تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

زنگ که به صدا درآمد از جا بلند شدم و از بالکن نگاهی به خیابان انداختم، جمشید بود مثل همیشه سر زده آمده بود.

«بیا بالا تنهام!»

جمشید گرفته و سر در گم وارد آپارتمان شد و گوشه­ی اتاق کز کرد:

«زنم زنهای سابق. زنای امروزی مثل عروسک خیمه شب بازین، زود  کوک میشن.... با یه بند انگشت سرخاب سفیدآب؟!»

فنجان نسکافه رو جلویش گذاشتم:

«کی، پروانه؟»

جمشید زل زد تو چشمهایم:

«همه شون سر و ته یه کرباسن، پروانه و بقیه نداره؟!»

 جمشید و پروانه بدجوری کشته مرده ی هم بودند، مدتها قبل از جدا شدن پروانه و بهروز.... بهروز عاقلانه خودش را  کنار کشید و پروانه به عشقش جمشید رسید. دعوا از روزی شد که جمشید و پروانه به وصال هم رسیدند، رابطه ی عشقی جایش را داد به نزاع ایدئولوژیک:

«زن واقعی یعنی زن زحمتکش! زنی که انگشتاش بوی تاپاله نده ... زن نیست؟!»    

فنجانم را پرکردم:

«منظورت چیه ... زن یا گوساله و مادیون؟»

جمشید زهر خندی زد:

«زنی که صبح تا شب پا به پای مردش جون بکنه... تو کارخونه، تو مزرعه!»

جمشید نگاهی به جلد فیلم دم دستم انداخت، زن نیمه عریانی که دستهای کشیده اش را بالای سرش برده بود و روی سن مشغول رقصیدن بود:

«زنی که از یه کیلومتری بوی عرق پاش بیآد، نه مثل این...خانوم که وسط پاش درخت ادوکلن کاشته!»

چیزی نگفتم، حرف زدن با جمشید در باره ی زن فایده ای نداشت. جمشید و پروانه هر دو رفیق دوران جوانی من بودند... دوران چپ و چول بازی های سیاسی! من و پروانه تغییر رویه دادیم و از سیاست کناره گرفتیم، ولی جمشید سر موضع باقی ماند،روز به روز تنهاترشد و به غر زدنهای بیهوده اش  ادامه داد. حالا هم از حال هم بی خبر نیستیم و گاه از مواقع در سوئیت من، خیر سرمان فیلم تماشا می کنیم:

«فلیمتو بذار... فقط زن توش نباشه. مرگ بر شاه!»

جمشید نگاهی چپکی هم به تابلوی روی دیوار انداخت، زن لختی که غرق در خوشه­های طلایی گندم نصف بدنش را پوشانده بود و فنجان نسکافه­اش را پس زد:

«یه خرده آب بده... از این قرتی بازی­ها خوشم نمی­آد!»

 پارچ آب را از داخل یخچال بیرون آوردم و جلویش گذاشتم، جمشید عادت نداشت با لیوان آب بخورد!

فیلم را که توی دستگاه انداختم، جمشید صدایش درآمد:

«صحنه نداشته باشه!»

دستگاه را روشن کردم:

«حالا کو تا صحنه... هنوز گنگاورم نرسیدیم!» (صحنه و کنگاور از شهرهای کرمانشاه)

جمشید زد زیر خنده:

«باز شروع کردی ها؟»

گفتم :

«دوست نداری هری... می­خوام فیلمو تماشا کنم؟»

جمشید گفت:

«تو از اولشم مرض زن داشتی... بابا جون این همه فیلم­های اجتماعی...و سیاسی و...؟!»

گفتم:

«اجتماعی که زن توش نباشه؟!»

جمشید سرش را پایین انداخت:

«زن باشه... ولی زن درست و حسابی باشه؟!»

غش غش زدم زیر خنده:

«درست و حسابی تر از این باشه که اونوقت باید نعشتو از این در ببرن بیرون؟!»

جمشید بیشتر حرفی نزد و با دلخوری نشست پای فیلم.(بیترمون... از رومن پولانسکی)

نور همه جا را پوشانده بود،فیلم با رقص موزون زن در رستوران کشتی ادامه پیدا کرد. زن لباس کم پوشیده بود و موهای خرمائیش را پشت و جلوی سینه ریخته بود. زن به طرف بار رستوران حرکت کرد و روی صندلی کنار مرد نشست. در صحنه­ی قبل زن دریا زده شده بود و مرد به کمک همسرش در دستشویی کشتی به زن کمک کرده بود، حالش بهتر شود.

مرد روبه زن گفت:

«سلام حالتون بهتره؟»

زن لاقیدانه به طرفش برگشت:

«بهتر از چی؟»

مرد گفت:

«یادتون رفت...امروز بعدازظهر توی مستراح؟»

زن دماغش را گرفت:

«معمولن اینجوری دختر بلند میکنی؟»

مرد خجلت زده شد سرش را پایین انداخت، زن ولی موضوع را هنوز فراموش نکرده بود:

«معلومه که یادمه، من حافظه­ی عالی دارم هر وقت که لازم باشه!»

مرد خندید:

«درسته، این یه جور بازیه؟»

زن تبسمی ظریف برلب آورد:

«می خوای با هم برقصیم؟»

مرد گفت:

«فکر نکنم رقصم خوب باشه؟»

زن نگاهی سختگیرانه به مرد انداخت:

«از قیافه­ت پیداست؟»

زن پرسید:

«اسمت چیه؟»

مرد متبسم جواب داد:

«نایجل دایسون.»

زن دست زیر چانه ادامه داد:

«خیلی خوب نایجل، منو سرگرم کن!»

زن پشت چشم نازک کرد:

«یه چیز خنده دار بگو!»

و با چهره­ای آماده گوش دادن چشم به دهان مرد دوخت:

مرد مستاصل و بی دست و پا سر تکان داد:

«ای بابا، شما فرانسوی هستید، مگه نه؟ از روی لهجه تون فهمیدم.شما انگلیسی­تون خیلی خیلی خوبه، ولی به دلایلی... میتونم فرقتونو با یه قورباغه بگم!»

زن از حرص چشمهایش را بست:

مرد به من و من افتاد:

«ببخشید چیز مسخره ای گفتم؟ از دهنم پرید، از الفاظ بچه مدرسه ایهاست!از بس که تو شهرا کار میکنم،  من یه تاجر بین کشورهای اروپایی هستم، ما همیشه مردمو قورباغه صدا می زنیم!»

زن خمیازه­ای کشید،خرناس خواب رفتن از خودش بیرون داد. مرد دستپاچه جبران مافات کرد:

«راست میگی کسل کننده­س! ولی خوب شما هم مارو گوشت بریون صدا می زنید، بهش میگیم روست بیف!شما این جور تلفظش میکنین!»

زن مایوس سری تکان داد و از کنار مرد بلند شد:

«تو زیادی برای من خنده داری نایجیل، من از خنده روده برشدم،به درود.من تو رو با این شخصیت مجذوب غیر قابل اجتناب تنها می ذارم!»

فیلم را پاز کردم:

«بدترین زن و مردها اونایی هستن که بلد نیستن همدیگه رو سرگرم کنن!»

آب در گلوی جمشید شکست:

«چه مزخرفا!»

بحث کردن در باره ی مزخرف با جمشید که به جز حرف خودش، هر حرفی را مزخرف می­شنید، کاری بود مزخرف...تر از مزخرف:

«حرف زیادی نباشه!»

فیلم را دوباره راه انداختم:

«اصلن حال نمی ده... فیلمی که زن توش نباشه!»

 جمشید از جا بلند شد، پشت به فیلم به طرف در ورودی حرکت کرد:

«تو حسرت می­خوری به حال این جور زنها؟ هزارتاش ریخته زیر پل تاج، خیابون ولی عصر. زنهای ولگرد، بیکاره، زن هایی که صبح تا شب جز خیابون متر کردن کار دیگه ای ندارن، زنی که کف دستش پینه نزده باشه زن نیست!؟»

از کوره در رفتم،فیلم را  از دستگاه بیرون آوردم:

«آره ولی فقط زن نیستن...بگو زن بدبخت، زن بیچاره، زنی که به دنیا اومده فقط واسه­ی بچه پس انداختن، شیردادن، کشک سابیدن!اصلن تو چی میدونی از زن؟؟!!»

جمشید من و منی کرد:

«موضوع بودن یا نبودن زن نیست...!»

مچشو گرفتم:

«درسته موضوع زن بودنه!!!! هرچیزی که زن توش نباشه،عشقی که زن توش نباشه،جشنی که زن توش نباشه، پارکی که زن توش نباشه،بسه یا باز بگم... فیلمی که زن توش نباشه؟!»

جمشید بازهم بدون خداحافظی از در بیرون رفت، خودم را  به بالکن رساندم   

 و حرف آخرم را زدم:

«دفعه­ی بعد بدون پروانه نیا، واسه­ی سرگرمیش یه پاکت تخمه هم بیار...فیلم دیدن بدون زن مزه نداره!»

به نقل از سایت: فروغ شماره ۱۳۴

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:0 | لینک  | 

دختر رشتی

برای... معصومه­ی مظفری

و اقلیم بی انتهای

داستانهایش!

(به نقل از سایت فروغ شماره­ی 133)

 

جمشيد آقا گفت:

« اين كه غصه نداره داشم  ماشين دم بنگاه هست، بنز،پاترول، هرچي بخواین، تكون بخورين رفتين برگشتين!»

سرم را پائين انداختم و زير چشم نگاهي به مجيد انداختم :

«قربون دستت، همين كه سفارش ما رو به ناصرخان بكني كافيه، صندلي پشت سر راننده!»

جمشيد آقا شماره گير را چرخاند و وسط راه زد تو سر غربيلك تلفن:

«تعارف نمي‌كنم واه، همه جوره در خدمتیم!»

مجيد نگاهي دزدكي به ماشين‌هاي شيك و براق توي نمايشگاه انداخت و با دستمال كاغذي عرق پيشاني­اش را گرفت. هردوبه تته پته افتاده بوديم :

«موضوع تعارف نيست به خدا!»

و همزمان باهم زديم زيرخنده:

«من و مجيد هيچكدوم دوچرخه سواری هم بلدنيستيم، چه برسه به پاترول سواری!!!»

جمشيدآقا نوك سبيلش را تاباند و آبگيرهايش را پس زد:

 «نه بابا؟!...فرزاد گفت بچه‌هاي شوخي هستين‌ وا!»

مجيد سري تكان داد و عينك آفتابي‌اش را بالاي پيشاني برد:

«به همين خاطر داریم مي‌ريم رشت، واسه­ی تعليم رانندگي!»

جمشيدآقا موقع خنديدن چنان قهقه­ای سرداد كه نزديك بود استكان چاي از دستش بيفتد:

«هاهاهاها... اين رفيق ماهم خودش يه پا جوكه واه...رشت چرا واسه­ی  تعلیم رانندگی؟!»

مجيد زيرگوشي گفت:

«خيلي سه شد نه؟!»

پشت دستي به سينه‌اش زدم:

«دعا كن بيشتر نشه، وگر نه تا خود رشت بايد چهار دست و پا بريم!»

روز بعد، صبح اول وقت مجيد جلوي ترمينال ايستاده بود، با ساك قرمزي‌ كه تازه خريده بود:

«جزوه‌هاي درسيه،گفتم شايد نگاهي بش بندازم!»

مخم سوت كشيد:

«اين همه بارخودت كردي كه چي... مايو آوردي؟»

مجید ساك را روي چرخهاي زيرش به گردش انداخت:

«مايو براي چي، من كه شنا بلد نيستم ؟»

دسته­ي ساك را گرفتم:

«ياد مي‌گيري خره، دريا ميريم واسه چي؟!»

شاگرد راننده با زور ساك را درصندوق بغل جا داد:

«دانشگاه آزاد رو باركردين!»

خنديدم :

«نه جون داداش دانشگاه آزاد بار ما كرده!»

اتوبوس كه به حركت درآمد مجيد شروع كرد:

«رشتيه، وسط ظهر برگشت خونه ديد...!»

 «رشتيه... !»

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:38 | لینک  | 

نگاهی کوتاه به مجموعه داستان منهای سی و دوحرف!

نویسنده : رکسانا حمیدی

انتشارات سرور کیان 85

 

 

کتاب منهای سی و دو حرف نوشته ی رکسانا حمیدی...حدیث گمکشتگی انسانهاست، یک خاطره ...یک رویا و حتی یک کابوس میتواند انگیزه­ی شروع هر یک از چهاده داستان این مجموعه باشد. زنی که در کابوس هماغوشی با مرد مرده­ی کنار خیابان زندگی می کند(در داستان با توام)، زن دیگری که در حضوری نوستالژیک،معلم سخت گیر دوران مدرسه­اش  را می یابد(در بچه هایی که هیچوقت بزرگ نمی شوند)،    

مردی که یادداشتهایش (داستانی کوتاه)را گم کرده است(در تشویش پشت دیوارهای شهر...) زن و شوهر ناشر و نویسنده­ای که معلوم نیست چرا می­نویسند؟(داستان شمعدانی بدون ایهام) مولانا آلبر کامو...غزاله ی علیزاده و نشانه های بسیار دیگری که در این داستان­ها مورد اشاره قرار گرفته­اند،می­توانند بهانه­های ظریفی برای روشنگری­ نویسنده در بیان مقصود قرار بگیرند... ولی اغلب عقیم و ناکارآمد از آب درآمده اند و در اندیشه­ی نگارنده­ی داستان، همان نقش سرگشتگی(این بار در نوشتن داستان را) ایفا می­کنند! مفهوم عشق و حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) زن مجهول الهویه­(داستان شاید آن گل سرخ) روابط بی سرانجام زن و مرد(در داستان صندلی روبه دیوار)و.... عشق یا حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) با ضربآهنگی کوتاه و در فضایی دقیق و قابل اعتنا آغاز می­شوند و جریان پیدا می­کنند، ولی در سرشتی گنگ و نامفهوم فیلد می­شوند و از بین می­روند،بی آن که به حسی متعالی یا جایگاهی کریتیک در ذهن و افکار مخاطب بیانجامند... اگر منظور رکسانا حمیدی از منهای سی و دو حرف، نشان دادن همین کنار رفتن­ها و تمام نشدن­های بی نتیجه باشد،که هست...بنظر می­رسد موفق شده است ولی اگر منظور بیان دیدگاهی خاص (و نه فقط نشان دادن وضع موجود)است،این مهم در بسیاری از داستانها انجام نگرفته و الفبایی بیش از سی و دو حرف را می طلبد...و نه کمتر! مثل زن داستان شاید آن گل سرخ،که بیشتر به سایه­ای  گنگ و نامفهوم از یک زن آزاد شباهت دارد تا هویت و فردیت چنین زنی؟!

اصولن رابطه­ی پسر فلج این داستان با زنی که فقط سر ساعت معینی ظاهر می­شود(با گلدانی گل سرخ در دست...؟!) و در طول داستان یک کلمه هم حرف نمی­زند( نه خودش و نه رکسانا که نویسنده­اش است) از چه نوع رابطه­ای است...(ایده آلی، فیزیکالی... عرفانی و سوپرنچروالی)؟ و چرا نباید به گفتگویی بیانجامد و یا به جرقه ای از روشنایی در ذهن مخاطب مبدل گردد؟ هرچند که این نوع استنکاف از حرف زدن همان است که نویسنده خواسته است...حرف زدن از طریق ساختار و زبانی گنگ(گاه ناتورآلیستی، گاه رئالیستی و گاه جادویی)، حرف زدن با کلمات ناآشنایی منهای سی و دو حرف!                        
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 17:33 | لینک  |