|
زیبا سرش را خم کرد و با ترس و لرز نگاهی به عکس واریس دیری(نویسندهی کتاب گل صحرا)انداخت: «این همون دختریه که تو بچگی ختنهش کردن؟ دختر به این خوشگلی... آخه چرا عمو جون؟» بعد از خواندن چند پاراگراف از کتاب واریس، مخم سوت کشید و از شدت غضب نه ریشتر تکان خورد: «خودشه عمو جون، به خاطر سرد مزاج شدن نسبت به مردها... تا آخر عمر!» زیبا آه سردی کشید: «همین؟...این وسط چی گیر مردها میآد؟!» زدم به کانال مخصوص خودم...استند آپ کامادی: «اون وسط هیچی...از دور و اطراف ولی چرا ، خیالشون تا ابد بابت دختره آسوده میشه عمو جون!» منوچهرخان بشکن زنان از راه رسید و ضمن خواندن و رقصیدن، لیس درازمدتی به بستنی قیفی داخل مشتش زد: «آی دختر خاله ...گل ناز من چارده نیم ساله گل ناز من لعنت به کسی که یار بیگانه گرفت، دختر خاله ...گل ناز من چارده نیم ساله گل ناز من!» زیبا که از بغض نفسش بند رفته بود، جان دوبارهای گرفت و با دیدن منوچهرخان از بقیهی فکرها بیرون جست: «خدا رو شکر اینجا فقط مردهارو ختنه می کنن، ببین چه خوشگل واسه ی خاله میترا میخونه عمو جون؟» پوفی زدم زیر خنده: «واسهی دخترخاله میترا...ختنه تو مغز مردها نتیجهی برعکس داره عمو جون!» زیبا از تعجب وا رفت: «یعنی باعث میشه بیشتر دنبال زنها بیفتن؟» «آف کورس، چارتا چارتا... زیباجون!» «نه ه ه ه ه...یعنی تا این حد دچار رشد مغزی میشن؟!» «رشد طولی، عرضی...یه موتاسیون کامل و همه جانبه، برعکس وضعیتهای زنانه زیبا جون!» زیبا حسابی تو فکر فرو رفت: «آخه چطور میشه، چهار برابر رشد عقلی زنها صعود کرد...عمو جون؟!» «با رفتن هر چه بیشتر تو نخ زنها زیبا جون!» همان لحظه حاج آقا عطا از راه رسید و به مناسبت زایمان دختر خاله میترا، کادویی به منوچهرخان اهدا کرد: «قدم نورسیده مبارک، پسره یا دختر؟» منوچهرخان هم از خوشی یک متر بالا پرید: «پسره ...البته که پسره عمو جون!» بعد حاج آقا عطا یواشکی سردر گوش منوچهرخان برد و زمزمه کرد: «خدارو شکر زحماتت برباد نرفت!» زیبا که کم مانده بود از تعجب چند جفت شاخ روی سرش سبز شود، آنن از کوره در رفت: «یعنی چه...یکی دیگه نه ماه به شکم کشیده، زایمان کرده ، بچه ی سالم بدنیا آورده، اونوقت شما به منوچهرخان کادو میدین؟!» حاج آقا عطا پوزخندی زد: «اصل کار مرده، کنندهی کار ...تا مرد نباشه از چیزی خبری نیست، حالا من بیآم به شما زنها کادو بدم؟!» دردسر ندهم ، این دفعه هم نوبت من بود خودم را وسط آن دو نفر بیندازم و زیبا را از مهلکه نجات بدهم: «از اثرات ختنه س ...ختنهی عقلی مادم العمر زیبا جون!» |
