تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

کتاب گرهی که باز شد...در جشنواره سلام از بین 750 اثر منتشر شده از سال 76 الی 78 در زمینه­ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان به عنوان برگزیده­ی نخست ادبیات داستانی کودک و نوجوان انتخاب و علاوه بر تقدیر هیات داواران، موفق به دریافت لوح تقدیر و تندیس افتخار و 2 عدد سکه­ی بهار آزادی به عنوان جایزه­ی برتر سال گردید.(به خاطر استفاده­ی بهینه از اشیاء و لوازم و درک صحیح برای مصرف اشیاء...از متن لوح تقدیر)

اینجانب علیرغم عدم اعتقاد به نحوه­ی اعطای جوایز ادبی در این سرزمین و به عنوان نویسنده­ای مستقل و دور از اجتماعات ادبی رسمی... با احترام به این انتخاب متفاوت، از کلیه­ی دست اندرکاران و برگزار کنندگان جشنواره و بخصوص هیات محترم داواران کمال تشکر و امتنان را دارم.

علیرضا مجابی

28 مهرماه 88

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 2:24 | لینک  | 

فرنگیس خانم با سینی چای وارد شد:

«خدایی نخواسته تنها زندگی می­کنین عمو جون؟!»

غش زدم از خنده:

«چرا خدایی نخواسته؟؟؟!!! تنهایی هم خودش عالمی داره.»

جمشید تپقی زد:

«شاعر فرموده، دلا خو کن به تنهایی که از زن ها بلا خیزد.»

زیبا جون ناخن­هایش را جوید:

«تا زن­ش کی باشه؟!»

نادر هم پابرهنه پرید وسط حرف:

«از روسای جمهور آفریقا یاد بگیر، هر کدوم چار پنج تا دارن.»

شاپویم را گذاشتم بالاتر:

«چهار پنج تا چی...زن؟!»

زیبا جون تیز دو زاریش افتاد:

«مرسی عمو جون!»

نادر ادامه داد:

«دارندگی و برازندگی...چه عیبی داره؟»

بندینک شلوارم را بالا کشیدم:

«عیب که نداره، فقط یه خرده گرفتاری داره.»

نادر گفت:

«چه گرفتاری؟ خیلی هم حسن داره، اولن...هیچ مردی دیگه به زنش خیانت نمی­کنه (خیانت اصولن کار زن­هاست و باید سنگسار بشن،م.م.م...رد خیانت نمی­کنه برای هر کاری راه حل پیدا می کنه!!!) و هروقت از زنی سیر شد...»

زیبا جون حرفش را قطع کرد:

«سیر نه....این جور وقتا معمولن زن­ها از جونشون سیر میشن!»

نادر ادامه داد:

«میره سراغ زن بعدی.دومن به اخلاق در خانواده صدمه­ای وارد نمیشه. زن خودشه، نرفته که سراغ زن همسایه! سومن به بحران جنسی در کل  جامعه پایان داده میشه و فتنه­ی بی­شوهری برای همیشه ریشه کن میشه، زن­ها اصولن به مذاقشان نمی­خوره چهارتا شوهر داشته باشن!!!!! بازم بگم یا کفایت می کنه...»

این بار نوبت من بود که به داستان فیصله بدهم و اجازه ندهم مجلس  سه بشود:

چهارمن... قبلتو فرنگیس خانوم؟

میخونم:

«آخ که دیگه فرنگیس،

عشق تو داغونم کرد

به کی بگم که چشمات

تو غصه زندونم کرد!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:5 | لینک  |