تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

«اي عشق ما بمان

برجاي و استوار،

در آنجا كه پیشتر

منزلگه تو                                               

بوده است.

بمان برجا و استوار،

و منزلگه خويش هيچگاه

رها مكن!

مايي كه روزگاري نامت بر لبانمان جاري بود،

و بسيار دوستت داشتيم،

به فراموشي­ات سپرده­ايم.

ليك تو هيچ زمان

ما را زخاطر مبر،

كسي جز تو ما را بر زمين نيست

رهايمان مكن!

مگذار كزين سرماي سوزان

تا مغز استخوانهايمان،

به لرزه درآييم

همواره از جايگاه خويش

از نقطه اي دور دست

هرجا كه باشد،

نشان زندگي را به ما بنماي

و بس ديرتر،

از گوشه­ي بيشه­اي

در جنگل خاطره

ناگه رخ بنماي

دستانمان را بگير

و رهايي­مان ده!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 7:25 | لینک  | 

آقای مجابی در رمان طنز خود ، خیلی خوشبختم خانوم صادقی ، حساسیت اجتماعی خود را در بعد مسائل جوانان در رویارویی با بلوغ نشان می دهد . اگر چه نمی شود تمام جنبه های این مرحله مهم از گذرگاه زندگی را تنها در بلوغ جنسی خلاصه کرد ولی این مرحله گذرا ، سایه خود را بر همه ابعاد زندگی که جوان وارد آن می شود را ، نشان می دهد –مانند حضور سایه ملیحه خانوم در جلوه شبانه عمه اش- ولی با وجود این اهمیت ، در جامعه نسبت به این واقعیت غریزی، بعلت زنجیرهایی که سنت ها بر دست غرایز جوانان می زندد ، جوانان به افسردگی ، شهوت تراشی و ارضا آن ، عدم امنیت اجتماعی ، اغتشاش فکری و احتمال فساد در محیط زندگی کشیده می شوند.-دقت کنید خانوم صادقی نقش یک ناجی را بازی کرده ست .-
در جامعه بعلت همین سنت زدگی ، عقده های پنهان گاه خود را بصورت عوارض ناخواسته حتی بصورت ماسکهایی در مذهب خود را بروز می دهد و طبعا جامعه ایی که اینگونه مریض شده است ، یافتن دستهای سبز برای نجات نوجوان داستان سخت است . در این داستان ، دوستان سختی های رسول ، آدمهای سختی کشیده اند . جهان ، خانوم صادقی و جماعت افغانی های آواره از وطن ، که نشان دهنده ارزش گرایی نویسنده نسبت به این دسته از انسانهاست . فرشته نجات رسول-مربی نجات غریق- هم از این دست آدمها انتخاب شده است- که البته شاید معرفی وی بعنوان کسی که کسانش را در حادثه زلزله شمال از دست داده است ، با آن ثروت و تیپ کمی – البته کمی – قبولش مشکل باشد . – ولی دربرابر این جماعت سختی کشیده ، افرادی قرار می گیرند که زندگی تکراری و کلنگی دارند. بی بی ناز ، عمو حسین و ... نماینده های این قشر هستند که قوه تمییزشان در زندگی تکراریشان کنسروی شده است و غیر از تکرارها و دیدگاههای سنتی چیز دیگری در چنته ندارند .
روند رمان آقای مجابی را اگر شبیه ساختن یک  ساختمان تصور کنیم ، بر سه پایه استوار است :
1-اسکلت داستان .2-آجرهایی که براساس روند داستان چیده می شوند . 3- ملاط یا ساروجی که روی این آجرها کشیده می شود . سیر داستان چنین است که بعد از بیان هر مرحله ای از داستان یک ملاط بر روی آن کشیده می شود که گاه نشان دهنده حس عاطفی و اعتقادی نویسنده و گاه بیان حس رسول قهرمان داستان بعنوان الگویی دردمند از یک جوان در دوره بلوغ ، یا دیگر شخصیت های آن می باشد که اغلب قالب طنز و گاه بصورت طنز تلخ آجرها را پهلوی هم محکم می کنند .این دوگانگی به حدی است که مخاطب بخوبی مرزها را تمییز می دهد و به سبک خاص نویسنده پی می برد. آنچه مهم است ، تفکر تند و صریح نویسنده به زندگی و مسائل نوجوانان و جوانان در مسائل مربوط به خود است . وی حواشی دادن به این مسائل را نمی پسندد و حتی ناجی داستان را آقای نیک نفس انتخاب نمی کند و بقول ایشان : این چیزا برای فاطی تنبان نمی شود . برخورد با زندگی از نظر ایشان نیاز به صراحت دارد .
نکات:1-پایان بندی رمان با یک پیام ارزشی ، انتقادی نسبتا ساده به پایان می رسد که البته اگر نتیجه داستان را منحصر به آن کنیم ، بی انصافی کرده ایم ، زیرا نویسنده در جای جای داستان ، پیامهای اجتماعی خود را نوشته است که نشان دهنده دق دلی های فراوان وی نسبت به جامعه و مسائل مطروحه در آن است .
2- آقای مجابی با نگاه واقع گرا به مسائل اجتماع می نگرد و سعی می کند این مسائل را بعد فلسفی ندهد ، لذا سادگی در نوشته هایش بخوبی مشهود است و با مخاطب خود به آسانی ارتباط برقرار می کند و احساساتش بخوبی منعکس می گردد.
3-دیدگاه آقای مجابی درباره معرفی خانم صادقی ، یک دیدگاه پیراسته شده از سنتهای رایج در مسائل سنتی است و راست و پوست کنده است . فرشته ای که فارغ از هیاهوی سنتی و ضد عشقولانه جامعه ، در یک فضای مجازی – که شاید عاملش جو نظارتی حاکم است- بلوغ را برای رسول نمادین می کند . 4-تصویر کشیدن افرادی بعنوان نماینده های قشر سنت گرا از سبکهای داستانی آقای مجابی-البته در چند داستانی که اخیرا از ایشان خوانده ام - است . بی بی ناز در رمان خیلی خوشبختم خانم صادقی ، جعفر خان در کافه طنز خانه کلنگی و آقا بزرگ در کافه داستان سونامی ، این سه شباهت قریبی به هم دارند و شبیه سازی شده اند تا نویسنده بتواند به آنها سنگ بزند و هم خود را تخلیه کند و هم تفکر خویش را در داستانهایش تزریق نماید .

    به نقل از وبلاگ پسردایی (نادرنظامی)

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:26 | لینک 

کلنگی!!! (اصلاحات به سبک جعفرخان!)

سال که نو شد، جعفر خان تصمیم گرفت به در و دیوار خانه­ی پدری رنگ و دوغابی بزند که از زیر و بالا در حال ریختن بود.

مهشید گفت:

«رنگ چه فایده داره، ساختمون داره می ریزه؟!»

نرگس،دختر کوچیکه­ی جعفر هم به طرفداری از مامانش درآمد که:

«راست میگه مامان...چشم کور، که دیگه زیر ابرو برداشتن نداره؟!»

شبنم دختر بزرگه­ی جعفرخان هم میانه­ی کار را گرفت:

«رنگ اشکال نداره...ظاهر ساختمون بهتر میشه!»  

تا روزی که جعفرخان سطل و فرچه به دست، از پلکان مخصوص نقاشی بالا رفت و من که قرار بود وردستش باشم،سطل رنگو به آب بستم:

«به خودت درد سر نده، مگه قرار نبود خرابش کنی؟»

جعفر مکثی کرد:

«قرار که بود، ولی دست خودم نیست،دلم به خراب کردنش رضایت نمی­ده!»  

سال قبل که قرار بود خانه را بفروشند و بجایش آپارتمان بخرند، درست روزی که مشتری پای قرارداد بود و سر قیمت توافق کرده بود، جعفر تو زد:

«خودم که چلاق نیستم، خرابش میکنم از نو می­سازم!»

هر چی گفتم، جعفر جون این جور کارها...کار تو نیست، بفروش خلاص! به خرجش نرفت که نرفت، شروع کرد جواب سر بالا دادن:

«چارصد متر خونه رو عوض کنم با صد متر آپارتمان، مگه من قناریم بچپم تو قفس؟!»

مهشید گفت:

«با پولش آپارتمان شیک میخریم...خونه­ی شیک، جکوزی، ریموت کنترل، شوتینگ زباله...چقدر آشغال بذاریم دم در؟!»    

جعفرخان ولی کوتاه نیامد،تصمیم گرفت برای خوابوندن سر و صدا همه جارو رنگ و نقاشی بکنه:

«حیفه خرابش کنیم،با چند قوطی رنگ مثل روز اولش میشه!»   

هنوز لکه گیری جلوی راهرو تمام نشده بود که زنگ زدند و حمید نامزد شبنم جلوی در ظاهر شد. جعفر خودش را به ندیدن زد، و وارونه به کار رنگ آمیزی ادامه داد:

«باز این پسره ی مزلف پیداش شد...با اون خرمهره­های گل گردنش!»

اگر پلکان چوبی را سفت نگرفته بودم و فرچه را  تو هوا قاب نزده بودم، جعفر نعش زمین شده بود... تا چشمش به حمید افتاده بود:

«همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی...آخه آدم قحط بود، این مارمولک بیآد خواستگاری دختر من؟!»

منظور جعفرخان البته فقط ظاهر و سرو لباس حمید نبود... به محض دیدن حمید و شبنم با هم، سه سوت... داغ می کرد!   

یواشکی زیر گوشش گفتم:

«جعفر جون دوره­ای که دختر... انگشت تو لپش میکرد صداشو نشنون  گذشت، بذار به انتخاب دختر و پسر؟!»

جعفر مثل ترقه در رفت:

«دختر غلط کرده...کدوم انتخاب؟ رو بش بدی انگشت تو ماتحت آدم فرو می کنه؟؟!!»

از زبانم در رفت گفتم:

«پدر جون زمونه عوض شده، باید به عقیده­ی بچه­ها احترام گذاشت!»

جعفر خان ولی بیشتر حرصی شد:

«گور پدر زمونه... ما که عوض نشدیم، دختر باید همیشه تحت نظر باشه!»

روز خواستگاری هم با جعفر کلی کلنجار رفته بودم، از مهریه گرفته تا نامزدی و بقیه ی ماجراها... و به خیال خودم شیرفهمش کرده بودم، ولی جعفر زیر بار نرفته بود و به محض دیدن سر و زلف ژل زده ی حمید، خون دماغ شده بود:

«با صد من سریش هم به دلم نمی چسبه...شیطان بالای پاسور!»  

دست روی نقطه ضعف اصلی جعفرخان گذاشتم و  گفتم:«پسره با سواده... پول و پله خوب در میآره، کلاس کنکور ساعتی بیست هزارتومن!»

جعفرخان ولی با صدای بلند دماغش را فین کرد:

«پولش تو سرش بخوره...وقتی هنوز نفهمیده  جلوی چشم من نباید دست تو کمر دختره بندازه!»

کم مانده بود سطل رنگو روی خودم بریزم از غصه:

«ده...داری اشتباه میکنی پدر جون، پسره امروزیه، زشت و زیباش با من و تو فرق می کنه...دنیا رو سلیقه­های تازه می چرخه، نه انتظارات عهد بوق من و تو؟!»

انگار نه انگار، جعفرخان مشغول کار خودش بود و سرسری فرچه ی رنگ را تو سوراخهای ناهموار دیوار فرو می کرد، مثلن چاله چوله ها را بهتر پر بکند!

مهشید با پای لنگ از ساختمان بیرون آمد،سینی چای را روی زمین گذاشت و از شدت درد دست به کمر شد:

«خانه از پای بست ویران است

خواجه در فکر نقش ایوان است!»

نگاهی از سر یاس به دیوار هفت رنگ زیر دست جعفر خان انداختم و موهای داخل رنگ را سوا کردم:

« راه پله رو جا گذاشتی جعفرجون، بس که فکرتو با چیزای بیخود  مشغول کردی؟!»

جعفرخان ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود، از دلخوری... رنگ خودش هم مثل گچ دیوار سفید شده بود، وقتی دور سر خودش چرخید و صاف رفت تو شکم من:            

«اصلن میدونی چیه؟ وردست نمی خوام، همش زیر سر تو و حرفای موش مرده­ی تو بود، زیر بار این پسره ی خر دجال رفتم، یه ذره فکر و حواس که واسه­ی آدم نمیذاری؟!»

مستاصل از پلکان بالا رفتم سطل رنگو از جلوی دستش برداشتم بیشتر خرابکاری نکنه:

«ببین جعفر جون...گفتم خونه رو رد کن بره، زیر بار نرفتی، گفتم سر مهریه کوتاه بیا...نیومدی، گفتم با گفت و شنفت دختر پسر موافقت کن...نکردی، گفتم.... پس لااقل فرچه رو محکم رو دیوار بکش، درست و حسابی رنگ بشه پدر جون؟! ولی بیخود اصرار می کردم، چون تو که تقصیری نداشت، ساختمون گلنگی بود؟؟؟؟!!!!    

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 7:19 | لینک  |