تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

گفتم : «مدل...؟»

گفت: «هفتاد و هشته ولی کار نکرده­س...در حد صفر کیلومتر...واسه اطمینان میتونی باهاش یه دور بزنی!»

و تا خواست از صاحب قبلی ماشین حرفی بزند و رفت سراغ جمله­ی معروف" دست یه خانوم دکتر بوده...فقط باهاش رفته مطب و برگشته" پریدم وسط حرفش و گفتم:

«حالا نه که تو مملکت ما، خانوم ها هیچ کاری بی اهمیت تر از رفتن و برگشتن به مطب ندارن!!!!!»

طرف نگاهی به سرتا پایم انداخت و تا چشمش به سامسونت و کتاب زیر بغلم افتاد،دوزاریش افتاد...مثل مچ میکرهای حرفه ای شروع کرد به تعریف کردن از خانم دکتر:

«زن نگو، بگو دسته­ی گل...خیلی زن سالم و نجیبیه، هنوز چشم نامحرم  بش نخورده...بکر و دست اول، سالم­تر از مادر ترزا...!»   

عصایم را روی بازو انداختم و شاپویم را ته سر فرو بردم:

«راجع به ماشین حرف می زنی یا خانم دکتر؟!»

طرف فوتی به لبه­ی کلاهم زد و نیشش تا بناگوش باز شد:

«تا شما طالب چی باشی، زن و ماشین از خیلی نظرا فرق ندارن ...هر دو باید سالم و خوش رکاب باشن عمو جون!»

و چشمکی به طرفم پراند:

«معامله...معامله­س، اگه عیب و علتی تو کار نباشه!»

بعد طرف شروع کرد...یه بند تعریف کردن از موتور، گیربکس، اتاق و میل فرمان تلسکوپی:

«همه چیز اوریجینال فابریک...هنوز آچار نخورده جون عمو جون!»        

خندیدم ...مملو از شیطنت:

«چی؟ماشین یا خانم دکتر؟؟؟!!! فرق داره عمو جون.آدم... کارکرده­ش خوبه، ماشین صفر کیلومترش!!!»

طرف کمی برزخ شد ولی خم به ابرو نیآورد و همچنان مشغول زدن یک تیر و دو نشان، مجیز ماشین و خانم دکتر را یک جا گفت:

«هیکل بیست...شاسی بیست، از جلو و عقب یه مثقال خوردگی نداره...بدون رنگ، فقط دو متر صندوق عقب داره عمو جون!»

و بعد کانال عوض کرد و یک ریز ادامه داد:

«خودت اگه زن داری واسه ی پسرت جور کنم،کلی ما و منال داره... چشم و ابروشم مشکیه عمو جون؟!»

حسابی جوش آوردم، شاپویم را برداشتم شروع به باد زدن خودم کردم ، طرف ولی فقط در فکر جوش دادن معامله­ بود:

«یه وقت فکر نکنی دارم بازار گرمی می کنم ، من جای شما باشم هر دو رو با هم سند می­زنم!»

عصا زنان فکری کردم:

«قبول ...ولی به شرطی که باش یه دور بزنم.»

طرف هم خیلی زود قبول کرد و دست به جیب شد، سویچ ماشین را به طرفم گرفت:

«یه دور که چیزی نیست، صد دور بزن...عمو جون!»

این بار لبخند کوتاه و معناداری سر دادم:

«ماشین نه... منظورم خانم دکتره...عیب ماشین قابل علاجه عمو جون؟؟؟!!»

طرف حسابی داغ کرد و غیرتی شد، طوری که اگر زیبا به  موقع سر نرسیده بود و جلوی پایم ترمز نزده بود...کار دستم خورده بود:

«چی شده عمو جون...ماشین خریدین؟»

خودم را به زیبا رساندم و از خطر خرید ماشین جستم:

«ماشین نه عمو جون...لاو ماشین زیبا جون!»     

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 22:22 | لینک  |