|
لادن یا بن لادن؟! (خواستگاری به سبک القاعده!) شب جمعهی شیر تو شیری بود و اعضای فامیل همه جمع شده بودیم منزل عمه جان آرام، تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم گوش شیطان کر،مقدمهی خواستگاری لادن، دختر بزرگ عمه جان فراهم شده باشد، ولی مگر دایی محسن گذاشت. طبق عادت شروع کرد به حرفهای صد تا یه غاز زدن! و بجای اینکه علی القاعده برود سر موضوع خواستگاری لادن، ناگهان زد به شبکهی القاعده و گفتگو را از لادن کشاند به بن لادن! هرچه اشاره کردیم، راهنما زدیم که دایی جان کوتاه بیآید و بگذارد خاکی بر سر لادن بریزیم فایدهای نکرد، و دایی محسن همهی خاک عالم و آدم را ریخت تو سر بن لادن! تلویزیون هم نه گذاشت و نه برداشت و همان موقع به مناسبت سالروز یازده سپتامبر شروع کرد به نمایش فیلمی از خرابههای دوقلوی نیویورک و آدمهای در حال فرار... و حمید آقا، بابای لادن هم که از اول علاقه ای به سرگرفتن این وصلت نداشت، موقعیت را مناسب دید و فلنگ را بست: «ما که نفهمیدیم وکیل وصی لادن هستیم یا بن لادن؟!» عمه آرام هم که حوصلهاش از تلویزیون و دایی محسن سر رفته بود، عقده اش را خالی کرد سر پسرعمه جان سامان، که داشت درسهایش را از بر می کرد برای امتحان فردا: «یه خرده یواشتر، میخوایم حرف بزنیم راجع به لادن!» و هنوز حرفش تمام نشده بود که عزیز آقا،فامیل سببی حمید خان که از یکهفته قبل شهر و دیارش را در لرستان ترک کرده بود و در منزل عمه جان رحل اقامت گزیده بود...تامجلس را به هم بریزد،پا برهنه دوید وسط حرف عمه جان آرام: «تورابورا نگو بگو قلعهی فلک الافلاک، بابا عجب مخیه این بن لادن!» و سامان دودستی گوشهایش را گرفت، زد زیرگریه: «آخه کی فردا جای من امتحان میده، لادن یا بن لادن؟!» ماه سلطان خانوم، مادربزرگ پدری سامان هم که 112+1 سالی از عمرش گذشته بود،از گوشهی چارقدش آب نبات قیچی درشتی بیرون آورد و گذاشت کف دست سامان: «آدم از امتحان اللهی سر بلند بیرون بیآد ننجون،فرقی نداره لادن باشه یا بن لادن؟!» جمعه، باغبان افغانی عمه خانم هم که مشغول پذیرایی از میهمانها بود، چای داغ مخصوصش را گذاشت جلو لادن و آه سردی کشید: «خدا به روز کس نیآره خانم لادن، کس چه میدانه ملت افغان چه کشیده از دست این بن لادن!» مرجان خواهر کوچکتر لادن هم که هر وقت حرف خواستگار می شد، آب از چک و چانهش سرازیر می شد و منتظر بود لادن کارش زودتر ساخته بشود نوبت به او برسد،لبهایش را غنچه کرد تا مانع از آبریزش بیشتر بینیاش بشود: «بابا چرا حواستون پرته، خواستگاری لادن نه بن لادن!» لادن بیچاره کاردش میزدی خونش بیرون نمی زد، این یارو بن لادن بد جوری موی دماغش شده بود و موضوع خواستگاریشو به هم زده بود! همه جا صحبت از یک نفر بود،بن لادن. سوار تاکسی میشدی همه میگفتن بن لادن، روزنامه ها و مجلات تند و تند فقط یک عکس چاپ می کردند،بن لادن! لادن حتی بنظرش رسید یک شهر یا خیابانی را هم در خواب دیده بود بنام بن لادن، و وقتی فهمید طرف میلیاردره و پولش از آسمانخراشهای دوقلوی نیویورک قبل از خراب شدن بالاتر میره، بیشتر غصه خورد و با خودش در دل گفت: «آدم خواستگار خوب هم داشته باشه مثل بن لادن!» همان موقع سر و صدای عجیبی از طبقه ی دهم ساختمان به گوش رسید و بنظر رسید چیز سنگینی به طبقه ی دهم اصابت کرد و خرده شیشه های زیادی در هوا پاشیده شد! همهی فامیل از ترس خودشان را به طبقه ی همکف رساندند و زیر ستون راه پله پناه گرفتند، از آتش سوزی و ریزش ساختمان در امان باشند،جایی که مرد قد بلندی با دستاری سفید دور گردنش ظاهر شد و با مسلسل همه ی اهل فامیل را درو کرد: «یا حبیبی... یا حبیبی لادن؟ بپر تو بغل بن لادن!» (۱) (۱)ـ به زبان عربی...: یا حبیبتی لادن؟ انا بن لادن!
|