|
زیبا گفت:«سال نو مباک عمو جون...صد سال به این سالها» شاپویم را دودستی نگهداشتم باد نبرد: «کدوم نو ...تا اینجاش که من چیزی نویی ندیدیم زیباجون؟!» زیباجون تکانی به سرو گردن خوشگلش داد و هیکل ترکهایش را در مانتوی قرمزی که تازه خریده بود جنباند.(از نوع جونبانه دله جونبانه دله جان جان، آواز استاد محمدنوری): «اوا ...شما که بی ذوق و سلیقه نبودین عمو جون!» نگاهی به شکوفه های زرد و سفید داخل باغچه انداختم و آه کشیدم(از نوع آه... آه... از دل من(استاد ابوالقاسم حالت). که بجز خون جیگر!!!نیست از او حاصل من): «اگه منظورت به عوض کردن رخت و لباسه، که صد درصد...ده هزار بار مبارک باشه زیبا جون، ولی اگه...» زیبا دوزاریش افتاد،صاف... مثل قلب بی عیب و نقصش ولی اخمهایش باز نشد که نشد: «فهمیدم...ولی حالا چه وقت این حرفاست عمو جون؟!» عصایی در هوا چرخاندم(در جهت خلاف عصای موسی!) و البته قرنها بود که حاصلی نداشت... بجز جابجا کردن هوا!!!(که منظور همان منواکسید کربن خالص و بقیه ی گازهای سمی فابریک بود): «نو... یعنی درشگه سواری تحت لیسانس جت!!! نو...یعنی پرتاب گاه به گاه ماهواره(دیش و متعلقات)از پشت بام یک برج مسکونی به طرف کوچه و خیابان! نو...یعنی عروج به فضا برای فرار از گرانی و مخارج شب عید خانم بچه ها،نو ...یعنی نمایش فیلم های سلاخی شده ی نو...روزی!(هر روزی) از صدا و سیما(یواشکی و بی سرو صدا)، نو یعنی جاسازی صحنه های ناموسی(بی ناموسی!!!)سانسور شده به زبان اصلی، توی کپی رایت (کپی لفت...؟!) فیلم ها! نو... یعنی دعوت نوروزی از برگزار کنندگان جوایز اسکار(این میلیونرهای زاغه نشین مستضعف...قربتن الی لله!) برای دهن کجی به حالی...وود، و پشت پا زدن به همه رقم حال و حول این دنیا!!! طفلی زیبا حالش گرفته شد ولی زود به خودش مسلط شد: «مومنت...پس قانون تعادل چی میشه؟ نه خیلی نو... نه خیلی کهنه، حد وسطش... موافقی عمو جون؟» ورور جادو ادامه دادم: «نو...یعنی تویوتا کمری...دو پنجه ی خونی رو سپر جلو. نو... یعنی بنز الگانس،بیمه با ابوالفضل...رو شیشه ی عقب. نو... یعنی داستان پست مدرن...در هوای تبت.نو...یعنی فوق تخصص مغز...پای صندوق صدقات و امانات. نو یعنی همو سکسوالیته در لباس عرفان(شاهد که از غیب نمی خواد قند فریمان!)... کار از موافقت و این حرفها گذشته بود. سالهای سال بود که نه آن قدر جرئت داشتیم به اندازه ی کافی نو...باشیم و نه آن قدر حماقت که همچنان کهنه بمانیم: «باشه،نو...روزت مبارک...هر وقت به اندازه ی کافی نو شدی!» زیبا چرخی دلفریب به چشم و ابرویش داد و برای روبوسی و عید مبارکی صورتش را جلو آورد: «مرسی کوتاه اومدین، عیدتون مبارک عمو جون!» شاپویم را از سر برداشتم و به جای لبها، سر بی مویم را جلو بردم: «لب نه عمو جون...طبق قانون تعادل (نه خیلی نو نه خیلی کهنه)،پسندیده نیست. فقط پیشونی...عید شما هم مبارک زیبا جون!» زیبا هم اخم هایش بیشتر تو هم رفت و از حرص بجای پیشانی، سر کچلم را بوسید: «مرده شور تعادلشو ببرن..سال نویی داشته باشین عمو جون!» |
