تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

ویلن را سفت و سخت زیر چانه­ ام گرفتم و آرشه را محکم روی سیم ها کشیدم...نگران از سقوط حتمی از لبه ی تیز پشت بامی که روی آن ایستاده بودم.

زیباجون به محض دیدن گام های لرزانم جیغ کشید:

«زیر پاتون خالیه... مواظب باشین عمو جون!»

آرشه را تندتر کشیدم و با کف پا روی لبه ی شکسته­ ی بام، شروع به جست و خیز کردم:

«با لبخندی شیرین سویت پر کشیدم

از بندم رها کن...... بر بامت نشینم!»

زیبا گفت:

«ویلن زن روی بام شدین عمو جون!»

چشمهایم را بستم و به یاد آن ویلن زن ژنده پوشی افتادم که ناخواسته با اعتقادات قدیمی و سنت های دست و پاگیر اهالی دهکده ­ای دور دست،دست به گریبان شده بود و هر دفعه که خواسته بود به شیوه ­ای تازه ­تر از ترودیشن(اعتقادات)آنها یکی از دخترهایش را روانه ی خانه ی بخت بکند،با اهالی دهکده و اعتقادات سخت گیرانه ­ی آنها روبرو شده بود و برای خلاصی از مخمصه­ ی آن میراث شوم، ترفند تازه ­ای به کار بسته بود تا با توسل به جمله ­ی جادویی...آن دی آدر هندز(از طرفی دیگر) راه فراری بجوید، هم برای احترام گذاشتن به عقاید گذشته و از طرفی هم (آن در آدر هندز)برای زیرپا گذاشتن آنها!!!

زیبا گفت:

«مگه نشنیدی گفتن جهانی فکر کن...بومی عمل کن عمو جون؟»

ویلن را به کل کنار انداختم:

«ان دی آدر هندز... عمو جون!»

زیبا گفت:

«و چیزهای خوب و مثبت گذشته رو حفظ کرد؟»

شاپویم را با نوک تیز آرشه به چرخش درآوردم:

«ان دی آدر هندز عمو جون!»

زیباجون کلافه زیر بار سنگین ترودیشن های جور واجوری که با خودش حمل می کرد، به آه و ناله افتاد:

«یعنی مزیت های خونواده، ملیت، نژاد...ثروت،طبقه ی اجتماعی همه ش کشک عمو جون؟!»

با دستمال گردن ابریشمی ترو تازه ­ام، گرد و غبار سیم های ویلن را گرفتم و سیم ها را کوک تازه ­ای کردم:

«من به تمنای سخن نو...سوی تو می آیم به رهم آ..»

زیباجون هم زیر شیروانی زنگ زده ­ی پشت بام بیشتر از هم وارفت:

«پس افتخارات گذشته، امپراطوری های باستان...شیخ مصلح الدین سعدی؟»

با نومیدی سر تکان دادم:

«آن دی آدر هندز عمو جون!»

«شعر کلاسیک،آواز ردیف...چشم و ابروی به هم پیوسته...

فرش ایرانی؟!»

آرشه را با سوز و گدازی جانکاه روی سیم کشیدم:

«همه رو به ویرانی... آن دی آدر هندز عمو جون!» 

بعد مثل آن مرد ژنده پوش قدیمی با نغمه های تازه شروع به رقصیدن روی لبه ی لغزنده­ ی بام کردم:

ایف آی وری ریچ من(اگه من مرد ثروتمندی بودم)...یه بو دبو دبو دبو دبو دم!»

زیبا هم روی پنجه­ ی بلند شده بود و بعد از رساندن خودش به طرف دیگر پشت بام، اعتقادات گذشته را هل داد به طرف ناودان کنار بام:

«آخ چقدر راحت شدم از این چیزای دست و پاگیر...خدا عمرتون بده عمو جون!»

هنوز آواز تمام نشده بود که از آن طرف بام پائین غلتیدم و جفت پا، بدون آرشه...وسط ویلن و نغمه­ ی تازه فرو افتادم... زیبا حرف هایی را که سال ها در دل تلنبار کرده بود بیرون ریخت:

«ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز...!!! همه­ ی ما اعتقاداتی داریم که به اونا دلبسته ایم و باهاشون زندگی می­کنیم... اعتقاداتی که نمیدونیم از کجا اومدن و چرا اومدن...و فقط برای این باقی موندن که ما بهشون عادت داریم و اصلن در باره ­شون فکر نمی کنیم، تا راحتتر خودمونو باهاشون تطبیق بدیم!

ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز!!! اعتقاداتی که اغلب هیچ معنایی واسه ی ما ندارن و فقط چوب لای چرخ زندگیمون میذارن...و همین طور هم بی دلیل باید اونا رو دوست داشته باشیم!»

زیبا هراسان خودش را به وسط پشت بام رساند و با ترس و لرز نگاهی به طرف من انداخت:

«خدا مرگم بده...طوریتون نشده عمو جون؟»

دستی به سرو صورت زخمیم کشیدم و نگاهی بی پایان به ویلن شکسته انداختم:

«آن دی آدر هندز...فقط مجبورم دست و پا شکسته زندگی کنم زیبا جون!»      

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 11:9 | لینک  |