تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

زیبا گفت:

«امشب دعوتیم خونه­ی عمو محسن...تولد نغمه­س!»

داغ دلم تازه شد ولی به روی مبارک نیآوردم. از یک سال پیش که محسن روز روشن، جلوی بیست و دو جفت چشم بینا، یادداشتهای 3جلدی داستایوفسکی را از کتابخانه­ی شخصی من امانت گرفته بود و بعد از یکسال به کل زیرش زده بود و گفته بود، در تمام عمر نحسش همچو کتابی ندیده ، تا اسم محسن به گوشم می­خورد تنم داغ می شد و شرمنده از روحی که خیر سرم کتاب را به مناسبت تولدم به من هدیه داده بود، زیر لب آرزوی مرگ می­کردم... هم برای خودم که عرضه­ی نگهداری از هدیه­ی نفیس بهترین دوست زندگیم را نداشتم، هم دزد سر گردنه­ای که سه جلد کتاب را یک ضرب قورت داده بود. یک پارچ آب خنک هم روش!

زیبا گفت:

«مواظب باشین...چند جلد کتاب ارزش حرص و جوش خوردن نداره عمو جون!»

شاپویم را دودستی روی سرم نگهداشتم:

«درسته زیبا جون... ولی موضوع فقط کتاب نیست، دفعه­ی قبل نوارمو هاپولی کرد،چند ماه قبل­تر فیلم هامو...فیلم توت رنگی های وحشی ساخته­ی برگمانو هنوز نتونستم گیر بیآرم!»

زیبا پرسید:

«توت فرنگی های چی چی عموجون؟»

با لبخند جواب دادم:

«وحشی عزیزم!!! چون این جماعت اگه فقط دو صفحه از کتاب شازده کوچولو رو خونده بودن تا حالا اهلی شده بودند... دوزارم واسه ی خرید کتاب و فیلم کنار میذاشتن!»

زیبا گفت:

«عجیبه عمو جون، محسن و ساناز که به جز "شب های بره ره" چیزی تموشا نمی­کنن، تازه به قول خودشون واسه­شون خیلی هم سنگینه!»

عصایم را از کنار دیوار برداشتم:

«دقیقن به همین دلیل زیبا جون، چون آدمای این دوره زمونه... دانشگاه دیده­ان،اسم های دیگه­ام به گوششون خورده! مثل سابق نیست که فقط با دیگ و آفتابه مسی به همدیگه پز بدن، ون گوگ­و ریچارد کلایدرمن­ رو هم قاتی بازی هاشون کردن!»    

زیبا خندید:

«تازه به دوران رسیده های فرهنگی!»

«آره زیبا جون....واسه همینم هست که سه شماره زار و زندگی آدمو بالا می­کشن!»

جشن تولد مهیبی بود. با چهار بلندگوی مهیب تر در چهار گوشه­ی سالن 50 متری! و بلندگوها یک نفس به سلولهای صفر کیلومتر مغز حاضرین... بوم بوم شلیک می­کردند!

رو به زیبا گفتم:

«میدون توپخونه­س یا مجلس رقص؟!»

زیبا هم دودستی گوش هایش را گرفت:

«جنگ فرهنگ هاست عمو جون، جنگ باسن و کف دست!» 

همه از دم سی و چند دور جنگیدند و با چشمان گرسنه همدیگر را دریدند... بی خیال نغمه که همه چیز به حساب تولد او تمام شده بود!

هرچی گفتم، بابا یه تانگویی...دونفره­ای،چیز آرومی! به خرج کسی نرفت و نبرد بی­امان بین دستجات رقص شکم و بقیه­ی گروهک­های رقاص!!! تا پاسی از شب ادامه پیدا کرد.

وسط سالن یکی داد زد:

«تانگو دیگه چه خریه... به خیالش اینجا پاریسه؟!»

نفر بعد گفت:

«پاریس نه بابا شهر خودمون. این آخرین مدل متال تو فردیسه!»

دم دم های صبح جنگ مغلوبه شد و با حمله­ی خزنده­ی ماموران، ابعاد پیچیده­تری به خودش گرفت. مامورها همه را به خط کردند و زن و مرد، داخل اتوبوس انداختند.

یکی از مامورها که در حال بازرسی از منزل بود، یاداشت های داستایوفسکی را از زیر تختخواب محسن بیرون کشید و ضمن نگاهی مشکوک به عکس کچل داستایوفسکی، کتاب را هم ضمیمه­ی پرونده کرد:

«کتاب ضاله هم میخونن په­درسگا... رئیسشون این کچله­س!»

هرچی توجه دادم، التماس کردم که داستایوفسکی مسیح قرن نوزدهمه، با اون کچل الخناسی که شما میگین فرق داره (لنین)... به خرج مامور نرفت که نرفت و 3جلد کتاب یادداشت های داستایوفسکی را هم قاتی چیزهای دیگر با لگد داخل جیپ جنگی جلوی در انداخت:

«برو خدا رو شکر کن... به سند و سالت رحم کردم کلاتو برنداشتم، وگرنه تو خودتم یکی از اون کچلای خائن نمره یکی!»

بیست و چهار ساعت بعد، با زیبا به طرف منزل برگشتیم. زیبا بین راه گفت:

«بالاخره داستایوفسکی چی شد عمو جون؟»

شاپویم را برداشتم سرم هوا بخورد:

«قربانی سر کچلش شد...کچلی فرهنگی زیبا جون!»

              

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 13:41 | لینک  | 

هنوز دور اول سيني چاي از چرخش نیفتاده بود كه كله­ي حاضرين در منزل آقای افتخاری گرم شد و به دوران افتاد و انگار که قاتي تفاله­ي چاي، مواد نيروزايي­ چيزي بالا رفته باشند،شروع كردند به قپي در كردن و برو بازو نشان دادن!

 آقاي صفوي گفت:«كورش كبير،داريوش بزرگ...نادرشاه افشار، هفت هزار و پونصدسال تاريخ پر افتخار كشك كه نيست عموجون، كل تاريخ آمريكا رو بذاري جلوي یه بچه گربه قهر مي­كنه!» بعد رو به عمو جون كرد و با طعنه گفت: «ننه بزرگ من صد و بيست سال خالص عمر كرد‍، آخه دويست سال قدمت و سابقه هم واسه ي هیچ مملكتی شد افتخار؟!»

عموجون خواست چيزي بگويد مانع از حرف زدنش شدم:         

«وطن پرستي که چيز بدي نيست عمو جون!» 

عمو جون ولی يواشكي زيرگوشم گفت:

«وطن­پرستي درست زيبا جون...ولي تاريخ گذشته كه همه­ چيزش قابل افتخار نيست، مثلن همين نادر شاه افشار يه وقتايي هم شده پادشاه فشار!!! با دستاي مبارك خودش جفت چشماي پسراشو از كاسه بیرون آورده!»

تنم مورمور شد و قلبم فرو ریخت وقتي شمسي خانم، همسر آقاي روشن از جا بلند شد پرده­ها را كشيد، چشم نامحرم به زن­هاي حاضر در مجلس نيفتد و آقاي روشن با خيال آسوده­تري به نبرد نور عليه ظلمت ادامه بدهد!

عمو جون جلوي شمسي خانم درآمد كه:

«شمسي جون اين­كه پرده پوشي لازم نداره، نشستيم دور هم به وجود خودمون افتخار مي­كنيم!»  

شمسي خانم هم كه اصولن اهل پرده­ برداری و رک و راست حرف زدن در باره­ی چیزی نبود، برخلاف همیشه این بار تا پای زن ها وسط کشیده شد بی پرده گفت:

«افتخار زن به پرده­س عمو جون، زن بی پرده چیزی نداره واسه ی افتخار کردن؟!» 

گلوي آقاي روشن هم جرخورد از افتخار و مشت گره كرده اش، بالا و پائين، عمودي ­و افقي، ازهمه سو به چرخش­ درآمد:

«فرهنگ و تمدن ما، همواره شاهد نبرد نور بوده و ظلمت... و ايراني هيچگاه هراسي نداشته از جنگيدن با ظلمت!»

وسط حرف آقاي روشن برق رفت و شمسي خانم هراسان دنبال پارچ آب گشت، حرف تو گلوي آقاي روشن گير نكند از افتخار زيادي خفه­ بشود، غافل از اين كه با رفتن برق... آب هم رفته بود و حالا حالا افتخار برگشتن به كسي را نمي­داد!

همهمه از همه طرف سالن برخاست، يكي فحش را كشيد به جان اداره برق، يكي رفت تو فاز انرژي هسته­اي...يكي زد تو گوش­ گراني...شمسي خانم هم هر چه ناسزا بلد بود فرستاد به هر چه نابدتر خشكسالي، در يك چشم به هم زدن، خشتک تاريخ و تمدن هفت هزار ساله پشت و رو شد و سه سوته تاريكي بر نور غلبه كرد!!! ديگر حرفي به ميان نیآمد، نه از كورش كبير نه استبداد صغير نه افتخارات ­تاريخي نه امتيازات جغرافيايي، نه اميركبير و ژنرال سرپريسي...نه پسته­ي رفسنجان و برگه قيسي! و تا شمسي خانم با چند عدد شمع لرزان وارد سالن بشود، از نو پرده­ها را كنار بزند و در غم افتخارات از دست رفته آه... سردي بكشد، ملت يكپارچه دست به جيب­ شدند، در كورسوي نيمه جان نور شمع، به نبرد بي­ امان عليه ظلمت ادامه دادند... شروع كردند به عقده گشایی و اس.ام.اس پراني و در کشاکش داغ و خونین نبردی مشکوک (از نوع الکترونیک) به مرده و زنده­ي كسي رحم نكردند...از دانشمند و عامي گرفته تا آنارشيست و ياغي، همه را سینه ی دیوار گذاشتند و ريز و درشت قتل عام كردند تا در يك اقدام بي سابقه­ي تاريخي، در گورستان افتخارات جمعي دفن کنند!

قمر خانم از ته سالن ناليد:

«حالا با اين بي برقي، چطور سريال حاجي يونس تموشا كنيم؟!»

اميرخان هم كه قلبش از تاريكي گرفته بود گفت:

«حاجی یونس به جهنم، بی پدر نذاشت اقلن ودکامونو بزنیم، ودكا تو روشنایی فقط رنگ ودکاست، ودكا تو تاریکی رنگ آبغوره­س…ودكا نيست!»        

تنها كسي كه از تاريكي گله­اي نداشت و از قضا خيلي هم راضي بنظر مي­رسيد سهراب بود، پسر بزرگ آقاي افتخاري كه كيپ و ريپ... بغل دست مهرنوش، دختر خوشگل آقاي افتخاری نشسته بود و ضمن دعا به جان مسئولين اداره­ي برق، تو برق سه فاز نگاه مهرنوش خشک شده بود، داشت از روی مانتوی سیاه مهرنوش را دید می زد...چهار چشمی تو تاریکی:

«خدا عمرشون بده، مگه اداره برق کاری کنه از دست بابات نفس راحتی بکشیم؟!»

عمو جون تنها كسي بود كه دايم به نگهباني اداره برق زنگ زد و رد اشكال را گرفت...تا بالاخره مشكل برطرف شد و برق آمد و فرياد صلوات از همه جاي سالن به هوا خاست.

عمو جون گفت:

«خدا رو شكر هنوزم آدم دلسوز همه جا پيدا ميشه.»

آقای تشکری ولی بجای قدردانی از کسی، صاف رفت تو شکم عمو جون:

«آدم خوب ­پالونی چند؟هر چی می­کشیم زیر سر این موجود دوپاست!»

به افتخار ورود برق، ميهماني آقای افتخاری دوباره راه افتاد و این دفعه آقاي روشن، رشته­ي كلام را بدست گرفت و چهار دست و پا شیرجه زد وسط افتخار بعدی:

«چه افتخاري بالاتر از اين... که ايراني در هر شرايطی با دشمناش کنار اومده، دشمناشو تو دل فرهنگ خودش هضم کرده!»

به زبانم آمد بگویم همیشه هم این طور نبوده و بعضی وقتا هم دشمنان مثل کوسه همه چیزش را قورت دادند و تو شکم خودشان هضم کردند، ولی محض خاطر عمو جون جیک نزدم و جلوی زبانم را گرفتم! عمو جون شاپويش را تا زير گوش پايين كشيده بود، بیشتر نه چيزي ببيند نه چيزي بشنود!

و این بار من بودم که دستی به شاپوی عمو کشیدم:

«چشماتو باز کن عمو جون، چشماتو چرا بستی؟»

عمو جون ولی کلاهش را پائین تر کشید:

«کور شدم زیبا جون، چشمام سیاهی رفت... از برق افتخار!»  

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 7:51 | لینک  |