|
ویلن را سفت و سخت زیر چانه ام گرفتم و آرشه را محکم روی سیم ها کشیدم...نگران از سقوط حتمی از لبه ی تیز پشت بامی که روی آن ایستاده بودم. زیباجون به محض دیدن گام های لرزانم جیغ کشید: «زیر پاتون خالیه... مواظب باشین عمو جون!» آرشه را تندتر کشیدم و با کف پا روی لبه ی شکسته ی بام، شروع به جست و خیز کردم: «با لبخندی شیرین سویت پر کشیدم از بندم رها کن...... بر بامت نشینم!» زیبا گفت: «ویلن زن روی بام شدین عمو جون!» چشمهایم را بستم و به یاد آن ویلن زن ژنده پوشی افتادم که ناخواسته با اعتقادات قدیمی و سنت های دست و پاگیر اهالی دهکده ای دور دست،دست به گریبان شده بود و هر دفعه که خواسته بود به شیوه ای تازه تر از ترودیشن(اعتقادات)آنها یکی از دخترهایش را روانه ی خانه ی بخت بکند،با اهالی دهکده و اعتقادات سخت گیرانه ی آنها روبرو شده بود و برای خلاصی از مخمصه ی آن میراث شوم، ترفند تازه ای به کار بسته بود تا با توسل به جمله ی جادویی...آن دی آدر هندز(از طرفی دیگر) راه فراری بجوید، هم برای احترام گذاشتن به عقاید گذشته و از طرفی هم (آن در آدر هندز)برای زیرپا گذاشتن آنها!!! زیبا گفت: «مگه نشنیدی گفتن جهانی فکر کن...بومی عمل کن عمو جون؟» ویلن را به کل کنار انداختم: «ان دی آدر هندز... عمو جون!» زیبا گفت: «و چیزهای خوب و مثبت گذشته رو حفظ کرد؟» شاپویم را با نوک تیز آرشه به چرخش درآوردم: «ان دی آدر هندز عمو جون!» زیباجون کلافه زیر بار سنگین ترودیشن های جور واجوری که با خودش حمل می کرد، به آه و ناله افتاد: «یعنی مزیت های خونواده، ملیت، نژاد...ثروت،طبقه ی اجتماعی همه ش کشک عمو جون؟!» با دستمال گردن ابریشمی ترو تازه ام، گرد و غبار سیم های ویلن را گرفتم و سیم ها را کوک تازه ای کردم: «من به تمنای سخن نو...سوی تو می آیم به رهم آ..» زیباجون هم زیر شیروانی زنگ زده ی پشت بام بیشتر از هم وارفت: «پس افتخارات گذشته، امپراطوری های باستان...شیخ مصلح الدین سعدی؟» با نومیدی سر تکان دادم: «آن دی آدر هندز عمو جون!» «شعر کلاسیک،آواز ردیف...چشم و ابروی به هم پیوسته... فرش ایرانی؟!» آرشه را با سوز و گدازی جانکاه روی سیم کشیدم: «همه رو به ویرانی... آن دی آدر هندز عمو جون!» بعد مثل آن مرد ژنده پوش قدیمی با نغمه های تازه شروع به رقصیدن روی لبه ی لغزنده ی بام کردم: ایف آی وری ریچ من(اگه من مرد ثروتمندی بودم)...یه بو دبو دبو دبو دبو دم!» زیبا هم روی پنجه ی بلند شده بود و بعد از رساندن خودش به طرف دیگر پشت بام، اعتقادات گذشته را هل داد به طرف ناودان کنار بام: «آخ چقدر راحت شدم از این چیزای دست و پاگیر...خدا عمرتون بده عمو جون!» هنوز آواز تمام نشده بود که از آن طرف بام پائین غلتیدم و جفت پا، بدون آرشه...وسط ویلن و نغمه ی تازه فرو افتادم... زیبا حرف هایی را که سال ها در دل تلنبار کرده بود بیرون ریخت: «ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز...!!! همه ی ما اعتقاداتی داریم که به اونا دلبسته ایم و باهاشون زندگی میکنیم... اعتقاداتی که نمیدونیم از کجا اومدن و چرا اومدن...و فقط برای این باقی موندن که ما بهشون عادت داریم و اصلن در باره شون فکر نمی کنیم، تا راحتتر خودمونو باهاشون تطبیق بدیم! ترودیشنز...ترودیشنز...ترودیشنز!!! اعتقاداتی که اغلب هیچ معنایی واسه ی ما ندارن و فقط چوب لای چرخ زندگیمون میذارن...و همین طور هم بی دلیل باید اونا رو دوست داشته باشیم!» زیبا هراسان خودش را به وسط پشت بام رساند و با ترس و لرز نگاهی به طرف من انداخت: «خدا مرگم بده...طوریتون نشده عمو جون؟» دستی به سرو صورت زخمیم کشیدم و نگاهی بی پایان به ویلن شکسته انداختم: «آن دی آدر هندز...فقط مجبورم دست و پا شکسته زندگی کنم زیبا جون!» |
