تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

هیبت زنانه! (یک داستان صد در صد فمنیستی!!!)

 

پدر گفت:

«کی میخواد حساب کار دستت بیآد؟ مرد باید هیبت داشته باشه، مرد فقط ریش و سبیل نیست، گربه هم ریش و سبیل داره؟!»

حساب کار البته دستم بود، مرد بودن تو خونه­ی ما، یه معنی بیشتر نداشت...زور گفتن به زنها!!!! کجا بودی؟با کی بودی؟ پاتو بنداز، این چیه پوشیدی؟ و....که به نظر من درست نبود، چون نه فقط به ضرر زنها تمام نمیشد که دودش به چشم مردها هم می رفت... اگر فهم و شعورشو داشتن؟؟!!

حرف که به این جاکشید مامان گفت:

«هیبت مردونه پیشکش شما آقایون، ما هم به اندازه ی خودمون بلدیم زورمونو به شما مردها نشون بدیم!!!»

خیلی به این حرفش فکر کردم ولی منظورشو نفهمیدم، تا روزی که دوزاریم افتاد و در عمل فهمیدم هیبت مردونه یعنی چه... البته توسط یه زن!!!!!!! تو اتوبوس فردیس کرج.

آن روز صبح تو ایستگاه اتوبوس در پی کاری بودم، وقتی ماجرا اتفاق افتاد. صبح خیلی زودی بود و اتوبوس طبق معمول دیرکرده بود، جوری که توی صف جای سوزن انداختن نبود و همه از زن و مرد مثل تخمه کدوی روی آتش، چق و پق می کردند و بالا و پایین می پریدند، اتوبوس از راه برسد زودتر سوار شوند، پی کارشان بروند.

تا بالاخره اتوبوس ظاهر شد، یکی از لکنته های عصر آخرالدین شاه... و بعد از قیژ و قاژی گوشخراش، چهار ستون بدنش لرزید. هنوز اتوبوس کاملن توقف نکرده بود که ملت... مثل لشکر آغا محمدخان قاجار!!! از در و پنجره بالا کشیدند و به طرف صندلی های خالی یورش بردند. البته من چون اول صف بودم موفق شدم یک صندلی خالی تو ردیف آخر به چنگ بیآرم و رویش بنشینم، غافل از این که همان موقع زلزله­ای در عقب اتوبوس رخ داد و آپاچی های ته صف، بدون نوبت از عقب اتوبوس بالا پریدند!

هنوز درست و حسابی جاگیر نشده بودم، که ناگهان زن خشمگینی از وسط راهروی اتوبوس جلو آمد، جمعیتو کنار زد، خودشو به صندلی شکسته­ بسته­ای چسباند که توسط مردی نخراشیده نتراشیده در پشت سر اشغال شده بود:

«پاشو ، جای منه!»

زن نگو جمیله بوپاشا، با این که ظاهر مردونه­ای داشت و به قیافه­ش می خورد کارگری چیزی باشد،صدای زیری داشت:

 «کری؟ گفتم پاشو حوصله­ی جر و بحث ندارم!»

طرف اصلن به روی نامبارکش نیآورد و زیر جلکی شروع به تاب دادن سبیلش کرد:

«فرمایشی بود؟»

حس احترام به زنها زیر پوستی قلقلکم داد، از جا بلند شدم غائله رو خاتمه بدم ...و به زن اشاره کردم سر جای من بنشیند، اول صبحی اوقات خودشو تلخ نکند به خاطر یه صندلی زهوار در رفته! زن ولی بی اعتنا به پیشنهاد من سری تکان داد و با انگشت وارونه­ی شصت به صندلی آن غول بیابونی اشاره کرد:

«جای من اینجاست، لازم نیست شما به خودتون زحمت بدین!»

در و دیوار اتوبوس تکان خورد ولی مردک نه!مثل قیر چسبیده بود به صندلی دسته شو ول نمی کرد، تا چشمهای زن تغییر حالت داد و مثل ماده ببر غرید:

«با توام حضرت آقا، فکر کردی مردم واسه ی چی دو ساعت صف کشیدند، واس خاطر مشایعت سرکار... پاشو و گرنه؟!»

کار داشت بالا می گرفت، مرد سبیلو گردن کلفتشو پیچ و تابی داد و مثل خروس جنگی به طرف زن خیز برداشت:

«و گرنه چه غلطی میکنی؟»

زن چشمهاش براق شد، رفت تو شکم یارو:

«بد میبینی. گفته باشم!»

همهمه­ی گنگی تو راهرو اتوبوس پیچید:

«هاهاهاها...چه هیبتی؟ یعنی ضعیفه می خواد چکار بکنه؟!!!»

زن آخرین اخطارشو هم داد و اعصاب یارو رو حسابی خط خطی کرد:

«پا میشی یا بلندت کنم!»

هورای مسافرین سقف اتوبوسو ترکوند:

«ایول داره جون دادش!»

مرد دستی به سر و سبیلش کشید و تندتر دم سبیلشو تاب داد:

«چه غلطا، یه باره بگو اینارو بتراش بریز تو مستراح!»

 زن بیشتر مجال نداد، دور خیزی کرد و روز روشن، جلوی چشم مسافرها روی پای مرد نشست، شروع به جا دادن خودش روی صندلی کرد...بی خیال چشمهای چپ و رپی که دور و اطراف پایین تنه­ی نترس او بالا و پایین می پرید:

پسر عجب ضرب شصتی!طرف حسابی فیتیله پیچ شد و عنقریب داشت ضربه  فنی می شد!

مسافرها اول به شوخی گرفتن و زیرجلکی خندیدند، ولی کم کم قضیه جدی شد و رگ غیرتشان جوشید:

«پاشو دیگه لندهور خجالت داره!»

پیر زن چادر سیاهی که از لحظه ی ورود زیرلب دعا میخوند، به حمایت از زن درآمد:

«پاشو دیگه از خدا بی خبر،زن مردمه معصیت داره!»

یکی از داش مشدیهای ردیف آخر هم که خودش جزو مهاجمین ردیف اول بود و تخت روی صندلی عقب ولو شده بود، به حرف آمد:

«تکون بخور گنده بگ!»

مرد نکره چند ثانیه ی دیگر هم صبرکرد و بعد انگار کار بیخ  پیدا کرده باشه، مثل فنر از جا پرید تا زن با خیال آسوده سرجاش بنشیند. زن پوزخند پیروزمندانه­ای تحویلش داد: 

«گفتم که بلندت می کنم؟!»

مرد که تا این جای کار را نخوانده بود، با سر و رویی عرق کرده، خودش را به میله ی وسط اتوبوس گیر داد و اسباب مضحکه ی جمع شد:

«نگه دار پیاده میشم!»

شلیک خنده به لرزش اتوبوس افزود، دست فروش سیاری که کنار دست مرد ایستاده بود، دست در بساطش برد، از میان خنزرپنزرهایش یک بسته تیغ دولبه سوا کرد، جلوی صورت مرد گرفت:

«لازم نداری حاج آقا، خوب میتراشه وا!»    
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 13:15 | لینک  | 

مهران چشمها را بست و در پشتي صندلي فرو رفت:

«هرشب باهم دعوا داريم، از وقتي افتادم تو  كار كتاب!»

پرويز پرينت بعدي را روي ميزش گذاشت:

«كار فرهنگي همينه پسر جون، عوضش با يه تير دو نشون ميزني، هم كتاب ميخوني، هم پول در ميآري!»

مهران ولي كماندار هيچ تيري نبود و بر عكس آماج دو نشانه­ از يك تير واحد قرار گرفته بود كه وسط قلبش را نشانه رفته بود، جايي كه عشق به كتاب و رويا...با هم واردجدالي نابرابر شده بود و تا نزديك صبح كه رويا چمدان به دست دم در آپارتمان كشيك داده بود، كش ­و قوس پيدا كرده بود:

«عاشقی خرج داره مهی جون، توپ لاستیکی نیست بزنی به دیوار برگرده سر جای اولش!»  

مهران ولي زودتر از آپارتمان بيرون زده بود و ماليخولياي رويا، مثل خوره سلولهاي مغزش را خورده بود:

«آخه فقط شيش ماه بي مروت...كي بود قرار بود با كفن سفيد از اين در بيرون بره؟!»

مهران خسته و كلافه،همچون پرنده­اي بي پر و بال به پرواز درآمده بود ،در اطراف كتاب­هايي كه هيچوقت پول خريدش­ را نداشت و رويا برايش تبديل به كابوسي كميك شده بود، وقتي از ترس به ريشش خنديده بود:

«روزي صد بار بميرم و زنده بشم واسه­ي صد و پنجاه هزار تومن حقوق، كفنو متري چندحساب كردي؟!»

مهران مستاصل ويرايش كتاب بعدي را شروع كرد:

«پونصدصفحه، هر صفحه­ پونصد تومن، مگه مريضم كتاب مفت و مجاني بخونم؟!»    

پرويز كتاب بعدي را با كش و قوس بيشتري ديكته كرد:

«عش...ش..ش.شق، يعني فالوده خوردن بين ساعت 2 تا 4 بعدازظهر...تو كافه­ها،قدم زدن بين10 تا 12شب بغل­كوچه­ها، دست در دست هم گذاشتن توي تاريكي سينما! عشقي كه وصل بشه به كرايه ­خونه و فيش آب وبرق،عشق­ نيست...صورتحساب عشقه!»

مهران قندان جلوي دستش را پس زد، فنجان چاي تلخ را هورتي سركشيد:

«حرف­ نداره جون پرويز، ولي عمل چرا،با دويست هزار تومن قسط ماهانه؟!»

پرويز همچنان به ويزهاي گزنده­اش ادامه داد:

«دويست هزارتا قسط ماهانه يعني دويست رقم ندانم كاري روزانه، راه حل اساسي بايد پيدا كرد...صنار هم به عشق ربط نداره جون مهران؟!»

مهران هراسان از جا بلند شد،يكه و تنها دور سرش چرخيد،دست بر ديواري­ كه از چهار گوشه محاصره­اش كرده بود:

«راه حل كه داره، فقط انجامش كمي سخته!!!»

پرويز هاج و واج براندازش كرد:

«كدوم راه حل؟چك سفيد بالاش ميدم، سفيدتر از گچ  ديوار؟!»

مهران مكث كوتاهي كرد، شروع كرد...به در آوردن... اول كفشهايش...بعد لباسهايش...زيرپوش و بقيه­ي چيزها... لخت مادر زاد دويد وسط خيابان:

«نه­ كتاب نه ­رويا نه... چاره­ش فقط همينه، انسان غار نشين!!!!»

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 15:5 | لینک  |