تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

عشق های گریه دار!

 

منوچهر پكی به سیگارش زد، ضمن حرف زدن كتاب الوداع گل ساری(1) را از روی میز انداخت:

«آبروریزی بود دكتر، جواب نداد.»

دكتر جلدكتاب را به طرف خودش برگرداند خطوط درهم شكسته­ی قاطر پیر را زیر نظرگرفت:

«دستپاچه­كه نشدی باز منو جون؟»

منوچهر ضمن حرف زدن سرفه اش گرفت:

«نه... جون دكتر.»

دكتركتاب را برداشت، شروع به ورق زدن كرد ، نفسی بیرون داد و كتاب را بغل دست كیف چرمی زهوار در رفته­ی منوچهرگذاشت:

«هنوز تو نخشی؟»

منوچهر تكانی خورد، پلكهایش را به زور از هم باز كرد:

«كی... افسانه؟»

دكتر به پشتی صندلی تكیه داد:

«كتابو میگم... ایشك!»

منوچهر زهر خندی زد:

«نه بابا كنار خیابون افتاده بود، عاطل و باطل جلدی صد تومن.»

دكتر بیشتر تو فكر رفت تارهای موی جلوی پیشانی­اش را كنار زد:

«ارادی هم كه به جریان برخورد نكردی این دفعه؟»

«نه بابا دلت خوشه،كو اراده؟»

دكتر ازجا برخاست، نگاهی دقیق تر به پرتره­ی  قاطر مغموم روی جلدكتاب انداخت:

«دراز شو روتخت ببینم.»

دكتر به طرف تخت معاینه رفت بالای سر منوچهر ایستاد. دكتر با خودش فكركرد،كم‌آورده قاطرچموش درمقابل‌ هجوم تازه­ی افسانه‌خانم بعد از... سی سال.

دكتركنار منوچهر نشست و به او اشاره كرد پاهایش را صاف نگهدارد:

«حالاچطور پیداش كردی؟»

منوچهر چشمهایش را بست:

«تصادفی ‌توخیابون. اولش‌ ترسیدم راهموكشیدم ‌رفتم، ولی بعد طاقت نیآوردم برگشتم نگاهی دوباره بش انداختم، لاكردار تكون نخورده بعده این همه سال، مث قالی كرمون!»

دكتر سرش را بین دستها گرفت:

«خودش نخواست، یا تو ولش كردی؟»

منوچهر برگشت درازكش زمزمه كرد:

«گفتم كه من ولش كردم ،

درگوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

دیرست گالیا... به ره افتاد كاروان!»

 دكتر دست زیر شكم منوچهر برد وآهسته به طبل بی صدایش كوبید:

«دردكه نداره؟»

منوچهر خندید،كیپ و ریپ دندانهای زردش:

«درد دیگه از این بدتر ابلیس.»

دكترگوشی را به قفسه­ی سینه‌ی منوچهر چسباند و زیرلب خندید:

«صدای همه چیز میده جز نفس‌آدمیزاد.»

دكتر گوشی را به طرف دیگر سینه­ی منوچهر برد:

«نفس عمیق بكش،یكی دیگه.»

منوچهر نفسش به زور بیرون می‌آمد:

«نذاری سالم چیزی بیفته دست عزراییل، می‌خوام از همه­چی‌كار بكشم دكتر جون تا جایی كه راه داره! »

دكتر دستگاه فشار خون را دور بازوی منوچهر انداخت و شروع كرد به تلمبه زدن:

«همه چی به جز مغزت، سرگیجه كه نداری؟»

منوچهر سرش را بالا آورد:

«سرگیجه كه نه، ولی گه گیجه تا دلت بخواد دكتر!»

دكتر خنده­ای زوركی سرداد:

«عمه­ت دلش بخواد.»

منوچهر از جا بلند شد و دست دركشوی میز دكتر برد:

«نشئه‌جات چی داری دكتر؟»

دكتر كشو را بست:

«دست خركوتاه، با این حال و وضع؟»

منوچهر بسته ای را كه كش رفته بود داخل كیف دستی‌اش انداخت:

«به توهم میگن رفیق. یادش به خیر یه وقتی چه كارا كه نمی­كردیم به خاطر رفیق،  ببین حالا به خاطر چند تا قرص پیزوری چه الم‌شنگه‌ای راه ‌انداختی؟!»         

منوچهر سالهای سال افسانه را دوست داشت، افسانه هم منوچهر را، چریك بازی كار دستش داد، عشق فردی و افسانه را از یاد برد:

«درگوش من فسانه­ی دلدادگی مخوان

دیراست گالیا به ره افتاد....كاروان.» (2)

افسانه  هم بعد از شنیدن سرودگالیا كه توسط كنفدراسیون خارج از كشور ضبط شده بود و یك نفر با آن آكاردئون محشری می‌زد با منوچهر قهر كرد، بی خیال خلق و عشقهای افلاطونی!  بعدها هم كه چند بار به نوار گوش داده بود،  فقط به خاطر صدای دلربای آكوردئون همراهش بود، تشابه خاطره انگیزی كه افسانه را به یاد ساز دهنی كوچك روزگار كودكیش می انداخت. جادوی طربناكی كه  از همان موقع قلبش را به تكاپو در می آورد و از عشقها و نغمه های شورانگیز زندگی سیراب می كرد.      

 منوچهر نوار را خودش برای افسانه فرستاده بود سرصبرگوش كند، تا رسیدن كاروان  به مقصد منتظرش بماند:

«بر می­گردم پیشت اگه زنده بودم.»

افسانه گیج و ویج ساعتها دور سرخودش چرخیده بود و هر چه فحش و ناسزا بلد بود نثارگالیا و حال و روزگارش كرده بود كه مثل دیواری نفوذ ناپذیر بین او و منوچهر ایستاده بود:

«راست بگو كیه؟چند وقته باش رابطه داری؟ چه قول و قراری باش گذاشتی؟ ازمن خوشگل­تره؟ از من عاشق تره؟چرا حرف نمیزنی نسناس؟!»   

افسانه هیچوقت باور نكرد گالیا وجود خارجی نداشت، و مخصوصن از اینكه منوچهر نامه­هایش را همراه نوار گالیا ، برایش پس فرستاده بود بیشتر عصبانی شد:

«چه عشقی ؟چه كشكی؟ نامه­ها­ی منو پس می فرستی، یه گالیایی نشونت بدم صد سال سیاه خواب ندیده باشی!»   

  منوچهر تربیت مذهبی داشت، و از همان بچگی پای ثابت مسجد رفتن و روضه خواندن، و به همین دلیل هم رفت سراغ كار چریكی، كه  از موعظه كردن و حرف زدن خشك و خالی دست كشیده باشد، ولی چون از معرفت دینی همانقدر سررشته داشت كه از معرفت غیردینی، بندكرد فقط به سر و لباس ظاهر و صفحه­های مد روز افسانه، ازكاروان غم عقب نماند، و انتقام ناشاد بودن ذاتی خودش را از سرخوشی  لاقیدانه­ی افسانه بگیرد:

«این مزخرفا چیه گوش میدی، شعرای بندتنبونی؟»

و با توضیحات بیشتركار را ضایع­تركرد:

«شعرای كمر به پایین!»

 افسانه ولی از وقاحت منوچهر بیشتر از حماقتش دلخور شد. لج كرد، از عشق و همه چیز گذشت ولی ذره­ای از ناحیه­ی كمر بالاتر نرفت! با اولین مردی كه سر راهش سبز شد ازدواج كرد و به خاطرحال‌گیری بیشتر از منوچهر اسم نوزادش را هم كه دست برقضا پسر بود گذاشت منوچهر:

«صبح تا شب چشم به دیوار بدوزم غمبرك بزنم‌كه‌چی،به ره افتادكاروان، بدون من می­خوام صد سال سیاه راه نیفته کاروان!»

جریانات چریكی تمام شد و از شانس بد زد و منوچهر زنده ماند، سالهای سال تنها و یالاقوز زندگی كرد.(زندگی كه نه فقط زنده ماند)تنها شد و به بدبختی و آواره­گی خودش، افسانه و بقیه چیزها فكركرد، باروت افكار انقلابیش نم‌كشید و مستاصل و ناتوان از خماری تا مطب دكتر لنگ زد و به دست و پایش افتاد:

«دستم به دامنت دكتر یه فكری بكن به حال این صاب مرده. افسانه برگشته سرزنده‌تر از قبل، شوهره براش خیر نكرده باز اومده سراغ خودم، فقط اندازه ی یه مثقال شادم كن دشمن شادكن!»

دكتر با انگشت روی میز ضرب گرفت:

«فتیله...كافه تعطیله!»

منوچهر كم مانده بود سكته بزند:

«نگو دكتر یعنی امیدی نیست؟»

دكترهمزمان با جواب دادن تلفن، كتاب الوداع گل ساری را از روی میز برداشت و شروع به ورق زدن كرد. چند بار به طرف منوچهر برگشت و هر بار چشمش به قاطر پیری افتادكه به جای او روی صندلی نشسته بود، قاطر پیر و مفلوكی كه بعد از سالها تقلا كردن و یورتمه رفتن  از روی پستی و بلندیهای ناهموار زندگی، از جلو رفتن باز مانده بود:

«پشه بزنه فیل رو، نه بابا دنیا اونقدرم كه ما فكر كرده بودیم كشكی نبود،جوگیر شده بودیم به خدا؟!»  

 دكتر دلش برای منوچهر سوخت كم مانده بود اشكش در بیآید، وقتی چند بار به موبایل یكی از ویزیتورهای آشنا زنگ زد، فكری به حالش بكند:

«نو ریسپانس توپیج این.»

منوچهر شاكی شد:

«پس بفرما زرشك آقای دكتر، علم پزشكی توهم‌كه تو زرد از آب در اومد... مثل بقیه­ی چیزها!»

دكترسرش را پایین گرفت، به صفحات پایانی كتاب نگاهی انداخت:

«البته... خودم هم تصمیم داشتم آب هویجی راه بندازم به جای طبابت!»  

افسانه بدجوری‌كك انداخته بود به تنبان پیرمرد، ومنوچهر با ناامیدی به هر در بسته­ای زده بودكم نیآورد در مقابل افسانه خانم:

«سگ مصب ول كن نیست، میخواد یه شبه جبران مافات بیست ساله بكنه؟!»

افسانه البته تقصیری نداشت، ماشین زمان یك شبه بیست سال به عقب برگشته بود تا افسانه پخته­تر و پرشورتر از قبل ‌ظاهر بشود و ماهرانه­تر از هر وقت دلربایی‌ بكند، از منوچهر بخت برگشته­! علاوه بر شادیهای از دست رفته، انتقام استخوانهای پوسیده­ی گالیا را هم‌ از او  بگیرد. از كاروانی‌كه سخت به بیراهه رفته بود و در جاده­ها­ی­ خاكی تاریخ محو شده بود:

«فكر كردیم آسفالته گازشو بگیریم بریم، دهنمون آسفالت شد بخدا!»

دكتر بخار داغ فنجان چای را زیردماغ منوچهرگرفت:

«غصه نخورمنوجون، این جورخریت‌ها قبل ازما هم وجوداشته ،آدم وحوا را هم به خاطرهمین چیزها از بهشت بیرون انداختند.»

منوچهر با دلخوری هورتی چای داغ را بالا كشید:

«نگو... بازم تنم به خارش میفته!»

دكتر ولی به گفتن ادامه داد:

« اون روزا كه وقتش بود حالی به افسانه بدی، دوستش داشته باشی ولش كردی رفتی به امان خدا. حالا هم كه كار از كارگذشته، افسانه خانوم نگو بگو مثلث برمودا، نمیتونی از یه کیلومتریش رد بشی!»

منوچهرآهی كشید:

«‌خوب تیر خلاص می زنی به جیگر آدم دكتر!»

 و زیر لب شروع كرد به زمزمه ی یك تصنیف قدیمی:

«بزن بزن كه داری خوب می زنی!»

دكتر كشوی میزش را عقب برد وچند بسته قرص بیرون كشید:

«بیا ... ولی دفعه­ی‌آخرت باشه، همیشه‌ وقتی گندش‌ بالا اومد میآیی سراغ دكتر، طب مدرن طب پیشگیریه پدرجان نه درمان!»    

منوچهرچند تا قرص را با هم بالا انداخت، یك قلپ چای داغ بالای آن:

«هرچه میخواهد دل تنگت بگو، با حلوا حلوا گفتن كه دهن شیرین نمیشه دكتر جون!»

دكتر دست در قندان روی میز برد و شكلاتی زیر زبانش گذاشت:

«یادته اون روزا كه افسانه برات می‌مرد و شب و روز دنبال سرت بو می كشید، یه جوری بهت حالی بکنه چقدر دوستت داره... اونوقت تو چكار می كردی؟ صبح تا شب مشق نظام می دادی و با سیانور زیرلبت حال می كردی. چی بود ؟ دوست داشتن ، اون هم دوست داشتن زنها گناه كبیره‌ای بود كه با مرام چریكی تو دشمن بود:

«در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

دیراست گالیا، به ره افتاد كاروان!

 افسانه سرو مر وگنده با دوپای خوشگل و ملوس زمینی روبروی تو ایستاده بود، به تو ابراز عشق می كرد، اونوقت تو با چارتاپا رو هوا دنبال افسانه می­گشتی؟!»

منوچهرسرش را به لبه­ی میز چسباند:

«حالاچه خاكی به سرم بریزم دكتر، هزارپام از كار افتاده، دارم ازغصه هلاك میشم!»

دكتر نگاهی به كتاب مچاله شده­ی الوداع گل ساری منوچهر انداخت:

«با قرص که نمیشه در کسی نشاط درونی تزریق کرد، حقیقت رو بهش بگو،درباره خودت... آیتیماتوف،گل ساری. این تنها راهیه كه  وجود داره و ممكنه نجاتت بده از نیهیلیسم!»

منوچهر نم اشكهایش را گرفت و شروع به ورق زدن كتاب كرد:

«زده توگوش نهیلیسم حال و روز پریشان ما، تراژدیه جون دكتر؟»

دكتر لبخندی زوركی زد:

«تراژدی بود، حالا شده كمدی جون منوچهر... عشقهای گریه دار!!!»

(1)    کتابی از چنگیز آیتیماتوف

(2)    شعری از هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 8:3 | لینک  |