تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

زیبا سرش را خم کرد و با ترس و لرز نگاهی به عکس واریس دیری(نویسنده­ی کتاب گل صحرا)انداخت:

«این همون دختریه که تو بچگی ختنه­ش کردن؟ دختر به این خوشگلی... آخه چرا عمو جون؟»

بعد از خواندن چند پاراگراف از کتاب واریس، مخم سوت کشید و از شدت غضب نه ریشتر تکان خورد:

«خودشه عمو جون، به خاطر سرد مزاج شدن نسبت به مردها... تا آخر عمر!»

زیبا آه سردی کشید:

«همین؟...این وسط چی گیر مردها میآد؟!»

زدم به کانال مخصوص خودم...استند آپ کامادی:

«اون وسط هیچی...از دور و اطراف ولی چرا ، خیالشون تا ابد بابت دختره آسوده میشه عمو جون!»

منوچهرخان بشکن زنان از راه رسید و ضمن خواندن و رقصیدن، لیس درازمدتی به بستنی قیفی داخل مشتش زد:

«آی دختر خاله ...گل ناز من

چارده نیم ساله گل ناز من

لعنت به کسی که یار بیگانه گرفت،

دختر خاله ...گل ناز من

چارده نیم ساله گل ناز من!»

زیبا که از بغض نفسش بند رفته بود، جان دوباره­ای گرفت و با دیدن منوچهرخان از بقیه­ی فکرها بیرون جست:

«خدا رو شکر اینجا فقط  مردهارو ختنه می کنن، ببین چه خوشگل واسه ی خاله میترا می­خونه عمو جون؟»

پوفی زدم زیر خنده:

«واسه­ی دخترخاله میترا...ختنه تو مغز مردها نتیجه­ی برعکس داره عمو جون!»

زیبا از تعجب وا رفت:

«یعنی باعث میشه بیشتر دنبال زن­ها بیفتن؟»

«آف کورس، چارتا چارتا... زیباجون!»

«نه ه ه ه ه...یعنی تا این حد دچار رشد مغزی میشن؟!»

«رشد طولی، عرضی...یه موتاسیون کامل و همه جانبه، برعکس وضعیت­های زنانه  زیبا جون!»

زیبا حسابی تو  فکر فرو رفت:

«آخه چطور میشه، چهار برابر رشد عقلی زن­ها صعود کرد...عمو جون؟!»

«با رفتن هر چه بیشتر تو نخ زن­ها زیبا جون!»

همان لحظه حاج آقا عطا از راه رسید و به مناسبت زایمان دختر خاله میترا، کادویی به منوچهرخان اهدا کرد:

«قدم نورسیده مبارک، پسره یا دختر؟»

منوچهرخان هم از خوشی یک متر بالا پرید:

«پسره ...البته که پسره عمو جون!»

بعد حاج آقا عطا یواشکی سردر گوش منوچهرخان برد و زمزمه­ کرد:

«خدارو شکر زحماتت برباد نرفت!» 

زیبا که کم مانده بود از تعجب چند جفت شاخ روی سرش سبز شود، آنن از کوره در رفت:

«یعنی چه...یکی دیگه نه ماه به شکم کشیده، زایمان کرده ، بچه ی سالم بدنیا آورده، اونوقت شما به منوچهرخان کادو میدین؟!»

حاج آقا عطا پوزخندی زد:

«اصل کار مرده، کننده­ی کار ...تا مرد نباشه از چیزی خبری نیست، حالا من بیآم به شما زن­ها کادو بدم؟!»

دردسر ندهم ، این دفعه هم نوبت من بود خودم را وسط آن دو نفر بیندازم و زیبا را از مهلکه نجات بدهم:

«از اثرات ختنه س ...ختنه­ی عقلی مادم العمر زیبا جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:48 | لینک  |