تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

عشق های گریه دار!

 

منوچهر پكی به سیگارش زد، ضمن حرف زدن كتاب الوداع گل ساری(1) را از روی میز انداخت:

«آبروریزی بود دكتر، جواب نداد.»

دكتر جلدكتاب را به طرف خودش برگرداند خطوط درهم شكسته­ی قاطر پیر را زیر نظرگرفت:

«دستپاچه­كه نشدی باز منو جون؟»

منوچهر ضمن حرف زدن سرفه اش گرفت:

«نه... جون دكتر.»

دكتركتاب را برداشت، شروع به ورق زدن كرد ، نفسی بیرون داد و كتاب را بغل دست كیف چرمی زهوار در رفته­ی منوچهرگذاشت:

«هنوز تو نخشی؟»

منوچهر تكانی خورد، پلكهایش را به زور از هم باز كرد:

«كی... افسانه؟»

دكتر به پشتی صندلی تكیه داد:

«كتابو میگم... ایشك!»

منوچهر زهر خندی زد:

«نه بابا كنار خیابون افتاده بود، عاطل و باطل جلدی صد تومن.»

دكتر بیشتر تو فكر رفت تارهای موی جلوی پیشانی­اش را كنار زد:

«ارادی هم كه به جریان برخورد نكردی این دفعه؟»

«نه بابا دلت خوشه،كو اراده؟»

دكتر ازجا برخاست، نگاهی دقیق تر به پرتره­ی  قاطر مغموم روی جلدكتاب انداخت:

«دراز شو روتخت ببینم.»

دكتر به طرف تخت معاینه رفت بالای سر منوچهر ایستاد. دكتر با خودش فكركرد،كم‌آورده قاطرچموش درمقابل‌ هجوم تازه­ی افسانه‌خانم بعد از... سی سال.

دكتركنار منوچهر نشست و به او اشاره كرد پاهایش را صاف نگهدارد:

«حالاچطور پیداش كردی؟»

منوچهر چشمهایش را بست:

«تصادفی ‌توخیابون. اولش‌ ترسیدم راهموكشیدم ‌رفتم، ولی بعد طاقت نیآوردم برگشتم نگاهی دوباره بش انداختم، لاكردار تكون نخورده بعده این همه سال، مث قالی كرمون!»

دكتر سرش را بین دستها گرفت:

«خودش نخواست، یا تو ولش كردی؟»

منوچهر برگشت درازكش زمزمه كرد:

«گفتم كه من ولش كردم ،

درگوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

دیرست گالیا... به ره افتاد كاروان!»

 دكتر دست زیر شكم منوچهر برد وآهسته به طبل بی صدایش كوبید:

«دردكه نداره؟»

منوچهر خندید،كیپ و ریپ دندانهای زردش:

«درد دیگه از این بدتر ابلیس.»

دكترگوشی را به قفسه­ی سینه‌ی منوچهر چسباند و زیرلب خندید:

«صدای همه چیز میده جز نفس‌آدمیزاد.»

دكتر گوشی را به طرف دیگر سینه­ی منوچهر برد:

«نفس عمیق بكش،یكی دیگه.»

منوچهر نفسش به زور بیرون می‌آمد:

«نذاری سالم چیزی بیفته دست عزراییل، می‌خوام از همه­چی‌كار بكشم دكتر جون تا جایی كه راه داره! »

دكتر دستگاه فشار خون را دور بازوی منوچهر انداخت و شروع كرد به تلمبه زدن:

«همه چی به جز مغزت، سرگیجه كه نداری؟»

منوچهر سرش را بالا آورد:

«سرگیجه كه نه، ولی گه گیجه تا دلت بخواد دكتر!»

دكتر خنده­ای زوركی سرداد:

«عمه­ت دلش بخواد.»

منوچهر از جا بلند شد و دست دركشوی میز دكتر برد:

«نشئه‌جات چی داری دكتر؟»

دكتر كشو را بست:

«دست خركوتاه، با این حال و وضع؟»

منوچهر بسته ای را كه كش رفته بود داخل كیف دستی‌اش انداخت:

«به توهم میگن رفیق. یادش به خیر یه وقتی چه كارا كه نمی­كردیم به خاطر رفیق،  ببین حالا به خاطر چند تا قرص پیزوری چه الم‌شنگه‌ای راه ‌انداختی؟!»         

منوچهر سالهای سال افسانه را دوست داشت، افسانه هم منوچهر را، چریك بازی كار دستش داد، عشق فردی و افسانه را از یاد برد:

«درگوش من فسانه­ی دلدادگی مخوان

دیراست گالیا به ره افتاد....كاروان.» (2)

افسانه  هم بعد از شنیدن سرودگالیا كه توسط كنفدراسیون خارج از كشور ضبط شده بود و یك نفر با آن آكاردئون محشری می‌زد با منوچهر قهر كرد، بی خیال خلق و عشقهای افلاطونی!  بعدها هم كه چند بار به نوار گوش داده بود،  فقط به خاطر صدای دلربای آكوردئون همراهش بود، تشابه خاطره انگیزی كه افسانه را به یاد ساز دهنی كوچك روزگار كودكیش می انداخت. جادوی طربناكی كه  از همان موقع قلبش را به تكاپو در می آورد و از عشقها و نغمه های شورانگیز زندگی سیراب می كرد.      

 منوچهر نوار را خودش برای افسانه فرستاده بود سرصبرگوش كند، تا رسیدن كاروان  به مقصد منتظرش بماند:

«بر می­گردم پیشت اگه زنده بودم.»

افسانه گیج و ویج ساعتها دور سرخودش چرخیده بود و هر چه فحش و ناسزا بلد بود نثارگالیا و حال و روزگارش كرده بود كه مثل دیواری نفوذ ناپذیر بین او و منوچهر ایستاده بود:

«راست بگو كیه؟چند وقته باش رابطه داری؟ چه قول و قراری باش گذاشتی؟ ازمن خوشگل­تره؟ از من عاشق تره؟چرا حرف نمیزنی نسناس؟!»   

افسانه هیچوقت باور نكرد گالیا وجود خارجی نداشت، و مخصوصن از اینكه منوچهر نامه­هایش را همراه نوار گالیا ، برایش پس فرستاده بود بیشتر عصبانی شد:

«چه عشقی ؟چه كشكی؟ نامه­ها­ی منو پس می فرستی، یه گالیایی نشونت بدم صد سال سیاه خواب ندیده باشی!»   

  منوچهر تربیت مذهبی داشت، و از همان بچگی پای ثابت مسجد رفتن و روضه خواندن، و به همین دلیل هم رفت سراغ كار چریكی، كه  از موعظه كردن و حرف زدن خشك و خالی دست كشیده باشد، ولی چون از معرفت دینی همانقدر سررشته داشت كه از معرفت غیردینی، بندكرد فقط به سر و لباس ظاهر و صفحه­های مد روز افسانه، ازكاروان غم عقب نماند، و انتقام ناشاد بودن ذاتی خودش را از سرخوشی  لاقیدانه­ی افسانه بگیرد:

«این مزخرفا چیه گوش میدی، شعرای بندتنبونی؟»

و با توضیحات بیشتركار را ضایع­تركرد:

«شعرای كمر به پایین!»

 افسانه ولی از وقاحت منوچهر بیشتر از حماقتش دلخور شد. لج كرد، از عشق و همه چیز گذشت ولی ذره­ای از ناحیه­ی كمر بالاتر نرفت! با اولین مردی كه سر راهش سبز شد ازدواج كرد و به خاطرحال‌گیری بیشتر از منوچهر اسم نوزادش را هم كه دست برقضا پسر بود گذاشت منوچهر:

«صبح تا شب چشم به دیوار بدوزم غمبرك بزنم‌كه‌چی،به ره افتادكاروان، بدون من می­خوام صد سال سیاه راه نیفته کاروان!»

جریانات چریكی تمام شد و از شانس بد زد و منوچهر زنده ماند، سالهای سال تنها و یالاقوز زندگی كرد.(زندگی كه نه فقط زنده ماند)تنها شد و به بدبختی و آواره­گی خودش، افسانه و بقیه چیزها فكركرد، باروت افكار انقلابیش نم‌كشید و مستاصل و ناتوان از خماری تا مطب دكتر لنگ زد و به دست و پایش افتاد:

«دستم به دامنت دكتر یه فكری بكن به حال این صاب مرده. افسانه برگشته سرزنده‌تر از قبل، شوهره براش خیر نكرده باز اومده سراغ خودم، فقط اندازه ی یه مثقال شادم كن دشمن شادكن!»

دكتر با انگشت روی میز ضرب گرفت:

«فتیله...كافه تعطیله!»

منوچهر كم مانده بود سكته بزند:

«نگو دكتر یعنی امیدی نیست؟»

دكترهمزمان با جواب دادن تلفن، كتاب الوداع گل ساری را از روی میز برداشت و شروع به ورق زدن كرد. چند بار به طرف منوچهر برگشت و هر بار چشمش به قاطر پیری افتادكه به جای او روی صندلی نشسته بود، قاطر پیر و مفلوكی كه بعد از سالها تقلا كردن و یورتمه رفتن  از روی پستی و بلندیهای ناهموار زندگی، از جلو رفتن باز مانده بود:

«پشه بزنه فیل رو، نه بابا دنیا اونقدرم كه ما فكر كرده بودیم كشكی نبود،جوگیر شده بودیم به خدا؟!»  

 دكتر دلش برای منوچهر سوخت كم مانده بود اشكش در بیآید، وقتی چند بار به موبایل یكی از ویزیتورهای آشنا زنگ زد، فكری به حالش بكند:

«نو ریسپانس توپیج این.»

منوچهر شاكی شد:

«پس بفرما زرشك آقای دكتر، علم پزشكی توهم‌كه تو زرد از آب در اومد... مثل بقیه­ی چیزها!»

دكترسرش را پایین گرفت، به صفحات پایانی كتاب نگاهی انداخت:

«البته... خودم هم تصمیم داشتم آب هویجی راه بندازم به جای طبابت!»  

افسانه بدجوری‌كك انداخته بود به تنبان پیرمرد، ومنوچهر با ناامیدی به هر در بسته­ای زده بودكم نیآورد در مقابل افسانه خانم:

«سگ مصب ول كن نیست، میخواد یه شبه جبران مافات بیست ساله بكنه؟!»

افسانه البته تقصیری نداشت، ماشین زمان یك شبه بیست سال به عقب برگشته بود تا افسانه پخته­تر و پرشورتر از قبل ‌ظاهر بشود و ماهرانه­تر از هر وقت دلربایی‌ بكند، از منوچهر بخت برگشته­! علاوه بر شادیهای از دست رفته، انتقام استخوانهای پوسیده­ی گالیا را هم‌ از او  بگیرد. از كاروانی‌كه سخت به بیراهه رفته بود و در جاده­ها­ی­ خاكی تاریخ محو شده بود:

«فكر كردیم آسفالته گازشو بگیریم بریم، دهنمون آسفالت شد بخدا!»

دكتر بخار داغ فنجان چای را زیردماغ منوچهرگرفت:

«غصه نخورمنوجون، این جورخریت‌ها قبل ازما هم وجوداشته ،آدم وحوا را هم به خاطرهمین چیزها از بهشت بیرون انداختند.»

منوچهر با دلخوری هورتی چای داغ را بالا كشید:

«نگو... بازم تنم به خارش میفته!»

دكتر ولی به گفتن ادامه داد:

« اون روزا كه وقتش بود حالی به افسانه بدی، دوستش داشته باشی ولش كردی رفتی به امان خدا. حالا هم كه كار از كارگذشته، افسانه خانوم نگو بگو مثلث برمودا، نمیتونی از یه کیلومتریش رد بشی!»

منوچهرآهی كشید:

«‌خوب تیر خلاص می زنی به جیگر آدم دكتر!»

 و زیر لب شروع كرد به زمزمه ی یك تصنیف قدیمی:

«بزن بزن كه داری خوب می زنی!»

دكتر كشوی میزش را عقب برد وچند بسته قرص بیرون كشید:

«بیا ... ولی دفعه­ی‌آخرت باشه، همیشه‌ وقتی گندش‌ بالا اومد میآیی سراغ دكتر، طب مدرن طب پیشگیریه پدرجان نه درمان!»    

منوچهرچند تا قرص را با هم بالا انداخت، یك قلپ چای داغ بالای آن:

«هرچه میخواهد دل تنگت بگو، با حلوا حلوا گفتن كه دهن شیرین نمیشه دكتر جون!»

دكتر دست در قندان روی میز برد و شكلاتی زیر زبانش گذاشت:

«یادته اون روزا كه افسانه برات می‌مرد و شب و روز دنبال سرت بو می كشید، یه جوری بهت حالی بکنه چقدر دوستت داره... اونوقت تو چكار می كردی؟ صبح تا شب مشق نظام می دادی و با سیانور زیرلبت حال می كردی. چی بود ؟ دوست داشتن ، اون هم دوست داشتن زنها گناه كبیره‌ای بود كه با مرام چریكی تو دشمن بود:

«در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

دیراست گالیا، به ره افتاد كاروان!

 افسانه سرو مر وگنده با دوپای خوشگل و ملوس زمینی روبروی تو ایستاده بود، به تو ابراز عشق می كرد، اونوقت تو با چارتاپا رو هوا دنبال افسانه می­گشتی؟!»

منوچهرسرش را به لبه­ی میز چسباند:

«حالاچه خاكی به سرم بریزم دكتر، هزارپام از كار افتاده، دارم ازغصه هلاك میشم!»

دكتر نگاهی به كتاب مچاله شده­ی الوداع گل ساری منوچهر انداخت:

«با قرص که نمیشه در کسی نشاط درونی تزریق کرد، حقیقت رو بهش بگو،درباره خودت... آیتیماتوف،گل ساری. این تنها راهیه كه  وجود داره و ممكنه نجاتت بده از نیهیلیسم!»

منوچهر نم اشكهایش را گرفت و شروع به ورق زدن كتاب كرد:

«زده توگوش نهیلیسم حال و روز پریشان ما، تراژدیه جون دكتر؟»

دكتر لبخندی زوركی زد:

«تراژدی بود، حالا شده كمدی جون منوچهر... عشقهای گریه دار!!!»

(1)    کتابی از چنگیز آیتیماتوف

(2)    شعری از هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 8:3 | لینک  | 

زنگ که به صدا درآمد از جا بلند شدم و از بالکن نگاهی به خیابان انداختم، جمشید بود مثل همیشه سر زده آمده بود.

«بیا بالا تنهام!»

جمشید گرفته و سر در گم وارد آپارتمان شد و گوشه­ی اتاق کز کرد:

«زنم زنهای سابق. زنای امروزی مثل عروسک خیمه شب بازین، زود  کوک میشن.... با یه بند انگشت سرخاب سفیدآب؟!»

فنجان نسکافه رو جلویش گذاشتم:

«کی، پروانه؟»

جمشید زل زد تو چشمهایم:

«همه شون سر و ته یه کرباسن، پروانه و بقیه نداره؟!»

 جمشید و پروانه بدجوری کشته مرده ی هم بودند، مدتها قبل از جدا شدن پروانه و بهروز.... بهروز عاقلانه خودش را  کنار کشید و پروانه به عشقش جمشید رسید. دعوا از روزی شد که جمشید و پروانه به وصال هم رسیدند، رابطه ی عشقی جایش را داد به نزاع ایدئولوژیک:

«زن واقعی یعنی زن زحمتکش! زنی که انگشتاش بوی تاپاله نده ... زن نیست؟!»    

فنجانم را پرکردم:

«منظورت چیه ... زن یا گوساله و مادیون؟»

جمشید زهر خندی زد:

«زنی که صبح تا شب پا به پای مردش جون بکنه... تو کارخونه، تو مزرعه!»

جمشید نگاهی به جلد فیلم دم دستم انداخت، زن نیمه عریانی که دستهای کشیده اش را بالای سرش برده بود و روی سن مشغول رقصیدن بود:

«زنی که از یه کیلومتری بوی عرق پاش بیآد، نه مثل این...خانوم که وسط پاش درخت ادوکلن کاشته!»

چیزی نگفتم، حرف زدن با جمشید در باره ی زن فایده ای نداشت. جمشید و پروانه هر دو رفیق دوران جوانی من بودند... دوران چپ و چول بازی های سیاسی! من و پروانه تغییر رویه دادیم و از سیاست کناره گرفتیم، ولی جمشید سر موضع باقی ماند،روز به روز تنهاترشد و به غر زدنهای بیهوده اش  ادامه داد. حالا هم از حال هم بی خبر نیستیم و گاه از مواقع در سوئیت من، خیر سرمان فیلم تماشا می کنیم:

«فلیمتو بذار... فقط زن توش نباشه. مرگ بر شاه!»

جمشید نگاهی چپکی هم به تابلوی روی دیوار انداخت، زن لختی که غرق در خوشه­های طلایی گندم نصف بدنش را پوشانده بود و فنجان نسکافه­اش را پس زد:

«یه خرده آب بده... از این قرتی بازی­ها خوشم نمی­آد!»

 پارچ آب را از داخل یخچال بیرون آوردم و جلویش گذاشتم، جمشید عادت نداشت با لیوان آب بخورد!

فیلم را که توی دستگاه انداختم، جمشید صدایش درآمد:

«صحنه نداشته باشه!»

دستگاه را روشن کردم:

«حالا کو تا صحنه... هنوز گنگاورم نرسیدیم!» (صحنه و کنگاور از شهرهای کرمانشاه)

جمشید زد زیر خنده:

«باز شروع کردی ها؟»

گفتم :

«دوست نداری هری... می­خوام فیلمو تماشا کنم؟»

جمشید گفت:

«تو از اولشم مرض زن داشتی... بابا جون این همه فیلم­های اجتماعی...و سیاسی و...؟!»

گفتم:

«اجتماعی که زن توش نباشه؟!»

جمشید سرش را پایین انداخت:

«زن باشه... ولی زن درست و حسابی باشه؟!»

غش غش زدم زیر خنده:

«درست و حسابی تر از این باشه که اونوقت باید نعشتو از این در ببرن بیرون؟!»

جمشید بیشتر حرفی نزد و با دلخوری نشست پای فیلم.(بیترمون... از رومن پولانسکی)

نور همه جا را پوشانده بود،فیلم با رقص موزون زن در رستوران کشتی ادامه پیدا کرد. زن لباس کم پوشیده بود و موهای خرمائیش را پشت و جلوی سینه ریخته بود. زن به طرف بار رستوران حرکت کرد و روی صندلی کنار مرد نشست. در صحنه­ی قبل زن دریا زده شده بود و مرد به کمک همسرش در دستشویی کشتی به زن کمک کرده بود، حالش بهتر شود.

مرد روبه زن گفت:

«سلام حالتون بهتره؟»

زن لاقیدانه به طرفش برگشت:

«بهتر از چی؟»

مرد گفت:

«یادتون رفت...امروز بعدازظهر توی مستراح؟»

زن دماغش را گرفت:

«معمولن اینجوری دختر بلند میکنی؟»

مرد خجلت زده شد سرش را پایین انداخت، زن ولی موضوع را هنوز فراموش نکرده بود:

«معلومه که یادمه، من حافظه­ی عالی دارم هر وقت که لازم باشه!»

مرد خندید:

«درسته، این یه جور بازیه؟»

زن تبسمی ظریف برلب آورد:

«می خوای با هم برقصیم؟»

مرد گفت:

«فکر نکنم رقصم خوب باشه؟»

زن نگاهی سختگیرانه به مرد انداخت:

«از قیافه­ت پیداست؟»

زن پرسید:

«اسمت چیه؟»

مرد متبسم جواب داد:

«نایجل دایسون.»

زن دست زیر چانه ادامه داد:

«خیلی خوب نایجل، منو سرگرم کن!»

زن پشت چشم نازک کرد:

«یه چیز خنده دار بگو!»

و با چهره­ای آماده گوش دادن چشم به دهان مرد دوخت:

مرد مستاصل و بی دست و پا سر تکان داد:

«ای بابا، شما فرانسوی هستید، مگه نه؟ از روی لهجه تون فهمیدم.شما انگلیسی­تون خیلی خیلی خوبه، ولی به دلایلی... میتونم فرقتونو با یه قورباغه بگم!»

زن از حرص چشمهایش را بست:

مرد به من و من افتاد:

«ببخشید چیز مسخره ای گفتم؟ از دهنم پرید، از الفاظ بچه مدرسه ایهاست!از بس که تو شهرا کار میکنم،  من یه تاجر بین کشورهای اروپایی هستم، ما همیشه مردمو قورباغه صدا می زنیم!»

زن خمیازه­ای کشید،خرناس خواب رفتن از خودش بیرون داد. مرد دستپاچه جبران مافات کرد:

«راست میگی کسل کننده­س! ولی خوب شما هم مارو گوشت بریون صدا می زنید، بهش میگیم روست بیف!شما این جور تلفظش میکنین!»

زن مایوس سری تکان داد و از کنار مرد بلند شد:

«تو زیادی برای من خنده داری نایجیل، من از خنده روده برشدم،به درود.من تو رو با این شخصیت مجذوب غیر قابل اجتناب تنها می ذارم!»

فیلم را پاز کردم:

«بدترین زن و مردها اونایی هستن که بلد نیستن همدیگه رو سرگرم کنن!»

آب در گلوی جمشید شکست:

«چه مزخرفا!»

بحث کردن در باره ی مزخرف با جمشید که به جز حرف خودش، هر حرفی را مزخرف می­شنید، کاری بود مزخرف...تر از مزخرف:

«حرف زیادی نباشه!»

فیلم را دوباره راه انداختم:

«اصلن حال نمی ده... فیلمی که زن توش نباشه!»

 جمشید از جا بلند شد، پشت به فیلم به طرف در ورودی حرکت کرد:

«تو حسرت می­خوری به حال این جور زنها؟ هزارتاش ریخته زیر پل تاج، خیابون ولی عصر. زنهای ولگرد، بیکاره، زن هایی که صبح تا شب جز خیابون متر کردن کار دیگه ای ندارن، زنی که کف دستش پینه نزده باشه زن نیست!؟»

از کوره در رفتم،فیلم را  از دستگاه بیرون آوردم:

«آره ولی فقط زن نیستن...بگو زن بدبخت، زن بیچاره، زنی که به دنیا اومده فقط واسه­ی بچه پس انداختن، شیردادن، کشک سابیدن!اصلن تو چی میدونی از زن؟؟!!»

جمشید من و منی کرد:

«موضوع بودن یا نبودن زن نیست...!»

مچشو گرفتم:

«درسته موضوع زن بودنه!!!! هرچیزی که زن توش نباشه،عشقی که زن توش نباشه،جشنی که زن توش نباشه، پارکی که زن توش نباشه،بسه یا باز بگم... فیلمی که زن توش نباشه؟!»

جمشید بازهم بدون خداحافظی از در بیرون رفت، خودم را  به بالکن رساندم   

 و حرف آخرم را زدم:

«دفعه­ی بعد بدون پروانه نیا، واسه­ی سرگرمیش یه پاکت تخمه هم بیار...فیلم دیدن بدون زن مزه نداره!»

به نقل از سایت: فروغ شماره ۱۳۴

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:0 | لینک  | 

 زوربای ایرانی

به پاس خاطره ی

علی مجابی

رهبر سابق موزیک نظام کرمانشاه.

 

 

سروان گفت:

«شدني نيست جون داداش!»

گفتم:

«اون دفعه كه شد، دختر شيرازي وسط ميدون فردوسي!»

خنديد:

«از رو نرفتي که هنوز، بعد از اون همه چوب بلالي كه نوش جان كردي!»

لبم را روي رديف سوراخهاي ساز دهني گذاشتم:

«کي... من؟ اگه از رو رفته بودم که سازدهني نمي زدم اون شب، بعد از يه ساعت كلاغ پر رفتن زير شست بارون!»

سرهنگ مجبورم كرده بود، به خاطر زمزمه­ی دختر قوچاني، وسط تمرين رزم شبانه.

اگر به دست و پايش نيفتاده بودم وقول نداده بودم تكرار نشود،  از دسته­ی موزيك اخراجم كرده بود و باز راهي نداشتم جز قدم آهسته رفتن با شيرعلي مردون:

 «مو...لر

 به ليط خورم.

هفت سال چوپونم،

گر...برنم اجباري

مومشق ندونم

ممدلي

شيرعلي مردون.»

 

به محض رسيدن به آسايشگاه دست زير كمربند شلوارم انداخته بودم و سازدهني‌ام را بيرون كشيده‌ بودم تا با دختر قوچاني خستگي از تن بگيرم، بعد از عمليات رزم شبانه!

جواد هم تا صبح چشم روي چشم نگذاشته بود و چهارتا باطري ري.او. واك مصرف كرده بود رو عكس نامزدش زير پتوي سربازي.

جناب‌ سروان تحصيلكرده­ی فرانسه‌ بود، بورسيه ارتش. ولي هیچوقت دل خوشي از موزيك نظام نداشت و تا فرصتی بدست مي آورد ساز خودش را مي زد:

«حالا نوبت چيه بچه ها؟»

«دختر بوير احمدي.»

هفته­ی پيش كه سروان با خواهش تمناي من قره ني­اش را برداشته بود و خارج از برنامه­ی باشگاه حال و حولي راه انداخته بود، مورد اعتراض سرهنگ واقع شده بود:

«خجالت بكش پسر،موزيك نظام چي به پپو سليماني؟» 

تا چهل و هشت ساعت سرحال نبود جناب‌سروان و بوي مارش عزا مي‌داد توی زندان، به خاطر بي احترامي به موزيك نظام.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:48 | لینک  | 

 

تا فردا...!

 

روي هردوپا ايستادم وتمرين راه رفتن را شروع كردم .

فريبا گفت:

«زياد فشار نيار زخمهات باز ميشه.»

بيست و پنج بخيه عفوني روي پا و صورتم خورده بود، به خاطر عبور شبانه از خياباني خلوت براي ديدن  فريبا.

فريبا گفته بود:

«با ماشين ميام دنبالت، مبادا تنها راه بيفتي!»

زير بار نرفته بودم،كم كم به زندگي زنانه عادت مي­كردم  و كارهاي مردانه را هم خودم انجام مي‌دادم. كمد جابجا كردن، دوشاخه بستن، سيفون باز كردن! از وقتی با بهرام به هم زده بودم و آقا جون بعضي شب ها آمده بود پيش من تا تنها نباشم:

«فقط ميام  واسه­ی سركشي... وگرنه فروغ خودش اندازه­ی ده تا مرده، احتياج به مرد نداره!»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:30 | لینک  | 

فیلمی که زن توش نباشه)کافه داستان۳

 

فیلمو که تو دستگاه انداختم صداش درآمد:

"صحنه نداشته باشه!"

دستگاهو روشن کردم:

"حالا کو تا صحنه...هنوز کنگاورم نرسیدیم؟"

زد زیر خنده:

"باز شروع کردی؟"

گفتم:"کی...من؟ میگم ها"

گفت:"ول نمیکنی تا نگی"       

سرشو انداخت پایین.

با نوک انگشت تو هوا اشاره کردم:

"فیلمی که زن توش نباشه،..."

حرف نزد، با دلخوری رفت تو نخ فیلم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 18:14 | لینک  | 

 

 

 

سراسر اشتباه؟! بدشانسی روی بد شانسی؛ حسابی به دلشوره افتاده بودم، از روزی كه نسترن زنگ زده بود و به بقیه بچه‌ها اعلام كرده بود، قرار است برایم جشن بگیرد! به قول خودش: «باید زندگی جدیدی را شروع می­كردم، بعد از مرگ سرهنگ... و نفس راحتی می كشیدم، بی مرافعه و جنگ متوجه‌كه هستید؟

اول پایم پیچ خورد نصفه شبی؛ وقتی لازم شده بود سری به دستشویی بزنم، معمولن این جور مواقع چشمهایم‌ را می‌بندم تا خواب از چشمم نپرد، چیزی برای دیدن وجود ندارد!

 بعد دچار تب و لرزی شدم كه نگو؛ بی­خودی با خودم حرف می زدم و برای فردا نقشه می­كشیدم، پیش آمده بود دیگر!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:54 | لینک  |