|
گرهی که باز شد را بسیار دوست دارم، نه بخاطر این که اولین و بهترین قصهی چاپ شدهی کودکان من است،(اگر چه قصه مخاطب سنی خاصی ندارد و همانقدر مخاطب بزرگسال دارد که مخاطب کودک.) بلکه بیشتر از هر چیز به خاطر درونمایهی اصلی آن است، فانتزی آرمانی و شخصی خود من در ستایش آزادی. کتاب در سال 80 نوشته شد و با دستکاری و حذف( مهمترین و موثرترین فصل قصه مربوط به مجازات مرگ و صحنه ی اعدام و...) از طرف ناشر(شبآویز) و تغیر زبان داستان از محاوره به زبان رسمی ادبی و چند غلط تایپی در سال 86 بالاخره چاپ شد. با نقش و نگار زیبایی که به گفتهی بچهها زیاد قابل دریافت نبود... و حالا که کتاب از طرف نویسندگان و منتقدان و داواران کتاب کودک و نوجوان ارزش گذاری و برگزیده شد، حیفم آمد به مدد اینترنت، نسخهی اریژینال و اصلی آن در جایی درج نشود. گرهی که باز شد. (نسخه ی اصلی) نخ منگولی با دلخوری خودش را از سوراخ سوزن بیرون کشید و روی زمین ولو شد: «تو هم که فقط بلدی دوخت و دوز کنی، نمیشه کار دیگهای انجام بدی؟» سوزن با تعجب سر و ته شد و نوک تیزش را پنهان کرد: «چکار کنم، کار دیگهای بلد نیستم!» نخ منگولی خودش را جمع و جور کرد و آمادهی رفتن شد: «ولی من از این کار خسته شدم، دوست ندارم تا آخر عمر فقط دوخت و دوز کنم. خداحافظ.» نخ منگولی راهش را کشید و رفت تا به کارخانهی قرقره زنی رسید. ماشین قرقره با دیدن او ترمزش را کشید: «ویژژژژژ...سلام نخ منگولی، کجا میری...با این عجله؟» نخ منگولی ریسهای رفت و به کلافش پیچ و تابی داد: «از دوخت و دوز خسته شدم، دنبال کار دیگهای می گردم...کمکم می کنی؟» ماشین قرقره لبخندی زد و دندانههای تیزش بیرون افتاد: «چرا که نه...ولی اول باید شسته بشی، مخصوصن سرنخهات، بعد رنگ آمیزی بشی دور قرقره بپیچی، حاضری؟» نخ منگولی یکی از رشتههای ظریفش را به دندان گزید و به فکر فرو رفت: «چطوری... بعد از دوخت و دوز خلاصم؟» ماشین بافنده که مشغول کار خودش بود، تق تق صدا داد: «خلاص که نه...بعد میآیی پیش من تا ازت پارچه ببافم، موافقی؟» نخ منگولی گرهی خورد و و رشته های بالای سرش سیخ ایستاد: «نه...من دوست ندارم بافته بشم، من میخوام فقط نخ باشم!» هر دو ماشین شیههای کشیدند و به چرخیدن دور سر خودشان ادامه دادند: «ریژژژژ...به جز این از دست ما کاری ساخته نیست، خداحافظ.» نخ منگولی از غصه چند گرهی دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد، تا به کارگاه قالی بافی رسید...پوم دام پوم دام.پوم دام! نخ منگولی وقتی چشمش به رشتههای رنگی دار قالی افتاد، کلافش وارفت: «چه رنگهای قشنگی!» قالی باف که بوی نخ خام به دماغش خورده بود، دست از کار کشید و به چشم خریدار نگاهی به نخ منگولی انداخت: «به به نخ منگولی، چه عجب از این طرفها،حاضری قالی بشی، سرسوزنی دوخت و دوز تو کار ما نیست.» نخ منگولی تکانی به کلافش داد و با کرکهای سفید پنبهایش مشغول بازی شد، چیزی نمانده بود تسلیم نقش و نگار قالی بشود، که سرنخ به دادش رسید و کلاف وارفتهاش را محکم کشید: «باز که یادت رفت...قالی هر چقدر هم که قشنگ باشه، قالیه... دیگه هیچوقت نمیتونی نخ بشی، فهمیدی؟» نخ منگولی خسته و درمانده سرنخ را گرفت و از جا بلند شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که قالی باف فکر دیگری به سرش زد: «حالا کجا با این عجله؟حیف نخ خوشگل و تازهای مثل تو نیست که بی کار بمونه، دوست داری به زنم بگم باهات گیوه ببافه؟» نخ منگولی پیچ و تابی خورد و یک گرهی دیگر به گرههای قبلیش اضافه شد: «گیوه دیگه چیه؟» نمد مال گفت: «یه جور کفشه، که با نخ درست میشه ...البته با قلاب.» نخ منگولی با شنیدن اسم قلاب یکهای خورد و از آنجا هم دور شد: «نه نمیخوام گیوه بشم. میخوام فقط نخ باشم. نخ آزاد بیشتر به درد میخوره تا نخ گیوه.» قالیباف افسوسی خورد و به کارش ادامه داد...پوم.دام. پوم.دام پوم. دام. نخ منگولی که حسابی از بیکاری کلافه شده بود، چند گرهی ناجور دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد تا به ماهیگیر رسید. ماهیگیر بیشتر از هر چیز از گره خوردن نخ منگولی خوشش آمده بود: «به به چه نخ نرم و مرغوبی! آهای نخ منگولی، تو که به این خوبی گره میخوری، حاضری گرهی کار منو بازکنی!؟ تورم سوراخ شده...نمیتونم ماهی بگیرم. کمک میکنی تعمیرش کنم، در عوض میتونی با ماهی ها بازی کنی...نظرت چیه موافقی؟» نخ منگولی که از تنهایی حوصلهاش سر رفته بود، و وسوسه شده بود به سر و دم ماهیها بپیچد، به سختی جلوی خودش را گرفت: «نه ...دوست ندارم گره بخورم، نخ بهتره صاف باشه تا نخ مفیدی باشه!» نخ منگولی آهی کشید و به راهش ادامه داد، رفت و رفت و رفت تا به میدان وسط شهر رسید. جمعیت زیادی در اطراف چوب بلندی که در زمین فرو رفته بود، جمع شده بودند و هیاهو می کردند. یکی از میان جمعیت مرد زشت رویی را به نخ منگولی نشان داد و گفت: «نخ منگولی این مرد گناهکاره باید به سزای اعمالش برسه، حاضری به کمک طناب دور گردنش بپیچی به سزای اعمالش برسه؟» نخ منگولی از ترس چند گرهی کور دیگر خورد و کوتاهتر شد: «نه دوست ندارم جان کسی رو بگیرم، راههایی بهتر از اعدام برای مجازات این مرد هست...خداحافظ!» نخ منگولی موقع عبور از خیابان، اتومبیل خرابی را به خودش بست و تا تعمیرگاه رساند، موقع گذشتن از کویر، دستهی سطلی را به لب گرفت و با رفتن ته چاه و بالا آمدن تشنهای را سیرآب کرد. زیر لباسهای خیس خم شد و به کمک آفتاب آنها را خشک کرد. حالا حسابی محکم و آبدیده شده بود و به جز دوخت و دوز، هزار کار دیگر هم یاد گرفته بود...تا در یک روز گرم و آفتابی،خودش را به پسرک غمگینی رساند که زانوی غم بغل کرده بود و با حسرت به بادبادک جلوی پایش نگاه میکرد: «بادبادک من نخ لازم داره،حاضری پرواز بکنی نخ منگولی؟» نخ منگولی به آسمان صاف و آبی بالای سرش نگاهی کرد و گرههایش شل شد: «دوست دارم پرواز کنم...ولی چطوری؟» سرنخ دست به کار شد، گرههایش را یکی پس از دیگری باز کرد: «باید باز بشی... تا جایی که ممکنه. بعد به راحتی میتونی پرواز بکنی.» نخ منگولی هاج وواج خودش را رها کرد و به دست پسرک سپرد، تا او را به بادبادکش بست و به آسمان فرستاد. نخ منگولی در دستهای پسرک بالا و بالاتر رفت و به کمک سرنخ شروع به پرواز کرد. اولین باری بود که دنیا را از بالا میدید. برای ماشین قرقره پیچ، قالی باف، ماهیگیر و جمعیت وسط خیابان دست تکان داد. دنیا در نظرش خیلی بزرگتر از سوراخ ریز سوزن بود! |
|
کتاب گرهی که باز شد...در جشنواره سلام از بین 750 اثر منتشر شده از سال 76 الی 78 در زمینهی ادبیات داستانی کودک و نوجوان به عنوان برگزیدهی نخست ادبیات داستانی کودک و نوجوان انتخاب و علاوه بر تقدیر هیات داواران، موفق به دریافت لوح تقدیر و تندیس افتخار و 2 عدد سکهی بهار آزادی به عنوان جایزهی برتر سال گردید.(به خاطر استفادهی بهینه از اشیاء و لوازم و درک صحیح برای مصرف اشیاء...از متن لوح تقدیر) اینجانب علیرغم عدم اعتقاد به نحوهی اعطای جوایز ادبی در این سرزمین و به عنوان نویسندهای مستقل و دور از اجتماعات ادبی رسمی... با احترام به این انتخاب متفاوت، از کلیهی دست اندرکاران و برگزار کنندگان جشنواره و بخصوص هیات محترم داواران کمال تشکر و امتنان را دارم. علیرضا مجابی 28 مهرماه 88 |
انتشارات شباویز |
|
|
|
این داستان نه ناطور دشت است و نه سالینجر... ولی شباهتهایی به آنها دارد.
داستانی برای تمام هولدن کالفیدهای وطنی!
اين رمان فقط برای يک نوبت چاپ و بدون استفاده از تسهيلات حمايتی مجوز انتشار گرفته است.
قسمتهایی از کتاب را در ادامه ی مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
|
نويسنده: عليرضا مجابي نوبت چاپ: ٣ سال چاپ: ١٣٨۴ - ۱۳۸۳ نشر: پانيذ تعداد صفحات: ١٤٤ قيمت(ريال): ١4٠٠٠ |
|
ادامه مطلب



