|
طرف گوشه ی خیابان تاریک ساکش را باز کرد و به قول خودش آخرین محموله ی دریافتی را روکرد: «داغ و تنوریه...همین الساعه رسیده پدر جون.» دستم را زیر سوسوی چراغ برق کنار خیابان گرفتم و ششدانگ حواسم را روی جلد دی . وی . دی ها متمرکز کردم. طرف خیلی زود شاکی شد و از ترس این پا آن پایی کرد: «زودتر... تا مامور نرسیده پدر جون!» با عجله دی .وی .دی ها را زیرو رو کردم و شروع به خواندن اسامی فیلم ها کردم: «دنبال چند تا فیلم خوب هستم... تریاک که نمیخوام عمو جون؟!» جوانک نگاهی به شاپو و عینکم انداخت و دستگیره ی عصایم را در مشت چلاند: «واسه ی ما همه چی حکم تریاکه...منظورت فیلمای خونوادگیه پدر جون؟» یک قدم جلوتر رفتم و طوری که صدایم را بهتر بشنود گفتم: «خیر...دنبال فیلم هنری می گردم پسر جون.» جوانک مثل کسی که تازه دوزاریش افتاده باشد زیر جلکی خندید: «جوونم ...جوونای سابق... فکر کردم به سن و سالت نخوره پدر جون!» بعد با عجله فیلم ها را قاپ زد، زیپ پشت ساکش را باز کرد و چند تا به قول خودش فیلمهای مشت!!!جلوی دماغم گرفت: «بو کن، صحنه هاش جیگره جیگره...جیزتو در میآره پدر جون!» روی جلد دیسکها را که خواندم خیالم آسوده شد...شهر زنان از فلینی. آخرین تانگو از برتولچی و.... جوانک از نو شروع کرد: «همه جوره ش سگ حاله...این که دیگه فکر لازم نداره پدر جون!» کیف پولم را باز کردم و چند اسکناس تا نشده به طرف جوانک گرفتم: «کیفیتش خوبه؟... پردهای باشه پس میآرم!» جوانک چشمهایش را بست و نوک زبانی لب زیرش را گزید: «از نظر کیییفیت خیالتون تخت...حسابی کیف میده پدر جون!» شاپویم را با ترس و لرز جابجا کردم: «منظورم به کیفیت فیلم بود...نه کیییفیت (کیف و حال) فیلم؟!» جوانک چند رقم دی . وی . دی دیگر را هم روکرد: «کالکشنم دارم...چارتایی...شیش تایی...» عصایم را در هوا تکانی دادم: «همین جوری تک شم کیفیت نداره... چه برسه به کولکشنش پسر جون!» جوانک هم مرحبای غرایی تحویلم داد و از آن سر بازار افتاد: «خوشم میآد حسابی اهل حالی...ملت کیفیت میفیت حالیشون نمیشه پدر جون. هزار تومن میدن شیش تا فیلم با هم می بینن!» زیبا از مغازه ی روبرو بیرون آمد و از دور اشاره کرد راه بیفتم . جوانک به محض دیدن زیبا شروع کرد به سوت زدن: «بابا ایول... آخرکیییفیتی پدر جون!» موقع راه افتادن جوانک با آرنج به شکم پسرک بغل دستش کوبید و هردو با هم زدند زیر خنده: «هوا زیادی تاریکه....بپا زمین نخوری پدرجون!» تا فیلم ها را در ساک خرید جابجا کنم، زیبا چند جفت جوراب و لباس زیر بغل دست فیلمها گذاشت: «هفته ی قبل چند جفت خریدم ...دو روزم کار نکرد عمو جون!» و طبق معمول تا برسیم منزل،حرف پشت حرف پشت حرف آمد،از سس گوجه فرنگی و تن ماهی گرفته تا پپسی کولا و آبجو اسلامی... از فیلم و کتاب و سریال...تا درس و مدرک و دانشگاه از کیفیت همه چیز نالیدیم! زیبا ماشین را جلوی منزل پارک کرد و بعد از گلایه از فقدان پارکینگ اشاره کرد از پله ها بالا برویم: «ببخشین آسانسور نداریم عمو جون.» درب ماشین را چند بار باز و بسته کردم تا بالاخره به هر زوری بود بسته شد. وسط راه پله زیبا به طرف من برگشت و گفت: «راستی فیلم قبلی چی شد عمو جون... کیفیتش خوب بود؟» نگاهی به چهل پله ی روبرویم انداختم و آه از نهادم درآمد: « فیلم سی و نه پله ی آلفرد هیچکاکو میگی زیبا جون؟ بیچاره نه سر داشت نه ته...سی و هشت پله شو زده بودن عموجون!» بعد از رسیدن به طبقه ی چهارم و جابجا کردن وسایل، نفسی تازه کردم و رفتم سراغ شهر زنان! ولی هنوز فیلم شروع نشده بود که برق رفت و شهر زنان تبدیل شد به شهر کوران و فدریکو فلینی به کل از صحنه ی روزگار حذف شد. کورمال خودم را به شیر آب رساندم، برای تمدد اعصاب استکانی آب سرد بنوشم ولی زیبا گفت که بر اثر قطعی برق، پمپ آب هم از کار افتاده بود و آب هم قطع شده بود! زیبا وسط تاریکی شروع کرد به لرزیدن و بعد از چند بار عطسه ی پی در پی دچار افسردگی شدید شد...زد زیر گریه: «آخه اینم شد زندگی... آدم بمیره خلاص شه بهتره عمو جون!» با صدایی که از ته چاه بالا می آمد گفتم: «دشمنت بمیره زیبا جون... رفتم بگردم دنبال شمع عمو جون!» زیبا وسط بساط غم و غصه با صدای بلند گفت: «شمع خوب بگیر...کیفیتش خوب باشه عمو جون!» کورمال خودم را به خیابان رساندم و چند بسته شمع از نزدیکترین مغازه گرفتم...مثل فلورانس نایتینگل ،شمع به دست خودم را به آپارتمان رساندم...و زنگ را چند بار فشار دادم. ولی درب آپارتمان بسته بود و از زیبا هم خبری نبود که نبود: «کجایی زیباجون...واسهت شمع گرفتم عمو جون!» زیبا که بعد از رفتن من تنهاتر شده بود و افسردگی بیشتر کار دستش داده بود گفت: «جلوتر نیاین...من تو آشپزخونم...شیر گازو باز کردم مثل صادق هدایت خودکشی کنم عمو جون!» و همچنان با صدایی غمگین ادامه داد: «دیگه خسته شدم عمو جون... زندگی که واسه م کیفیتی نداشت، میخوام با مرگ با کیفیت از دنیا برم عمو جون!» وسط راهرو زدم زیر خنده... طوری که زیبا هراسان خودش را پشت در رساند و گفت: «من که دارم کم کم میمرم...شما به چی میخندین عمو جون؟» چند تا شمع دیگر روشن کردم بین خنده و گریه غش کردم روی زمین: «صادق هدایت که اینجا نمرده زیبا جون...تو اصلن میدونی چرا صادق هدایت تو خارج خودکشی کرده؟ واسه ی این که گاز هم قطع شده...مردن خشک و خالی کیفیت نداره عمو جون!» |
|
آقاي اسكندري نگاهي به روزنامه انداخت و گفت: «اين سياهه اسمش چي بود...آها موگاوه؟ دولتش تو سرش بخوره. ميخواد خودشم تودل مردم زورچپون كنه؟!» عمو جون به محض شنيدن حرف آقاي اسكندري، ابرويي بالا انداخت و پك محكمي به پيپش زد: «دير يا زود ميفهمه، تا ابد كه نميشه به مردم زور گفت عمو جون!» زنگ تلفن به صدا درآمد،آقاي اسكندري گوشي را برداشت و هرچه بد و بيراه سر زبانش آمد، نثار فريبا كرد: «گفتم تا پنج خونه باش...تا نيم ساعت ديگه برنگردي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!» هرچه فريبا عجز و لابه كرد و از آن طرف خط توضيح داد كه همراه زيباست، لازم نيست نگران چيزي باشه...و علت تاخيرش دير رسيدن كيك تولد بوده، به خرج آقاي اسكندري نرفت كه نرفت: «همون كه گفتم، فقط نيم ساعت!» آقاي اسكندري شروع به ورق زدن بقيه ي صفحات روزنامه كرد: «اين يارو پوتينم ديگه پاك شورشو درآورده، فكر كرده عصر حجره لشگركشي بكنه به گرجستان؟» عمو جون سري تكان داد: «پوتينه ديگه....واسهي ميدون جنگ ساخته شده! آديداس كه نيست، به درد قدم زدن رو چمن بخوره؟!» آقاي اسكندري بعدازجا بلند شد، به طرف اتاق سعيد رفت و تا عمو جون تكاني بخورد، با عصبانيت پوستر آل... پاچينو و مهناز افشار را از روي ديوار كند، روانهي سطل آشغال كرد: «پسرهي عوضي...ديوارخونه رو با ويترين سينما عصر جديد اشتباه گرفته،عكس هرچي آل...و اجنهس زده به ديوار؟!» عمو جون مات و مبهوت،نگاهي به گوشت كوبيدهي پاره پورهي مهناز افشار انداخت و آه سردي كشيد: «جوونه دکتر جون...ملاطفت لازم داره عمو جون؟!» همان موقع سرهنگ هم از راه رسيد و روي كاناپهي وسط هال ولو شد: «دستت درست...تولهسگا يك از يك بيشعورترن، نه از اخلاق بويي بردن نه از تمدن، رو بشون بدی سوار کولت شدن!» عموجون شاپويش را برداشت،ضمن باد زدن خودش و در و ديوار، لعنتي هم بر دل سياه شيطان فرستاد: «بازم صد رحمت به موگاوه و قوم خویشای لنین... به عکس کسی کار ندارن، سر خود طرفو میکنن زیر آب؟!» آقاي اسكندري گفت: «تا نباشد چوب تر...!» آقاي زند حرفش را تكميل كرد: «فرمان نبرد گاو و خر...!» عمو جون حيرت زده پرسيد: «بالاخره با فرهنگ و تمدن يا چوب تر،كدوم لازم تره؟!» دونفره وسط حرفش دويدند: «چند هزار سال پیشرفت و تمدن کجا رفت؟ واسهي كله پوكها...چوب تر!» عمو جون خواست حرفي بزند ولي زبانش گرفت، به كل گيج شده بود...در كجاي عالم فرهنگ و تمدن را با چوب تر تعليم ميدادند، خشونت اصولن حاصلی نداشت جز تولید مجدد بربریت! سرهنگ تلهپاتيك حرفش را گرفت: «فقط ديكتاتوري خيرخواه...عينهو زمان رضا شاه!» عمو جون سري تكان داد و تاريخ و تمدن چند هزار ساله را در ذهنش مرور كرد: «جبر منهای اختیار، همه چیز از روی اجبار...!» سرهنگ گفت: «بايد ديد مصلحت چيه، دلبخواهي یعنی قانون جنگل!» آقاي اسكندري هم با علامت سر تاييد كرد: «مصلحت از موضع قدرت، هميشه لازمه يكي حرف آخرو بزنه!» فريبا و زيبا هم بعد از يك ساعت تاخير از راه رسيدند، غرق در جشن و سرور تولد: «هپي برت دي تو يو، هپي برت دي...ع...مو!» بزودي دعوا و مشاجره شروع شدو انواع و اقسام خشونت از در و ديوار منزل باريدن گرفت...فيزيكي،شيمايي، عاطفي روانی،کلامی...زبانی! عمو تا سر برگرداند، جنگ مغلوبه شد و چند قوطي رب گوجه فرنگی و شيشهي مايونز در هوا به چرخش درآمد و انواع و اقسام زرشك و آلو ترشك، مجهز به كلاهك هستهاي از بغل گوشش رد شد! زيبا فرياد زد: «سرتو بپا عمو جون!» عمو جون سينه خيز از در آپارتمان خارج شد: «صدرحمت به قوم مغول، عجب حملهی معرکهای...زيبا جون!» زيبا هم ازوسط جبهه به طرف بيرون ميان بر زد و گوشوارههاي ماكاروني بغل گوشش را پس زد: «روزنامهتون...روزنامه يادتون رفت عمو جون!» عمو جون پشت رل نشست... و هر دو مثل برق از محل نزاع دور شدند: «چيز مهمی نداشت امروز...همش دربارهي موگاوه بود زیبا جون!» |