تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

فرنگیس خانم با سینی چای وارد شد:

«خدایی نخواسته تنها زندگی می­کنین عمو جون؟!»

غش زدم از خنده:

«چرا خدایی نخواسته؟؟؟!!! تنهایی هم خودش عالمی داره.»

جمشید تپقی زد:

«شاعر فرموده، دلا خو کن به تنهایی که از زن ها بلا خیزد.»

زیبا جون ناخن­هایش را جوید:

«تا زن­ش کی باشه؟!»

نادر هم پابرهنه پرید وسط حرف:

«از روسای جمهور آفریقا یاد بگیر، هر کدوم چار پنج تا دارن.»

شاپویم را گذاشتم بالاتر:

«چهار پنج تا چی...زن؟!»

زیبا جون تیز دو زاریش افتاد:

«مرسی عمو جون!»

نادر ادامه داد:

«دارندگی و برازندگی...چه عیبی داره؟»

بندینک شلوارم را بالا کشیدم:

«عیب که نداره، فقط یه خرده گرفتاری داره.»

نادر گفت:

«چه گرفتاری؟ خیلی هم حسن داره، اولن...هیچ مردی دیگه به زنش خیانت نمی­کنه (خیانت اصولن کار زن­هاست و باید سنگسار بشن،م.م.م...رد خیانت نمی­کنه برای هر کاری راه حل پیدا می کنه!!!) و هروقت از زنی سیر شد...»

زیبا جون حرفش را قطع کرد:

«سیر نه....این جور وقتا معمولن زن­ها از جونشون سیر میشن!»

نادر ادامه داد:

«میره سراغ زن بعدی.دومن به اخلاق در خانواده صدمه­ای وارد نمیشه. زن خودشه، نرفته که سراغ زن همسایه! سومن به بحران جنسی در کل  جامعه پایان داده میشه و فتنه­ی بی­شوهری برای همیشه ریشه کن میشه، زن­ها اصولن به مذاقشان نمی­خوره چهارتا شوهر داشته باشن!!!!! بازم بگم یا کفایت می کنه...»

این بار نوبت من بود که به داستان فیصله بدهم و اجازه ندهم مجلس  سه بشود:

چهارمن... قبلتو فرنگیس خانوم؟

میخونم:

«آخ که دیگه فرنگیس،

عشق تو داغونم کرد

به کی بگم که چشمات

تو غصه زندونم کرد!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:5 | لینک  | 

زیبا سرش را خم کرد و با ترس و لرز نگاهی به عکس واریس دیری(نویسنده­ی کتاب گل صحرا)انداخت:

«این همون دختریه که تو بچگی ختنه­ش کردن؟ دختر به این خوشگلی... آخه چرا عمو جون؟»

بعد از خواندن چند پاراگراف از کتاب واریس، مخم سوت کشید و از شدت غضب نه ریشتر تکان خورد:

«خودشه عمو جون، به خاطر سرد مزاج شدن نسبت به مردها... تا آخر عمر!»

زیبا آه سردی کشید:

«همین؟...این وسط چی گیر مردها میآد؟!»

زدم به کانال مخصوص خودم...استند آپ کامادی:

«اون وسط هیچی...از دور و اطراف ولی چرا ، خیالشون تا ابد بابت دختره آسوده میشه عمو جون!»

منوچهرخان بشکن زنان از راه رسید و ضمن خواندن و رقصیدن، لیس درازمدتی به بستنی قیفی داخل مشتش زد:

«آی دختر خاله ...گل ناز من

چارده نیم ساله گل ناز من

لعنت به کسی که یار بیگانه گرفت،

دختر خاله ...گل ناز من

چارده نیم ساله گل ناز من!»

زیبا که از بغض نفسش بند رفته بود، جان دوباره­ای گرفت و با دیدن منوچهرخان از بقیه­ی فکرها بیرون جست:

«خدا رو شکر اینجا فقط  مردهارو ختنه می کنن، ببین چه خوشگل واسه ی خاله میترا می­خونه عمو جون؟»

پوفی زدم زیر خنده:

«واسه­ی دخترخاله میترا...ختنه تو مغز مردها نتیجه­ی برعکس داره عمو جون!»

زیبا از تعجب وا رفت:

«یعنی باعث میشه بیشتر دنبال زن­ها بیفتن؟»

«آف کورس، چارتا چارتا... زیباجون!»

«نه ه ه ه ه...یعنی تا این حد دچار رشد مغزی میشن؟!»

«رشد طولی، عرضی...یه موتاسیون کامل و همه جانبه، برعکس وضعیت­های زنانه  زیبا جون!»

زیبا حسابی تو  فکر فرو رفت:

«آخه چطور میشه، چهار برابر رشد عقلی زن­ها صعود کرد...عمو جون؟!»

«با رفتن هر چه بیشتر تو نخ زن­ها زیبا جون!»

همان لحظه حاج آقا عطا از راه رسید و به مناسبت زایمان دختر خاله میترا، کادویی به منوچهرخان اهدا کرد:

«قدم نورسیده مبارک، پسره یا دختر؟»

منوچهرخان هم از خوشی یک متر بالا پرید:

«پسره ...البته که پسره عمو جون!»

بعد حاج آقا عطا یواشکی سردر گوش منوچهرخان برد و زمزمه­ کرد:

«خدارو شکر زحماتت برباد نرفت!» 

زیبا که کم مانده بود از تعجب چند جفت شاخ روی سرش سبز شود، آنن از کوره در رفت:

«یعنی چه...یکی دیگه نه ماه به شکم کشیده، زایمان کرده ، بچه ی سالم بدنیا آورده، اونوقت شما به منوچهرخان کادو میدین؟!»

حاج آقا عطا پوزخندی زد:

«اصل کار مرده، کننده­ی کار ...تا مرد نباشه از چیزی خبری نیست، حالا من بیآم به شما زن­ها کادو بدم؟!»

دردسر ندهم ، این دفعه هم نوبت من بود خودم را وسط آن دو نفر بیندازم و زیبا را از مهلکه نجات بدهم:

«از اثرات ختنه س ...ختنه­ی عقلی مادم العمر زیبا جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:48 | لینک  | 

زیبا گفت:

«عجب خس و خاشاکی عمو جون، بپا.... داری میری تو شکم ماشین روبرو!»

فرمان را به چپ و راست چرخاندم:

«راست میگی ها زیبا جون ...خس و خاشاک همه جارو گرفته.»

رادیوی ماشین همان موقع اعلام خطر کرد و گفت:«به دلیل ریزگردهای  معلق گرد و غبار، سه شنبه تعطیل است.» و وضعیت را بحرانی اعلام کرد.

به جلو خم شدم و در میان کور سوی چراغ ماشین روبرو، چشمم به جمعیتی افتاد که نوار سبز دور سر پیچیده بودند و پلاکادرهای ریز و درشت حمل می کردند:

«رای من کو؟....امان از این رو!»  

فرمان از دستم در رفت و به پهلوی زیبا اصابت کرد، وقتی به یک قدمی جمعیت رسیدم:

«اینا دیگه از کجا سبز شدن زیبا جون؟»

زیبا ضمن تکان دادن سر انگشت­هایش سر از پنجره­ی ماشین بیرون آورد:

«خس و خاشاک...این دفعه از زمین و آسمون می باره عمو جون!»

تا به خودم بجنبم و ترمز دستی را بکشم، یک نفر از وسط جمعیت به طرف ماشین آمد، لب و لوچه­اش را جمع و جور کرد و با آخرین نفس سوت بلندی کشید:

«چیه...تا حالا صدای خس و خاشاک نشنیدی پدر جون؟!»

دستپاچه سرم را دزیدم، از باتومی که در اطراف سرم به پرواز در آمده بود در امان بمانم:

«دارم می شنوم....صدای خوشگلی داره پسر جون!»

 میان بر ماشین را داخل کوچه انداختم و از کنار پیرمردی که جلوی سکوی منزلش نشسته بود و خونسرد داشت قلیان دود می کرد گذشتم:

«فیلم سینمایی که نیست عمو جون، بی خیال نشستی تماشا می کنی؟!»

پیرمرد نگاهی به هلیکوپتر جنگی بالای سرش انداخت و مثل برق سرش را کنار کشید، گلوله­ از بغل گوشش رد شود:

«مردیم از خماری تو پستوی خونه...دم و دودم، دم و دود آزاد، یه حالی میده که نگو عمو جون!!!»

وقتی رادیوی ماشین خبر داد که سبزها از خارج دستور می­گیرند تا همه جا را به آشوب بکشند...پیرمرد نخودی زد زیر خنده:

«نقل انگلیس و آمریکاس،منظور البته به شوماس، هم­ش زیر سر این خانوم بچه هاس... محض خاطر دو مثقال دود، مارو آلاخون والاخون کوچه و خیابون کرده...زنیکه­ی نسناس!»

زیبا گفت:

«خس و خاشاکو میگه رادیو عمو جون...میگن از عربستان و عراق راه گرفته، سر راهش یه هواپیمای تاپاله...­ف!!!! رو هم انداخته.»

پیرمرد پک محکمی به قلیانش زد و دودش را با کیف بلعید:

«راه نگرفته...دستور گرفته خانوم جون،مملکتو به تعطیل بکشونه!»

وسط کوچه پسرکی بازیگوش پرید وسط حرف پیرمرد و کیف و کفشش را  هوا انداخت:

«فیتیله...فردا تعطیله!»

مادر بزرگ پیرش هم فوتی به بادکنک سبزش زد:

«چراغا...د، مین زنبیله!» (در میان زنبیله...،گویش لری اشاره به تیر برق های سابق که به خاطر حفاظت از لامپ ها آنها را در میان توری محصور می کردند.)

استارت را چرخاندم،از مخمصه فرار کنم...چند تا دختر خوشگل سبز پوش با دستهای نوار پیچی که دور هم حلقه کرده بودند، راهم را بستند و به سبک عمو زنجیر باف دم گرفتند:

«خونه­ی خاله... از این وره، از اون وره... اون کوچه بن بسته عمو جون!»

زیبا هم نه گذاشت و نه برداشت،تیز از ماشین پائین پرید، قاتی سبز ­ها شد:

«حق شهروندی من کو؟»

بقال سر کوچه هم که به ماستمالی کردن همه چیز عادت دیرینه داشت،  ملاقه بدست دنبالش کرد:  

«حق ماست بندی­ اینجاست...حق شهروندی دشمن خداست!»

دخترها روسری هایشان را عقب بردند و وسط خیابان شروع به هلهله و دست زدن کردند، وقتی چند موتور سوار محاصره­اشان کردند و دم گرفتند:

«سوسولا دست نزنین النگوهاتون میشکنه!»

یکی از وسط جمعیت فریاد زد:

«النگو مثقالی چند...نصف ملت سرشون شکسته!»

دودستی شاپویم را چسبیدم و به عصایم تکیه دادم:

«سرشکسته درمون میشه...سرشکستگی علاج نداره عمو جون!»

یکی رو به جمعیت گفت:«ملت...»

یکی دیگر در جواب او گفت:«امت...»

نفر سوم داد زد:

« خلق...قهرمان!»

زیبا موبایل به دست از لابلای چند لایه گرد و غبار قطور ظاهر شد و

خودش را روی صندلی ماشین انداخت:

«فقط خس و خاشاک...بزن بریم عمو جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 13:33 | لینک  | 

تا به خودم بیام و سوئیچ جیپ جنگی رو تو جاش بچرخونم ، جواد آقا دستپاچه سر راهم سبز شد و چند پشته اعلامیه و پوستر تبلیغاتی زیر بغلم زد و گفت:«زود باش تا رقبا وارد میدون انتخابات نشدن مخ ملتو بزنن، بچسبون رو درو دیوار.»

نگاهی به دور و اطرافم انداختم و به جز میدون اصلی ده، میدون دیگه­ای برای چسبوندن سر کچل جواد آقا پیدا نکردم که پر شده بود از انواع و اقسام داس و چکش،نخل و زیتون،ماه و ستاره... و وعده های سر خرمنی که بقیه ی رفقا در صورت نماینده شدن به ملت بی زبون داده بودند...عدالت، آزادی، برابری زن و مرد و....!

زیباجون که بغل دستم نشسته بود پوفی زد زیر خنده:

«شکم گرسنه و آب هندوانه... بد نبود اگه جواد آقا یه وعده شکم سیرم بابت سقط جنین معده ی خالیشون داده بود؟!»

شاپویم را یک دور کامل روی سر چرخوندم :

«جامعه­ی مدنی یعنی همین حرفا دیگه...اشکالش چیه زیبا جون؟»

زیبا ولی این بار اخمهایش تو هم رفت و میون بر حرفمو برید:

«اونو که همون موقع هم پس گرفتن،شد مدینه­ت­الشبیه عمو جون!»

پدال گاز رو گرفتم و از تپه های ریز و درشت حسین آباد سفلی بالاتر رفتم:

«حرف زدن در باره­ی خیلی چیزا که اشکال نداره زیبا جون، بی خود که نگفتن آزادی ابراز عقیده!»

زیبا ولی رو دست نخورد و فی الفور مچمو گرفت:

«به این زودی یادتون رفت عمو جون، خودتون تو مطلب قبلی گفتین نباید حرف مفت زد!!!»

جفت چرخ رفتم وسط دست انداز:

«حرف داریم تا حرف زیبا جون...حرف زدن در باره ی جامعه­ی مدنی که نشد حرف مفت!»   

با عجله جیپ جنگی رو گوشه­ی میدون حسین آباد پارک کردم و به کمک زیبا و کاسه­ی سریش، شروع به چسباندن پوسترهای چپ اندر قیچی جواد آقا کردم...جواد آقا در مسجد شاه، جواد آقا در طاق بستان، جواد آقا در خرابه های معبد آناهیتا، جواد آقا بر فراز سی و سه پل، جواد آقا با خرمنکوب، جواد آقا با سینی چای!

هنوز پوسترها تمام نشده بود که جواد آقا با تویاتا کمری از گرد راه رسید و به ماشین پشت سرش دستور توقف داد:

«همین جا پیاده­ش کنین مردک پدر سوخته رو.»

و در کمال تعجب، وسط گرد و غبار زایدالوصفی که از بغل چرخ های...تویوتا کمری بالا زد، با کمربند از تویوتا پیاده شد و چند مرد قلتشن، کشاورز بینوایی رو از ماشین بیرون کشیدن و به درخت بستن تا جواد آقا خودش شخصن حسابشو برسه و حقشو کف دستش بذاره...به خاطر حق حسابی که طرف به موقع به جواد آقا پرداخت نکرده بود:

«سهم منو بالا میکشی نسناس، کی واسه­ت تراکتور جور کرد، کی زمینتو آب داد؟» و حالا نزن و کی بزن...جواد آقا حسابی طرفو کمری کرد!

مخم در جا قفل کرد و بقیه پوسترها از زیر دستم سر خورد، وقتی چشمم به خود جواد آقا افتاد که با عکس­های خندانش در مسجد شاه و زاینده رود توفیر زیادی داشت...کچل بد اخم!

با انگشت شست به عکس ها و شعارهاش اشاره کردم:

«پس این حرفا چی جواد آقا...؟!»

جواد آقا هم به محض دیدن من نفسی تازه کرد و کمربندشو سرجای اولش بست:

«این شغلمه... اون عقیدمه، آدم که همیشه نمیتونه مطابق عقیده ش عمل کنه عمو جون!»

زیبا هم نه گذاشت و نه برداشت...جلوی چشم جواد آقا، یکی از پوسترهارو لوله کرد و شروع  کرد به بوق زدن:

«عقیده ی شما چیه عمو جون؟»   

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 1:59 | لینک  | 

پیرمرد کلید آپارتمان اجاره ای را  کف دستم گذاشت و گفت:

«کتاب نویسی فقط عمو جون... یا دعایی چیزی هم  می نویسی؟» 

حلقه ی دسته کلید را نوک انگشت شصتم چرخاندم:

«دعا که همیشه نه، بعضی وقتا سنگ قبر هم می نویسم... واسه­ی آدمای زبون دراز!»

پیرمرد حرفش را جوید:

«چرا دلخور شدی؟ گفتم اگه بیشتر از مشاور املاک توش درمیآرد، دست ما رو هم بگیری؟!»

شاپویم را عقب سر بردم:

«بیشتر که نه...ولی نصف درآمد مستراح پاک کن های شهرداری از توش در می آد عمو جون!»

پیرمرد ریسه رفت از خنده:

«نگو که خیلی حسودیم شد... یعنی اینقدر کارو بارت سکه س؟!»

قرص فشارم را ته گلو انداختم:

«تازه این که چیزی نیست ، آتیش زدم به مالم ... وبلاگم می نویسم، مفته...مفت!»     

پیرمرد دل غشه گرفت از خنده:

«جون من...؟! یعنی همین جوری چند روز و چند ساعت و چند ماه می نویسی...مفته...مفت...خیلی حال میکنی ها ناقلا؟!»

کبریتی روشن کردم و دود پیپم را تا آخر بالا کشیدم:

«حالا کجاشو دیدی؟ تازه باید مجوزم واسه ی نوشتن داشته باشم و گرنه حق ندارم چیزی بنویسم پدرجون!»

پیرمرد نعش زمین شد از خنده:

«مجوز دیگه واسه ی چی؟ مجوز علافی؟! بابا ایول!!!»

بعد در حالی که رودهایش به هم پیچ خورده بود از خنده...با پشت دست مشغول پاک کردن اشکهایش شد:

«این حرفو جایی نزنی اسباب خنده شی . خدائیش خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم ... مجوز بی پولی،حتمن بابتش مالیاتم میدی قاه...قاه...قاه؟!»

از جا بلند شدم و با دلخوری به طرف در خروجی بنگاه حرکت کردم:

«رو سنگ مرده شورخونه بخندی پدرجون، من فقط می نویسم واسه ی خنده!!!»

طرف این بار ولی اصلن نخندید، کمی تو لب رفت و با لحنی جدی گفت:

« بابا خیلی کار درستی، حالا نمیشه یه خرده هم واسه ی ما بنویسی...پولشم جیرینگی بگیری...نقدی؟»

عصایم را به دیوار تکیه دادم و با ترس و لرز قلمم را از جیب بیرون آوردم، اولین بار بود که به خاطر نوشتن پیشنهاد پول دریافت کرده بودم:

«خوب حالا چی باید بنویسم؟»

پیرمرد نگاهی خانمانسوز به سرتا پایم انداخت و لبش را دم گوشم چسباند:

«چند تا امضاء و عریضه ی ساختگی در باره ی یه ملک صاحب مرده، پول خوبی هم بابتش میدم خودتو خریدارملک جا بزنی!»

فی الفور تا ته قضیه را خواندم و قلمم را در جیب گذاشتم:

«نه...!»

پیرمرد متعجب مثل فنر از جا پرید:

«به بخت خودت لگد نزن، مگه مخت تاب داره عمو جون؟!»

 با شنیدن بوق ماشین زیباجون که داشت برایم دست تکان می داد از بنگاه بیرون زدم و خودم را از آن مخمصه خلاص کردم :

«مفت می نویسم پدرجون... ولی حرف مفت نمی نویسم عموجون!»            

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:54 | لینک  | 

زیبا گفت:«سال نو مباک عمو جون...صد سال به این سالها»

شاپویم را دودستی نگهداشتم باد نبرد:

«کدوم نو ...تا اینجاش که من چیزی نویی ندیدیم زیباجون؟!»

زیباجون تکانی به سرو گردن خوشگلش داد و هیکل ترکه­ایش را در مانتوی قرمزی که تازه خریده بود جنباند.(از نوع جونبانه دله جونبانه دله جان جان، آواز استاد محمدنوری):

«اوا ...شما که بی ذوق و سلیقه نبودین عمو جون!»

نگاهی به شکوفه های زرد و سفید داخل باغچه انداختم و آه کشیدم(از نوع آه... آه... از دل من(استاد ابوالقاسم حالت). که بجز خون جیگر!!!نیست از او حاصل من):

«اگه منظورت به عوض کردن رخت و لباسه، که صد درصد...ده هزار بار مبارک باشه زیبا جون، ولی اگه...»

زیبا دوزاریش افتاد،صاف... مثل قلب بی عیب و نقصش ولی اخمهایش باز نشد که نشد:

«فهمیدم...ولی حالا چه وقت این حرفاست عمو جون؟!»

عصایی در هوا چرخاندم(در جهت خلاف عصای موسی!) و البته قرنها بود که حاصلی نداشت... بجز جابجا کردن هوا!!!(که منظور همان منواکسید کربن خالص و بقیه ی گازهای سمی فابریک بود):

«نو... یعنی درشگه سواری تحت لیسانس جت!!! نو...یعنی پرتاب گاه به گاه ماهواره(دیش و متعلقات)از پشت بام یک برج مسکونی به طرف کوچه و خیابان­! نو...یعنی عروج به فضا برای فرار از گرانی و مخارج شب عید خانم بچه ها،نو ...یعنی نمایش فیلم های سلاخی شده ی نو...روزی!(هر روزی) از صدا و سیما(یواشکی و بی سرو صدا)، نو یعنی جاسازی صحنه های ناموسی(بی ناموسی!!!)سانسور شده­ به زبان اصلی، توی کپی رایت (کپی لفت...؟!) فیلم ها! نو... یعنی دعوت نوروزی از برگزار کنندگان جوایز اسکار(این میلیونرهای زاغه نشین مستضعف...قربتن الی لله!) برای دهن کجی به حالی...وود، و پشت پا زدن به همه رقم حال و حول این دنیا!!! 

طفلی زیبا حالش گرفته شد ولی زود به خودش مسلط شد:

«مومنت...پس قانون تعادل چی میشه؟ نه خیلی نو... نه خیلی کهنه، حد وسطش... موافقی عمو جون؟»

ورور جادو ادامه دادم:

«نو...یعنی تویوتا کمری...دو پنجه ی خونی رو سپر جلو. نو... یعنی بنز الگانس،بیمه با ابوالفضل...رو شیشه ی عقب. نو... یعنی داستان پست مدرن...در هوای تبت.نو...یعنی فوق تخصص مغز...پای صندوق صدقات و امانات. نو یعنی همو سکسوالیته در لباس عرفان(شاهد که از غیب نمی خواد قند فریمان!)... کار از موافقت و این حرف­ها گذشته بود. سالهای سال بود که نه آن قدر جرئت داشتیم به اندازه ی کافی نو...باشیم و نه آن قدر حماقت که همچنان کهنه بمانیم:

«باشه،نو...روزت مبارک...هر وقت به اندازه ی کافی نو شدی!»

زیبا چرخی دلفریب به چشم و ابرویش داد و برای روبوسی و عید مبارکی صورتش را جلو آورد:

«مرسی کوتاه اومدین، عیدتون مبارک عمو جون!»

شاپویم را از سر برداشتم و به جای لب­ها، سر بی مویم را جلو بردم:

«لب نه عمو جون...طبق قانون تعادل (نه خیلی نو نه خیلی کهنه)،پسندیده نیست. فقط پیشونی...عید شما هم مبارک زیبا جون!»

زیبا هم اخم هایش بیشتر تو  هم رفت و از حرص بجای پیشانی، سر کچلم را بوسید:

  «مرده شور تعادلشو ببرن..سال نویی داشته باشین عمو جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:17 | لینک  | 

گفتم : «مدل...؟»

گفت: «هفتاد و هشته ولی کار نکرده­س...در حد صفر کیلومتر...واسه اطمینان میتونی باهاش یه دور بزنی!»

و تا خواست از صاحب قبلی ماشین حرفی بزند و رفت سراغ جمله­ی معروف" دست یه خانوم دکتر بوده...فقط باهاش رفته مطب و برگشته" پریدم وسط حرفش و گفتم:

«حالا نه که تو مملکت ما، خانوم ها هیچ کاری بی اهمیت تر از رفتن و برگشتن به مطب ندارن!!!!!»

طرف نگاهی به سرتا پایم انداخت و تا چشمش به سامسونت و کتاب زیر بغلم افتاد،دوزاریش افتاد...مثل مچ میکرهای حرفه ای شروع کرد به تعریف کردن از خانم دکتر:

«زن نگو، بگو دسته­ی گل...خیلی زن سالم و نجیبیه، هنوز چشم نامحرم  بش نخورده...بکر و دست اول، سالم­تر از مادر ترزا...!»   

عصایم را روی بازو انداختم و شاپویم را ته سر فرو بردم:

«راجع به ماشین حرف می زنی یا خانم دکتر؟!»

طرف فوتی به لبه­ی کلاهم زد و نیشش تا بناگوش باز شد:

«تا شما طالب چی باشی، زن و ماشین از خیلی نظرا فرق ندارن ...هر دو باید سالم و خوش رکاب باشن عمو جون!»

و چشمکی به طرفم پراند:

«معامله...معامله­س، اگه عیب و علتی تو کار نباشه!»

بعد طرف شروع کرد...یه بند تعریف کردن از موتور، گیربکس، اتاق و میل فرمان تلسکوپی:

«همه چیز اوریجینال فابریک...هنوز آچار نخورده جون عمو جون!»        

خندیدم ...مملو از شیطنت:

«چی؟ماشین یا خانم دکتر؟؟؟!!! فرق داره عمو جون.آدم... کارکرده­ش خوبه، ماشین صفر کیلومترش!!!»

طرف کمی برزخ شد ولی خم به ابرو نیآورد و همچنان مشغول زدن یک تیر و دو نشان، مجیز ماشین و خانم دکتر را یک جا گفت:

«هیکل بیست...شاسی بیست، از جلو و عقب یه مثقال خوردگی نداره...بدون رنگ، فقط دو متر صندوق عقب داره عمو جون!»

و بعد کانال عوض کرد و یک ریز ادامه داد:

«خودت اگه زن داری واسه ی پسرت جور کنم،کلی ما و منال داره... چشم و ابروشم مشکیه عمو جون؟!»

حسابی جوش آوردم، شاپویم را برداشتم شروع به باد زدن خودم کردم ، طرف ولی فقط در فکر جوش دادن معامله­ بود:

«یه وقت فکر نکنی دارم بازار گرمی می کنم ، من جای شما باشم هر دو رو با هم سند می­زنم!»

عصا زنان فکری کردم:

«قبول ...ولی به شرطی که باش یه دور بزنم.»

طرف هم خیلی زود قبول کرد و دست به جیب شد، سویچ ماشین را به طرفم گرفت:

«یه دور که چیزی نیست، صد دور بزن...عمو جون!»

این بار لبخند کوتاه و معناداری سر دادم:

«ماشین نه... منظورم خانم دکتره...عیب ماشین قابل علاجه عمو جون؟؟؟!!»

طرف حسابی داغ کرد و غیرتی شد، طوری که اگر زیبا به  موقع سر نرسیده بود و جلوی پایم ترمز نزده بود...کار دستم خورده بود:

«چی شده عمو جون...ماشین خریدین؟»

خودم را به زیبا رساندم و از خطر خرید ماشین جستم:

«ماشین نه عمو جون...لاو ماشین زیبا جون!»     

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 22:22 | لینک  | 

در سفرم عمو جون...سفری ناخواسته که خدا رو شکر سفر آخرت نیست ولی کمتر از آن هم نیست...ورود به دنیایی دیگر با مختصات دیگر. چند و چونش بماند چون با سانتی مالیزم در هر لباسی مخالفم ... همین قدر بدونید که هاوم لسم عمو جون. دربدر کوچه ها و خیابونا و کافی شاپ ها...که خودش عالمی داره !

از همه ی دوستان و بازدید کنندگان نازنینم پوزش می طلبم به خاطر وضع موجود که ناخواسته و از سر اجبار برایم پیش آمده است، ولی برمی گردم ...بزودی با دست پر ؟؟؟!!! به قول دوستی عزیز خلاف قاعده ی بازی حرکت کردن همین است عمو جون و همه جور عوامل پنهان و آشکار استبداد دست  در دست هم پدر آدم را درمی آورند تا به میل و خواسته ی آنها تن بدهی و فردیت خودت را حاشا کنی .(منظورم استبداد ساختاری و از نوع خانگی آن است عمو جون.)

روی گل شماها رو می بوسم و بزودی از اتاق محل استقرار خودم(اتاقی از آن خود) برایتان می نویسم ... فول تایم این دفعه عمو جون!

به امید دیدار.  

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:11 | لینک  | 

ویلن را سفت و سخت زیر چانه­ ام گرفتم و آرشه را محکم روی سیم ها کشیدم...نگران از سقوط حتمی از لبه ی تیز پشت بامی که روی آن ایستاده بودم.

زیباجون به محض دیدن گام های لرزانم جیغ کشید:

«زیر پاتون خالیه... مواظب باشین عمو جون!»

آرشه را تندتر کشیدم و با کف پا روی لبه ی شکسته­ ی بام، شروع به جست و خیز کردم:

«با لبخندی شیرین سویت پر کشیدم

از بندم رها کن...... بر بامت نشینم!»

زیبا گفت:

«ویلن زن روی بام شدین عمو جون!»

چشمهایم را بستم و به یاد آن ویلن زن ژنده پوشی افتادم که ناخواسته با اعتقادات قدیمی و سنت های دست و پاگیر اهالی دهکده ­ای دور دست،دست به گریبان شده بود و هر دفعه که خواسته بود به شیوه ­ای تازه ­تر از ترودیشن(اعتقادات)آنها یکی از دخترهایش را روانه ی خانه ی بخت بکند،با اهالی دهکده و اعتقادات سخت گیرانه ­ی آنها روبرو شده بود و برای خلاصی از مخمصه­ ی آن میراث شوم، ترفند تازه ­ای به کار بسته بود تا با توسل به جمله ­ی جادویی...آن دی آدر هندز(از طرفی دیگر) راه فراری بجوید، هم برای احترام گذاشتن به عقاید گذشته و از طرفی هم (آن در آدر هندز)برای زیرپا گذاشتن آنها!!!

زیبا گفت:

«مگه نشنیدی گفتن جهانی فکر کن...بومی عمل کن عمو جون؟»

ویلن را به کل کنار انداختم:

«ان دی آدر هندز... عمو جون!»

زیبا گفت:

«و چیزهای خوب و مثبت گذشته رو حفظ کرد؟»

شاپویم را با نوک تیز آرشه به چرخش درآوردم:

«ان دی آدر هندز عمو جون!»

زیباجون کلافه زیر بار سنگین ترودیشن های جور واجوری که با خودش حمل می کرد، به آه و ناله افتاد:

«یعنی مزیت های خونواده، ملیت، نژاد...ثروت،طبقه ی اجتماعی همه ش کشک عمو جون؟!»

با دستمال گردن ابریشمی ترو تازه ­ام، گرد و غبار سیم های ویلن را گرفتم و سیم ها را کوک تازه ­ای کردم:

«من به تمنای سخن نو...سوی تو می آیم به رهم آ..»

زیباجون هم زیر شیروانی زنگ زده ­ی پشت بام بیشتر از هم وارفت:

«پس افتخارات گذشته، امپراطوری های باستان...شیخ مصلح الدین سعدی؟»

با نومیدی سر تکان دادم:

«آن دی آدر هندز عمو جون!»

«شعر کلاسیک،آواز ردیف...چشم و ابروی به هم پیوسته...

فرش ایرانی؟!»

آرشه را با سوز و گدازی جانکاه روی سیم کشیدم:

«همه رو به ویرانی... آن دی آدر هندز عمو جون!» 

بعد مثل آن مرد ژنده پوش قدیمی با نغمه های تازه شروع به رقصیدن روی لبه ی لغزنده­ ی بام کردم:

ایف آی وری ریچ من(اگه من مرد ثروتمندی بودم)...یه بو دبو دبو دبو دبو دم!»

زیبا هم روی پنجه­ ی بلند شده بود و بعد از رساندن خودش به طرف دیگر پشت بام، اعتقادات گذشته را هل داد به طرف ناودان کنار بام:

«آخ چقدر راحت شدم از این چیزای دست و پاگیر...خدا عمرتون بده عمو جون!»

هنوز آواز تمام نشده بود که از آن طرف بام پائین غلتیدم و جفت پا، بدون آرشه...وسط ویلن و نغمه­ ی تازه فرو افتادم... زیبا حرف هایی را که سال ها در دل تلنبار کرده بود بیرون ریخت:

«ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز...!!! همه­ ی ما اعتقاداتی داریم که به اونا دلبسته ایم و باهاشون زندگی می­کنیم... اعتقاداتی که نمیدونیم از کجا اومدن و چرا اومدن...و فقط برای این باقی موندن که ما بهشون عادت داریم و اصلن در باره ­شون فکر نمی کنیم، تا راحتتر خودمونو باهاشون تطبیق بدیم!

ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز!!! اعتقاداتی که اغلب هیچ معنایی واسه ی ما ندارن و فقط چوب لای چرخ زندگیمون میذارن...و همین طور هم بی دلیل باید اونا رو دوست داشته باشیم!»

زیبا هراسان خودش را به وسط پشت بام رساند و با ترس و لرز نگاهی به طرف من انداخت:

«خدا مرگم بده...طوریتون نشده عمو جون؟»

دستی به سرو صورت زخمیم کشیدم و نگاهی بی پایان به ویلن شکسته انداختم:

«آن دی آدر هندز...فقط مجبورم دست و پا شکسته زندگی کنم زیبا جون!»      

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 11:9 | لینک  | 

هنوز صدای زیبا تو گوشم بود که دختر صندلی جلویی، گوشی موبایلش را تاب داد و خشمگین فریاد زد:

«میدونم پیش مریمی...تا سه می شمارم از خونه ش بزن بیرون وگرنه...هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ یک...دو ...سه...پاشو لشتو از اون خونه ببر بیرن؟!»

زیبا ادامه داد:

«همه ی نظر سنجی ها میگه او...با...ماست. این دفعه نوبت دمکرات هاست عمو جون.» 

شاپویم را تا زیر ابرو پائین کشیدم،چشمم به دختر عصبانی صندلی جلو نیفتد ولی...بی فایده. دختر بلندتر تو گوشی داد زد:

«اصلن کی به تو اجازه داد بدون من بری پیش مریم؟!»

گوشی را به لبم چسباندم و یواشکی گفتم:

«کی باماست زیبا جون؟فکر نکنم... کسی باماست عموجون!»

راننده ی تاکسی غرولندی کرد:

«اصل اینه که خدا با ماست داش م....بنده ی خدارو سننه؟!»

درست همین موقع موبایل مسافر بغل دستیم زنگ خوردو صدای مغناطیسی زنی خشمگین شبیه آدم آهنی فضا را شکافت:

«واسه ی پروین کادو می خری واسه ی من نه...دهنتو...!»

روی صندلی جابجا شدم،خودم را به نشنیدن بزنم که موبایلم دوباره زنگ خورد و موزیک رمئوژولیت با عشوه گری تمام از بلندگو بیرون زد...طوری که همه ی مسافرها با سرو دماغ آویزان بطرفم برگشتند!!! زیبا گفت:

«موزیکش خوبه عمو جون...نگفتم این دفعه واقعن..اوباما...ست؟»

نگاهی به چشم و ابروهای ضربدری دور وبرم انداختم که با دشمنی تمام در هم گره خورده بودند و عنقریب سرتاپای همدیگر را جر می دادند:

«رمئوژولیت نه عمو جون...با این وضعی که من می بینم بهتر بود مارش رودخونه ی کوای روش میذاشتی زیبا جون!»      

بعد راننده ی تاکسی زد به صحرای کربلا...این که در روز صد نفرو بیشتر سوار کرده...که همه در تعقیب هم بودند،سر دربیارن...کی با کی بوده؟ چرا با کس دیگه ای بوده با اونا نبوده!!! چقدر براش آب خورده با اونا بوده؟! 

پشت چراغ قرمز راهنمایی پسرک روزنامه فروش داد زد:

«سنگسار زن جوانی که با مرد دیگه ای بوده...!»

و بالعکس:

«اعدام مرد جوانی که با زن دیگری بوده...!»

رادیوی ماشین هم ترانه ای پخش کرد...با تو رفتم(هستم)، بی تو باز آمدم(دیگه باهات نیستم) از سر کوی دوست... دل دیوانه!      

حتی گربه های وسط خیابان هم دنبال سر هم کرده بودند شاید به خاطر میو...های یواشکی کنار خیابونی...معلوم بشه به خاطر بودن با چه کسی بوده؟چرا میو میو... ش با ناز و غمزه بوده، چقدر برای طرف مقابل آب خورده؟!

یک نفر هم با چراغ قوه، وسط روز روشن دنبال دزد کرده بود که از شب قبل مثل مارمولک رو دیوار خونه ش سینه خیز رفته بوده...و یک بند فریاد می­زد باید معلوم بشه تو خونه ش چه خبره؟دیشب پشت دیوار کی با کی بوده؟    

نفهمیدم پسرک آن طرف موبایل چه حرفی زد که دخترک صندلی جلویی بدجوری جوش آورد و در یک چشم به هم زدن، سر از لنگ و پاچه ی عمه ی طرف مقابل درآورد:

«این دروغارو واسه ی عمه ت بباف، تو پاچه ی من دیگه فرو نمی ره...!»

سرسام گرفتم...از شنیدن فحش های زیرشلواری و دعواهای رختخوابی، این مردم انگار نه انگار جز دعوا سر جنس!!!مشکل دیگری با هم داشتند...کی با کی بوده؟ چرا بوده؟ از کی بوده؟تا کی بوده؟ شب بوده یا روز بوده؟ چرا فقط به فکر خودش بوده؟چرا با کسی به جز اونا بوده؟! 

رو به به راننده تاکسی گفتم:

«نگهدار آقا جون...بقیه­ی راهو پیاده گز کنم، حالا که کسی با کسی نیست،بهتره منم بقیه ی راهو تنها برم...اصلن به ما چه مربوطه کی با کی بوده؟ خودی بوده یا نخودی بوده!!! بی خودی بوده یا سرخودی بوده؟! دشمنی هم حد و اندازه ای داره عمو جون؟!»

زیبا هراسان از آن طرف گوشی گفت:

«با کی حرف می زنین عمو جون؟ او ...با ...ماست. به خدا مطمئنم این دفعه او...باما...ست!»

از تاکسی پیاده شدم،انداختم تو پیاده رو:

«هر کی با هرکی می خواد باشه! من تا آخرش باهاتم زیبا جون...هرکی هم باهات باشه، باهاشم، فقط کافیه تو بخوای...یه ثانیه هم تنهات نمیذارم عمو جون!»

زیبا هم از خوشی فریاد زد:

«اوباما باشه یا نباشه! ما همیشه با هم هستیم عمو جون!»   

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 15:34 | لینک  | 

طرف گوشه ی خیابان تاریک ساکش را باز کرد و به قول خودش آخرین محموله ی دریافتی را روکرد:

«داغ و تنوریه...همین  الساعه رسیده پدر جون.»

دستم را زیر سوسوی چراغ برق کنار خیابان گرفتم و ششدانگ حواسم را روی جلد دی . وی . دی ها متمرکز کردم. طرف خیلی زود شاکی شد و از ترس این پا آن پایی کرد:

«زودتر... تا مامور نرسیده پدر جون!»

با عجله دی .وی .دی ها را زیرو رو کردم  و شروع به خواندن اسامی فیلم ها کردم:

«دنبال چند تا فیلم خوب هستم... تریاک که نمی­خوام عمو جون؟!»

جوانک نگاهی به شاپو و عینکم انداخت و دستگیره ی عصایم را در مشت چلاند:

«واسه ی ما همه چی حکم تریاکه...منظورت فیلمای خونوادگیه پدر جون؟»

یک قدم جلوتر رفتم و طوری که صدایم را بهتر بشنود گفتم:

«خیر...دنبال فیلم هنری می گردم پسر جون.»

جوانک مثل کسی که تازه دوزاریش افتاده باشد زیر جلکی خندید:

«جوونم ...جوونای سابق... فکر کردم به سن و سالت نخوره پدر جون!»

 بعد با عجله فیلم ها را قاپ زد، زیپ پشت ساکش را باز کرد و چند تا به قول خودش فیلم­های مشت!!!جلوی دماغم گرفت:

«بو کن، صحنه هاش جیگره جیگره...جیزتو در میآره پدر جون!»

روی جلد دیسک­ها را که خواندم خیالم آسوده شد...شهر زنان از فلینی. آخرین تانگو از برتولچی و.... جوانک از نو شروع کرد:

«همه جوره ش سگ حاله...این که دیگه فکر لازم نداره پدر جون!»    

کیف پولم را باز کردم و چند اسکناس تا نشده به طرف جوانک گرفتم:

«کیفیتش خوبه؟... پرده­ای باشه پس میآرم!»

جوانک چشمهایش را بست و نوک زبانی لب زیرش را گزید:

«از نظر کیییفیت خیالتون تخت...حسابی کیف میده پدر جون!»

شاپویم را با ترس و لرز جابجا کردم:

«منظورم به کیفیت فیلم بود...نه کیییفیت (کیف و حال) فیلم؟!»

جوانک چند رقم دی . وی . دی دیگر را هم روکرد:

«کالکشن­م دارم...چارتایی...شیش تایی...»

عصایم را در هوا تکانی دادم:

«همین جوری تک شم کیفیت نداره... چه برسه به کولکشنش پسر جون!»    

جوانک هم مرحبای غرایی تحویلم داد و از آن سر بازار افتاد:

«خوشم میآد حسابی اهل حالی...ملت کیفیت میفیت حالیشون نمیشه پدر جون. هزار تومن می­دن شیش تا فیلم با هم می بینن!»  

زیبا از مغازه ی روبرو بیرون آمد و از دور اشاره کرد راه بیفتم . جوانک به محض دیدن زیبا شروع کرد به سوت زدن:

«بابا ایول... آخرکیییفیتی پدر جون!»

موقع راه افتادن جوانک با آرنج به شکم پسرک بغل دستش کوبید و هردو با هم زدند زیر خنده:

«هوا زیادی تاریکه....بپا زمین نخوری پدرجون!»

تا فیلم ها را در ساک خرید جابجا کنم، زیبا چند جفت جوراب و لباس زیر بغل دست فیلم­ها گذاشت:

«هفته ی قبل چند جفت خریدم ...دو روزم کار نکرد عمو جون!»

و طبق معمول تا برسیم منزل،حرف پشت حرف پشت حرف آمد،از سس گوجه فرنگی و تن ماهی گرفته تا پپسی کولا و آبجو اسلامی... از فیلم و کتاب و سریال...تا درس و مدرک و دانشگاه از کیفیت همه چیز نالیدیم!

 زیبا ماشین را جلوی منزل پارک کرد و بعد از گلایه از فقدان پارکینگ اشاره کرد از پله ها بالا برویم:

«ببخشین آسانسور نداریم عمو جون.»

درب ماشین را چند بار باز و بسته کردم تا بالاخره به هر زوری بود بسته شد. وسط راه پله زیبا به طرف من برگشت و گفت:

«راستی فیلم قبلی چی شد عمو جون... کیفیتش خوب بود؟»

نگاهی به چهل پله ی روبرویم انداختم و آه از نهادم درآمد:

« فیلم سی و نه پله ی آلفرد هیچکاکو میگی زیبا جون؟ بیچاره نه سر داشت نه ته...سی و هشت پله شو زده بودن عموجون!»

بعد از رسیدن به طبقه ی چهارم و جابجا کردن وسایل، نفسی تازه کردم و رفتم سراغ شهر زنان! ولی هنوز فیلم شروع نشده بود که برق رفت و شهر زنان تبدیل شد به شهر کوران و فدریکو فلینی به کل از صحنه ی روزگار حذف شد.

کورمال خودم را به شیر آب رساندم، برای تمدد اعصاب استکانی آب سرد  بنوشم ولی زیبا گفت که بر اثر قطعی برق، پمپ آب هم از کار افتاده بود و آب هم قطع شده بود!

زیبا وسط تاریکی شروع کرد به لرزیدن و بعد از چند بار عطسه ی پی در پی دچار افسردگی شدید شد...زد زیر گریه:

«آخه اینم شد زندگی... آدم بمیره خلاص شه بهتره عمو جون!»

با صدایی که از ته چاه بالا می آمد گفتم:

«دشمنت بمیره زیبا جون... رفتم بگردم دنبال شمع عمو جون!»

زیبا وسط بساط غم و غصه با صدای بلند گفت:

«شمع خوب بگیر...کیفیتش خوب باشه عمو جون!»

کورمال خودم را به خیابان رساندم و چند بسته شمع از نزدیکترین مغازه گرفتم...مثل فلورانس نایتینگل ،شمع به دست خودم را به آپارتمان رساندم...و زنگ را چند بار فشار دادم. ولی درب آپارتمان بسته بود و از زیبا هم خبری نبود که نبود:

«کجایی زیباجون...واسه­ت شمع گرفتم عمو جون!»

زیبا که بعد از رفتن من تنهاتر شده بود و افسردگی ­بیشتر کار دستش داده بود گفت:

«جلوتر نیاین...من تو آشپزخونم...شیر گازو باز کردم مثل صادق هدایت خودکشی کنم عمو جون!»

و همچنان با صدایی غمگین ادامه داد:

«دیگه خسته شدم عمو جون... زندگی که واسه م کیفیتی نداشت، میخوام با مرگ با کیفیت از دنیا برم عمو جون!»

وسط راهرو زدم زیر خنده... طوری که زیبا هراسان خودش را پشت در رساند و گفت:

«من که دارم کم کم میمرم...شما به چی میخندین عمو جون؟»

چند تا شمع دیگر روشن کردم بین خنده و گریه غش کردم روی زمین:

«صادق هدایت که اینجا نمرده زیبا جون...تو اصلن میدونی چرا صادق هدایت تو خارج خودکشی کرده؟ واسه ی این که گاز هم قطع شده...مردن خشک و خالی کیفیت نداره عمو جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 18:23 | لینک  | 

آقاي اسكندري نگاهي به روزنامه انداخت و گفت:

«اين سياهه اسمش چي بود...آها موگاوه؟ دولتش تو سرش بخوره. مي­خواد خودشم تودل مردم زورچپون كنه؟!»

عمو جون به محض شنيدن حرف آقاي اسكندري، ابرويي بالا انداخت و پك محكمي به پيپش زد:

«دير يا زود مي­فهمه، تا ابد كه نميشه به مردم زور گفت عمو جون!»

زنگ تلفن به صدا درآمد،آقاي اسكندري گوشي را برداشت و هرچه بد و بيراه سر زبانش آمد، نثار فريبا كرد:

«گفتم تا پنج خونه باش...تا نيم ساعت ديگه برنگردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!»

هرچه فريبا عجز و لابه كرد و از آن طرف خط توضيح داد كه همراه زيباست، لازم نيست نگران چيزي باشه...و علت تاخيرش دير رسيدن كيك تولد بوده، به خرج آقاي اسكندري نرفت كه نرفت:

«همون كه گفتم، فقط نيم ساعت!»

آقاي اسكندري شروع به ورق زدن بقيه ي صفحات روزنامه كرد:

«اين يارو پوتين­م ديگه پاك شورشو درآورده، فكر كرده عصر حجره لشگركشي بكنه به گرجستان؟»

عمو جون سري تكان داد:

«پوتينه ديگه....واسه­ي ميدون جنگ ساخته شده! آدي­داس كه نيست، به درد قدم زدن رو چمن بخوره؟!»

آقاي اسكندري بعدازجا بلند شد، به طرف اتاق سعيد رفت  و تا عمو جون تكاني بخورد، با عصبانيت پوستر آل... پاچينو و مهناز افشار را از روي ديوار كند، روانه­ي سطل آشغال كرد:

«پسره­ي عوضي...ديوارخونه رو با ويترين سينما عصر جديد اشتباه گرفته،عكس هرچي آل...و اجنه­س زده به ديوار؟!»

عمو جون مات و مبهوت،نگاهي به گوشت كوبيده­ي پاره پوره­ي مهناز افشار انداخت و آه سردي كشيد:

«جوونه دکتر جون...ملاطفت لازم داره عمو جون؟!»

همان موقع سرهنگ هم از راه رسيد و روي كاناپه­ي وسط هال ولو شد:

«دستت درست...توله­سگا يك از يك بي­شعورترن، نه از اخلاق بويي بردن نه از تمدن، رو بشون بدی سوار کولت  شدن!»

عموجون شاپويش را برداشت،ضمن باد زدن خودش و در و ديوار، لعنتي هم بر دل سياه شيطان فرستاد:

«بازم صد رحمت به موگاوه و قوم خویشای لنین... به عکس کسی کار ندارن، سر خود طرفو میکنن زیر آب؟!»

آقاي اسكندري گفت:

«تا نباشد چوب تر...!»

آقاي زند حرفش را تكميل كرد:

«فرمان نبرد گاو و خر...!»

عمو جون حيرت زده پرسيد:

«بالاخره با فرهنگ و تمدن يا چوب­ تر،كدوم لازم تره؟!»

دونفره وسط حرفش دويدند:

«چند هزار سال پیشرفت و تمدن کجا رفت؟ واسه­ي كله پوك­ها...چوب تر!»

عمو جون خواست حرفي بزند ولي زبانش گرفت، به كل گيج شده بود...در كجاي عالم فرهنگ و تمدن را با چوب تر تعليم مي­دادند، خشونت اصولن حاصلی نداشت جز تولید مجدد بربریت!

سرهنگ تله­پاتيك حرفش را گرفت:

«فقط ديكتاتوري خيرخواه...عينهو زمان رضا شاه!»

عمو جون سري تكان داد و تاريخ و تمدن چند هزار ساله را در ذهنش مرور كرد:

«جبر منهای اختیار، همه چیز از روی اجبار...!»

سرهنگ گفت:

«بايد ديد مصلحت چيه، دلبخواهي یعنی قانون جنگل!»

آقاي اسكندري هم با علامت سر تاييد كرد:

«مصلحت از موضع قدرت، هميشه لازمه يكي حرف آخرو بزنه!»

فريبا و زيبا هم بعد از يك ساعت تاخير از راه رسيدند، غرق در جشن و سرور تولد:

«هپي برت دي تو يو، هپي برت دي...ع...مو!»

بزودي دعوا و مشاجره شروع شدو انواع و اقسام خشونت از در و ديوار منزل باريدن گرفت...فيزيكي،شيمايي، عاطفي روانی،کلامی...زبانی! عمو تا سر برگرداند، جنگ مغلوبه شد و چند قوطي رب­ گوجه فرنگی و شيشه­ي مايونز در هوا به چرخش درآمد و انواع و اقسام زرشك و آلو ترشك، مجهز به كلاهك هسته­اي از بغل گوشش رد شد!

زيبا فرياد زد:

«سرتو بپا عمو جون!»       

عمو جون سينه خيز از در آپارتمان خارج شد:

«صدرحمت به قوم مغول، عجب حمله­ی معرکه­ای...زيبا جون!»

زيبا هم ازوسط جبهه به طرف بيرون ميان بر زد و گوشواره­هاي ماكاروني بغل گوشش را پس زد:

«روزنامه­تون...روزنامه يادتون رفت عمو جون!»  

عمو جون پشت رل نشست... و هر دو مثل برق از محل نزاع دور شدند:

«چيز مهمی نداشت امروز...همش درباره­ي موگاوه بود زیبا جون!»     

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:48 | لینک  | 

زیبا گفت:

«امشب دعوتیم خونه­ی عمو محسن...تولد نغمه­س!»

داغ دلم تازه شد ولی به روی مبارک نیآوردم. از یک سال پیش که محسن روز روشن، جلوی بیست و دو جفت چشم بینا، یادداشتهای 3جلدی داستایوفسکی را از کتابخانه­ی شخصی من امانت گرفته بود و بعد از یکسال به کل زیرش زده بود و گفته بود، در تمام عمر نحسش همچو کتابی ندیده ، تا اسم محسن به گوشم می­خورد تنم داغ می شد و شرمنده از روحی که خیر سرم کتاب را به مناسبت تولدم به من هدیه داده بود، زیر لب آرزوی مرگ می­کردم... هم برای خودم که عرضه­ی نگهداری از هدیه­ی نفیس بهترین دوست زندگیم را نداشتم، هم دزد سر گردنه­ای که سه جلد کتاب را یک ضرب قورت داده بود. یک پارچ آب خنک هم روش!

زیبا گفت:

«مواظب باشین...چند جلد کتاب ارزش حرص و جوش خوردن نداره عمو جون!»

شاپویم را دودستی روی سرم نگهداشتم:

«درسته زیبا جون... ولی موضوع فقط کتاب نیست، دفعه­ی قبل نوارمو هاپولی کرد،چند ماه قبل­تر فیلم هامو...فیلم توت رنگی های وحشی ساخته­ی برگمانو هنوز نتونستم گیر بیآرم!»

زیبا پرسید:

«توت فرنگی های چی چی عموجون؟»

با لبخند جواب دادم:

«وحشی عزیزم!!! چون این جماعت اگه فقط دو صفحه از کتاب شازده کوچولو رو خونده بودن تا حالا اهلی شده بودند... دوزارم واسه ی خرید کتاب و فیلم کنار میذاشتن!»

زیبا گفت:

«عجیبه عمو جون، محسن و ساناز که به جز "شب های بره ره" چیزی تموشا نمی­کنن، تازه به قول خودشون واسه­شون خیلی هم سنگینه!»

عصایم را از کنار دیوار برداشتم:

«دقیقن به همین دلیل زیبا جون، چون آدمای این دوره زمونه... دانشگاه دیده­ان،اسم های دیگه­ام به گوششون خورده! مثل سابق نیست که فقط با دیگ و آفتابه مسی به همدیگه پز بدن، ون گوگ­و ریچارد کلایدرمن­ رو هم قاتی بازی هاشون کردن!»    

زیبا خندید:

«تازه به دوران رسیده های فرهنگی!»

«آره زیبا جون....واسه همینم هست که سه شماره زار و زندگی آدمو بالا می­کشن!»

جشن تولد مهیبی بود. با چهار بلندگوی مهیب تر در چهار گوشه­ی سالن 50 متری! و بلندگوها یک نفس به سلولهای صفر کیلومتر مغز حاضرین... بوم بوم شلیک می­کردند!

رو به زیبا گفتم:

«میدون توپخونه­س یا مجلس رقص؟!»

زیبا هم دودستی گوش هایش را گرفت:

«جنگ فرهنگ هاست عمو جون، جنگ باسن و کف دست!» 

همه از دم سی و چند دور جنگیدند و با چشمان گرسنه همدیگر را دریدند... بی خیال نغمه که همه چیز به حساب تولد او تمام شده بود!

هرچی گفتم، بابا یه تانگویی...دونفره­ای،چیز آرومی! به خرج کسی نرفت و نبرد بی­امان بین دستجات رقص شکم و بقیه­ی گروهک­های رقاص!!! تا پاسی از شب ادامه پیدا کرد.

وسط سالن یکی داد زد:

«تانگو دیگه چه خریه... به خیالش اینجا پاریسه؟!»

نفر بعد گفت:

«پاریس نه بابا شهر خودمون. این آخرین مدل متال تو فردیسه!»

دم دم های صبح جنگ مغلوبه شد و با حمله­ی خزنده­ی ماموران، ابعاد پیچیده­تری به خودش گرفت. مامورها همه را به خط کردند و زن و مرد، داخل اتوبوس انداختند.

یکی از مامورها که در حال بازرسی از منزل بود، یاداشت های داستایوفسکی را از زیر تختخواب محسن بیرون کشید و ضمن نگاهی مشکوک به عکس کچل داستایوفسکی، کتاب را هم ضمیمه­ی پرونده کرد:

«کتاب ضاله هم میخونن په­درسگا... رئیسشون این کچله­س!»

هرچی توجه دادم، التماس کردم که داستایوفسکی مسیح قرن نوزدهمه، با اون کچل الخناسی که شما میگین فرق داره (لنین)... به خرج مامور نرفت که نرفت و 3جلد کتاب یادداشت های داستایوفسکی را هم قاتی چیزهای دیگر با لگد داخل جیپ جنگی جلوی در انداخت:

«برو خدا رو شکر کن... به سند و سالت رحم کردم کلاتو برنداشتم، وگرنه تو خودتم یکی از اون کچلای خائن نمره یکی!»

بیست و چهار ساعت بعد، با زیبا به طرف منزل برگشتیم. زیبا بین راه گفت:

«بالاخره داستایوفسکی چی شد عمو جون؟»

شاپویم را برداشتم سرم هوا بخورد:

«قربانی سر کچلش شد...کچلی فرهنگی زیبا جون!»

              

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 13:41 | لینک  | 

هنوز دور اول سيني چاي از چرخش نیفتاده بود كه كله­ي حاضرين در منزل آقای افتخاری گرم شد و به دوران افتاد و انگار که قاتي تفاله­ي چاي، مواد نيروزايي­ چيزي بالا رفته باشند،شروع كردند به قپي در كردن و برو بازو نشان دادن!

 آقاي صفوي گفت:«كورش كبير،داريوش بزرگ...نادرشاه افشار، هفت هزار و پونصدسال تاريخ پر افتخار كشك كه نيست عموجون، كل تاريخ آمريكا رو بذاري جلوي یه بچه گربه قهر مي­كنه!» بعد رو به عمو جون كرد و با طعنه گفت: «ننه بزرگ من صد و بيست سال خالص عمر كرد‍، آخه دويست سال قدمت و سابقه هم واسه ي هیچ مملكتی شد افتخار؟!»

عموجون خواست چيزي بگويد مانع از حرف زدنش شدم:         

«وطن پرستي که چيز بدي نيست عمو جون!» 

عمو جون ولی يواشكي زيرگوشم گفت:

«وطن­پرستي درست زيبا جون...ولي تاريخ گذشته كه همه­ چيزش قابل افتخار نيست، مثلن همين نادر شاه افشار يه وقتايي هم شده پادشاه فشار!!! با دستاي مبارك خودش جفت چشماي پسراشو از كاسه بیرون آورده!»

تنم مورمور شد و قلبم فرو ریخت وقتي شمسي خانم، همسر آقاي روشن از جا بلند شد پرده­ها را كشيد، چشم نامحرم به زن­هاي حاضر در مجلس نيفتد و آقاي روشن با خيال آسوده­تري به نبرد نور عليه ظلمت ادامه بدهد!

عمو جون جلوي شمسي خانم درآمد كه:

«شمسي جون اين­كه پرده پوشي لازم نداره، نشستيم دور هم به وجود خودمون افتخار مي­كنيم!»  

شمسي خانم هم كه اصولن اهل پرده­ برداری و رک و راست حرف زدن در باره­ی چیزی نبود، برخلاف همیشه این بار تا پای زن ها وسط کشیده شد بی پرده گفت:

«افتخار زن به پرده­س عمو جون، زن بی پرده چیزی نداره واسه ی افتخار کردن؟!» 

گلوي آقاي روشن هم جرخورد از افتخار و مشت گره كرده اش، بالا و پائين، عمودي ­و افقي، ازهمه سو به چرخش­ درآمد:

«فرهنگ و تمدن ما، همواره شاهد نبرد نور بوده و ظلمت... و ايراني هيچگاه هراسي نداشته از جنگيدن با ظلمت!»

وسط حرف آقاي روشن برق رفت و شمسي خانم هراسان دنبال پارچ آب گشت، حرف تو گلوي آقاي روشن گير نكند از افتخار زيادي خفه­ بشود، غافل از اين كه با رفتن برق... آب هم رفته بود و حالا حالا افتخار برگشتن به كسي را نمي­داد!

همهمه از همه طرف سالن برخاست، يكي فحش را كشيد به جان اداره برق، يكي رفت تو فاز انرژي هسته­اي...يكي زد تو گوش­ گراني...شمسي خانم هم هر چه ناسزا بلد بود فرستاد به هر چه نابدتر خشكسالي، در يك چشم به هم زدن، خشتک تاريخ و تمدن هفت هزار ساله پشت و رو شد و سه سوته تاريكي بر نور غلبه كرد!!! ديگر حرفي به ميان نیآمد، نه از كورش كبير نه استبداد صغير نه افتخارات ­تاريخي نه امتيازات جغرافيايي، نه اميركبير و ژنرال سرپريسي...نه پسته­ي رفسنجان و برگه قيسي! و تا شمسي خانم با چند عدد شمع لرزان وارد سالن بشود، از نو پرده­ها را كنار بزند و در غم افتخارات از دست رفته آه... سردي بكشد، ملت يكپارچه دست به جيب­ شدند، در كورسوي نيمه جان نور شمع، به نبرد بي­ امان عليه ظلمت ادامه دادند... شروع كردند به عقده گشایی و اس.ام.اس پراني و در کشاکش داغ و خونین نبردی مشکوک (از نوع الکترونیک) به مرده و زنده­ي كسي رحم نكردند...از دانشمند و عامي گرفته تا آنارشيست و ياغي، همه را سینه ی دیوار گذاشتند و ريز و درشت قتل عام كردند تا در يك اقدام بي سابقه­ي تاريخي، در گورستان افتخارات جمعي دفن کنند!

قمر خانم از ته سالن ناليد:

«حالا با اين بي برقي، چطور سريال حاجي يونس تموشا كنيم؟!»

اميرخان هم كه قلبش از تاريكي گرفته بود گفت:

«حاجی یونس به جهنم، بی پدر نذاشت اقلن ودکامونو بزنیم، ودكا تو روشنایی فقط رنگ ودکاست، ودكا تو تاریکی رنگ آبغوره­س…ودكا نيست!»        

تنها كسي كه از تاريكي گله­اي نداشت و از قضا خيلي هم راضي بنظر مي­رسيد سهراب بود، پسر بزرگ آقاي افتخاري كه كيپ و ريپ... بغل دست مهرنوش، دختر خوشگل آقاي افتخاری نشسته بود و ضمن دعا به جان مسئولين اداره­ي برق، تو برق سه فاز نگاه مهرنوش خشک شده بود، داشت از روی مانتوی سیاه مهرنوش را دید می زد...چهار چشمی تو تاریکی:

«خدا عمرشون بده، مگه اداره برق کاری کنه از دست بابات نفس راحتی بکشیم؟!»

عمو جون تنها كسي بود كه دايم به نگهباني اداره برق زنگ زد و رد اشكال را گرفت...تا بالاخره مشكل برطرف شد و برق آمد و فرياد صلوات از همه جاي سالن به هوا خاست.

عمو جون گفت:

«خدا رو شكر هنوزم آدم دلسوز همه جا پيدا ميشه.»

آقای تشکری ولی بجای قدردانی از کسی، صاف رفت تو شکم عمو جون:

«آدم خوب ­پالونی چند؟هر چی می­کشیم زیر سر این موجود دوپاست!»

به افتخار ورود برق، ميهماني آقای افتخاری دوباره راه افتاد و این دفعه آقاي روشن، رشته­ي كلام را بدست گرفت و چهار دست و پا شیرجه زد وسط افتخار بعدی:

«چه افتخاري بالاتر از اين... که ايراني در هر شرايطی با دشمناش کنار اومده، دشمناشو تو دل فرهنگ خودش هضم کرده!»

به زبانم آمد بگویم همیشه هم این طور نبوده و بعضی وقتا هم دشمنان مثل کوسه همه چیزش را قورت دادند و تو شکم خودشان هضم کردند، ولی محض خاطر عمو جون جیک نزدم و جلوی زبانم را گرفتم! عمو جون شاپويش را تا زير گوش پايين كشيده بود، بیشتر نه چيزي ببيند نه چيزي بشنود!

و این بار من بودم که دستی به شاپوی عمو کشیدم:

«چشماتو باز کن عمو جون، چشماتو چرا بستی؟»

عمو جون ولی کلاهش را پائین تر کشید:

«کور شدم زیبا جون، چشمام سیاهی رفت... از برق افتخار!»  

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 7:51 | لینک  | 

 

زيبا گفت:

«دندوني كه درد مي­كنه، بكن بنداز دور عمو جون!»

با تعجب به دهانش چشم دوختم:

«چی چي رو بنداز دور، آدم هر جاش درد گرفت كه نمي­كنه بندازه دور؟دندون خرابو بايد درست كرد،نبايد انداخت دور!»

خودم را سرگرم تلويزيون كردم درد كمتري حس كنم، كانال به كانال حرف از انتخابات بود و برگزيدن نماينده­ي دلسوز برای مردم!

زيبا گفت:

«بنظر شما بايد تو انتخابات شركت كرد عمو جون؟»

تيز جواب دادم:

«معلومه بايد شركت كرد زيبا جون، انتخابات مهمترين ركن حقوق شهرونديه، راه ديگه­اي براي اعمال حقوق شهروندي وجود نداره!»

دندانم تير كشيد،تا باز شدن درمانگاه هنوز وقت بود  ولي بايد آماده مي شدم،از جا بلند شدم زودتر حموم كنم كه برق قطع شد و قطعي برق يعني قطعي آب... و معنا و مفهموم آن اين بود كه از صبحانه و نهار هم خبري نبود!!!! (شام را البته قبلن خودم پيش بيني كرده بودم و خود بخود تعطيل شده بود) خد را شكر كردم، مثل دفعه­ي قبل كه به موهاي زايد بدنم موبر زده بودم، برق قطع نشده بود...تا يكماه پوستم مي سوخت و شرم و حيايم تاول زده بود از بي آبي!!!!!

شال و كلاه كردم،شاپويم را روي سر خواباندم،خودم را به دندانپزشكي برسانم، ولي يادم افتاد بنزين ندارم و بايد تا مطب پياده گز كنم...از آژانس و تاكسي و بقيه­ي چيزا هم خبري نبود اول صبح!!! تازه معلوم نبود دكتر هم گرفتار نشده بود و مثل دفعه­ي قبل، بجاي رسيدگي به دندانهاي پوسيده­ي مردم، مشغول جرم زدايي از دندانهاي سفيد و براق نامزدش در تختخواب نشده بود؟! 

شاپویم را سبک سنگین کردم و چاره ی کار را در خط یازده دیدم که تازه مفصلهایش را تعمیر کره بودم و مهلت گارانتیش هنوز بسر نیآمده بود که ...ای دل غافل منظره ی عجیبی دیدم، کوچه و خیابان از یخ و برف پوشیده شده بود و بجای آدمها... کلاغها وسط خیابان پرسه می زدند ، در به در دنبال نان و آب...؟!

خواستم به منزل برگردم و با چند قرص مسكن موقتن قال دندان درد را بكنم كه زيبا از پنجره سرش را بيرون آورد و ضمن انجام حركات ايروبيك اشاره داد،گاز و شوفاز هم قطع شده بود، همون بهتر كه راه درمانگاه را ادامه بدهم، ضمن راه رفتن هم گرم مي­شدم و هم بالاخره دندانم درمان مي­شد! 

براي دست­گرمي چشمهايم را به هم ماليدم!!!! سر تا سر شهر به دليل فوت ناگهاني گاز تعطيل شده بود و هيچ شهروندي در شهر به چشم نمي­خورد، چه برسد به حق و حقوق مسلم شهروندي؟؟!!     

بعد از چند بار ليز خوردن و سكندري رفتن كه نزديك بود گردنم بشكند،خودم را به درمانگاه رساندم و زير چرخ دندانپزشكي وارفتم:

«دندونم دكتر... از ديشب بد جوري درد گرفته!»

دكتر عاطل و باطل نگاهي به دندانم انداخت و گاز انبر مخصوصش را از كشو بيرون آورد:

«از ريشه پوسيده، بايد كنده بشه!»

هرچه التماس كردم،حرف روكش و پر كردن و اينپلمنت را وسط كشيدم فايده­اي نداشت:

«نه عمو جون...از بيخ خرابه، پروتز متحرك لازم داره!»           

هزاز بد و بيراه و نفرين حواله­ي سر خودم كردم چرا به موقع فكر درمان نيفتاده بودم و مستاصل به كشيدن دندان رضايت دادم....با هزار پشيماني و افسوس!  

در راه بازگشت نگاهي به آسمان بالاي سرم انداختم، آرزو كردم الان آن بالا كنار تنها دودكش گرم شهر بودم كه گر و گر مي­سوخت و مثل كوره ي آدم سوزي همه چيز را درشكم خودش دود مي­كرد، دودکش شبانه روزی ستاد انتخابات!!!!!  

موقع رسيدن به منزل خودم را به حمام رساندم، تا برق  از نو قطع نشده بود فکری به حال چیزهای زاید باقیمانده بکنم!

زيبا گفت:

«دندونت خوب شد عمو جون؟»

اشاره­ كردم، كندم انداختم دور...لب و صورت باد کرده، حرفی برای گفتن نداشتم!!!!

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 10:4 | لینک  | 

 

من زنی را دیدم

لجبازی می کرد،

توی دریا با لباس

آب بازی می­کرد؟!

 

زيبا جلوي استخر ترمز زد و ساك و وسايلم را بيرون کشید:

«استخرش بيسته عمو جون­، همه جوره ايزو9002!!!»

از دور نگاهي به تابلوي كج و معوج روي ديوار انداختم كه ساعات مردانه و زنانه­ي استخر را نشان مي داد و بي اختيار چشمم روي قسمت تحتاني ماشين متوقف شد:

«در عقب زيبا جون...به گمونم چيزي لاش گير كرده!!!»

زيبا لبخند مليحي زد و در عقب را بازو بسته کرد:

«قفلش خرابه عمو جون، نترسین باز نمیشه؟!»

شاپويم را از سر برداشتم،با انگشتان دست روی سر ضرب گرفتم:

«قفل باید باز و بسته بشه، ولی درست باز و بسته بشه زیبا جون، ماشین و غیره ذالک نداره!»

زیبا من و منی کرد و سرش را پایین انداخت:

«خیالت آسوده عمو جون، امروز درستش می کنم.»

شاپویم را برایش تکان دادم:

«به امید دیدار زیباجون!»

«به امید دیدار عمو جون!»

بليط ورودي را به مامور دم در نشان دادم و به طرف رختكن رفتم، جايي كه مردها درهم مي لوليدند و بر اثر خارشی نامعلوم، پشم هايشان را ورز می­دادند!

كت حوله­ايم را پوشيدم و يواشكي از زیر آن مايويم را بالا كشيدم،بي­ خیال نگاه­های مشکوک دور و نزديك به طرف  استخر رفتم. 

اول شيرجه زدم كه به كله ي سفت و مرمري چند مرد بي مو اصابت كرد، بعد قورباغه رفتم كه روي شكم ليز و خزه بسته­ي چند مرد بي حركت فرود آمد و تا به خودم بيآيم و براي فرار از مخمصه چاره­اي بیاندیشم، چپ و راست از دست ها و پاهايي ناشناس سيلي خوردم!!!!

دست از پا درازتر از استخر بيرون آمدم و دلخور و بی هدف به طرف سوناي خشك ته سالن حركت كردم، جايي كه عطر گس و كشدار اوكاليپتوس در دماغم پيچيد و با عرق تند بدن­هاي مردانه مخلوط شد، تا در خلسه­اي شيزو فرنيك فرو بروم و در رايحه­ي خوش ادوکلن­ های میداین شابدوالعظيم غرق شوم!     

گيج و منگ دقايقي در سوناي خشك و سوزان پرسه زدم  و گنگ و خواب آلود از آنجا خارج شدم، غرق در اندوهي ژرف، خودم را به حوضچه­ي آب سرد جكوزي رساندم­، بدنم را به امواج سرد و خروشان سپردم، از ماتم جانگداز سوناي خشك بيرون بیآیم!

خواب و بيدار از آب بيرون خزيدم، سر و گردنم را به هم گره زدم و در لایه های نرم کلاه حوله­اي، به خوابی سخت فرو رفتم...در سكوتي خاطره­انگيز كه خاطره­ي بخارآلود،آکواریم بهشت زهرا را در ذهنم بيدار كرد و جهانی خالی از هیاهو و معطر به بوی دلکش كافور را در مقابل سوراخهاي دماغم گشود!!!!   

سرشار از كيف و نشئه­ي جهان مرده ، با ترنمي موزون از خواب پريدم و از زير چين و شكن های متلاطم حوله، پاهاي صاف و بي جوراب زن جواني را ديدم كه بر سطح آب دراز كشيده بود و با انگشتان پا، آب بازي مي كرد.

عجب مرگ معركه­اي؟! اشتياقم به استمرار زندگي را از دست دادم و دیگر سرسوزن کششی برای بازگشت به عالم بي معناي حيات در خودم احساس نکردم!

در دو قدمي حوض آب سرد جكوزي، با فرشته­اي آسماني محشور شده­ بودم،داشتم دنبال موبايلم مي­گشتم، اس.ام .اسي چيزي رد و بدل كنم! كه ناگهان عقربه هاي ناميزان استخر جلوي چشمم ظاهر شد و خواب شیرین از سرم پرید!

عجب مصیبت هولناكي؟! شيفت مردانه­ تمام شده بود و شيفت زنانه تازه شروع شده بود، وقتي خواب به خواب رفته بودم!

مثل جوجه اردکی نارس که تازه از آب بیرون آمده باشد، از ترس شروع به لرزيدن كردم... و شادی زودگذر بهشت لایتناهی و بازگشت نا به هنگام به دوزخ زندگانی، موجب جمع شدن آب دهانم شد، آب تلخی که هیچوقت به خارج پرتاب نشد! و ازنو در وجود خودم سرازیرش کردم...تف سربالا!!

حسابی تو دردسر افتاده بودم و عنقريب از استخر رویاهای آسمانی كه هيچ، از جغرافیای خاکی زمین هم به بيرون رانده مي شدم!

رو به ديوار توالت نشستم و شروع به آه و ناله كردم، آن چنان جگر سوز! كه زن جوان دلش بحالم سوخت، از آب بيرون آمد و به قصد دلداري كنارم نشست:       

«چي شده آبجي؟ سالمی؟... خدایی نکرده جایی­ات عیب کرده؟»

گریه پشت سر گریه ادامه دادم و بر اثر گشایشی نابجا کمربند حوله­ام شل شد:

«همه جام سالمه جز مخم که مرگ مغزی شده؟ زندگی رو واسه ی خودش و من جهنم کرده!»

زن جا خورد و تا چشمش به پاهاي پشمالويم افتاد جيغي كشيد و از حال رفت:

«واه ه ه ه ه ه ه خاک عالم!!!»

مستاصل پاهايم را در شکم جمع كردم و مثل بچه­ای که هرگز به دنيا نيآمده باشد، خودم را گلوله کردم.آماده­ي شليك به طرف درب خروجي شدم، اگر فرصت پيدا می کردم!

همچنان كه مستاصل دنبال نجات­دهنده­اي كسي مي گشتم، پيرزنی جوانمرگ شده­ از کنارم گذشت و با ديدن هيكل آبرفته­ي من درگوشه­ی توالت، شروع به دعا خواندن کرد.

يواشكي سر از كلاه بيرون آوردم و به خيال اين كه با آدم سرد و گرم چشيده اي روبرو شده بودم ناليدم:

«مادرجون ک.م.ک... شيفت مردونه خوابم برده،مادري بكن به دفتر خبر بده ؟!»

پيرزن به محض شنيدن صداي نامانوسم قبض روح شد و از شدت هراس، كش مايوش در رفت:

«ج ج جن... جن، جن اومده تو استخر!»

زن خوش هیکل و بلند بالايي كه نجات غريق استخر بود از دور سوت زد و فی الفور خودش را بالای سرم رساند:

«کو ؟کجاست جن؟ خجالت داره»

پیرزن از ترس شروع به لرزیدن کرد:

«اونجاست، خاک تو سر جن­ شم مرده؟؟!!»

زن نجات غریق که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود، با ديدن سر و وضع نزار من تا ته قصه را خواند و جلوي هیاهوی پيرزن را گرفت:

«ساكت خانوم جون،استخرو با حموم زنونه اشتباه گرفتی؟ جن کجا بوده؟زبون بسته آدمه!!!یعنی یه روزی آدم بوده، حالا به این روز افتاده، ببین مرده­ی متحرک چطور زبونش بندرفته؟!بايد کمک کنیم يواشكي ببرميش بيرون!»

بعد به نظر خودش فكر بكري كرد و چند دقيقه بعد با ساك و وسايلم برگشت:

«فقط يه راه داری، ساكت و سربزير با چادر بزني بچاك!»  

زن چادر سياه و بيقواره­اي را از زير مايوي تنگش بيرون آورد و با عجله روي سرم انداخت:

«زودباش تا پاي مامورا به اينجا باز نشده، واسه ي استخر خوبيت نداره!»

داشتم از ترس سكته می کردم، ولي جيك نزدم، چادر را بالای سرم جا گير كردم و مثل کیک ژله­ای، لرز لرزان به طرف در ورودي حركت كردم.

موقع عبور از پاشويه­ي استخر، پايم لیز خورد، چادر از سرم افتاد و به طرف زنهاي داخل استخر سكندري رفتم !!!

زن­ها جيغ.....كشان از استخر بيرون پريدند، هراسان چشمهایشان را بستند و برای پوشاندن تن و بدنشان از چشم غریبه، پشت سر هم به ستون يك سنگر گرفتند:

«دزدناموس!!! همین­جا وسط استخر چشماشو دربيارين!»

قيد ساك و وسايلم را زدم، لخت و پتی از در ورودی استخر بيرون پريدم:

«اشتباه شده عمو جون، بخدا اگه چیزی دزدیده باشم؟! بیآین بگردين، لخت و مادرزاد؟؟!!»   

فریاد... زن­ها از همه طرف به هوا برخاسته بود، وقتی زیبا هراسان جلوی پایم ترمز زد و در ماشین را بازکرد:

«بپر بالا عموجون تا بیشتر گرفتار نشدی؟!»      

خودم را داخل ماشین انداختم و به در شل و ول تکیه زدم:

«قفل چی زیبا جون، درست شده عمو جون؟»

زیبا نگاهی به زن­های پشت سر انداخت که مثل جوجه تیغی دور هم جمع شده بودند و به طرف سر وکله­ی بی دفاع من تیغ(جیغ) پرتاب می کردند:

«هنوز جیرجیر می کنه، روغنکاری لازم داره عمو جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:26 | لینک  | 

من زنی را دیدم داشت کاموا می بافت

بی سبب از غم کار،

بی محابا می تاخت.

 

 زیبا گفت:

«اجازه بدم من برم ...میترسم کار دست خودت بدی عمو جون؟!»

دستی به نوار اطلسی دور شاپویم کشیدم:

«فقط یه تاییدیه ی ساده س، نمی خوان که فیل هوا کنن زیبا جون؟!»    

زیبا هم حرفی نزد و کوتاه آمد:

«باشه...فقط مواظب باش عمو جون!»

سوت زنان از پله های راهرو پایین رفتم:

«مواظب باش... مواظب باش عمو جون!»

نامه را به نگهبان دم در دادم و نگاهی به اطراف انداختم، دالانی تاریک و دراز که در حاشیه ی دیوار کپک زده اش، عنکبوتی بدقواره لانه کرده بود و در دور و اطراف خودش شبکه­ای نا معلوم از تارهای درهم و برهم تنیده بود. دیوار شکسته­ای که با خط خرچنگ قورباغه زیرش نوشته شده بود:

«ما برای خدمت به مردم آمده­ایم، نه.... مردم برای خدمت به ما.» و عجیب فکرم را به عوالم فیلم فارسی سابق پرتاب کرد !!!!!      

نگهبان نگاهی سرسری به نوشته ی روی پاکت انداخت و اشاره کرد پایین بروم، به طرف سرداب خاموش و نیمه تاریکی که دور تا دور به  کمدهایی در بسته منتهی می شد و در گوشه­ای از آن، زنی سیاهپوش پا روی پا انداخته بود،داشت کاموا می بافت.

با ترس و لرز جلو رفتم، سلام دادم و نامه را به طرف زن گرفتم:

«تاییدیه لازم دارم، ملک پدری... مال سی سال پیش!»

زن بی آن که از کلاف کاموا سر بردارد، جواب سلامم را بایگانی کرد، میله ی نوک تیز کاموا بافی را به طرف صورت تراشیده­ام گرفت و اشاره کرد جلوتر بروم:

«راست ...کمد روبرو.»

اولش فکر کردم منظورش سمت راستی چیزی بود، ولی هر چه چشم  چرخاندم دیدم سمت راست فقط دیوار بود... دیواری که از وسط شکم زده بود و هر لحظه امکان ریزش داشت.

 شاپویم را بالاتر بردم و یواشکی نگاهی به موهای وز...زن انداختم که از زیر روسری بیرون زده بود و از چربی برق می زد. زن مثل کسی که صندلی به بخشی از اندامش متصل باشد، چسبیده به آن غلتی زد و تکرار کرد:

«نشنیدی؟ گفتم کمد روبرو!»   

مکثی کردم و با زانوهایی لرزان به طرف کمد زنگ زده و بی رنگ و رخسار روبرو شتافتم، ولی وسط راه با نعره­ی زن متوقف شدم:

«اون کمد نه... بغل دستیش!»

به چپ چپی کردم و قدم آهسته به طرف کمد له و لورده ی بغل دست برگشتم. 

زن دستور داد:

«بازش کن.»

دستگیره ی شکسته ی کمد را محکم گرفتم و با آخرین زوری که در بازو داشتم چرخاندم.

«دفتر سبز رنگو بیآر .»

دفتر سبز رنگ، کیپ و ریپ وسط چند ردیف دفتر سیاه در طبقه ی بالای کمد جا سازی شده بود و بیرون کشیدنش کار حضرت فیل بود.

زن غرولندکرد:

«چرا ماتت برده؟ نکنه منتظری جنیفر لوپز بره بالا واسه ت بیآره!»

جنیفر لوپز که هیچ، خلیل عقاب هم ممکن نبود دفتر را از جایش تکان بدهد. گیج و ویج در فکر چاره بودم که صدای زن چند پرده بالاتر رفت:

«همونجاست ردیف بالا، عینک لازم داری؟»

دور خیزی کردم و مثل جک غول کش بالای قفسه پریدم، دو دستی دفترهای سیاه را کنار زدم و با دندانهای ردیف جلو، دفتر سبزرنگ را بیرون کشیدم، روی میز زن گذاشتم:

«بفرمائیِِِِِِِِِِِِِِِِِد!!!!!»

زن مثل یک تکه کاغذ، میل بافتنی­اش را در آستین کتم فرو برد و با حالت تشر ادامه داد:

«ورق بزن.»

جوش آوردم و موقع خم شدن از زور عصبانیت درز شلوارم جر خورد، ولی به روی مبارک نیآوردم و قبل از زودودن خاک دفتر، ماسک کاغذی را که همراه داشتم بیرون کشیدم و روی صورتم بستم.

زن بی حوصله پوزخندی زد:

«ورق بزن.»

مات و مبهوت شروع به ورق زدن کردم تا وقتی که زن با میل بافتنی­اش، چند بار روی دستم زد:

«همین جاست... صبر کن»

زن با ته میله ی بافتنی، شروع به بازی با فنر گشاد دم دستش کرد... جایی که  روزگاری محل اتصال خودکار بود و مثل پاندولی بی هدف رفت و برگشت می کرد:

«خودکار ندارم، داری بنویس.»

با عجله کیف دستیم را باز کردم و خودکار به دست، شروع به نوشتن کردم. نوشتن جملات قلنبه سلنبه ی عربی که زن دیکته کرد، خیار غبن، ثمن بخس و...در پایین صفحه برای خاطر جمعی من گفت بنویس رونوشت برابر اصل است.

زن با انگشت شصت اشاره به اتاق طبقه ی بالا کرد:

«بده دبیرخونه پاراف کنه!»

 اول از دبیرخانه، به طرف اتاق رئیس شوت شدم و بعد از  اتاق رئیس به طرف دبیرخانه پنالتی خوردم!!!! چند تا امضای ناب هم کمرکش راهرو دریافت کردم که با امضای آخری سرجمع شد... دوازده تا، دوازده تا امضاء واسه ی تایید یه ورق خاکی خلی از ملک پدری ؟؟؟؟!!!!

بنظرم رسید کار تمام شده بود، مودبانه عقب گرد کردم، به احترام زن کلاه از سر برداشتم:

«مرسی، دست شما درد نکنه؟؟؟!!!»

زن ولی جلوی راهم را بست:

«کجا... با عجله؟...دفترو بذار سرجاش!»     

فکر کردم شوخیش گرفته بود، ولی قیافه ی نحسش چیزی دیگری می گفت:

«انگار نمی­خوای مهر و امضاء بشه؟»

دفتر را زیر بغل زدم و با عجله خودم را به کمد روبرو رساندم، آن را سرجایش بگذارم .... ولی هر چه زور زدم جا نشد که نشد و در آن گیر و دار کمد سقوط کرد و زیر بار یک مشت کاغذ و آل و آشغال افتادم و بیهوش شدم.

زیبا خیلی زود خودش را به بیمارستان رساند:

«گفتم که مواظب باش عمو جون... ؟فردا صبح خودم میرم واسه تون تاییدیه می گیرم.»

نگاهی به سرتا پای گچی­ام انداختم که تا جمجمه زیر گچ خوابیده بود و با تنها دست سالمم به پیشانی زدم:

«تاییدیه گرفتم، فقط اینجا باید مهر بشه... توسط عزراییل؟!» 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:1 | لینک  | 

اولين ديدارم با عمو جون... تو داستان شكلات دوست داري عمو جون؟ (از مجموعه  داستان جين داريم تا جين آقاي كارور! سال 83 نشر پانيذ) بود. فيلمنامه­ي رشگ انگيزي كه به صورت داستان كوتاه نوشته شده بود(شاید هم روزي روزگاري  فيلم بشه و پيامشو به گوش همه برسونه) البته عمو جون اون داستان با عمو جون كفشاتو جا گذاشتي، تفاوت­هايي داره (سني...رفتاري) ولي هر دو از يك جنس هستند و در يك مسير حركت مي كنند، جامعه­ي مدني...! واژه­ي مظلومی كه سال های سال مورد سوء استفاده­ي مکرر دروغگویان و نون به نرخ روز خوران حرفه ایی قرار گرفته و از بار معنایی خود خالی شده است.

به هر حال تصميم گرفتم ادامه ش بدم، هر بار با داستانی تازه و افشای موقعیتی تازه. طنزی اگر دیدید، محض خاطر رو کم کنی­ خودم بوده (صد البته منتظر اشکهای بی دریغ شما هم  هستم!) مخصوصن رفتار عمو جون و اطرافیانش رو زیر ذره بین گذاشتم، تا جايي براي حرافي و كشك سابي های اخلاقی ـ عقیدتی باقي نمونه. در پايان انتظار دارم نظر هم بدين...بي­رحمانه! خيلي وقته تنم به خارش افتاده واسه­ي يه بزن­بزن مدنی جانانه!!!!!!! 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 6:23 | لینک 

 

    

 من قطاری دیدم

داشت خالی می رفت،

بی خبر از همه جا

خیلی عالی می رفت؟؟!!

 

زيبا گفت:

«با مترو بيا زودتر مي‌رسي عمو جون.»

همان موقع چشمم به خطوط پشت كارت مترو افتاد، كه با خط خوش نوشته شده بود، همشهري عزيز مترو وسيله‌اي است سريع و مطمئن!

يكي از مريمي‌ها را تو درز يقه­ي كتم فرو بردم، و بقيه­ي شاخه‌ها را با روبان قرمزي كه دورش پيچيده شده بود سفت بستم، تا رسيدن به مقصد آسيب نبيند. كفش‌هاي واكس‌ زده­ام را پوشيدم و شاپوي نقره­ايم را سرگذاشتم، سر قرار با زيبا شيك و پيك باشم.

ايستگاه تميز و مرتبي بود، با سنگ گرانيت خوش رنگي كه تا سقف بالارفته بود و از دور مثل آينه برق مي‌زد. نفس راحتي كشيدم و تا رسيدن قطار نگاهي به بقيه­ي مسافرهاي داخل ايستگاه انداختم. زن و مرد همه با سر و وضع آراسته، موهاي ژل زده و لباس‌هاي شيك صف كشيده بودند.

نگاهي سرمست و شاد و شنگول به مريمي‌هاي تر و تازه­ي توي مشتم انداختم و به طرف مسافر بغل دستم چرخيدم:

«اين همه مسافر چطور تو قطار جا مي‌شن همشهري؟!»

مرد با تعجب به طرفم برگشت:

«دفعه­ي اولته سوار ميشي؟»

خواستم بگم، تازه برگشتم ايران دفعه­ي اولمه، ولي نفهميدم چرا نگفتم و فقط به اشاره­اي مبهم با سراكتفا كردم كه همزمان آره و نه با هم بود‍،خصيصه­ي ممتاز ايراني در طول تاريخ! 

 مسافر بغل دست فوت بلندي به مريمي‌هام زد و با چشماني كنجكاو سرتا پامو درو كرد:

«جا مي‌شن، غصه‌شو نخور رفيق!» 

قطار كه وارد ايستگاه شد،خودم را به مردانه رساندم و پشت خط قرمز ايستادم، زيرتابلوي:

«دانشگاه شريف.»

ولي قطار هنوز توقف كامل نكرده بود كه توفاني درگرفت، تندتر از توفان نوح! و عده‌اي از پشت سر شروع كردند به هل‌ دادن و زيرگرفتن نفرات جلو. آني همه چيز زير و رو شد و با آخرين سرعت ممكن درهم پيچيد‍‍، و بجاي مسافرين  ‌مرتب و شيك ‌پوش قبل ، جماعتي درنده به طرف صندلي‌هاي خالي حمله كردند!

اول از همه شاپويم سقوط كرد و مريمي‌هام منهدم شد! و تا به خودم بيايم و ببينم كجا ايستاده­ بودم؟ با فشار جمعييت به جلو رانده شدم و سر بي‌مويم، مثل عضوي زائد به شيشه ي ورودي واگن اصابت كرد.

يكي فرياد زد:

«زود باش تن لش، جا مونديم!»

و تا برگردم اعتراضي چيزي بكنم، نفر بعد آرنجش را در پهلويم فرو كرد:

«بجنب، براي ما كلاس گذاشتي؟!»

و دو سه نفر با صداي بلند شروع كردند به خنديدن، به شاپوي پشت و روي بالاي سرم كه تو هوا گرفته بودمش:

«اونجارو بچه‌ها، يارو سر و ته شو گم كرده... هاهاها!!!!»

هنوز فرصت تكان خوردن پيدا نكرده بودم و بين زمين و آسمان معلق بودم‌ كه بوق قطار به صدا درآمد و كارمند مترو بي‌سيم به دست به طرفم دويد، پايش را وسط شكمم گذاشت و با فشاري جادويي هل ‌داد به طرف داخل، درهاي قطار بسته بشود!

داد زدم:

«چكار مي‌كني؟»

فرياد كشيد:

«دارم جات ميندازم، كارم اينه... صبح تا شب!»

و جوانكي پريشان مو كه موهايش را مدل فضايي درست كرده بود نفس زنان زير گوشم گفت:

«هل ندي، هلت مي‌دن همشهري. قانونش اينه!»

حالم بد شد و فكرهاي بدتري در سرم وول خورد:

«همشهري؟ كدوم شهري، دهاتم از سرمون زياده!»

سر باد كرده­ام را به نرده­ي وسط واگن تكيه دادم نفسي بگيرم، غافل از اين‌كه دست لهيده‌اي از زيرچادر ميله را سفت گرفته بود:

«خواهر مادر نداري؟!»

چشمامهايم را بازتر كردم‍، از فشار زانوي مرد چاقي كه از پشت سر به من چسبيده بود‍، و ول‌ كنم  نبود در امان بمانم :

«خواهر مادر دارم باجي، جاي وايستادن ندارم!»

شليك خنده از همه طرف برخاست:

«دمت گرم!»

كار از دم گذشته بود و به بازدم و بقيه­ي چيزها رسيده بود، از زورتنگي جا! سرم را از روي ميله برداشتم و دنبال ميله­ي ديگري گشتم، مانع از سقوط كاملم بشوم، زنك چادري ول كن نبود:

«بي شرف!»

مرد پشت سركمكش كرد:

«بي شعور!»

يك نفر هم از راه دور فرياد زد:

«بي خانواده!»

و در يك چشم به هم زدن به يك بي همه چيز درست و حسابي مبدل شدم.

به عقب برگشتم حرفي بزنم، در كمال تعجب دیدم توفان نشسته بود و مهاجمين ناشناس به صورت ‌آدمهاي مرتب چند دقيقه­ي قبل برگشته بودند. كارمند،تاجر، مغازه دار، صداي خروپف بعضي ها در صندلي­هاي به غنيمت گرفته شده گوش فلك را كر كرده بود... خواب بي‌خيالي ابدي!

بلندگوي قطار شروع به خواندن كرد:

«اي ايران، اي مرز پرگهر

اي خاكت سرچشمه­ي هنر!»

وسط آهنگ صداي ظريفي ايستگاه بعدي را اعلام كرد:

«آزادي، تقاطع بهبودي!»

هنوز مسافران سواره پياده نشده بودند،كه مسافران پياده يورش را از سرگرفتند:

«بجنب...!»

بيشتر جاي درنگ‌ نبود و قبل از له شدن زيردست و پا، دست به كار شدم، با آخرين زوري كه در بازو داشتم به طرف در خروجي قطار يورش بردم، مبادا ايستگاه را رد كنم:

«بروكنار تن لش!»

و با سر وسط تابلويي خوردم كه روي آن نوشته شده بود، مترو نماد پيشرفت!

سرم باد كرده بود، تو دلم گفتم:

«به جهنم، سر به چه دردي ميخوره با اين وضع؟!»

ديگرمطمئن بودم كه زايدترين و بي‌مصرف ترين سر دنياست!

زيبا كه از قبل جلوي ايستگاه منتظرم بود، نگاهي هراسان به پاهاي بدون كفشم انداخت:

«كفشات عموجون، كفشاتو تو قطار جا گذاشتي!»

دستهايش را در دست گرفتم و با صورتي مسخ شده روي صندلي ايستگاه وارفتم:

«نگران نباش عزيزم، خيلي چيزا رو جا گذاشتم!» 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 6:17 | لینک  |