|
جهان شيشهي ماشين را پايين كشيد و خاكستر سيگارش را باد داد: «جمعه وقت رفتنه، موسم دل كندنه.» به پنجره تكيه دادم، مانع از جريان هواي سرد شوم: «چيه باز فيلت ياد هندستون كرده؟» جهان به جاي بقيهي آوازش فقط سوت زد: «...........!» سرفهام گرفت، خواستم شيشه را پائينتر بدهم ساسان مانع شد: «بي خيال بابا يه ساعت سشوار كشيدم!» سرهنگ دود سيگار را بلعيد و سوراخ بينياش را روی فرق سر ساسان تخليه كرد: «تو مو ميبيني و من پيچش مو!» جهان نگاهي موذيانه به سر بي موي سرهنگ انداخت: «چه پيچ وتابي؟بپا زلفاتو باد نبره جناب سرهنگ.» جهان با فشار پدال ترمز در يك قدمي زن قدبلندي كه اندام خوش تراشش از زير مانتو بيرون زده بود و بجاي راه رفتن،شلنگ تخته مي انداخت، دوبينياش عودكرد...بلندتر سوت زد: «خنجر از پشت ميزنه، اون كه همراه منه. ببين چه خوشگل با آدم حرف ميزنه لاکردار؟!» تا مغازهي سامسون راهي نبود و دوست داشتم پياده بروم، ولي مگر سيگاركشها گذاشتند.خودشان كه قدم از قدم برنداشتند هيچ، اجازه ندادند هيچكس بردارد: «همه سوار... تو پياده؟ بپر بالا حال نداري!» پاتوق ما منزل سامسون بود،پتريك سامسون...و زنش كارمينا، ترومپتچي سابق موزيك نظام كه بعد از تغير رستهي شغلي، مكانيك ماشينهاي سنگين شده بود. مدتي شوفري كرده بود و چون در يك تصادف از روبرو، ماشينش را به كل از دست داده بود،به نظر سرهنگ عقلشو از دست داده بود، بنگاه شادماني راه انداخته بود، از راه هنر نان بخورد!!! غافل از روزي كه به جرم مطربي، نانش براي هميشه آجر بشود؟! آن روز سامسون وسط بنگاه داشت تمرين ارگ مي كرد و حسابي تو حال رفته بود، كه چشم باز كرده بود و فهميده بود دو نفر مسلح با كلاشينكوف بالاي سرش ايستاده بودند: «چكار ميكني مسيو...؟» «تامرين ميكنم، تامرين كارمينا برونا» مامورها هاج واج نگاهي به هم انداخته بودند و تا سامسون چشم به هم زده بود، سر و ته ارگ را گرفته بودند و از روی زمین بلند کرده بودند: «خجالتم نميكشه مرتيكهي اجنبي، يك، دو، سه...!» و با سرو صدايي مهيب ارگ را از پنجره بيرون انداخته بودند: «دفعهي آخرت باشه تامرين رقاصي بكني!» مامورها بعد از بیرون انداختن ارگ، هرچه دم دستشان رسيده بود حوالهي هرچه نابدتر كارمينا برونا داده بودند: «كارمينا....!» سامسون بي حركت به پشتي صندلي تكيه داده بود و بقيهي نتها را از ياد برده بود. بعد با تعجب از جا برخاسته بود، تكه پارههاي ارگ را در كيسهای انداخته بود و لاك پشتي از بنگاه بيرون زده بود: «عجب زامونهاي شوده، فرقي براشون نداره پهشگل اولاخ از كارمينا برونا؟!» سامسون بعد از مدتي خودش را جمع و جور كرده بود، دست و بالش را در دو دهنه ساندويچ فروشي بند كرده بود، نبش ويلايي نيم ساخته نزديك رودخانهي كرج.......با ساندويج و بقيهي مخلفات! تفرجگاهي دنج براي اهل حال، موزيك و حرفهاي يواشكي! تا روزي كه چشمش به كارمينا افتاده بود و از ترس غش كرده بود: «پاه... اين كارمينا بروناي پادرسگ كه ميگ...ان توويي؟!» آن روز كه وسط يك روز معتدل بهاري توپ پرندهي كارمن از ديوار باغ بالا پريده بود و در قلب دروازهي حريف نشسته بود، بدون پنالتي! به قول سرهنگ: «يك هيچ به نفع كارمن!» تا چند سال بعد كه مزهي بازي رفته بود،كارمن و سامسون حسابي حوصلهاشان از دست هم سر رفته بود، ذوقشان گلكرده بود كنار خيار بادمجانهاي ويلايشان...چند اصل نهال زردآلو و آلبالو هم كاشته بودند و به تدريج كه ساقههاي ترد و نازك گل و ميوه داده بود،ما هم تك تك از راه رسيده بوديم... مثل دستهاي زنبور روی سرشان ريخته بوديم. اول با شعر و داستان و بعد با پيدا شدن سر وكلهي جهان و سرهنگ،بحثهاي سياسي بودار كه بوش زده بود روی دست ژامبونهاي سيردار سامسون و بعد از مدتي به همه جا سرايت كرده بود... حتي بساط شعر و داستان: «داستان چه دردي دوا ميكونه، هزار كوفت و مرض خانمانسوز ديگه ريخته رو سرمون!» اگر كارمن از روي غريزه پي به وجود اميال سركوب شدهي خودش نبرده بود و اكتشافات روحيش را به صورت شعر بيرون نريخته بود... و سامسون بعد از تعطيل شدن بنگاه شادمانياش،عجالتن دست از كارمينا برونا نكشيده بود تا فكري به حال كارمن واقعن موجود بكند، اصلن معلوم نبود جلساتمان ادامه پيدا ميكرد و سيگاركشهاي قهار به كل بساط ادبي كافه ساسامسون را دود نميكردند بفرستند روی هوا! تا روزي كه سامسون و كارمينا نسبت به حضور ما در ويلايشان ميل و رغبت نشان ندادند و از ساسان، شاگرد داروخانههاي شبانه روزي كرج نخواستند که روي ديوار باغچهاشان به خط خوش بنويسد، موسيقي مجالس عزا پذيرفته ميشود!!! كسي فكر نميكرد زن و شوهر چه مرارتها كشيده بودند تا دوباره توپهایشان را باد كنند و مثل سابق از ديوار بلندكافه سامسون بيرون بپرند! كارمن اهل شعر و شاعري بود و روي پولهاي چرب وچيل سامسون، كه مثل كالباس خام بيست و چهار ساعت طول ميكشيد تا بوي سيرش زدوده بشود، شعر مينوشت. اوايل شعرهاي عاشقانهي و پر از آه و ناله، و با ظهور جهان و سرهنگ شعرهاي اجتماعي و چپ روانه، چون جهان و سرهنگ هنوز طرفدار ژئوپلتيك گرسنگي بودند و غم نان بر افكار ادبيشان سايه انداخته بود: «فكر نون باش خربوزه آبه،شعر كه شكم كسيو سير نمي كنه!» با وجود اين، منهاي يكي از شعرهاي كارمينا در وصف شبي خمار كه به خرج سامسون قاب گرفته شده بود و طوري روي ديوار ساندويچ فروشي نصب شده بود،كه هرتازه واردي به محض ورود چشمش به آن بیفتد و تا آماده شدن ساندويچ سرش گرم شود، بقيهي شعرهاي كارمن مقبوليت چنداني نداشت: حضور در الفت روزم ميسر نمي شود باشد ز نشئهي غيبش شود شبم خمار! سامسون سردستهي سيگاركشهاست و روزهاي سرد مخصوصن ما را ميبرد توی سالن ويلايشانتا به جاي نشستن روي نيمكتهاي يخ زدهي كافه سامسون(اين اسم را سرهنگ رو ويلاي آنها گذاشته بود.) در مبلهاي نرم و راحت سالن پذيرايي جمع شويم، راحتتر گپ بزنيم... دربارهي ادبیات و سختيهاي روزگار! و اجازه نميداد موقع سيگار كشيدن، كوچكترين منفذي از جايي باز باشد مبادا كيف دود كردنش زايل بشود! يك بار كه من از غفلتش سوء استفاده كرده بودم و قاچاقي پنجرهي كوچك توالت را بازگذاشته بودم، نفسي تازه كنم!!!! زود شصتش خبردار شده بود و با دلخوري ته سيگارش را وسط سوراخ مستراح انداخته بود: «باز که اين پهنجرهي پادرسگو بازگذوشتي،دلخوشي ديگهاي كه واسامون نذاشتن به جوز... دود سيگار!» سامسون البته سرخوردگيش بيشتر از دست كارمينا بود كه توجه سابق را به او نداشت و اگر صد تا سيگار هم پشت سر هم دود ميكرد باز شبهايش خمار بود: «آدابيات واقتي كام بياره مي چسبه به موسيقي، موسيقي واقتي كام بيآره مي چسبه به زن، زن واقتي كام بيآره فايدهايي ناداره جز خوماري!» هر بار موقع جمع شدن چيزكي ميخوانيم، شعر، داستان، مقاله... لابه لا غرق دود! و اگر سيگاركشها مجال نفسكشيدن بدهند و سر بحث و جدل بيخود به جان هم نيفتند لذت كمي نيست، اگرچه چند عيب اساسي دارد، اول اينكه مخاطب اگر سيگاركش نباشد، به تدريج ميشود و بدون دودكش نميتواند از چيزي لذت ببرد... علي الخصوص شعر كه خودش هم از جنس دود است و اثرش زودتر از چيزهاي ديگر دود ميشود!!! دوم از آن.... آدم اسقلالش را از دست ميدهد و با استنشاق ناخواستهي دود، ادبيات كه هيچ كم كم هوش و حواسش را هم دود ميكند! بدتر از همه جهان بودكه به قول بقيهي سيگاركشها، آتيش به آتيش سيگار روشن ميكرد و با آن كه نزديك ده سال از فروپاشي شوروي گذشته بود و خودش هم دركل پذيرفته بود كه استالينيزم، يونيفرم ديگري از فاشيزم بود و هيچ فايدهاي به حال نوع بشر نداشت، به جز دود كردن چند ميليون بشر! باز فيلش ياد هندوستان ميكرد و مثل زنگ جغرافي وقتي كسي بخواهد در بارهي مقدار آبيكه كرهي زمين را احاطه كرد بود حرفي بزند... در انبوه دود غوطه ور ميشد: «يعني سه چهارم مردم كرهي زمين اشتباه ميكردند؟!» و گزگ ميداد دست سرهنگ از فرصت استفاده كند در خليج خوكها دستي به آب برساند:
«مردم ممكنه ولي خوكها هيچوقت اشتباه نميكنن...فقط با زور ميشه دمكراسيو تو جهان سوم پياده كرد!»
ساسان به سرهنگ مي گويد:
«توني بلر...!»
و جهان كه با سرهنگ شوخي دارد، ت را با ك عوض ميكند: «....بلر!» ساسان در داروخانه اغلب سرش شلوغ است و به علت ذیق وقت لابلاي نسخه پيچيدن شعر هم ميگوید...دربارهي همه چيز، از آب و خاك گرفته تا عشق و آزادي!!!و با وجود بيست و پنج سال سن هنوز موفق نشده است نظر هيچ دختري را به خودش جلب كند كه اغلب بيشترين مشتريهاي داروخانه هستند و از قرص و شربت گرفته تا ماتيك و پوشك همه چيز مصرف ميكنند الي شعر! يك بار كه ساسان موقع نسخه پيچيدن و شعرگفتن قاتي كرده بود، روي پاكت داروي زني كه سرما خورده بود به جاي تزريق شود نوشته بود: «در كام كشيده شود، هشت ساعت يكبار!» و مجبور شده بود چند روز از داروخانه جيم بشود و حتي كم مانده بود سرش را هم بر باد بدهد،چون شوهر زن يك رانندهي قلتشن غول بياباني از آب در آمده بود كه غفلتن پاكت داروي زن را با پاكت سيگار خودش اشتباه گرفته بود و شبانه موضوع را تعقيب كرده بود تا رسيده بود به ساسان و سه شب و سه روز كاميونش را كنار خيابان پارك كرده بود، تايليور به دست جلوي داروخانه كشيك داده بود ساسان را پيدا كند... حقش را كف دستش بگذارد، منبعد موقع نسخه پيچيدن شعر نگويد و براي زن مردم تجويز اشتباه نكند! ساسان البته در هر دو كار آماتور است، هم شاعري هم نسخه پيچیدن و هر وقت سوژهي جالبي به چنگ مي آورد، براي جفت و جور كردن دارو، و وزن و قافيهي شعر به پستوي داروخانه ميخزد، جايي كه فرشتهي الهام انتظارش را ميكشد و در خلوت عشق، روي خوش به او نشان ميدهد و به جز خداي بالاي سر... هميشه يك نفر ديگر هم مواظب اوست دست از پا خطا نكند، رئيس داروخانه: «بجنب پسر مريض از دست رفت!» و ساسان در دل مي نالد: «به جهنم... سوژه كه زودتر از دست رفت!» هيچكس نميداند كه ساسان در آن واحد مشغول چهكاريست؟ شعر گفتن يا نسخه پيچيدن... و شعرهايش اغلب بو ميدهد، بوي وازلين يا شياف فورازوليدون! ساسان در تمام مدتيكه از داروخانه جيم شده بودتا طرف كوتاه بيآيد و دوباره سركارش برگردد،شروع كرده بود به غصه خوردن و سيگار كشيدن!!! و از آن تاريخ به بعد نه تنها شعر نگفت... كه از شعر گفتن هم بيزار شد: «شعر سوژه لازم داره، بدون سوژه كه نميشه شعر گفت!» به منزل سامسون كه رسيديم، سيگاركشهاي بعدي هم رسيدند... يكي يكي،اول از همه جعفر طوطي وارد شد،كه از وقتي دست از كارگري كشيده بود و كارگاه توليد كفش راه انداخته بود، بچهها صدایش می زدند...مسيو جفري! و چون نه استعداد كارگر شدن داشت نه سرمايه دار شدن، معروف شد به جعفر طوطي! جعفر اولش معلم بود بعدگول اطرافيانش را خورد تنزل كرد و كارگر شد. ولي چون استعداد شگرفي در فريب دادن خودش و بقيه داشت سرمايه دار شد!!! كارگاهي راه انداخت با چهل و يك نفر كارگر،كه نفر چهل و يكمي خودش بود،اما مدت زيادي طول نكشيدكه دوباره بدبخت شد و در طول يكسال سه بار پشت سر هم سكته زد، سكتهي قلبي... به خاطر دلسوزيهاي نيمهي اولش كه هنوز كارگر بود و مثل كارخانه دار...هاي قرن هيجدهم هنوز دلش مي سوخت برايكارگر! جهان پك عميقي به سيگارش كشيد و از لابلاي انبوه دود نگاهي به سر و كلهي جعفر انداخت: «جعفر جون دچار بحران هويت شده، از خوردن نونيكه براش زحمت نكشيده!» سامسون هم ستوني دود از درز لبهايش بيرون فرستاد كه صداي فلوت داد: «ديپرس شوده مادار مرده،آمپريالزم دودش كارد...فیرستاد رو هوا!» سرهنگ ولي زير بار نرفت: «اين مزخرفا چيه ميگين،دل ميخواد استثمار كارگر...هركسي نداره!» جهان ولي درخفا به جعفر ايمان آورده بود،وقتي نيمكرهي چپ مخش فعال شده بود، كارخانهاش را بسته بود و مادام العمر بيكار شده بود؟! هيچ معلوم نبود اگر حقوق كارمندي زنش نبود چطور اموراتش ميگذشت و كي دلش ميسوخت پول دود كردن سيگارش را بدهد؟ يك سيگاركش قهار با هويت دوگانه... كه بين كارگر بودن و سرمايه دارشدن گير افتاده بود و با آن كه دكتر قدغن كرده بود سيگار بكشد... دائم مشغول كشيدن بود، به جاي زر و هما وينستون وكنت ميكشيد،چون اولن پولش را خودش نميداد، دومن به گفتهي خودش نفع و ضررش توفير نداشت به حال سرمايه داري! جعفر نگاهي به حلقهي دود بالاي سرش انداخت: «ك.. دنيا رو پاره كرده اين سرمايه داري!» سامسون هم يكي از سيگارهاي جعفررا از داخل پاكت روي ميز برداشت: «تو مواظب مال خوديت باش پادرجان... به مال ديگرون چي كار داري...ها ها ها!» نفر بعد ساقي بود كه از گرد راه رسيد با سيگاري گوشه ي لب: «راست ميگه سامسون، همش چشمت دنبال مال مردمه!» ساقي بازنشستهي دادگستري است. صدرالدين ساقي... كه به اعتراف خودش بيست و چند سال بود كه سيگار ميكشيد بدون وقفه!البته ساقي فقط سيگاركش نبودو چيزهاي ديگر هم ميكشيد، در...خفا. به گفتهي خودش خانوادگي شغلشان كشيدن بود، از زمان نفوذ انگليسيها! پدر بزرگ ساقي نسل اندر نسل ياغي بود نه ساقي، ولي چون كوره سوادي داشت منتقلش كرده بودند به دادگستري، به عنوان ميرزا بنويس...تا بعدها ارتقاء شغلي پيدا بكند و به رياست ادارهي دخانيات منصوب بشود، تحت نظر دولت فخميه!به قول خودش جهت اشاعهي دود! با سهميهي ماهيانهي يكصد و بيست لول ترياك سناتوري، و پنجاه و يك فقره حقهي وافور فرد اعلای ناصرالدين شاهي!!! كه صد البته يك فقرهي آخرش مصرف داخلي داشت. سرهنگ دود سيگارش را به طرف من روانه كرد: «باز بگو دود چيز مهمي نيست،چه امپراتوريها كه به خاطر كمبودش منقرض نشده بالام جان!» جهان عصبانيتش را سركونهي سيگار خالي كرد: «امپراطوري دود!» كارمينا هم چند وقت هست كه راه افتادبود، با سيگارهاي قلمي باريك كه تفريحي ميكشید: «ميگن واسهي كاهش وزن خوبه!» كارمينا از موقعي كه پا به سن گذاشته است، شيرين هشتاد كيلويي هست و موقع راه رفتن چربيهاي اضافهاش قلقل ميخورد از بالا تا پائين. وقتي از او پرسيدم: «شما ديگه چرا دود ميكني؟» دود ظريفي از لاي لبان نازكش بيرون فرستاد و گفت: «كي از دل ما خبر داره؟» جهان زيرگوشي گفت: «بذارحالشو بكنه، سامسون كه ديگه حالي واسهش نمونده شب و روز خمار!» ساقي خودش هم که از نظر رده بندي در دستهي فيلها جا ميگرفت،طبق عادت هيچوقت عيب خودش را نمي دید: «هركس ديگهم بودكارش ساخته مي شد با صدكيلو وزن!» كارمينا هميشه درحال خميازه كشيدن است، و بعضي وقتها لابلاي خميازه كشيدن آه هم ميكشد، اگر هوس سيگاركشيدن در سرش نباشد: «سيگارم سيگار خارجي، سه كيلو كم كردم در عرض يه هفته!» جهان نگاهي به مجلهي مچاله شدهي روي ميز انداخت و نظرش به آگهي بالاي صفحه جلب شد: «لاغري چهل و هشت ساعته... فوري!» جهان چوب كبريتش را با گوگرد روي جعبه مشتعل كرد: «داخليا زهرش بيشتره چربيو زودتر ميسوزونه!» ساقي یواشکی گوشه چشمي به سينههاي بزرگ كارمن انداخت: «خانواده همه جورش مقدسه ببم جون، چاق و لاغرش فرقي نداره!» سامسون پك بلندي به سيگارگوشهي لبش زد و سوخت: «البته چاقش مقدستره پادر جون!!!» سرهنگ اين بار هم دود سيگارش را در گلو فرستاد: «گارانتيش هم بيشتره... مادام العمر!» ساسان فرصت را غنيمت شمرد، سيگار وينستوني راكه از پاكت جعفركش رفته بود به طرف كارمينا گرفت: «اجازه هست چند خط شعر مهمونتون كنم؟» كارمينا خودش را جمع وجور كرد: «كي... من؟خواهش مي كنم.» ساسان فندك طلاييش را به لبهاي قلوهاي كارمينا نزديك كرد... و بدون ذكر ماخذ شروع به شعرخواني كرد: «همواره شعر مرا دركام خود فروكشيده است ومن گاه شادي خود را به او دادهام وگاه باغم خود دهان گرسنهي او را سيركردهام ولي كام او بي پايان است و هستي من براي پركردن آن كافي نيست!»(1) سامسون سرش به دوران افتاد... تلو تلوخوران به طرف انباري كافه رفت و غرق در اندوهي حزن آلود از روي كيسه، دستي به تکه های شكستهی ارگ كشيد: «دوباره ميسازمت وطن(2) ... بهتر از روز اول!» سامسون پك بلندي به سيگارش زد و باقي ماندهاش را تا ته فيلتر سوزاند: «كارمينا...كدوم گوري هستي پادرجان!» نگاهي به جهان انداختم كه بغل دستم نشسته بود و با چشمهاي دوبيناش، كارمينا و ساسان را چهارتايي ميديد: «شب شعر راه انداخته با ساسان!!!» سرهنگ از خنده سرش را بالا گرفت و دود سيگارش را بيرون داد: «خدا رو شكر بالاخره يه نفر پيدا شد، ساسانو بفمه!» سرهنگ روزنامهي تا شدهاي را از جيب بغلش بیرون آورد به طرف جعفر گرفت: «هر چي ميكشيم از دست بوشه، آمريكا كه عيب و ايرادي نداره؟» جعفر لول به لول دود سيگارش را فرستاد روی عكس كاندوليزا رايس كه وسط روزنامه چاپ شده بود: «آهاي سياه زنگي دلمو نكن خون!» داستاني را كه قرار بود بخوانم روي ميز گذاشتم: «بي مايه فطيره، اول تكليف داستانو معلوم كنيم... بعد بريم سراغ سياست!» جهان سيگارش را نصف نكشيده پرت كرد: «بازميگه داستان، داستان. داستان چيه؟ يه مشت جفنگيات.كوري مملكت داره از دست مي ره!» جعفر در انبوه دود شروع كرد به دست و پا زدن: «به كجاي اين شب تيره بيآويزم، قباي ج...ده خود را؟!» ساسان غش غش خنديد: «ج..ده نه بي سواد...ژنده.» جعفر روي ميز ولو شد: «دود دوده... فرقي نداره آكبند باشه يا نباشه.» داستان را كنار گذاشتم و به برگ نورستهي گوش فيليكه روي ساقهي گلدان جلوي پنجره سبز شده بود دستي كشيدم كه تا كمر فرو رفته بود در دود!!!! با اين هفته سه هفته مي شد كه داستاني نخوانده بودم؟! سرهنگ زير سيگاري شيشهاي راجلوي نورگرفت: «نخونديكه نخوندي، ما خودمون يه پا داستانيم فقط كسي نيست بنويسدمون!» دوزاريم افتاد. بدفكري نبود... داستان سيگاركشها! با احتياط زير سيگاري را كنار پنجره تكاندم و نگاهي به سيگاركشهاي دور وبرم انداختم... من نه سيگار كش بودم نه دودكش ....نه كارگر،نه سرمايه دار،نه طرفدار بوش نه بلر، فقط يه نويسندهي بيچاره بودم كه بين جماعتي سيگاري گير افتاده بودم که اجازه نميدادند داستانم را بخوانم! همانجا نشستم...تند و تند شروع به نوشتن كردم، بالاخره روزی می رسید که خوانده شود...داستان سيگاركشها!!! دود همه جا رو گرفته بود....؟! 1_شعری از بیژن جلالی 2-تکه ای از شعر سیمین بهبهانی |
|
دختر رشتی برای... معصومهی مظفری و اقلیم بی انتهای داستانهایش! (به نقل از سایت فروغ شمارهی 133) جمشيد آقا گفت: « اين كه غصه نداره داشم ماشين دم بنگاه هست، بنز،پاترول، هرچي بخواین، تكون بخورين رفتين برگشتين!» سرم را پائين انداختم و زير چشم نگاهي به مجيد انداختم : «قربون دستت، همين كه سفارش ما رو به ناصرخان بكني كافيه، صندلي پشت سر راننده!» جمشيد آقا شماره گير را چرخاند و وسط راه زد تو سر غربيلك تلفن: «تعارف نميكنم واه، همه جوره در خدمتیم!» مجيد نگاهي دزدكي به ماشينهاي شيك و براق توي نمايشگاه انداخت و با دستمال كاغذي عرق پيشانياش را گرفت. هردوبه تته پته افتاده بوديم : «موضوع تعارف نيست به خدا!» و همزمان باهم زديم زيرخنده: «من و مجيد هيچكدوم دوچرخه سواری هم بلدنيستيم، چه برسه به پاترول سواری!!!» جمشيدآقا نوك سبيلش را تاباند و آبگيرهايش را پس زد: «نه بابا؟!...فرزاد گفت بچههاي شوخي هستين وا!» مجيد سري تكان داد و عينك آفتابياش را بالاي پيشاني برد: «به همين خاطر داریم ميريم رشت، واسهی تعليم رانندگي!» جمشيدآقا موقع خنديدن چنان قهقهای سرداد كه نزديك بود استكان چاي از دستش بيفتد: «هاهاهاها... اين رفيق ماهم خودش يه پا جوكه واه...رشت چرا واسهی تعلیم رانندگی؟!» مجيد زيرگوشي گفت: «خيلي سه شد نه؟!» پشت دستي به سينهاش زدم: «دعا كن بيشتر نشه، وگر نه تا خود رشت بايد چهار دست و پا بريم!» روز بعد، صبح اول وقت مجيد جلوي ترمينال ايستاده بود، با ساك قرمزي كه تازه خريده بود: «جزوههاي درسيه،گفتم شايد نگاهي بش بندازم!» مخم سوت كشيد: «اين همه بارخودت كردي كه چي... مايو آوردي؟» مجید ساك را روي چرخهاي زيرش به گردش انداخت: «مايو براي چي، من كه شنا بلد نيستم ؟» دستهي ساك را گرفتم: «ياد ميگيري خره، دريا ميريم واسه چي؟!» شاگرد راننده با زور ساك را درصندوق بغل جا داد: «دانشگاه آزاد رو باركردين!» خنديدم : «نه جون داداش دانشگاه آزاد بار ما كرده!» اتوبوس كه به حركت درآمد مجيد شروع كرد: «رشتيه، وسط ظهر برگشت خونه ديد...!» «رشتيه... !» |
ادامه مطلب
|
لادن یا بن لادن؟! (خواستگاری به سبک القاعده!) شب جمعهی شیر تو شیری بود و اعضای فامیل همه جمع شده بودیم منزل عمه جان آرام، تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم گوش شیطان کر،مقدمهی خواستگاری لادن، دختر بزرگ عمه جان فراهم شده باشد، ولی مگر دایی محسن گذاشت. طبق عادت شروع کرد به حرفهای صد تا یه غاز زدن! و بجای اینکه علی القاعده برود سر موضوع خواستگاری لادن، ناگهان زد به شبکهی القاعده و گفتگو را از لادن کشاند به بن لادن! هرچه اشاره کردیم، راهنما زدیم که دایی جان کوتاه بیآید و بگذارد خاکی بر سر لادن بریزیم فایدهای نکرد، و دایی محسن همهی خاک عالم و آدم را ریخت تو سر بن لادن! تلویزیون هم نه گذاشت و نه برداشت و همان موقع به مناسبت سالروز یازده سپتامبر شروع کرد به نمایش فیلمی از خرابههای دوقلوی نیویورک و آدمهای در حال فرار... و حمید آقا، بابای لادن هم که از اول علاقه ای به سرگرفتن این وصلت نداشت، موقعیت را مناسب دید و فلنگ را بست: «ما که نفهمیدیم وکیل وصی لادن هستیم یا بن لادن؟!» عمه آرام هم که حوصلهاش از تلویزیون و دایی محسن سر رفته بود، عقده اش را خالی کرد سر پسرعمه جان سامان، که داشت درسهایش را از بر می کرد برای امتحان فردا: «یه خرده یواشتر، میخوایم حرف بزنیم راجع به لادن!» و هنوز حرفش تمام نشده بود که عزیز آقا،فامیل سببی حمید خان که از یکهفته قبل شهر و دیارش را در لرستان ترک کرده بود و در منزل عمه جان رحل اقامت گزیده بود...تامجلس را به هم بریزد،پا برهنه دوید وسط حرف عمه جان آرام: «تورابورا نگو بگو قلعهی فلک الافلاک، بابا عجب مخیه این بن لادن!» و سامان دودستی گوشهایش را گرفت، زد زیرگریه: «آخه کی فردا جای من امتحان میده، لادن یا بن لادن؟!» ماه سلطان خانوم، مادربزرگ پدری سامان هم که 112+1 سالی از عمرش گذشته بود،از گوشهی چارقدش آب نبات قیچی درشتی بیرون آورد و گذاشت کف دست سامان: «آدم از امتحان اللهی سر بلند بیرون بیآد ننجون،فرقی نداره لادن باشه یا بن لادن؟!» جمعه، باغبان افغانی عمه خانم هم که مشغول پذیرایی از میهمانها بود، چای داغ مخصوصش را گذاشت جلو لادن و آه سردی کشید: «خدا به روز کس نیآره خانم لادن، کس چه میدانه ملت افغان چه کشیده از دست این بن لادن!» مرجان خواهر کوچکتر لادن هم که هر وقت حرف خواستگار می شد، آب از چک و چانهش سرازیر می شد و منتظر بود لادن کارش زودتر ساخته بشود نوبت به او برسد،لبهایش را غنچه کرد تا مانع از آبریزش بیشتر بینیاش بشود: «بابا چرا حواستون پرته، خواستگاری لادن نه بن لادن!» لادن بیچاره کاردش میزدی خونش بیرون نمی زد، این یارو بن لادن بد جوری موی دماغش شده بود و موضوع خواستگاریشو به هم زده بود! همه جا صحبت از یک نفر بود،بن لادن. سوار تاکسی میشدی همه میگفتن بن لادن، روزنامه ها و مجلات تند و تند فقط یک عکس چاپ می کردند،بن لادن! لادن حتی بنظرش رسید یک شهر یا خیابانی را هم در خواب دیده بود بنام بن لادن، و وقتی فهمید طرف میلیاردره و پولش از آسمانخراشهای دوقلوی نیویورک قبل از خراب شدن بالاتر میره، بیشتر غصه خورد و با خودش در دل گفت: «آدم خواستگار خوب هم داشته باشه مثل بن لادن!» همان موقع سر و صدای عجیبی از طبقه ی دهم ساختمان به گوش رسید و بنظر رسید چیز سنگینی به طبقه ی دهم اصابت کرد و خرده شیشه های زیادی در هوا پاشیده شد! همهی فامیل از ترس خودشان را به طبقه ی همکف رساندند و زیر ستون راه پله پناه گرفتند، از آتش سوزی و ریزش ساختمان در امان باشند،جایی که مرد قد بلندی با دستاری سفید دور گردنش ظاهر شد و با مسلسل همه ی اهل فامیل را درو کرد: «یا حبیبی... یا حبیبی لادن؟ بپر تو بغل بن لادن!» (۱) (۱)ـ به زبان عربی...: یا حبیبتی لادن؟ انا بن لادن!
|
|
کلنگی!!! (اصلاحات به سبک جعفرخان!) سال که نو شد، جعفر خان تصمیم گرفت به در و دیوار خانهی پدری رنگ و دوغابی بزند که از زیر و بالا در حال ریختن بود. مهشید گفت: «رنگ چه فایده داره، ساختمون داره می ریزه؟!» نرگس،دختر کوچیکهی جعفر هم به طرفداری از مامانش درآمد که: «راست میگه مامان...چشم کور، که دیگه زیر ابرو برداشتن نداره؟!» شبنم دختر بزرگهی جعفرخان هم میانهی کار را گرفت: «رنگ اشکال نداره...ظاهر ساختمون بهتر میشه!» تا روزی که جعفرخان سطل و فرچه به دست، از پلکان مخصوص نقاشی بالا رفت و من که قرار بود وردستش باشم،سطل رنگو به آب بستم: «به خودت درد سر نده، مگه قرار نبود خرابش کنی؟» جعفر مکثی کرد: «قرار که بود، ولی دست خودم نیست،دلم به خراب کردنش رضایت نمیده!» سال قبل که قرار بود خانه را بفروشند و بجایش آپارتمان بخرند، درست روزی که مشتری پای قرارداد بود و سر قیمت توافق کرده بود، جعفر تو زد: «خودم که چلاق نیستم، خرابش میکنم از نو میسازم!» هر چی گفتم، جعفر جون این جور کارها...کار تو نیست، بفروش خلاص! به خرجش نرفت که نرفت، شروع کرد جواب سر بالا دادن: «چارصد متر خونه رو عوض کنم با صد متر آپارتمان، مگه من قناریم بچپم تو قفس؟!» مهشید گفت: «با پولش آپارتمان شیک میخریم...خونهی شیک، جکوزی، ریموت کنترل، شوتینگ زباله...چقدر آشغال بذاریم دم در؟!» جعفرخان ولی کوتاه نیامد،تصمیم گرفت برای خوابوندن سر و صدا همه جارو رنگ و نقاشی بکنه: «حیفه خرابش کنیم،با چند قوطی رنگ مثل روز اولش میشه!» هنوز لکه گیری جلوی راهرو تمام نشده بود که زنگ زدند و حمید نامزد شبنم جلوی در ظاهر شد. جعفر خودش را به ندیدن زد، و وارونه به کار رنگ آمیزی ادامه داد: «باز این پسره ی مزلف پیداش شد...با اون خرمهرههای گل گردنش!» اگر پلکان چوبی را سفت نگرفته بودم و فرچه را تو هوا قاب نزده بودم، جعفر نعش زمین شده بود... تا چشمش به حمید افتاده بود: «همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی...آخه آدم قحط بود، این مارمولک بیآد خواستگاری دختر من؟!» منظور جعفرخان البته فقط ظاهر و سرو لباس حمید نبود... به محض دیدن حمید و شبنم با هم، سه سوت... داغ می کرد! یواشکی زیر گوشش گفتم: «جعفر جون دورهای که دختر... انگشت تو لپش میکرد صداشو نشنون گذشت، بذار به انتخاب دختر و پسر؟!» جعفر مثل ترقه در رفت: «دختر غلط کرده...کدوم انتخاب؟ رو بش بدی انگشت تو ماتحت آدم فرو می کنه؟؟!!» از زبانم در رفت گفتم: «پدر جون زمونه عوض شده، باید به عقیدهی بچهها احترام گذاشت!» جعفر خان ولی بیشتر حرصی شد: «گور پدر زمونه... ما که عوض نشدیم، دختر باید همیشه تحت نظر باشه!» روز خواستگاری هم با جعفر کلی کلنجار رفته بودم، از مهریه گرفته تا نامزدی و بقیه ی ماجراها... و به خیال خودم شیرفهمش کرده بودم، ولی جعفر زیر بار نرفته بود و به محض دیدن سر و زلف ژل زده ی حمید، خون دماغ شده بود: «با صد من سریش هم به دلم نمی چسبه...شیطان بالای پاسور!» دست روی نقطه ضعف اصلی جعفرخان گذاشتم و گفتم:«پسره با سواده... پول و پله خوب در میآره، کلاس کنکور ساعتی بیست هزارتومن!» جعفرخان ولی با صدای بلند دماغش را فین کرد: «پولش تو سرش بخوره...وقتی هنوز نفهمیده جلوی چشم من نباید دست تو کمر دختره بندازه!» کم مانده بود سطل رنگو روی خودم بریزم از غصه: «ده...داری اشتباه میکنی پدر جون، پسره امروزیه، زشت و زیباش با من و تو فرق می کنه...دنیا رو سلیقههای تازه می چرخه، نه انتظارات عهد بوق من و تو؟!» انگار نه انگار، جعفرخان مشغول کار خودش بود و سرسری فرچه ی رنگ را تو سوراخهای ناهموار دیوار فرو می کرد، مثلن چاله چوله ها را بهتر پر بکند! مهشید با پای لنگ از ساختمان بیرون آمد،سینی چای را روی زمین گذاشت و از شدت درد دست به کمر شد: «خانه از پای بست ویران است خواجه در فکر نقش ایوان است!» نگاهی از سر یاس به دیوار هفت رنگ زیر دست جعفر خان انداختم و موهای داخل رنگ را سوا کردم: « راه پله رو جا گذاشتی جعفرجون، بس که فکرتو با چیزای بیخود مشغول کردی؟!» جعفرخان ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود، از دلخوری... رنگ خودش هم مثل گچ دیوار سفید شده بود، وقتی دور سر خودش چرخید و صاف رفت تو شکم من: «اصلن میدونی چیه؟ وردست نمی خوام، همش زیر سر تو و حرفای موش مردهی تو بود، زیر بار این پسره ی خر دجال رفتم، یه ذره فکر و حواس که واسهی آدم نمیذاری؟!» مستاصل از پلکان بالا رفتم سطل رنگو از جلوی دستش برداشتم بیشتر خرابکاری نکنه: «ببین جعفر جون...گفتم خونه رو رد کن بره، زیر بار نرفتی، گفتم سر مهریه کوتاه بیا...نیومدی، گفتم با گفت و شنفت دختر پسر موافقت کن...نکردی، گفتم.... پس لااقل فرچه رو محکم رو دیوار بکش، درست و حسابی رنگ بشه پدر جون؟! ولی بیخود اصرار می کردم، چون تو که تقصیری نداشت، ساختمون گلنگی بود؟؟؟؟!!!! |
|
هیبت زنانه! (یک داستان صد در صد فمنیستی!!!) پدر گفت: «کی میخواد حساب کار دستت بیآد؟ مرد باید هیبت داشته باشه، مرد فقط ریش و سبیل نیست، گربه هم ریش و سبیل داره؟!» حساب کار البته دستم بود، مرد بودن تو خونهی ما، یه معنی بیشتر نداشت...زور گفتن به زنها!!!! کجا بودی؟با کی بودی؟ پاتو بنداز، این چیه پوشیدی؟ و....که به نظر من درست نبود، چون نه فقط به ضرر زنها تمام نمیشد که دودش به چشم مردها هم می رفت... اگر فهم و شعورشو داشتن؟؟!! حرف که به این جاکشید مامان گفت: «هیبت مردونه پیشکش شما آقایون، ما هم به اندازه ی خودمون بلدیم زورمونو به شما مردها نشون بدیم!!!» خیلی به این حرفش فکر کردم ولی منظورشو نفهمیدم، تا روزی که دوزاریم افتاد و در عمل فهمیدم هیبت مردونه یعنی چه... البته توسط یه زن!!!!!!! تو اتوبوس فردیس کرج. آن روز صبح تو ایستگاه اتوبوس در پی کاری بودم، وقتی ماجرا اتفاق افتاد. صبح خیلی زودی بود و اتوبوس طبق معمول دیرکرده بود، جوری که توی صف جای سوزن انداختن نبود و همه از زن و مرد مثل تخمه کدوی روی آتش، چق و پق می کردند و بالا و پایین می پریدند، اتوبوس از راه برسد زودتر سوار شوند، پی کارشان بروند. تا بالاخره اتوبوس ظاهر شد، یکی از لکنته های عصر آخرالدین شاه... و بعد از قیژ و قاژی گوشخراش، چهار ستون بدنش لرزید. هنوز اتوبوس کاملن توقف نکرده بود که ملت... مثل لشکر آغا محمدخان قاجار!!! از در و پنجره بالا کشیدند و به طرف صندلی های خالی یورش بردند. البته من چون اول صف بودم موفق شدم یک صندلی خالی تو ردیف آخر به چنگ بیآرم و رویش بنشینم، غافل از این که همان موقع زلزلهای در عقب اتوبوس رخ داد و آپاچی های ته صف، بدون نوبت از عقب اتوبوس بالا پریدند! هنوز درست و حسابی جاگیر نشده بودم، که ناگهان زن خشمگینی از وسط راهروی اتوبوس جلو آمد، جمعیتو کنار زد، خودشو به صندلی شکسته بستهای چسباند که توسط مردی نخراشیده نتراشیده در پشت سر اشغال شده بود: «پاشو ، جای منه!» زن نگو جمیله بوپاشا، با این که ظاهر مردونهای داشت و به قیافهش می خورد کارگری چیزی باشد،صدای زیری داشت: «کری؟ گفتم پاشو حوصلهی جر و بحث ندارم!» طرف اصلن به روی نامبارکش نیآورد و زیر جلکی شروع به تاب دادن سبیلش کرد: «فرمایشی بود؟» حس احترام به زنها زیر پوستی قلقلکم داد، از جا بلند شدم غائله رو خاتمه بدم ...و به زن اشاره کردم سر جای من بنشیند، اول صبحی اوقات خودشو تلخ نکند به خاطر یه صندلی زهوار در رفته! زن ولی بی اعتنا به پیشنهاد من سری تکان داد و با انگشت وارونهی شصت به صندلی آن غول بیابونی اشاره کرد: «جای من اینجاست، لازم نیست شما به خودتون زحمت بدین!» در و دیوار اتوبوس تکان خورد ولی مردک نه!مثل قیر چسبیده بود به صندلی دسته شو ول نمی کرد، تا چشمهای زن تغییر حالت داد و مثل ماده ببر غرید: «با توام حضرت آقا، فکر کردی مردم واسه ی چی دو ساعت صف کشیدند، واس خاطر مشایعت سرکار... پاشو و گرنه؟!» کار داشت بالا می گرفت، مرد سبیلو گردن کلفتشو پیچ و تابی داد و مثل خروس جنگی به طرف زن خیز برداشت: «و گرنه چه غلطی میکنی؟» زن چشمهاش براق شد، رفت تو شکم یارو: «بد میبینی. گفته باشم!» همهمهی گنگی تو راهرو اتوبوس پیچید: «هاهاهاها...چه هیبتی؟ یعنی ضعیفه می خواد چکار بکنه؟!!!» زن آخرین اخطارشو هم داد و اعصاب یارو رو حسابی خط خطی کرد: «پا میشی یا بلندت کنم!» هورای مسافرین سقف اتوبوسو ترکوند: «ایول داره جون دادش!» مرد دستی به سر و سبیلش کشید و تندتر دم سبیلشو تاب داد: «چه غلطا، یه باره بگو اینارو بتراش بریز تو مستراح!» زن بیشتر مجال نداد، دور خیزی کرد و روز روشن، جلوی چشم مسافرها روی پای مرد نشست، شروع به جا دادن خودش روی صندلی کرد...بی خیال چشمهای چپ و رپی که دور و اطراف پایین تنهی نترس او بالا و پایین می پرید: پسر عجب ضرب شصتی!طرف حسابی فیتیله پیچ شد و عنقریب داشت ضربه فنی می شد! مسافرها اول به شوخی گرفتن و زیرجلکی خندیدند، ولی کم کم قضیه جدی شد و رگ غیرتشان جوشید: «پاشو دیگه لندهور خجالت داره!» پیر زن چادر سیاهی که از لحظه ی ورود زیرلب دعا میخوند، به حمایت از زن درآمد: «پاشو دیگه از خدا بی خبر،زن مردمه معصیت داره!» یکی از داش مشدیهای ردیف آخر هم که خودش جزو مهاجمین ردیف اول بود و تخت روی صندلی عقب ولو شده بود، به حرف آمد: «تکون بخور گنده بگ!» مرد نکره چند ثانیه ی دیگر هم صبرکرد و بعد انگار کار بیخ پیدا کرده باشه، مثل فنر از جا پرید تا زن با خیال آسوده سرجاش بنشیند. زن پوزخند پیروزمندانهای تحویلش داد: «گفتم که بلندت می کنم؟!» مرد که تا این جای کار را نخوانده بود، با سر و رویی عرق کرده، خودش را به میله ی وسط اتوبوس گیر داد و اسباب مضحکه ی جمع شد: «نگه دار پیاده میشم!» شلیک خنده به لرزش اتوبوس افزود، دست فروش سیاری که کنار دست مرد ایستاده بود، دست در بساطش برد، از میان خنزرپنزرهایش یک بسته تیغ دولبه سوا کرد، جلوی صورت مرد گرفت: |
|
مهران چشمها را بست و در پشتي صندلي فرو رفت: «هرشب باهم دعوا داريم، از وقتي افتادم تو كار كتاب!» پرويز پرينت بعدي را روي ميزش گذاشت: «كار فرهنگي همينه پسر جون، عوضش با يه تير دو نشون ميزني، هم كتاب ميخوني، هم پول در ميآري!» مهران ولي كماندار هيچ تيري نبود و بر عكس آماج دو نشانه از يك تير واحد قرار گرفته بود كه وسط قلبش را نشانه رفته بود، جايي كه عشق به كتاب و رويا...با هم واردجدالي نابرابر شده بود و تا نزديك صبح كه رويا چمدان به دست دم در آپارتمان كشيك داده بود، كش و قوس پيدا كرده بود: مهران ولي زودتر از آپارتمان بيرون زده بود و ماليخولياي رويا، مثل خوره سلولهاي مغزش را خورده بود: «آخه فقط شيش ماه بي مروت...كي بود قرار بود با كفن سفيد از اين در بيرون بره؟!» مهران خسته و كلافه،همچون پرندهاي بي پر و بال به پرواز درآمده بود ،در اطراف كتابهايي كه هيچوقت پول خريدش را نداشت و رويا برايش تبديل به كابوسي كميك شده بود، وقتي از ترس به ريشش خنديده بود: «روزي صد بار بميرم و زنده بشم واسهي صد و پنجاه هزار تومن حقوق، كفنو متري چندحساب كردي؟!» مهران مستاصل ويرايش كتاب بعدي را شروع كرد: «پونصدصفحه، هر صفحه پونصد تومن، مگه مريضم كتاب مفت و مجاني بخونم؟!» پرويز كتاب بعدي را با كش و قوس بيشتري ديكته كرد: «عش...ش..ش.شق، يعني فالوده خوردن بين ساعت 2 تا 4 بعدازظهر...تو كافهها،قدم زدن بين10 تا 12شب بغلكوچهها، دست در دست هم گذاشتن توي تاريكي سينما! عشقي كه وصل بشه به كرايه خونه و فيش آب وبرق،عشق نيست...صورتحساب عشقه!» مهران قندان جلوي دستش را پس زد، فنجان چاي تلخ را هورتي سركشيد: «حرف نداره جون پرويز، ولي عمل چرا،با دويست هزار تومن قسط ماهانه؟!» پرويز همچنان به ويزهاي گزندهاش ادامه داد: «دويست هزارتا قسط ماهانه يعني دويست رقم ندانم كاري روزانه، راه حل اساسي بايد پيدا كرد...صنار هم به عشق ربط نداره جون مهران؟!» مهران هراسان از جا بلند شد،يكه و تنها دور سرش چرخيد،دست بر ديواري كه از چهار گوشه محاصرهاش كرده بود: «راه حل كه داره، فقط انجامش كمي سخته!!!» پرويز هاج و واج براندازش كرد: «كدوم راه حل؟چك سفيد بالاش ميدم، سفيدتر از گچ ديوار؟!» مهران مكث كوتاهي كرد، شروع كرد...به در آوردن... اول كفشهايش...بعد لباسهايش...زيرپوش و بقيهي چيزها... لخت مادر زاد دويد وسط خيابان: «نه كتاب نه رويا نه... چارهش فقط همينه، انسان غار نشين!!!!» |
|
پدرام پك ملايمي به سيگارش زد و فنجان خالي قهوه را به طرف نور گرفت: «نميآد...بد كردار، نه فرمش نه قافيهش!» نگاهي به قهوهي ماسيدهي كف فنجان انداختم: «چي شده؟ تو كه با شعر مشكل نداشتي، سماور شعرت هميشه رو دايم جوش بود؟!» پدرام مستاصل... انگشتي به رسوب خشك ته فنجان كشيد و آن را مزه كرد: «بود...حالا نيست!» چهار انگشت ته ريشم را خاراندم: «كم آوردي...يا باز چك بي محل كشيدي؟» پدرام، كف دست فنجان قهوه را به چرخش انداخت: «خودم هم نميدونم چه مرگم شده،همينقدر ميدونم كه اون وقتا شعر همه چيزش روشن بود..وزن، قافيه، شعر سپيد...حالا نه سوژه معلومه نه ابژه،نه دال نه مدلول!» ريشم را از وسط نصف كردم،به دوطرف گونه فرستادم: «تو شعرتو بگو، چكار به اين حرفا داري؟» پدرام فنجان را ها...كرد و آه سردي كشيد: «نميشه،نمياد...بدكردار، بيادم ديگه مال نيست، مثل سابق راضيم نميكنه!» بعد نگاهي عالمانه به ته ريش عاميانهام انداخت،كه منظم دو طرف صورتم را پوشانده بود: «خوش بحالت تو قرن نوزدهم خودت موندي، دور...دور هايدگر و پاپ كالچره امروز...دف،دف،ددفدف دف!» خارش مزاحم از نو انگشتانم را به كار انداخت: «منظورت به شعره يا....تو شعره؟!» پدرام تاك و جفت ابرويي نازك كرد و خطوط كج و معوج ته فنجان را زير نظر گرفت: «چيه...باز شوخيت گرفته؟» خارشم تندتر شد: «نه جون تو، يكي ديشب آدرسشو تو وبلاگم گذاشته بود، تا خود صبح تو راه اتاق خواب به دستشويي در تردد بودم، پام تو سوژه ي بكرش فرو نره!» پرينت شعر را روي ميز گذاشتم: «م..د...ف..و...ع مي ريزد به سنگت از شكمم، طبلم! اس...هال و آينده به من چه؟من كه در قبلم. اصلن كجا بودم كه شعر ميآمد از دردم مثل خودم توي توالت گريه كردم در چاههايي كه مرا بلعيد و (1) ...................................» فنجان از دست پدرام كه داشت پرينت را میگرفت افتاد و چند تكه شد: «اه... مرده شور ببردت،دستم كثيف شد؟» تكههاي شكستهي فنجان را گوشهي ميز جمع كردم، كسي را زخمي نكند: «باز خوبه تو فقط دستت كثيف شد،من از ديشب تا حالا روح و روانم به چاه فاضلاب وصله!» كاغذ پرينت شده را لوله كردم،به طرف پدرام گرفتم: «شعر د...ريدايي عزيزم، به زبان فارسي، فقط بفهمي نفهمي كمي دالش با دول... قاتي شده!!!» پدرام زد زیر خنده و کم کم حال و هوایش عوض شد: «دريدا فيلسوفه، شاعر نبوده بي سواد؟!» جريان چت روم شب قبل با يكي از رفقا را برايش بازگو كردم كه ثابت كرده بود بوطيقاي شعر، همون بوطيقاي فلسفه است، فقط ساختار زبانياش تغير كرده!» بعد چند قلم پارول جديد ديگر رو كردم...مثل مساحي در شعر،هندسه ي شعر،سرسره بازي در شعر، شعر از بالا به پائين، شعر از پايين به بالا!!!!! پدرام گيج تر شد و ناخواسته زبان به اعتراف گشود: «اشتهام به شعر گفتن كور ميشه وقتي اين چيزها رو ميشنوم،تا ميخوام چيزي بگم، فرم و محتوام به هم ميريزه،نمیدونمكدوم مقدمتر بود؟سوسيس و كالباس يا كوكتيل فلسفه؟!» پدرام ادامه داد: «زبان شكسته...زمان شكسته...شعر از آخر به اول، شعر از اول به آخر، شعر مركز گريز،شعرگريز از مركز!» قهوه ي بعدي را سفارش دادم: «شعر ميگي يا تئوري ميريسي،بشين مثل بچهي آدم شعرتو بگو،چكارداري به اين لحاف پارههاي مريخي؟!» پدرام تكاني خورد،دفتر و قلمش را از جيب بيرون آورد، شروع به نوشتن كرد...مثل آن وقتها كه دلتنگ شعر ميشد،وسط كافه شبرنگ شروع به شعر گفتن كرد: «گيسوانت زنداني است، به كيفر يك آن، رها شدن در باد!» (2) از كافه بيرون آمديم تا انتهاي شهرقدم زديم، مويي نداشتم در كيفر چیزی رها كنم!
|