تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

جهان شيشه­ي ماشين را  پايين كشيد و خاكستر سيگارش را باد داد:

«جمعه وقت رفتنه، موسم دل كندنه.»

به پنجره تكيه دادم، مانع از جريان هواي سرد شوم:

«چيه باز فيلت ياد هندستون كرده؟»

جهان به جاي بقيه­ي آوازش فقط سوت زد:

«...........!»

سرفه‌ام گرفت، خواستم شيشه را پائين­تر بدهم ساسان مانع شد:

«بي خيال بابا يه ساعت سشوار كشيدم!»

سرهنگ دود سيگار را بلعيد و سوراخ بيني­اش را روی­ فرق سر ساسان تخليه كرد:

«تو مو مي‌بيني و من پيچش مو!»   

جهان نگاهي موذيانه به سر بي موي سرهنگ انداخت:

«چه پيچ وتابي؟بپا زلفاتو باد نبره جناب سرهنگ.»

جهان با فشار پدال ترمز در يك قدمي زن قدبلندي كه اندام خوش تراشش از زير مانتو بيرون زده بود و بجاي راه رفتن،شلنگ‌ تخته مي انداخت، دوبيني­اش عودكرد...بلندتر سوت زد:

«خنجر از پشت ميزنه، اون كه همراه منه. ببين چه خوشگل با آدم حرف مي­زنه لاکردار؟!»

تا مغازه­ي سامسون راهي نبود و دوست داشتم پياده بروم، ولي مگر سيگاركش­ها گذاشتند.خودشان ‌كه قدم از قدم برنداشتند هيچ، اجازه ندادند هيچكس بردارد:

«همه سوار... تو پياده؟ بپر بالا حال نداري!»

پاتوق ما منزل سامسون بود،پتريك سامسون...و زنش كارمينا، ترومپتچي سابق موزيك نظام كه بعد از تغير رسته­ي شغلي، مكانيك ماشين­هاي سنگين شده بود. مدتي شوفري كرده بود و چون در يك تصادف از روبرو، ماشينش را به كل از دست داده بود،به نظر سرهنگ عقلشو از دست داده بود، بنگاه شادماني راه انداخته بود، از راه هنر نان بخورد!!! غافل از روزي كه به جرم مطربي، نانش براي هميشه آجر بشود؟! 

  آن روز سامسون وسط بنگاه داشت تمرين ارگ مي كرد و حسابي تو حال رفته بود، كه چشم باز كرده بود و فهميده بود دو نفر مسلح با كلاشينكوف بالاي سرش ايستاده بودند:

«چكار ميكني مسيو...؟»

«تا­مرين ميكنم، تامرين كارمينا برونا»

مامورها هاج واج نگاهي به هم انداخته بودند و تا سامسون چشم به هم زده بود، سر و ته ارگ را گرفته بودند و از روی زمین بلند کرده بودند:

«خجالتم نميكشه مرتيكه­ي اجنبي، يك، دو، سه...!»

و با سرو صدايي مهيب ارگ را  از پنجره بيرون انداخته بودند:

«دفعه­ي آخرت باشه تامرين رقاصي بكني!»

 مامورها بعد از بیرون انداختن ارگ، هرچه دم دستشان رسيده بود حواله­ي هرچه نابدتر كارمينا برونا داده بودند:

«كارمينا....!» 

 سامسون بي حركت به پشتي صندلي تكيه داده بود و بقيه­ي نت­ها را از ياد برده بود. بعد با تعجب از جا برخاسته بود، تكه پاره­هاي ارگ را در كيسه­ای انداخته بود و لاك پشتي از بنگاه بيرون زده بود:  

«عجب زامونه­اي شوده، فرقي براشون نداره په­شگل اولاخ از كارمينا برونا؟!»

 سامسون بعد از مدتي خودش را جمع و جور كرده بود، دست و بالش را در دو دهنه ساندويچ فروشي بند كرده بود، نبش ويلايي نيم ساخته­ نزديك رودخانه­ي كرج.......با ساندويج و بقيه­ي مخلفات!

 تفرجگاهي دنج براي اهل حال، موزيك و حرفهاي يواشكي! تا روزي كه چشمش به كارمينا افتاده بود و از ترس غش كرده بود:

«پاه... اين كارمينا بروناي پادرسگ كه ميگ...ان توويي؟!»

آن روز كه وسط يك روز معتدل بهاري توپ پرنده­ي كارمن از ديوار باغ بالا پريده بود و در قلب دروازه­ي حريف نشسته بود، بدون پنالتي!

به قول سرهنگ:

«يك هيچ به نفع كارمن!»

تا چند سال بعد كه مزه­ي بازي رفته بود،كارمن و سامسون حسابي حوصله­اشان از دست هم سر رفته بود، ذوقشان‌ گل‌كرده بود كنار خيار بادمجانهاي ويلايشان...چند اصل نهال زردآلو و آلبالو هم كاشته بودند و به تدريج كه ساقه‌هاي ترد و نازك گل و ميوه داده بود،ما هم تك تك از راه رسيده بوديم... مثل دسته­اي­ زنبور روی سرشان ريخته بوديم. اول با شعر و داستان ‍ و بعد با پيدا شدن سر وكله­ي جهان و سرهنگ،بحث­هاي سياسي بودار كه بوش زده بود روی دست ژامبون­هاي سيردار سامسون و بعد از مدتي به همه جا سرايت كرده بود... حتي  بساط شعر و داستان:

«داستان چه دردي دوا ميكونه، هزار كوفت و مرض خانمانسوز ديگه ريخته رو سرمون!»

اگر كارمن از روي غريزه پي به وجود اميال سركوب شده­ي خودش نبرده بود و اكتشافات روحيش را به صورت شعر بيرون نريخته بود... و سامسون بعد از تعطيل شدن بنگاه شادماني­اش،عجالتن دست از كارمينا برونا نكشيده بود تا فكري به حال كارمن واقعن موجود بكند، اصلن معلوم نبود جلساتمان ادامه پيدا مي­كرد و سيگاركشهاي قهار به كل بساط ادبي كافه ساسامسون را دود نمي­كردند بفرستند روی هوا!

تا روزي كه سامسون و كارمينا نسبت به حضور ما در ويلايشان ميل و رغبت نشان ندادند و از ساسان، شاگرد داروخانه­ها‌ي شبانه روزي كرج نخواستند که روي ديوار باغچه­اشان به خط خوش بنويسد، موسيقي مجالس عزا پذيرفته مي­شود!!! كسي  فكر نمي­كرد زن و شوهر چه مرارت­ها كشيده بودند تا دوباره توپهایشان را باد كنند و مثل سابق از ديوار بلندكافه سامسون بيرون بپرند!

كارمن اهل شعر و شاعري‌ بود و روي پول­هاي چرب وچيل سامسون، كه مثل كالباس خام بيست و چهار ساعت طول مي­كشيد تا بوي سيرش زدوده بشود، شعر مي­نوشت. اوايل شعرهاي عاشقانه­ي و پر از آه و ناله، و با ظهور جهان و سرهنگ شعرهاي اجتماعي و چپ روانه، چون جهان و سرهنگ هنوز طرفدار ژئوپلتيك گرسنگي بودند و غم نان بر افكار ادبيشان سايه انداخته بود:

«فكر نون باش خربوزه آبه،شعر كه شكم كسيو سير نمي كنه!»

با وجود اين، منهاي يكي از شعرهاي كارمينا در وصف شبي خمار كه به خرج سامسون قاب گرفته شده بود و طوري روي ديوار ساندويچ فروشي نصب شده بود،كه هرتازه واردي به محض ورود چشمش به آن بیفتد و تا آماده شدن ساندويچ سرش گرم شود، بقيه­ي شعرهاي كارمن مقبوليت چنداني  نداشت:

حضور در الفت روزم ميسر نمي شود 

باشد ز نشئه­ي غيبش شود شبم خمار!

 سامسون سردسته­ي سيگاركش­هاست‌ و روزهاي سرد مخصوصن ما را مي­برد توی سالن ويلايشان­تا به جاي نشستن روي نيمكت­هاي يخ زده­ي كافه سامسون(اين اسم را سرهنگ رو ويلاي آنها گذاشته بود.) در مبل­هاي نرم و راحت سالن پذيرايي­ جمع شويم، راحت­تر گپ بزنيم... درباره­ي ادبیات و سختي­هاي روزگار! و اجازه نمي‌داد موقع سيگار كشيدن، كوچكترين منفذي از جايي باز باشد مبادا كيف دود كردنش‌ زايل بشود! يك بار كه من از غفلتش سوء استفاده كرده بودم و قاچاقي پنجره­ي كوچك توالت را بازگذاشته بودم، نفسي تازه كنم!!!! زود شصتش خبردار شده بود و با دلخوري ته سيگارش را وسط سوراخ مستراح انداخته بود:

«باز که اين په­نجره­ي پا­درسگو بازگذوشتي،دلخوشي ديگه­اي كه واسامون نذاشتن به جوز... دود سيگار!»

سامسون البته سرخورد­گيش بيشتر از دست كارمينا بود كه توجه سابق را به او نداشت  و اگر صد تا سيگار هم  پشت سر هم دود مي­كرد باز شبهايش خمار بود:

«آدابيات واقتي كام بياره مي چسبه به موسيقي، موسيقي واقتي كام بيآره مي چسبه به زن، زن واقتي كام بيآره فايده‌ايي ناداره جز خوماري!» 

هر بار موقع جمع شدن چيزكي مي‌خوانيم، شعر، داستان، مقاله... لابه لا غرق دود! و اگر سيگاركشها مجال نفس‌كشيدن بدهند و سر بحث و جدل بي‌خود به جان هم نيفتند لذت كمي نيست، اگرچه چند عيب‌ اساسي دارد، اول اين‌كه مخاطب اگر سيگاركش نباشد، به تدريج‌ ميشود و بدون دودكش نمي‌تواند از چيزي لذت ببرد... علي الخصوص شعر كه خودش هم از جنس دود است و اثرش زودتر از چيزهاي ديگر دود مي­شود!!!

دوم از آن.... آدم اسقلالش را از دست مي­دهد و با استنشاق  ناخواسته­ي دود، ادبيات كه هيچ كم كم هوش و حواسش را هم دود مي­كند!   

بدتر از همه جهان بودكه به قول بقيه­ي سيگاركش­ها، آتيش به آتيش سيگار روشن مي­كرد و با آن كه نزديك ده سال از فروپاشي شوروي گذشته بود و خودش هم دركل پذيرفته بود كه استالينيزم، يونيفرم ديگري از فاشيزم بود و هيچ فايده­اي به حال نوع بشر نداشت، به جز دود كردن چند ميليون بشر! باز فيلش ياد هندوستان مي‌كرد و مثل زنگ جغرافي وقتي كسي بخواهد در باره­ي مقدار آبي‌كه كره­ي‌ زمين را احاطه كرد بود حرفي  بزند... در انبوه دود غوطه ور مي­شد:

«يعني‌ سه چهارم مردم كره­ي زمين اشتباه مي‌كردند؟!» 

و گزگ مي­داد دست سرهنگ از فرصت استفاده كند در خليج خوك­ها دستي به آب برساند:

«مردم ممكنه ولي خوك­ها هيچوقت اشتباه نمي­كنن...فقط با زور ميشه دمكراسيو تو جهان سوم پياده كرد!»

ساسان به سرهنگ مي گويد:

«توني بلر...!»

 

و جهان كه با سرهنگ شوخي دارد، ت را با ك عوض مي‌كند:

«....بلر!»

ساسان در داروخانه اغلب سرش شلوغ است و به علت ذیق وقت لابلاي نسخه پيچيدن شعر هم مي­گوید...درباره­ي همه چيز، از آب و خاك گرفته تا عشق و آزادي!!!و با وجود بيست و پنج سال سن هنوز موفق نشده است نظر هيچ دختري را به خودش جلب كند كه اغلب بيشترين مشتري­هاي داروخانه‌ هستند و از قرص و شربت گرفته تا ماتيك و پوشك همه چيز مصرف مي­كنند الي شعر!

يك بار كه ساسان موقع نسخه پيچيدن و شعرگفتن قاتي كرده بود، روي پاكت داروي زني كه سرما خورده بود به جاي تزريق شود نوشته بود:

«در كام كشيده شود، هشت ساعت يكبار!» 

و مجبور شده بود چند روز از داروخانه جيم بشود و حتي كم مانده بود سرش را هم بر باد بدهد،چون شوهر زن يك راننده­ي قلتشن غول بياباني از آب در آمده بود كه غفلتن پاكت داروي زن را با پاكت سيگار خودش اشتباه گرفته بود و شبانه موضوع را تعقيب كرده بود تا رسيده بود به ساسان و سه شب و سه روز كاميونش را كنار خيابان پارك كرده بود، تايليور به دست جلوي داروخانه كشيك داده بود ساسان را  پيدا كند... حقش را كف دستش بگذارد، منبعد موقع نسخه پيچيدن شعر نگويد و براي زن مردم تجويز اشتباه نكند!

ساسان البته در هر دو كار آماتور است، هم شاعري هم نسخه پيچیدن و هر وقت سوژه­ي‌ جالبي به چنگ مي آورد، براي جفت و جور كردن دارو، و وزن و قافيه­ي شعر به پستوي داروخانه مي‌خزد، جايي كه فرشته­ي الهام انتظارش را مي­كشد و در خلوت عشق، روي خوش به او نشان مي­دهد و به جز خداي بالاي سر... هميشه يك نفر ديگر ­هم مواظب اوست دست از پا خطا نكند، رئيس داروخانه: 

«بجنب پسر مريض از دست رفت!»

و ساسان در دل مي­ نالد:

«به جهنم... سوژه كه زودتر از دست رفت!»

هيچكس نمي‌داند كه ساسان در آن واحد مشغول چه‌كاريست؟ شعر گفتن يا نسخه پيچيدن... و شعرهايش اغلب بو مي‌دهد، بوي وازلين يا شياف فورازوليدون!

ساسان در تمام مدتي‌كه از داروخانه جيم شده بودتا طرف كوتاه بيآيد و دوباره سركارش برگردد،شروع كرده بود به غصه خوردن و سيگار كشيدن!!! و از آن تاريخ به بعد نه تنها شعر نگفت... كه از شعر گفتن هم بيزار شد:

«شعر سوژه لازم داره، بدون سوژه كه نميشه شعر گفت!»

به منزل سامسون كه رسيديم، سيگاركش­هاي بعدي هم رسيدند... يكي يكي،اول از همه جعفر طوطي وارد شد،كه از وقتي دست از كارگري كشيده بود و كارگاه توليد كفش راه انداخته بود، بچه­ها صدایش می زدند...مسيو جفري! و چون نه استعداد كارگر شدن داشت نه سرمايه دار شدن، معروف شد به جعفر طوطي!

جعفر اولش معلم بود بعدگول اطرافيانش را خورد تنزل كرد و كارگر شد. ولي چون استعداد شگرفي در فريب دادن خودش و بقيه داشت سرمايه دار شد!!! كارگاهي راه انداخت با چهل و يك نفر كارگر،كه نفر چهل ‌و يكمي‌ ‌خودش‌ بود،اما مدت زيادي طول نكشيدكه دوباره بدبخت شد و در طول يكسال سه بار پشت سر هم سكته زد، سكته­ي قلبي... به خاطر دلسوزي­هاي نيمه­ي اولش كه هنوز كارگر بود و مثل ‌كارخانه ‌دار...هاي قرن هيجدهم هنوز دلش  مي سوخت براي‌كارگر!

جهان پك عميقي به سيگارش كشيد و از لابلاي انبوه دود نگاهي به سر و كله­ي  جعفر انداخت:

«جعفر جون دچار بحران هويت شده، از خوردن نوني‌كه براش زحمت نكشيده!»

سامسون هم ستوني دود از درز لب‌هايش بيرون فرستاد كه صداي فلوت داد: 

«ديپرس شوده مادار مرده،آمپريالزم دودش كارد...فیرستاد رو هوا!»

سرهنگ ولي زير بار نرفت:

«اين مزخرفا چيه مي­گين،دل مي‌خواد استثمار كارگر...هركسي نداره!»

جهان ولي درخفا به جعفر ايمان آورده بود،وقتي نيمكره­ي چپ مخش فعال شده بود، كارخانه­اش را بسته بود و مادام العمر بيكار شده بود؟! هيچ معلوم نبود اگر حقوق كارمندي زنش نبود چطور اموراتش مي­گذشت و كي دلش مي­سوخت پول دود كردن سيگارش را بدهد؟ يك سيگاركش قهار با هويت دوگانه... كه بين كارگر بودن و سرمايه دارشدن گير افتاده بود و با آن ‌كه دكتر قدغن كرده بود سيگار بكشد... دائم مشغول كشيدن بود، به جاي زر و هما وينستون وكنت مي‌كشيد،چون اولن پولش را خودش نمي‌داد، دومن به گفته­ي خودش نفع و ضررش توفير نداشت به حال سرمايه داري!

جعفر نگاهي به حلقه­ي دود بالاي سرش انداخت:

«ك.. دنيا رو پاره كرده اين سرمايه داري!»

 سامسون­ هم يكي از سيگارهاي جعفررا از داخل پاكت روي ميز برداشت:

«تو مواظب مال خوديت باش پادرجان... به مال ديگرون چي كار داري...ها ها ها!»     

نفر بعد ساقي بود كه از گرد راه رسيد با سيگاري گوشه ي لب:

«راست ميگه سامسون، همش چشمت دنبال مال مردمه!»

ساقي بازنشسته­ي دادگستري است. صدرالدين ساقي... كه به اعتراف خودش بيست و چند سال بود كه سيگار مي‌كشيد بدون وقفه!البته ساقي فقط سيگاركش نبودو چيزهاي ديگر هم مي‌كشيد، در...خفا. به گفته­ي خودش خانوادگي شغلشان كشيدن بود، از زمان نفوذ انگليسي­ها!

پدر بزرگ ساقي نسل اندر نسل ياغي بود نه ساقي، ولي چون كوره سوادي داشت منتقلش كرده بودند به دادگستري، به عنوان ميرزا بنويس...تا بعدها ارتقاء شغلي پيدا بكند و به رياست اداره­ي دخانيات منصوب بشود، تحت نظر دولت فخميه!به قول خودش جهت اشاعه­ي دود! با سهميه­ي ماهيانه­ي­ يكصد و بيست لول ترياك سناتوري، و پنجاه و يك فقره حقه­ي وافور فرد اعلای ناصرالدين شاهي!!! كه صد البته يك فقره­ي آخرش مصرف داخلي داشت.  

سرهنگ دود سيگارش را  به طرف من روانه كرد:

«باز بگو دود چيز مهمي نيست،چه امپراتوري­ها كه به خاطر كمبودش منقرض نشده بالام جان!»

جهان عصبانيتش را سركونه­ي سيگار خالي كرد:

«امپراطوري دود!»

كارمينا هم چند وقت هست كه راه افتادبود، با سيگارهاي قلمي باريك كه تفريحي مي‌كشید:

«ميگن واسه­ي كاهش وزن خوبه!»

كارمينا از موقعي كه پا به سن گذاشته است، شيرين هشتاد كيلويي هست  و موقع راه رفتن چربي­هاي اضافه­ا­ش قل­قل مي‌خورد از بالا تا پائين. وقتي از او پرسيدم:

«شما ديگه چرا دود ميكني؟»

دود ظريفي از لاي لبان نازكش بيرون فرستاد و گفت:

«كي از دل ما خبر داره؟»

جهان زيرگوشي گفت:

«بذارحالشو بكنه، سامسون كه ديگه حالي واسه­ش نمونده شب و روز خمار!»

ساقي خودش هم که از نظر رده بندي در دسته­ي فيل­ها جا مي­گرفت،طبق عادت هيچوقت عيب خودش را نمي دید:

 «هركس ديگه­م بودكارش ساخته مي شد با صدكيلو وزن!»

كارمينا هميشه درحال خميازه كشيدن است، و بعضي وقتها لابلاي خميازه كشيدن آه هم مي‌كشد، اگر هوس سيگاركشيدن در سرش نباشد:

«سيگارم سيگار خارجي، سه كيلو كم كردم در عرض يه هفته!»

جهان نگاهي به مجله­ي مچاله‌ شده‌ي روي ميز انداخت و نظرش به آگهي بالاي صفحه جلب شد:

«لاغري چهل و هشت ساعته... فوري!»

جهان چوب كبريتش را  با گوگرد روي جعبه مشتعل كرد:

«داخليا زهرش بيشتره چربيو زودتر ميسوزونه!»

ساقي یواشکی گوشه چشمي به سينه­هاي بزرگ كارمن انداخت:

«خانواده همه جورش مقدسه ببم جون، چاق و لاغرش فرقي نداره!»

سامسون پك بلندي به سيگارگوشه­ي لبش زد و سوخت:

«البته چاقش مقدس‌تره پا­در جون!!!»

سرهنگ اين بار هم دود سيگارش را در گلو فرستاد:

«گارانتيش هم بيشتره... مادام العمر!»  

ساسان فرصت را غنيمت شمرد، سيگار وينستوني راكه از پاكت جعفركش رفته بود به طرف كارمينا گرفت:

«اجازه هست چند خط شعر مهمونتون كنم؟»

كارمينا خودش را جمع وجور كرد:

«كي... من؟خواهش مي كنم.»

ساسان فندك طلاييش را به لب­هاي  قلوه­اي كارمينا نزديك كرد... و بدون ذكر ماخذ شروع به شعرخواني كرد:

«همواره شعر

مرا دركام خود فروكشيده است

ومن گاه شادي خود را به او داده‌ام

وگاه باغم خود

دهان گرسنه­ي او را سيركرده‌ام

ولي كام او بي پايان است

و هستي من براي پركردن آن

كافي نيست!»(1)

سامسون سرش به دوران افتاد... تلو تلوخوران به طرف انباري كافه رفت و غرق در اندوهي حزن آلود از روي كيسه، دستي به تکه های شكسته­ی ارگ كشيد:

«دوباره مي­سازمت وطن(2) ... بهتر از روز اول!»

سامسون پك بلندي به سيگارش زد و باقي مانده­اش را تا ته فيلتر سوزاند:

«كارمينا...كدوم گوري هستي پادرجان!»

نگاهي به جهان انداختم كه بغل دستم نشسته بود و با چشمهاي دوبين‌اش، كارمينا و ساسان را چهارتايي مي‌ديد:

«شب شعر راه انداخته با ساسان!!!»

سرهنگ از خنده سرش را  بالا گرفت و دود سيگارش را بيرون داد:

 «خدا رو شكر بالاخره يه نفر پيدا شد، ساسانو بفمه!»

سرهنگ روزنامه­ي تا شده‌اي را از جيب بغلش بیرون آورد به طرف جعفر گرفت:

«هر چي مي­كشيم از دست بوشه، آمريكا كه عيب و ايرادي نداره؟»

جعفر لول به لول دود سيگارش را فرستاد روی عكس كاندوليزا رايس كه وسط روزنامه چاپ شده بود:

«آهاي سياه زنگي دلمو نكن خون!»

داستاني را كه قرار بود بخوانم روي ميز گذاشتم:

«بي مايه فطيره، اول تكليف داستانو معلوم كنيم... بعد بريم سراغ سياست!»

جهان سيگارش را نصف نكشيده پرت كرد:

«بازميگه داستان، داستان. داستان چيه؟ يه مشت جفنگيات.كوري مملكت داره از دست مي ره!»

جعفر در انبوه دود شروع كرد به دست و پا زدن:

«به كجاي اين شب تيره

بيآويزم، قباي ج...ده خود را؟!»

ساسان  غش غش خنديد:

«ج..ده نه بي سواد...ژنده.»

جعفر روي ميز ولو شد:

«دود دوده... فرقي نداره آكبند باشه يا نباشه.»

 داستان را كنار گذاشتم و به برگ نورسته­ي گوش فيلي‌كه روي ساقه­ي گلدان جلوي پنجره سبز شده بود دستي كشيدم كه تا كمر فرو رفته بود در دود!!!! با اين هفته سه هفته مي شد كه داستاني نخوانده بودم؟!

سرهنگ زير سيگاري شيشه­اي راجلوي نورگرفت:

«نخوندي‌كه نخوندي، ما خودمون يه پا داستانيم فقط كسي نيست بنويسدمون!»

دوزاريم افتاد. بدفكري نبود... داستان سيگاركش­ها! با احتياط زير سيگاري را كنار پنجره تكاندم و نگاهي به سيگاركش­هاي دور وبرم انداختم... من نه سيگار كش بودم نه دودكش ....نه كارگر،نه سرمايه دار،نه طرفدار بوش نه بلر، فقط يه نويسنده­ي بيچاره بودم كه بين جماعتي سيگاري گير افتاده بودم که اجازه نمي­دادند داستانم را  بخوانم! همانجا نشستم...تند و تند شروع به نوشتن كردم، بالاخره روزی می رسید که خوانده شود...داستان سيگاركش­ها!!!

دود همه جا رو گرفته بود....؟! 

1_شعری از بیژن جلالی

2-تکه ای از شعر سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:48 | لینک  |