|
«اي عشق ما بمان برجاي و استوار، در آنجا كه پیشتر منزلگه تو بوده است. بمان برجا و استوار، و منزلگه خويش هيچگاه رها مكن! مايي كه روزگاري نامت بر لبانمان جاري بود، و بسيار دوستت داشتيم، به فراموشيات سپردهايم. ليك تو هيچ زمان ما را زخاطر مبر، كسي جز تو ما را بر زمين نيست رهايمان مكن! مگذار كزين سرماي سوزان تا مغز استخوانهايمان، به لرزه درآييم همواره از جايگاه خويش از نقطه اي دور دست هرجا كه باشد، نشان زندگي را به ما بنماي و بس ديرتر، از گوشهي بيشهاي در جنگل خاطره ناگه رخ بنماي دستانمان را بگير و رهاييمان ده! |
|
|
کلنگی!!! (اصلاحات به سبک جعفرخان!) سال که نو شد، جعفر خان تصمیم گرفت به در و دیوار خانهی پدری رنگ و دوغابی بزند که از زیر و بالا در حال ریختن بود. مهشید گفت: «رنگ چه فایده داره، ساختمون داره می ریزه؟!» نرگس،دختر کوچیکهی جعفر هم به طرفداری از مامانش درآمد که: «راست میگه مامان...چشم کور، که دیگه زیر ابرو برداشتن نداره؟!» شبنم دختر بزرگهی جعفرخان هم میانهی کار را گرفت: «رنگ اشکال نداره...ظاهر ساختمون بهتر میشه!» تا روزی که جعفرخان سطل و فرچه به دست، از پلکان مخصوص نقاشی بالا رفت و من که قرار بود وردستش باشم،سطل رنگو به آب بستم: «به خودت درد سر نده، مگه قرار نبود خرابش کنی؟» جعفر مکثی کرد: «قرار که بود، ولی دست خودم نیست،دلم به خراب کردنش رضایت نمیده!» سال قبل که قرار بود خانه را بفروشند و بجایش آپارتمان بخرند، درست روزی که مشتری پای قرارداد بود و سر قیمت توافق کرده بود، جعفر تو زد: «خودم که چلاق نیستم، خرابش میکنم از نو میسازم!» هر چی گفتم، جعفر جون این جور کارها...کار تو نیست، بفروش خلاص! به خرجش نرفت که نرفت، شروع کرد جواب سر بالا دادن: «چارصد متر خونه رو عوض کنم با صد متر آپارتمان، مگه من قناریم بچپم تو قفس؟!» مهشید گفت: «با پولش آپارتمان شیک میخریم...خونهی شیک، جکوزی، ریموت کنترل، شوتینگ زباله...چقدر آشغال بذاریم دم در؟!» جعفرخان ولی کوتاه نیامد،تصمیم گرفت برای خوابوندن سر و صدا همه جارو رنگ و نقاشی بکنه: «حیفه خرابش کنیم،با چند قوطی رنگ مثل روز اولش میشه!» هنوز لکه گیری جلوی راهرو تمام نشده بود که زنگ زدند و حمید نامزد شبنم جلوی در ظاهر شد. جعفر خودش را به ندیدن زد، و وارونه به کار رنگ آمیزی ادامه داد: «باز این پسره ی مزلف پیداش شد...با اون خرمهرههای گل گردنش!» اگر پلکان چوبی را سفت نگرفته بودم و فرچه را تو هوا قاب نزده بودم، جعفر نعش زمین شده بود... تا چشمش به حمید افتاده بود: «همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی...آخه آدم قحط بود، این مارمولک بیآد خواستگاری دختر من؟!» منظور جعفرخان البته فقط ظاهر و سرو لباس حمید نبود... به محض دیدن حمید و شبنم با هم، سه سوت... داغ می کرد! یواشکی زیر گوشش گفتم: «جعفر جون دورهای که دختر... انگشت تو لپش میکرد صداشو نشنون گذشت، بذار به انتخاب دختر و پسر؟!» جعفر مثل ترقه در رفت: «دختر غلط کرده...کدوم انتخاب؟ رو بش بدی انگشت تو ماتحت آدم فرو می کنه؟؟!!» از زبانم در رفت گفتم: «پدر جون زمونه عوض شده، باید به عقیدهی بچهها احترام گذاشت!» جعفر خان ولی بیشتر حرصی شد: «گور پدر زمونه... ما که عوض نشدیم، دختر باید همیشه تحت نظر باشه!» روز خواستگاری هم با جعفر کلی کلنجار رفته بودم، از مهریه گرفته تا نامزدی و بقیه ی ماجراها... و به خیال خودم شیرفهمش کرده بودم، ولی جعفر زیر بار نرفته بود و به محض دیدن سر و زلف ژل زده ی حمید، خون دماغ شده بود: «با صد من سریش هم به دلم نمی چسبه...شیطان بالای پاسور!» دست روی نقطه ضعف اصلی جعفرخان گذاشتم و گفتم:«پسره با سواده... پول و پله خوب در میآره، کلاس کنکور ساعتی بیست هزارتومن!» جعفرخان ولی با صدای بلند دماغش را فین کرد: «پولش تو سرش بخوره...وقتی هنوز نفهمیده جلوی چشم من نباید دست تو کمر دختره بندازه!» کم مانده بود سطل رنگو روی خودم بریزم از غصه: «ده...داری اشتباه میکنی پدر جون، پسره امروزیه، زشت و زیباش با من و تو فرق می کنه...دنیا رو سلیقههای تازه می چرخه، نه انتظارات عهد بوق من و تو؟!» انگار نه انگار، جعفرخان مشغول کار خودش بود و سرسری فرچه ی رنگ را تو سوراخهای ناهموار دیوار فرو می کرد، مثلن چاله چوله ها را بهتر پر بکند! مهشید با پای لنگ از ساختمان بیرون آمد،سینی چای را روی زمین گذاشت و از شدت درد دست به کمر شد: «خانه از پای بست ویران است خواجه در فکر نقش ایوان است!» نگاهی از سر یاس به دیوار هفت رنگ زیر دست جعفر خان انداختم و موهای داخل رنگ را سوا کردم: « راه پله رو جا گذاشتی جعفرجون، بس که فکرتو با چیزای بیخود مشغول کردی؟!» جعفرخان ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود، از دلخوری... رنگ خودش هم مثل گچ دیوار سفید شده بود، وقتی دور سر خودش چرخید و صاف رفت تو شکم من: «اصلن میدونی چیه؟ وردست نمی خوام، همش زیر سر تو و حرفای موش مردهی تو بود، زیر بار این پسره ی خر دجال رفتم، یه ذره فکر و حواس که واسهی آدم نمیذاری؟!» مستاصل از پلکان بالا رفتم سطل رنگو از جلوی دستش برداشتم بیشتر خرابکاری نکنه: «ببین جعفر جون...گفتم خونه رو رد کن بره، زیر بار نرفتی، گفتم سر مهریه کوتاه بیا...نیومدی، گفتم با گفت و شنفت دختر پسر موافقت کن...نکردی، گفتم.... پس لااقل فرچه رو محکم رو دیوار بکش، درست و حسابی رنگ بشه پدر جون؟! ولی بیخود اصرار می کردم، چون تو که تقصیری نداشت، ساختمون گلنگی بود؟؟؟؟!!!! |
