|
زیبا گفت: «عجب خس و خاشاکی عمو جون، بپا.... داری میری تو شکم ماشین روبرو!» فرمان را به چپ و راست چرخاندم: «راست میگی ها زیبا جون ...خس و خاشاک همه جارو گرفته.» رادیوی ماشین همان موقع اعلام خطر کرد و گفت:«به دلیل ریزگردهای معلق گرد و غبار، سه شنبه تعطیل است.» و وضعیت را بحرانی اعلام کرد. به جلو خم شدم و در میان کور سوی چراغ ماشین روبرو، چشمم به جمعیتی افتاد که نوار سبز دور سر پیچیده بودند و پلاکادرهای ریز و درشت حمل می کردند: «رای من کو؟....امان از این رو!» فرمان از دستم در رفت و به پهلوی زیبا اصابت کرد، وقتی به یک قدمی جمعیت رسیدم: «اینا دیگه از کجا سبز شدن زیبا جون؟» زیبا ضمن تکان دادن سر انگشتهایش سر از پنجرهی ماشین بیرون آورد: «خس و خاشاک...این دفعه از زمین و آسمون می باره عمو جون!» تا به خودم بجنبم و ترمز دستی را بکشم، یک نفر از وسط جمعیت به طرف ماشین آمد، لب و لوچهاش را جمع و جور کرد و با آخرین نفس سوت بلندی کشید: «چیه...تا حالا صدای خس و خاشاک نشنیدی پدر جون؟!» دستپاچه سرم را دزیدم، از باتومی که در اطراف سرم به پرواز در آمده بود در امان بمانم: «دارم می شنوم....صدای خوشگلی داره پسر جون!» میان بر ماشین را داخل کوچه انداختم و از کنار پیرمردی که جلوی سکوی منزلش نشسته بود و خونسرد داشت قلیان دود می کرد گذشتم: «فیلم سینمایی که نیست عمو جون، بی خیال نشستی تماشا می کنی؟!» پیرمرد نگاهی به هلیکوپتر جنگی بالای سرش انداخت و مثل برق سرش را کنار کشید، گلوله از بغل گوشش رد شود: «مردیم از خماری تو پستوی خونه...دم و دودم، دم و دود آزاد، یه حالی میده که نگو عمو جون!!!» وقتی رادیوی ماشین خبر داد که سبزها از خارج دستور میگیرند تا همه جا را به آشوب بکشند...پیرمرد نخودی زد زیر خنده: «نقل انگلیس و آمریکاس،منظور البته به شوماس، همش زیر سر این خانوم بچه هاس... محض خاطر دو مثقال دود، مارو آلاخون والاخون کوچه و خیابون کرده...زنیکهی نسناس!» زیبا گفت: «خس و خاشاکو میگه رادیو عمو جون...میگن از عربستان و عراق راه گرفته، سر راهش یه هواپیمای تاپاله...ف!!!! رو هم انداخته.» پیرمرد پک محکمی به قلیانش زد و دودش را با کیف بلعید: «راه نگرفته...دستور گرفته خانوم جون،مملکتو به تعطیل بکشونه!» وسط کوچه پسرکی بازیگوش پرید وسط حرف پیرمرد و کیف و کفشش را هوا انداخت: «فیتیله...فردا تعطیله!» مادر بزرگ پیرش هم فوتی به بادکنک سبزش زد: «چراغا...د، مین زنبیله!» (در میان زنبیله...،گویش لری اشاره به تیر برق های سابق که به خاطر حفاظت از لامپ ها آنها را در میان توری محصور می کردند.) استارت را چرخاندم،از مخمصه فرار کنم...چند تا دختر خوشگل سبز پوش با دستهای نوار پیچی که دور هم حلقه کرده بودند، راهم را بستند و به سبک عمو زنجیر باف دم گرفتند: «خونهی خاله... از این وره، از اون وره... اون کوچه بن بسته عمو جون!» زیبا هم نه گذاشت و نه برداشت،تیز از ماشین پائین پرید، قاتی سبز ها شد: «حق شهروندی من کو؟» بقال سر کوچه هم که به ماستمالی کردن همه چیز عادت دیرینه داشت، ملاقه بدست دنبالش کرد: «حق ماست بندی اینجاست...حق شهروندی دشمن خداست!» دخترها روسری هایشان را عقب بردند و وسط خیابان شروع به هلهله و دست زدن کردند، وقتی چند موتور سوار محاصرهاشان کردند و دم گرفتند: «سوسولا دست نزنین النگوهاتون میشکنه!» یکی از وسط جمعیت فریاد زد: «النگو مثقالی چند...نصف ملت سرشون شکسته!» دودستی شاپویم را چسبیدم و به عصایم تکیه دادم: «سرشکسته درمون میشه...سرشکستگی علاج نداره عمو جون!» یکی رو به جمعیت گفت:«ملت...» یکی دیگر در جواب او گفت:«امت...» نفر سوم داد زد: « خلق...قهرمان!» زیبا موبایل به دست از لابلای چند لایه گرد و غبار قطور ظاهر شد و خودش را روی صندلی ماشین انداخت: «فقط خس و خاشاک...بزن بریم عمو جون!» |
