسي!) جزيره­­ي مين گذاري شده­ي (مجنون!) غرق شود. مصطفايي كه بغل گوش منزلشان عروسي پسر همسايه است و صداي ناكوك موسیقی (چون موتيفي بسیار موثر) سراسر داستان را پركرده است:

شب به اون چشمت خواب نرسه

به تو مي خوام مهتاب نرسه

عاشقت بودن عشق منه

اينو قلبم فرياد ميزنه

فرجي ولي در داستانش به ما نمي گويد كه قلب مصطفي در موقع دست و پا زدن در توهم مجنون، چه فريادي مي­زده است و دركدام آفاق سير كرده است،كه زن عمو و بقيه­ي افراد خانواده،در اوج توهمي بزرگتر از غرق شدن در حماسه­ی مجنون، خوشبختي ركسانا را (زني جوان و با چشمان درشت و گونه ­هاي برجسته.) در كف ادامه­ي حيات(كدام حيات؟) با يك موج زده از جنگ نهاده­اند؟!و براي ضلع ديگر اين فاجعه (ركسانا) چوب خطي رسم نمي كند.

زنهاي داستان فرجي اغلب در انفعال شخصيتي محض ترسيم شده­اند و تصويري لرزان از پژواك جهان مردانه­اند،كه از خود اسقلالي ندارند (كنش مسقلي بروز نمي­دهند.) و تسليم قضا و قدري هستند كه مردانشان برايشان رقم زده­اند. مثل زن داستان سردي دستمال تاريك، كه در خستگي و بيماري مردي بازگشته از زندان(چرا زندان؟) حل مي شود و در سكوت و تاريكي فرو مي رود، يا زن داستان تو منشي آقاي رئيسي كه در نهايت، زرنگي­اش خلاصه شده است در فريب دادن مردي كه از دوخت و دوز بكارتش خبر ندارد! و زن داستان  مي گويم عيب ندارد، كه خود را واگذار مي كند به مردي كه اجازه دارد با او كار بي­ادبي (كدام ­بي ادبي؟)بكند! ( اروتيسمي زشت كه با كلماتي زشت­تر بيان شده است.)

داستانهاي مجموعه­ي چوب خط (ناگفته نماند در سراسر کتاب داستاني به نام چوب خط وجود ندارد!) عليرغم جذابيتهاي تكنكيي و حس و حال بيان شده ی قوی (علي الخصوص در كاربرد ظريف و هوشمندانه­ي موسيقي، که از ویژگیهای  ممتاز کار فرجی است.)پر از ناگفته­هاست،يا گفته­هايي كه تامل برانگيزند!!!! مثل قول­هاي اشخاص داستان كله بزي ها، كه چيزي جز دامن زدن به خرافات زباني محض نيست! يا گفتگوهاي پدر در داستان ظلمات (كه اوج ديالوگ نويسي فرجي است.) و فاقد انسجام داستاني است (تداخل بي هدف لمپنيزم و لذات زودگذر افيوني كه به جنايت مي انجامد.)

و كلام آخر فرجي داستان نويس(تكنيكال) در چوب خط، داستانويسي مبتكر است، و از ابزار جدید داستانویسی (سیالیت ذهن، تک گویی درونی، مینی مالیزم، و ...) استفاده­ی خوب و موثری کرده  است، ولي چوب خط فكري داستانهایش (آدمهاي داستاني كه برگزيده است) از انديشه های جدید داستانی تهي است!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:42 | لینک  | 

تل عاشقون

نوشته محمدرضا مرزوقی

نشر افق 84

با مرزوقی در نمایشگاه کتاب آشنا شدم (رمان عاتکه­ ی او را قبلن خوانده بودم) تل عاشقون را هم همانجا به من هدیه داد،در پاسخ خانم صادقی!!!!!!! که مدتها قبل تلفنی وعده کرده بود نقدی برآن بنویسد. پیشدستی کردم بعد از دوبارخواندن نگاهی انتقادی به کتاب انداختم.

تل عاشقون اگرچه تل داستان نویسی از نوع خودش نیست(و خود نویسنده ی جوان هم صد البته چنین ادعایی ندارد.)ولی نکات جالب توجهی دارد. تل عاشقون بنا به تعریف پشت جلد کتاب منطقه ای است در کنار خیابان ساحلی بوشهر که روزگاری وعده گاه عشاق ناکام بوده است. عشاقی که روی تپه ای خاکی به انتظار یکدیگر می نشسته­اند،تا از سفری(زمینی، دریایی،هوایی!!!!!!)که هیچوقت برگشتی نداشته است بازگردند و به وصال یکدیگر برسند. ورسیون جدید داستان هم همان کاربرد را دارد، سودابه(وکیل و همکلاس مریم)در یک شرکت ساختمانی(که وکالت پروژه ای را در آنجا به عهده گرفته است) با مردی زن دار(رئیس شرکت) آشنا می شود و به او دل می بازد. موضوع داغی(عشق یک دختر جوان شهرستانی به یک مرد زن دار!)که سرانجام خوشی ندارد و وکیل عاشق را به قتل موکل خود وامی دارد،تا مثل بقیه ی عشق های ناممکن دیگر سر از تل عاشقون دربیآورد.(به عبارتی قبرستان عشقهای زنده به گور شده ی دیگر!!!!!!!)                

  عشق تا اینجای کار همان داستان کهن و اسطوره­ای عشق است که اغلب در بند چشم و ابرو و ساق و زانوی یار است و با مفهوم مدرن و امروزی عشق(اگر هنوز عشقی وجود داشته باشد!) سر و کاری ندارد. و از اینجا به بعد، یعنی زمانی که مریم و شوهرش منصور راهی بوشهر می شوند تا مریم وکالت سودابه را به عهده بگیرد... و در آنجا با عشق شوهرش و ژاله(دوست مشترک سودابه و مریم) مواجه می شود،تل عاشقون وارد فاز جدید و امروزیش می شود(برخورد مریم با منصور و ژاله که نه تنها مثل سودابه در پی انهدام رقیب عشقی اش نمی افتد که حتی به این عشق رشک می برد و نگرانی اش این می شود که کاش منصور موقع بیرون رفتن با ژاله(خیانت به مریم!!!) صورتش را اصلاح کرده باشد تا در چشم معشوق زیباتر جلوه کند.(خیانت را نمی توان نادیده گرفت و بیشتر از آن زنی را که صورتش گلگون از عشق است. ص 97 کتاب)

جان کلام داستان همین نشانه های جدید از عشق است(عشقی که اریک فروم در هنر عشق ورزیدن از آن حرف می زند،و عاشقی که در مقابل معشوق حاضر به گذشت است و فقط به این دلیل شایسته ی کلمه ی عشق است که بیشتر از آنچه که از دست می دهد(معشوق) چیزی بدست می آورد(عشق)!

فصل آغازین داستان، سفری پرپیچ و خم(مفهوم مدرن عشق) در جاده­ای دور و دراز است. تمهید سینمایی و بسیار زیبایی که مرزوقی برای شروع داستانش فراهم کرده است(یک تمهید سینمایی ناب برگمانی!) تا تل عاشقون را دور بزند و از خطر ناکامی و بی سرانجامی عشقهای کهن و اسطوره ای به سلامت عبورکند، ولی سقوط غم انگیز داستان در صحنه ی مراجعه ی مریم به سیاها و مجلس زار گرفتن او نه تنها کمکی به تکوین سفر عاشقانه اش نکرده است، که رگه ی دیگری از اندوه بر تل خاکی عاشقون افزوده است، عشقّ بی فرجامی که از شادی تهی ست و به خاطرش زار زار باید گریست!!!!!!!           

  

   

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:2 | لینک  | 

 

 

خاصیت براتیگان بودن!             

چه كسی حدس می‌زد، جوان آس و پاسی كه یك روز با سنگ شیشه پاسگاهی را شكست و به تشخیص پزشكان، به دلیل ابتلا به جنون در بیمارستان حبس‌ شد و مورد شوك درمانی قرار گرفت ، جنون بزرگتری داشت كه به عقل پزشكان نرسیده بود ، جنون نوشتن؟! 

نوشتن به سبك براتیگان ، نابغه­ی داستان­نویسی­تجربی دنیا ، آمیزه‌ای از تشبیه و استعاره كه در هیچ سبك و سیاقی نمی‌گنجد، مگر نثر شخصی ریچارد براتیگان!

ویژگی نثر براتیگان ، نه در ساختار موزون شعری آن است ، نه درصناعات لفظی و زبانی آن ، و اگرچه دو عامل یاد شده را نیز درخود دارد ، ولی بیشتر از معماری بكر و عجیب و غریب ذهنی و عاطفی نویسنده نقش برداشته ‌است . بازی كردن با بلیط اتوبوس و فقط برای انتقال حس تحرك به خواننده (یك تمهید بكر براتیگانی ) ، محو شدن تدریجی اتوبوس درسفر زمان ، پس از حمل مسافرین پیری كه بی‌حركت و با اندوه فراوان  به تنها جوان سرنشین اتوبوس خیره شده‌اند، (با كمترین كلمات ممكن  برای القای احساس پیری ) ، فقط یك نمونه درخشان از نثر براتیگانی است كه در داستان اتوبوس پیر به وقوع پیوسته است .     

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 10:23 | لینک  |