|
پدرام پك ملايمي به سيگارش زد و فنجان خالي قهوه را به طرف نور گرفت: «نميآد...بد كردار، نه فرمش نه قافيهش!» نگاهي به قهوهي ماسيدهي كف فنجان انداختم: «چي شده؟ تو كه با شعر مشكل نداشتي، سماور شعرت هميشه رو دايم جوش بود؟!» پدرام مستاصل... انگشتي به رسوب خشك ته فنجان كشيد و آن را مزه كرد: «بود...حالا نيست!» چهار انگشت ته ريشم را خاراندم: «كم آوردي...يا باز چك بي محل كشيدي؟» پدرام، كف دست فنجان قهوه را به چرخش انداخت: «خودم هم نميدونم چه مرگم شده،همينقدر ميدونم كه اون وقتا شعر همه چيزش روشن بود..وزن، قافيه، شعر سپيد...حالا نه سوژه معلومه نه ابژه،نه دال نه مدلول!» ريشم را از وسط نصف كردم،به دوطرف گونه فرستادم: «تو شعرتو بگو، چكار به اين حرفا داري؟» پدرام فنجان را ها...كرد و آه سردي كشيد: «نميشه،نمياد...بدكردار، بيادم ديگه مال نيست، مثل سابق راضيم نميكنه!» بعد نگاهي عالمانه به ته ريش عاميانهام انداخت،كه منظم دو طرف صورتم را پوشانده بود: «خوش بحالت تو قرن نوزدهم خودت موندي، دور...دور هايدگر و پاپ كالچره امروز...دف،دف،ددفدف دف!» خارش مزاحم از نو انگشتانم را به كار انداخت: «منظورت به شعره يا....تو شعره؟!» پدرام تاك و جفت ابرويي نازك كرد و خطوط كج و معوج ته فنجان را زير نظر گرفت: «چيه...باز شوخيت گرفته؟» خارشم تندتر شد: «نه جون تو، يكي ديشب آدرسشو تو وبلاگم گذاشته بود، تا خود صبح تو راه اتاق خواب به دستشويي در تردد بودم، پام تو سوژه ي بكرش فرو نره!» پرينت شعر را روي ميز گذاشتم: «م..د...ف..و...ع مي ريزد به سنگت از شكمم، طبلم! اس...هال و آينده به من چه؟من كه در قبلم. اصلن كجا بودم كه شعر ميآمد از دردم مثل خودم توي توالت گريه كردم در چاههايي كه مرا بلعيد و (1) ...................................» فنجان از دست پدرام كه داشت پرينت را میگرفت افتاد و چند تكه شد: «اه... مرده شور ببردت،دستم كثيف شد؟» تكههاي شكستهي فنجان را گوشهي ميز جمع كردم، كسي را زخمي نكند: «باز خوبه تو فقط دستت كثيف شد،من از ديشب تا حالا روح و روانم به چاه فاضلاب وصله!» كاغذ پرينت شده را لوله كردم،به طرف پدرام گرفتم: «شعر د...ريدايي عزيزم، به زبان فارسي، فقط بفهمي نفهمي كمي دالش با دول... قاتي شده!!!» پدرام زد زیر خنده و کم کم حال و هوایش عوض شد: «دريدا فيلسوفه، شاعر نبوده بي سواد؟!» جريان چت روم شب قبل با يكي از رفقا را برايش بازگو كردم كه ثابت كرده بود بوطيقاي شعر، همون بوطيقاي فلسفه است، فقط ساختار زبانياش تغير كرده!» بعد چند قلم پارول جديد ديگر رو كردم...مثل مساحي در شعر،هندسه ي شعر،سرسره بازي در شعر، شعر از بالا به پائين، شعر از پايين به بالا!!!!! پدرام گيج تر شد و ناخواسته زبان به اعتراف گشود: «اشتهام به شعر گفتن كور ميشه وقتي اين چيزها رو ميشنوم،تا ميخوام چيزي بگم، فرم و محتوام به هم ميريزه،نمیدونمكدوم مقدمتر بود؟سوسيس و كالباس يا كوكتيل فلسفه؟!» پدرام ادامه داد: «زبان شكسته...زمان شكسته...شعر از آخر به اول، شعر از اول به آخر، شعر مركز گريز،شعرگريز از مركز!» قهوه ي بعدي را سفارش دادم: «شعر ميگي يا تئوري ميريسي،بشين مثل بچهي آدم شعرتو بگو،چكارداري به اين لحاف پارههاي مريخي؟!» پدرام تكاني خورد،دفتر و قلمش را از جيب بيرون آورد، شروع به نوشتن كرد...مثل آن وقتها كه دلتنگ شعر ميشد،وسط كافه شبرنگ شروع به شعر گفتن كرد: «گيسوانت زنداني است، به كيفر يك آن، رها شدن در باد!» (2) از كافه بيرون آمديم تا انتهاي شهرقدم زديم، مويي نداشتم در كيفر چیزی رها كنم!
|
زيبا گفت: «دندوني كه درد ميكنه، بكن بنداز دور عمو جون!» با تعجب به دهانش چشم دوختم: «چی چي رو بنداز دور، آدم هر جاش درد گرفت كه نميكنه بندازه دور؟دندون خرابو بايد درست كرد،نبايد انداخت دور!» خودم را سرگرم تلويزيون كردم درد كمتري حس كنم، كانال به كانال حرف از انتخابات بود و برگزيدن نمايندهي دلسوز برای مردم! زيبا گفت: «بنظر شما بايد تو انتخابات شركت كرد عمو جون؟» تيز جواب دادم: «معلومه بايد شركت كرد زيبا جون، انتخابات مهمترين ركن حقوق شهرونديه، راه ديگهاي براي اعمال حقوق شهروندي وجود نداره!» دندانم تير كشيد،تا باز شدن درمانگاه هنوز وقت بود ولي بايد آماده مي شدم،از جا بلند شدم زودتر حموم كنم كه برق قطع شد و قطعي برق يعني قطعي آب... و معنا و مفهموم آن اين بود كه از صبحانه و نهار هم خبري نبود!!!! (شام را البته قبلن خودم پيش بيني كرده بودم و خود بخود تعطيل شده بود) خد را شكر كردم، مثل دفعهي قبل كه به موهاي زايد بدنم موبر زده بودم، برق قطع نشده بود...تا يكماه پوستم مي سوخت و شرم و حيايم تاول زده بود از بي آبي!!!!! شال و كلاه كردم،شاپويم را روي سر خواباندم،خودم را به دندانپزشكي برسانم، ولي يادم افتاد بنزين ندارم و بايد تا مطب پياده گز كنم...از آژانس و تاكسي و بقيهي چيزا هم خبري نبود اول صبح!!! تازه معلوم نبود دكتر هم گرفتار نشده بود و مثل دفعهي قبل، بجاي رسيدگي به دندانهاي پوسيدهي مردم، مشغول جرم زدايي از دندانهاي سفيد و براق نامزدش در تختخواب نشده بود؟! شاپویم را سبک سنگین کردم و چاره ی کار را در خط یازده دیدم که تازه مفصلهایش را تعمیر کره بودم و مهلت گارانتیش هنوز بسر نیآمده بود که ...ای دل غافل منظره ی عجیبی دیدم، کوچه و خیابان از یخ و برف پوشیده شده بود و بجای آدمها... کلاغها وسط خیابان پرسه می زدند ، در به در دنبال نان و آب...؟! خواستم به منزل برگردم و با چند قرص مسكن موقتن قال دندان درد را بكنم كه زيبا از پنجره سرش را بيرون آورد و ضمن انجام حركات ايروبيك اشاره داد،گاز و شوفاز هم قطع شده بود، همون بهتر كه راه درمانگاه را ادامه بدهم، ضمن راه رفتن هم گرم ميشدم و هم بالاخره دندانم درمان ميشد! براي دستگرمي چشمهايم را به هم ماليدم!!!! سر تا سر شهر به دليل فوت ناگهاني گاز تعطيل شده بود و هيچ شهروندي در شهر به چشم نميخورد، چه برسد به حق و حقوق مسلم شهروندي؟؟!! بعد از چند بار ليز خوردن و سكندري رفتن كه نزديك بود گردنم بشكند،خودم را به درمانگاه رساندم و زير چرخ دندانپزشكي وارفتم: «دندونم دكتر... از ديشب بد جوري درد گرفته!» دكتر عاطل و باطل نگاهي به دندانم انداخت و گاز انبر مخصوصش را از كشو بيرون آورد: «از ريشه پوسيده، بايد كنده بشه!» هرچه التماس كردم،حرف روكش و پر كردن و اينپلمنت را وسط كشيدم فايدهاي نداشت: «نه عمو جون...از بيخ خرابه، پروتز متحرك لازم داره!» هزاز بد و بيراه و نفرين حوالهي سر خودم كردم چرا به موقع فكر درمان نيفتاده بودم و مستاصل به كشيدن دندان رضايت دادم....با هزار پشيماني و افسوس! در راه بازگشت نگاهي به آسمان بالاي سرم انداختم، آرزو كردم الان آن بالا كنار تنها دودكش گرم شهر بودم كه گر و گر ميسوخت و مثل كوره ي آدم سوزي همه چيز را درشكم خودش دود ميكرد، دودکش شبانه روزی ستاد انتخابات!!!!! موقع رسيدن به منزل خودم را به حمام رساندم، تا برق از نو قطع نشده بود فکری به حال چیزهای زاید باقیمانده بکنم! زيبا گفت: «دندونت خوب شد عمو جون؟» اشاره كردم، كندم انداختم دور...لب و صورت باد کرده، حرفی برای گفتن نداشتم!!!!
