|
جهان شيشهي ماشين را پايين كشيد و خاكستر سيگارش را باد داد: «جمعه وقت رفتنه، موسم دل كندنه.» به پنجره تكيه دادم، مانع از جريان هواي سرد شوم: «چيه باز فيلت ياد هندستون كرده؟» جهان به جاي بقيهي آوازش فقط سوت زد: «...........!» سرفهام گرفت، خواستم شيشه را پائينتر بدهم ساسان مانع شد: «بي خيال بابا يه ساعت سشوار كشيدم!» سرهنگ دود سيگار را بلعيد و سوراخ بينياش را روی فرق سر ساسان تخليه كرد: «تو مو ميبيني و من پيچش مو!» جهان نگاهي موذيانه به سر بي موي سرهنگ انداخت: «چه پيچ وتابي؟بپا زلفاتو باد نبره جناب سرهنگ.» جهان با فشار پدال ترمز در يك قدمي زن قدبلندي كه اندام خوش تراشش از زير مانتو بيرون زده بود و بجاي راه رفتن،شلنگ تخته مي انداخت، دوبينياش عودكرد...بلندتر سوت زد: «خنجر از پشت ميزنه، اون كه همراه منه. ببين چه خوشگل با آدم حرف ميزنه لاکردار؟!» تا مغازهي سامسون راهي نبود و دوست داشتم پياده بروم، ولي مگر سيگاركشها گذاشتند.خودشان كه قدم از قدم برنداشتند هيچ، اجازه ندادند هيچكس بردارد: «همه سوار... تو پياده؟ بپر بالا حال نداري!» پاتوق ما منزل سامسون بود،پتريك سامسون...و زنش كارمينا، ترومپتچي سابق موزيك نظام كه بعد از تغير رستهي شغلي، مكانيك ماشينهاي سنگين شده بود. مدتي شوفري كرده بود و چون در يك تصادف از روبرو، ماشينش را به كل از دست داده بود،به نظر سرهنگ عقلشو از دست داده بود، بنگاه شادماني راه انداخته بود، از راه هنر نان بخورد!!! غافل از روزي كه به جرم مطربي، نانش براي هميشه آجر بشود؟! آن روز سامسون وسط بنگاه داشت تمرين ارگ مي كرد و حسابي تو حال رفته بود، كه چشم باز كرده بود و فهميده بود دو نفر مسلح با كلاشينكوف بالاي سرش ايستاده بودند: «چكار ميكني مسيو...؟» «تامرين ميكنم، تامرين كارمينا برونا» مامورها هاج واج نگاهي به هم انداخته بودند و تا سامسون چشم به هم زده بود، سر و ته ارگ را گرفته بودند و از روی زمین بلند کرده بودند: «خجالتم نميكشه مرتيكهي اجنبي، يك، دو، سه...!» و با سرو صدايي مهيب ارگ را از پنجره بيرون انداخته بودند: «دفعهي آخرت باشه تامرين رقاصي بكني!» مامورها بعد از بیرون انداختن ارگ، هرچه دم دستشان رسيده بود حوالهي هرچه نابدتر كارمينا برونا داده بودند: «كارمينا....!» سامسون بي حركت به پشتي صندلي تكيه داده بود و بقيهي نتها را از ياد برده بود. بعد با تعجب از جا برخاسته بود، تكه پارههاي ارگ را در كيسهای انداخته بود و لاك پشتي از بنگاه بيرون زده بود: «عجب زامونهاي شوده، فرقي براشون نداره پهشگل اولاخ از كارمينا برونا؟!» سامسون بعد از مدتي خودش را جمع و جور كرده بود، دست و بالش را در دو دهنه ساندويچ فروشي بند كرده بود، نبش ويلايي نيم ساخته نزديك رودخانهي كرج.......با ساندويج و بقيهي مخلفات! تفرجگاهي دنج براي اهل حال، موزيك و حرفهاي يواشكي! تا روزي كه چشمش به كارمينا افتاده بود و از ترس غش كرده بود: «پاه... اين كارمينا بروناي پادرسگ كه ميگ...ان توويي؟!» آن روز كه وسط يك روز معتدل بهاري توپ پرندهي كارمن از ديوار باغ بالا پريده بود و در قلب دروازهي حريف نشسته بود، بدون پنالتي! به قول سرهنگ: «يك هيچ به نفع كارمن!» تا چند سال بعد كه مزهي بازي رفته بود،كارمن و سامسون حسابي حوصلهاشان از دست هم سر رفته بود، ذوقشان گلكرده بود كنار خيار بادمجانهاي ويلايشان...چند اصل نهال زردآلو و آلبالو هم كاشته بودند و به تدريج كه ساقههاي ترد و نازك گل و ميوه داده بود،ما هم تك تك از راه رسيده بوديم... مثل دستهاي زنبور روی سرشان ريخته بوديم. اول با شعر و داستان و بعد با پيدا شدن سر وكلهي جهان و سرهنگ،بحثهاي سياسي بودار كه بوش زده بود روی دست ژامبونهاي سيردار سامسون و بعد از مدتي به همه جا سرايت كرده بود... حتي بساط شعر و داستان: «داستان چه دردي دوا ميكونه، هزار كوفت و مرض خانمانسوز ديگه ريخته رو سرمون!» اگر كارمن از روي غريزه پي به وجود اميال سركوب شدهي خودش نبرده بود و اكتشافات روحيش را به صورت شعر بيرون نريخته بود... و سامسون بعد از تعطيل شدن بنگاه شادمانياش،عجالتن دست از كارمينا برونا نكشيده بود تا فكري به حال كارمن واقعن موجود بكند، اصلن معلوم نبود جلساتمان ادامه پيدا ميكرد و سيگاركشهاي قهار به كل بساط ادبي كافه ساسامسون را دود نميكردند بفرستند روی هوا! تا روزي كه سامسون و كارمينا نسبت به حضور ما در ويلايشان ميل و رغبت نشان ندادند و از ساسان، شاگرد داروخانههاي شبانه روزي كرج نخواستند که روي ديوار باغچهاشان به خط خوش بنويسد، موسيقي مجالس عزا پذيرفته ميشود!!! كسي فكر نميكرد زن و شوهر چه مرارتها كشيده بودند تا دوباره توپهایشان را باد كنند و مثل سابق از ديوار بلندكافه سامسون بيرون بپرند! كارمن اهل شعر و شاعري بود و روي پولهاي چرب وچيل سامسون، كه مثل كالباس خام بيست و چهار ساعت طول ميكشيد تا بوي سيرش زدوده بشود، شعر مينوشت. اوايل شعرهاي عاشقانهي و پر از آه و ناله، و با ظهور جهان و سرهنگ شعرهاي اجتماعي و چپ روانه، چون جهان و سرهنگ هنوز طرفدار ژئوپلتيك گرسنگي بودند و غم نان بر افكار ادبيشان سايه انداخته بود: «فكر نون باش خربوزه آبه،شعر كه شكم كسيو سير نمي كنه!» با وجود اين، منهاي يكي از شعرهاي كارمينا در وصف شبي خمار كه به خرج سامسون قاب گرفته شده بود و طوري روي ديوار ساندويچ فروشي نصب شده بود،كه هرتازه واردي به محض ورود چشمش به آن بیفتد و تا آماده شدن ساندويچ سرش گرم شود، بقيهي شعرهاي كارمن مقبوليت چنداني نداشت: حضور در الفت روزم ميسر نمي شود باشد ز نشئهي غيبش شود شبم خمار! سامسون سردستهي سيگاركشهاست و روزهاي سرد مخصوصن ما را ميبرد توی سالن ويلايشانتا به جاي نشستن روي نيمكتهاي يخ زدهي كافه سامسون(اين اسم را سرهنگ رو ويلاي آنها گذاشته بود.) در مبلهاي نرم و راحت سالن پذيرايي جمع شويم، راحتتر گپ بزنيم... دربارهي ادبیات و سختيهاي روزگار! و اجازه نميداد موقع سيگار كشيدن، كوچكترين منفذي از جايي باز باشد مبادا كيف دود كردنش زايل بشود! يك بار كه من از غفلتش سوء استفاده كرده بودم و قاچاقي پنجرهي كوچك توالت را بازگذاشته بودم، نفسي تازه كنم!!!! زود شصتش خبردار شده بود و با دلخوري ته سيگارش را وسط سوراخ مستراح انداخته بود: «باز که اين پهنجرهي پادرسگو بازگذوشتي،دلخوشي ديگهاي كه واسامون نذاشتن به جوز... دود سيگار!» سامسون البته سرخوردگيش بيشتر از دست كارمينا بود كه توجه سابق را به او نداشت و اگر صد تا سيگار هم پشت سر هم دود ميكرد باز شبهايش خمار بود: «آدابيات واقتي كام بياره مي چسبه به موسيقي، موسيقي واقتي كام بيآره مي چسبه به زن، زن واقتي كام بيآره فايدهايي ناداره جز خوماري!» هر بار موقع جمع شدن چيزكي ميخوانيم، شعر، داستان، مقاله... لابه لا غرق دود! و اگر سيگاركشها مجال نفسكشيدن بدهند و سر بحث و جدل بيخود به جان هم نيفتند لذت كمي نيست، اگرچه چند عيب اساسي دارد، اول اينكه مخاطب اگر سيگاركش نباشد، به تدريج ميشود و بدون دودكش نميتواند از چيزي لذت ببرد... علي الخصوص شعر كه خودش هم از جنس دود است و اثرش زودتر از چيزهاي ديگر دود ميشود!!! دوم از آن.... آدم اسقلالش را از دست ميدهد و با استنشاق ناخواستهي دود، ادبيات كه هيچ كم كم هوش و حواسش را هم دود ميكند! بدتر از همه جهان بودكه به قول بقيهي سيگاركشها، آتيش به آتيش سيگار روشن ميكرد و با آن كه نزديك ده سال از فروپاشي شوروي گذشته بود و خودش هم دركل پذيرفته بود كه استالينيزم، يونيفرم ديگري از فاشيزم بود و هيچ فايدهاي به حال نوع بشر نداشت، به جز دود كردن چند ميليون بشر! باز فيلش ياد هندوستان ميكرد و مثل زنگ جغرافي وقتي كسي بخواهد در بارهي مقدار آبيكه كرهي زمين را احاطه كرد بود حرفي بزند... در انبوه دود غوطه ور ميشد: «يعني سه چهارم مردم كرهي زمين اشتباه ميكردند؟!» و گزگ ميداد دست سرهنگ از فرصت استفاده كند در خليج خوكها دستي به آب برساند:
«مردم ممكنه ولي خوكها هيچوقت اشتباه نميكنن...فقط با زور ميشه دمكراسيو تو جهان سوم پياده كرد!»
ساسان به سرهنگ مي گويد:
«توني بلر...!»
و جهان كه با سرهنگ شوخي دارد، ت را با ك عوض ميكند: «....بلر!» ساسان در داروخانه اغلب سرش شلوغ است و به علت ذیق وقت لابلاي نسخه پيچيدن شعر هم ميگوید...دربارهي همه چيز، از آب و خاك گرفته تا عشق و آزادي!!!و با وجود بيست و پنج سال سن هنوز موفق نشده است نظر هيچ دختري را به خودش جلب كند كه اغلب بيشترين مشتريهاي داروخانه هستند و از قرص و شربت گرفته تا ماتيك و پوشك همه چيز مصرف ميكنند الي شعر! يك بار كه ساسان موقع نسخه پيچيدن و شعرگفتن قاتي كرده بود، روي پاكت داروي زني كه سرما خورده بود به جاي تزريق شود نوشته بود: «در كام كشيده شود، هشت ساعت يكبار!» و مجبور شده بود چند روز از داروخانه جيم بشود و حتي كم مانده بود سرش را هم بر باد بدهد،چون شوهر زن يك رانندهي قلتشن غول بياباني از آب در آمده بود كه غفلتن پاكت داروي زن را با پاكت سيگار خودش اشتباه گرفته بود و شبانه موضوع را تعقيب كرده بود تا رسيده بود به ساسان و سه شب و سه روز كاميونش را كنار خيابان پارك كرده بود، تايليور به دست جلوي داروخانه كشيك داده بود ساسان را پيدا كند... حقش را كف دستش بگذارد، منبعد موقع نسخه پيچيدن شعر نگويد و براي زن مردم تجويز اشتباه نكند! ساسان البته در هر دو كار آماتور است، هم شاعري هم نسخه پيچیدن و هر وقت سوژهي جالبي به چنگ مي آورد، براي جفت و جور كردن دارو، و وزن و قافيهي شعر به پستوي داروخانه ميخزد، جايي كه فرشتهي الهام انتظارش را ميكشد و در خلوت عشق، روي خوش به او نشان ميدهد و به جز خداي بالاي سر... هميشه يك نفر ديگر هم مواظب اوست دست از پا خطا نكند، رئيس داروخانه: «بجنب پسر مريض از دست رفت!» و ساسان در دل مي نالد: «به جهنم... سوژه كه زودتر از دست رفت!» هيچكس نميداند كه ساسان در آن واحد مشغول چهكاريست؟ شعر گفتن يا نسخه پيچيدن... و شعرهايش اغلب بو ميدهد، بوي وازلين يا شياف فورازوليدون! ساسان در تمام مدتيكه از داروخانه جيم شده بودتا طرف كوتاه بيآيد و دوباره سركارش برگردد،شروع كرده بود به غصه خوردن و سيگار كشيدن!!! و از آن تاريخ به بعد نه تنها شعر نگفت... كه از شعر گفتن هم بيزار شد: «شعر سوژه لازم داره، بدون سوژه كه نميشه شعر گفت!» به منزل سامسون كه رسيديم، سيگاركشهاي بعدي هم رسيدند... يكي يكي،اول از همه جعفر طوطي وارد شد،كه از وقتي دست از كارگري كشيده بود و كارگاه توليد كفش راه انداخته بود، بچهها صدایش می زدند...مسيو جفري! و چون نه استعداد كارگر شدن داشت نه سرمايه دار شدن، معروف شد به جعفر طوطي! جعفر اولش معلم بود بعدگول اطرافيانش را خورد تنزل كرد و كارگر شد. ولي چون استعداد شگرفي در فريب دادن خودش و بقيه داشت سرمايه دار شد!!! كارگاهي راه انداخت با چهل و يك نفر كارگر،كه نفر چهل و يكمي خودش بود،اما مدت زيادي طول نكشيدكه دوباره بدبخت شد و در طول يكسال سه بار پشت سر هم سكته زد، سكتهي قلبي... به خاطر دلسوزيهاي نيمهي اولش كه هنوز كارگر بود و مثل كارخانه دار...هاي قرن هيجدهم هنوز دلش مي سوخت برايكارگر! جهان پك عميقي به سيگارش كشيد و از لابلاي انبوه دود نگاهي به سر و كلهي جعفر انداخت: «جعفر جون دچار بحران هويت شده، از خوردن نونيكه براش زحمت نكشيده!» سامسون هم ستوني دود از درز لبهايش بيرون فرستاد كه صداي فلوت داد: «ديپرس شوده مادار مرده،آمپريالزم دودش كارد...فیرستاد رو هوا!» سرهنگ ولي زير بار نرفت: «اين مزخرفا چيه ميگين،دل ميخواد استثمار كارگر...هركسي نداره!» جهان ولي درخفا به جعفر ايمان آورده بود،وقتي نيمكرهي چپ مخش فعال شده بود، كارخانهاش را بسته بود و مادام العمر بيكار شده بود؟! هيچ معلوم نبود اگر حقوق كارمندي زنش نبود چطور اموراتش ميگذشت و كي دلش ميسوخت پول دود كردن سيگارش را بدهد؟ يك سيگاركش قهار با هويت دوگانه... كه بين كارگر بودن و سرمايه دارشدن گير افتاده بود و با آن كه دكتر قدغن كرده بود سيگار بكشد... دائم مشغول كشيدن بود، به جاي زر و هما وينستون وكنت ميكشيد،چون اولن پولش را خودش نميداد، دومن به گفتهي خودش نفع و ضررش توفير نداشت به حال سرمايه داري! جعفر نگاهي به حلقهي دود بالاي سرش انداخت: «ك.. دنيا رو پاره كرده اين سرمايه داري!» سامسون هم يكي از سيگارهاي جعفررا از داخل پاكت روي ميز برداشت: «تو مواظب مال خوديت باش پادرجان... به مال ديگرون چي كار داري...ها ها ها!» نفر بعد ساقي بود كه از گرد راه رسيد با سيگاري گوشه ي لب: «راست ميگه سامسون، همش چشمت دنبال مال مردمه!» ساقي بازنشستهي دادگستري است. صدرالدين ساقي... كه به اعتراف خودش بيست و چند سال بود كه سيگار ميكشيد بدون وقفه!البته ساقي فقط سيگاركش نبودو چيزهاي ديگر هم ميكشيد، در...خفا. به گفتهي خودش خانوادگي شغلشان كشيدن بود، از زمان نفوذ انگليسيها! پدر بزرگ ساقي نسل اندر نسل ياغي بود نه ساقي، ولي چون كوره سوادي داشت منتقلش كرده بودند به دادگستري، به عنوان ميرزا بنويس...تا بعدها ارتقاء شغلي پيدا بكند و به رياست ادارهي دخانيات منصوب بشود، تحت نظر دولت فخميه!به قول خودش جهت اشاعهي دود! با سهميهي ماهيانهي يكصد و بيست لول ترياك سناتوري، و پنجاه و يك فقره حقهي وافور فرد اعلای ناصرالدين شاهي!!! كه صد البته يك فقرهي آخرش مصرف داخلي داشت. سرهنگ دود سيگارش را به طرف من روانه كرد: «باز بگو دود چيز مهمي نيست،چه امپراتوريها كه به خاطر كمبودش منقرض نشده بالام جان!» جهان عصبانيتش را سركونهي سيگار خالي كرد: «امپراطوري دود!» كارمينا هم چند وقت هست كه راه افتادبود، با سيگارهاي قلمي باريك كه تفريحي ميكشید: «ميگن واسهي كاهش وزن خوبه!» كارمينا از موقعي كه پا به سن گذاشته است، شيرين هشتاد كيلويي هست و موقع راه رفتن چربيهاي اضافهاش قلقل ميخورد از بالا تا پائين. وقتي از او پرسيدم: «شما ديگه چرا دود ميكني؟» دود ظريفي از لاي لبان نازكش بيرون فرستاد و گفت: «كي از دل ما خبر داره؟» جهان زيرگوشي گفت: «بذارحالشو بكنه، سامسون كه ديگه حالي واسهش نمونده شب و روز خمار!» ساقي خودش هم که از نظر رده بندي در دستهي فيلها جا ميگرفت،طبق عادت هيچوقت عيب خودش را نمي دید: «هركس ديگهم بودكارش ساخته مي شد با صدكيلو وزن!» كارمينا هميشه درحال خميازه كشيدن است، و بعضي وقتها لابلاي خميازه كشيدن آه هم ميكشد، اگر هوس سيگاركشيدن در سرش نباشد: «سيگارم سيگار خارجي، سه كيلو كم كردم در عرض يه هفته!» جهان نگاهي به مجلهي مچاله شدهي روي ميز انداخت و نظرش به آگهي بالاي صفحه جلب شد: «لاغري چهل و هشت ساعته... فوري!» جهان چوب كبريتش را با گوگرد روي جعبه مشتعل كرد: «داخليا زهرش بيشتره چربيو زودتر ميسوزونه!» ساقي یواشکی گوشه چشمي به سينههاي بزرگ كارمن انداخت: «خانواده همه جورش مقدسه ببم جون، چاق و لاغرش فرقي نداره!» سامسون پك بلندي به سيگارگوشهي لبش زد و سوخت: «البته چاقش مقدستره پادر جون!!!» سرهنگ اين بار هم دود سيگارش را در گلو فرستاد: «گارانتيش هم بيشتره... مادام العمر!» ساسان فرصت را غنيمت شمرد، سيگار وينستوني راكه از پاكت جعفركش رفته بود به طرف كارمينا گرفت: «اجازه هست چند خط شعر مهمونتون كنم؟» كارمينا خودش را جمع وجور كرد: «كي... من؟خواهش مي كنم.» ساسان فندك طلاييش را به لبهاي قلوهاي كارمينا نزديك كرد... و بدون ذكر ماخذ شروع به شعرخواني كرد: «همواره شعر مرا دركام خود فروكشيده است ومن گاه شادي خود را به او دادهام وگاه باغم خود دهان گرسنهي او را سيركردهام ولي كام او بي پايان است و هستي من براي پركردن آن كافي نيست!»(1) سامسون سرش به دوران افتاد... تلو تلوخوران به طرف انباري كافه رفت و غرق در اندوهي حزن آلود از روي كيسه، دستي به تکه های شكستهی ارگ كشيد: «دوباره ميسازمت وطن(2) ... بهتر از روز اول!» سامسون پك بلندي به سيگارش زد و باقي ماندهاش را تا ته فيلتر سوزاند: «كارمينا...كدوم گوري هستي پادرجان!» نگاهي به جهان انداختم كه بغل دستم نشسته بود و با چشمهاي دوبيناش، كارمينا و ساسان را چهارتايي ميديد: «شب شعر راه انداخته با ساسان!!!» سرهنگ از خنده سرش را بالا گرفت و دود سيگارش را بيرون داد: «خدا رو شكر بالاخره يه نفر پيدا شد، ساسانو بفمه!» سرهنگ روزنامهي تا شدهاي را از جيب بغلش بیرون آورد به طرف جعفر گرفت: «هر چي ميكشيم از دست بوشه، آمريكا كه عيب و ايرادي نداره؟» جعفر لول به لول دود سيگارش را فرستاد روی عكس كاندوليزا رايس كه وسط روزنامه چاپ شده بود: «آهاي سياه زنگي دلمو نكن خون!» داستاني را كه قرار بود بخوانم روي ميز گذاشتم: «بي مايه فطيره، اول تكليف داستانو معلوم كنيم... بعد بريم سراغ سياست!» جهان سيگارش را نصف نكشيده پرت كرد: «بازميگه داستان، داستان. داستان چيه؟ يه مشت جفنگيات.كوري مملكت داره از دست مي ره!» جعفر در انبوه دود شروع كرد به دست و پا زدن: «به كجاي اين شب تيره بيآويزم، قباي ج...ده خود را؟!» ساسان غش غش خنديد: «ج..ده نه بي سواد...ژنده.» جعفر روي ميز ولو شد: «دود دوده... فرقي نداره آكبند باشه يا نباشه.» داستان را كنار گذاشتم و به برگ نورستهي گوش فيليكه روي ساقهي گلدان جلوي پنجره سبز شده بود دستي كشيدم كه تا كمر فرو رفته بود در دود!!!! با اين هفته سه هفته مي شد كه داستاني نخوانده بودم؟! سرهنگ زير سيگاري شيشهاي راجلوي نورگرفت: «نخونديكه نخوندي، ما خودمون يه پا داستانيم فقط كسي نيست بنويسدمون!» دوزاريم افتاد. بدفكري نبود... داستان سيگاركشها! با احتياط زير سيگاري را كنار پنجره تكاندم و نگاهي به سيگاركشهاي دور وبرم انداختم... من نه سيگار كش بودم نه دودكش ....نه كارگر،نه سرمايه دار،نه طرفدار بوش نه بلر، فقط يه نويسندهي بيچاره بودم كه بين جماعتي سيگاري گير افتاده بودم که اجازه نميدادند داستانم را بخوانم! همانجا نشستم...تند و تند شروع به نوشتن كردم، بالاخره روزی می رسید که خوانده شود...داستان سيگاركشها!!! دود همه جا رو گرفته بود....؟! 1_شعری از بیژن جلالی 2-تکه ای از شعر سیمین بهبهانی |
