تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

زیبا گفت:«سال نو مباک عمو جون...صد سال به این سالها»

شاپویم را دودستی نگهداشتم باد نبرد:

«کدوم نو ...تا اینجاش که من چیزی نویی ندیدیم زیباجون؟!»

زیباجون تکانی به سرو گردن خوشگلش داد و هیکل ترکه­ایش را در مانتوی قرمزی که تازه خریده بود جنباند.(از نوع جونبانه دله جونبانه دله جان جان، آواز استاد محمدنوری):

«اوا ...شما که بی ذوق و سلیقه نبودین عمو جون!»

نگاهی به شکوفه های زرد و سفید داخل باغچه انداختم و آه کشیدم(از نوع آه... آه... از دل من(استاد ابوالقاسم حالت). که بجز خون جیگر!!!نیست از او حاصل من):

«اگه منظورت به عوض کردن رخت و لباسه، که صد درصد...ده هزار بار مبارک باشه زیبا جون، ولی اگه...»

زیبا دوزاریش افتاد،صاف... مثل قلب بی عیب و نقصش ولی اخمهایش باز نشد که نشد:

«فهمیدم...ولی حالا چه وقت این حرفاست عمو جون؟!»

عصایی در هوا چرخاندم(در جهت خلاف عصای موسی!) و البته قرنها بود که حاصلی نداشت... بجز جابجا کردن هوا!!!(که منظور همان منواکسید کربن خالص و بقیه ی گازهای سمی فابریک بود):

«نو... یعنی درشگه سواری تحت لیسانس جت!!! نو...یعنی پرتاب گاه به گاه ماهواره(دیش و متعلقات)از پشت بام یک برج مسکونی به طرف کوچه و خیابان­! نو...یعنی عروج به فضا برای فرار از گرانی و مخارج شب عید خانم بچه ها،نو ...یعنی نمایش فیلم های سلاخی شده ی نو...روزی!(هر روزی) از صدا و سیما(یواشکی و بی سرو صدا)، نو یعنی جاسازی صحنه های ناموسی(بی ناموسی!!!)سانسور شده­ به زبان اصلی، توی کپی رایت (کپی لفت...؟!) فیلم ها! نو... یعنی دعوت نوروزی از برگزار کنندگان جوایز اسکار(این میلیونرهای زاغه نشین مستضعف...قربتن الی لله!) برای دهن کجی به حالی...وود، و پشت پا زدن به همه رقم حال و حول این دنیا!!! 

طفلی زیبا حالش گرفته شد ولی زود به خودش مسلط شد:

«مومنت...پس قانون تعادل چی میشه؟ نه خیلی نو... نه خیلی کهنه، حد وسطش... موافقی عمو جون؟»

ورور جادو ادامه دادم:

«نو...یعنی تویوتا کمری...دو پنجه ی خونی رو سپر جلو. نو... یعنی بنز الگانس،بیمه با ابوالفضل...رو شیشه ی عقب. نو... یعنی داستان پست مدرن...در هوای تبت.نو...یعنی فوق تخصص مغز...پای صندوق صدقات و امانات. نو یعنی همو سکسوالیته در لباس عرفان(شاهد که از غیب نمی خواد قند فریمان!)... کار از موافقت و این حرف­ها گذشته بود. سالهای سال بود که نه آن قدر جرئت داشتیم به اندازه ی کافی نو...باشیم و نه آن قدر حماقت که همچنان کهنه بمانیم:

«باشه،نو...روزت مبارک...هر وقت به اندازه ی کافی نو شدی!»

زیبا چرخی دلفریب به چشم و ابرویش داد و برای روبوسی و عید مبارکی صورتش را جلو آورد:

«مرسی کوتاه اومدین، عیدتون مبارک عمو جون!»

شاپویم را از سر برداشتم و به جای لب­ها، سر بی مویم را جلو بردم:

«لب نه عمو جون...طبق قانون تعادل (نه خیلی نو نه خیلی کهنه)،پسندیده نیست. فقط پیشونی...عید شما هم مبارک زیبا جون!»

زیبا هم اخم هایش بیشتر تو  هم رفت و از حرص بجای پیشانی، سر کچلم را بوسید:

  «مرده شور تعادلشو ببرن..سال نویی داشته باشین عمو جون!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 0:17 | لینک  |