یادداشتی کوتاه بر رمان خیلی خوشبختم خانم صادقیرمان "خیلی خوشبختم خانم صادقی "از علیرضا مجابی (انتشارات روشنگران سال ۱۳۸۵)رمان خوش خوانی است . کم حجمی آن آدم را ترغیب می کند به خواندنش و چند خط اول رمان کافی است تا دل دهی به روایت .
داستان درباره پسر نوجوانی است ومسئله نوجوانی و بلوغ ، چیزی که کمتر در ادبیات داستانی ما دیده شده .فصلی در شکل گیری آدمها که ریخت عجیب خودشان و جهان پیرامونشان را به سوال می کشانند و جسارت عنصر لاینفک این دوره است . موتیوی که دستمایه نویسنده قرار می گیرد برای طرح آنچه در پس ذهن خود با آن مواجه است . بلوغ از تابوهایی است که کمتر به لحاظ اجتماعی یا فردی در خانواده ها و اجتماع به آن پرداخته می شود که در واقع بسیار از آن پرهیز می شود و خانواده ها با نگاهی زیرزیرکانه و در سکوت سپری شدن آن را نظاره می کنند .جز جنبه های شرعی و دینی آن ، بیشترین مواجهه خانواده ها با بلوغ در امر ونهی های شدید و منع هایی است که تا قبل از آن چندان رواجی نداشته است . به همین سبب پرداختن مجابی به این موضوع خبر از جسارت او دارد در انتخاب موضوع و نوع پرداختن به آن . این جسارت با نوعی طنز همراه می شود که حضورش مسئله بلوغ و حساسیت های نسبت به آن را کاهش می دهد . همین طنز باعث می شود که کارکرد شخصیت های سنتی با نوعی اغراق نشان داده شود و مورد انتقاد واقع شود .شخصیت بی بی ناز کارکردی دوسویه دارد : مهربانی-دلسوزی - احترام- حامی بودن ..و |
متن کامل را در هزارو یک شهرزاد بخوانید
|
من زنی را دیدم لجبازی می کرد، توی دریا با لباس آب بازی میکرد؟! زيبا جلوي استخر ترمز زد و ساك و وسايلم را بيرون کشید: «استخرش بيسته عمو جون، همه جوره ايزو9002!!!» از دور نگاهي به تابلوي كج و معوج روي ديوار انداختم كه ساعات مردانه و زنانهي استخر را نشان مي داد و بي اختيار چشمم روي قسمت تحتاني ماشين متوقف شد: «در عقب زيبا جون...به گمونم چيزي لاش گير كرده!!!» زيبا لبخند مليحي زد و در عقب را بازو بسته کرد: «قفلش خرابه عمو جون، نترسین باز نمیشه؟!» شاپويم را از سر برداشتم،با انگشتان دست روی سر ضرب گرفتم: «قفل باید باز و بسته بشه، ولی درست باز و بسته بشه زیبا جون، ماشین و غیره ذالک نداره!» زیبا من و منی کرد و سرش را پایین انداخت: «خیالت آسوده عمو جون، امروز درستش می کنم.» شاپویم را برایش تکان دادم: «به امید دیدار زیباجون!» «به امید دیدار عمو جون!» بليط ورودي را به مامور دم در نشان دادم و به طرف رختكن رفتم، جايي كه مردها درهم مي لوليدند و بر اثر خارشی نامعلوم، پشم هايشان را ورز میدادند! كت حولهايم را پوشيدم و يواشكي از زیر آن مايويم را بالا كشيدم،بي خیال نگاههای مشکوک دور و نزديك به طرف استخر رفتم. اول شيرجه زدم كه به كله ي سفت و مرمري چند مرد بي مو اصابت كرد، بعد قورباغه رفتم كه روي شكم ليز و خزه بستهي چند مرد بي حركت فرود آمد و تا به خودم بيآيم و براي فرار از مخمصه چارهاي بیاندیشم، چپ و راست از دست ها و پاهايي ناشناس سيلي خوردم!!!! دست از پا درازتر از استخر بيرون آمدم و دلخور و بی هدف به طرف سوناي خشك ته سالن حركت كردم، جايي كه عطر گس و كشدار اوكاليپتوس در دماغم پيچيد و با عرق تند بدنهاي مردانه مخلوط شد، تا در خلسهاي شيزو فرنيك فرو بروم و در رايحهي خوش ادوکلن های میداین شابدوالعظيم غرق شوم! گيج و منگ دقايقي در سوناي خشك و سوزان پرسه زدم و گنگ و خواب آلود از آنجا خارج شدم، غرق در اندوهي ژرف، خودم را به حوضچهي آب سرد جكوزي رساندم، بدنم را به امواج سرد و خروشان سپردم، از ماتم جانگداز سوناي خشك بيرون بیآیم! خواب و بيدار از آب بيرون خزيدم، سر و گردنم را به هم گره زدم و در لایه های نرم کلاه حولهاي، به خوابی سخت فرو رفتم...در سكوتي خاطرهانگيز كه خاطرهي بخارآلود،آکواریم بهشت زهرا را در ذهنم بيدار كرد و جهانی خالی از هیاهو و معطر به بوی دلکش كافور را در مقابل سوراخهاي دماغم گشود!!!! سرشار از كيف و نشئهي جهان مرده ، با ترنمي موزون از خواب پريدم و از زير چين و شكن های متلاطم حوله، پاهاي صاف و بي جوراب زن جواني را ديدم كه بر سطح آب دراز كشيده بود و با انگشتان پا، آب بازي مي كرد. عجب مرگ معركهاي؟! اشتياقم به استمرار زندگي را از دست دادم و دیگر سرسوزن کششی برای بازگشت به عالم بي معناي حيات در خودم احساس نکردم! در دو قدمي حوض آب سرد جكوزي، با فرشتهاي آسماني محشور شده بودم،داشتم دنبال موبايلم ميگشتم، اس.ام .اسي چيزي رد و بدل كنم! كه ناگهان عقربه هاي ناميزان استخر جلوي چشمم ظاهر شد و خواب شیرین از سرم پرید! عجب مصیبت هولناكي؟! شيفت مردانه تمام شده بود و شيفت زنانه تازه شروع شده بود، وقتي خواب به خواب رفته بودم! مثل جوجه اردکی نارس که تازه از آب بیرون آمده باشد، از ترس شروع به لرزيدن كردم... و شادی زودگذر بهشت لایتناهی و بازگشت نا به هنگام به دوزخ زندگانی، موجب جمع شدن آب دهانم شد، آب تلخی که هیچوقت به خارج پرتاب نشد! و ازنو در وجود خودم سرازیرش کردم...تف سربالا!! حسابی تو دردسر افتاده بودم و عنقريب از استخر رویاهای آسمانی كه هيچ، از جغرافیای خاکی زمین هم به بيرون رانده مي شدم! رو به ديوار توالت نشستم و شروع به آه و ناله كردم، آن چنان جگر سوز! كه زن جوان دلش بحالم سوخت، از آب بيرون آمد و به قصد دلداري كنارم نشست: «چي شده آبجي؟ سالمی؟... خدایی نکرده جاییات عیب کرده؟» گریه پشت سر گریه ادامه دادم و بر اثر گشایشی نابجا کمربند حولهام شل شد: «همه جام سالمه جز مخم که مرگ مغزی شده؟ زندگی رو واسه ی خودش و من جهنم کرده!» زن جا خورد و تا چشمش به پاهاي پشمالويم افتاد جيغي كشيد و از حال رفت: «واه ه ه ه ه ه ه خاک عالم!!!» مستاصل پاهايم را در شکم جمع كردم و مثل بچهای که هرگز به دنيا نيآمده باشد، خودم را گلوله کردم.آمادهي شليك به طرف درب خروجي شدم، اگر فرصت پيدا می کردم! همچنان كه مستاصل دنبال نجاتدهندهاي كسي مي گشتم، پيرزنی جوانمرگ شده از کنارم گذشت و با ديدن هيكل آبرفتهي من درگوشهی توالت، شروع به دعا خواندن کرد. يواشكي سر از كلاه بيرون آوردم و به خيال اين كه با آدم سرد و گرم چشيده اي روبرو شده بودم ناليدم: «مادرجون ک.م.ک... شيفت مردونه خوابم برده،مادري بكن به دفتر خبر بده ؟!» پيرزن به محض شنيدن صداي نامانوسم قبض روح شد و از شدت هراس، كش مايوش در رفت: «ج ج جن... جن، جن اومده تو استخر!» زن خوش هیکل و بلند بالايي كه نجات غريق استخر بود از دور سوت زد و فی الفور خودش را بالای سرم رساند: «کو ؟کجاست جن؟ خجالت داره» پیرزن از ترس شروع به لرزیدن کرد: «اونجاست، خاک تو سر جن شم مرده؟؟!!» زن نجات غریق که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود، با ديدن سر و وضع نزار من تا ته قصه را خواند و جلوي هیاهوی پيرزن را گرفت: «ساكت خانوم جون،استخرو با حموم زنونه اشتباه گرفتی؟ جن کجا بوده؟زبون بسته آدمه!!!یعنی یه روزی آدم بوده، حالا به این روز افتاده، ببین مردهی متحرک چطور زبونش بندرفته؟!بايد کمک کنیم يواشكي ببرميش بيرون!» بعد به نظر خودش فكر بكري كرد و چند دقيقه بعد با ساك و وسايلم برگشت: «فقط يه راه داری، ساكت و سربزير با چادر بزني بچاك!» زن چادر سياه و بيقوارهاي را از زير مايوي تنگش بيرون آورد و با عجله روي سرم انداخت: «زودباش تا پاي مامورا به اينجا باز نشده، واسه ي استخر خوبيت نداره!» داشتم از ترس سكته می کردم، ولي جيك نزدم، چادر را بالای سرم جا گير كردم و مثل کیک ژلهای، لرز لرزان به طرف در ورودي حركت كردم. موقع عبور از پاشويهي استخر، پايم لیز خورد، چادر از سرم افتاد و به طرف زنهاي داخل استخر سكندري رفتم !!! زنها جيغ.....كشان از استخر بيرون پريدند، هراسان چشمهایشان را بستند و برای پوشاندن تن و بدنشان از چشم غریبه، پشت سر هم به ستون يك سنگر گرفتند: «دزدناموس!!! همینجا وسط استخر چشماشو دربيارين!» قيد ساك و وسايلم را زدم، لخت و پتی از در ورودی استخر بيرون پريدم: «اشتباه شده عمو جون، بخدا اگه چیزی دزدیده باشم؟! بیآین بگردين، لخت و مادرزاد؟؟!!» فریاد... زنها از همه طرف به هوا برخاسته بود، وقتی زیبا هراسان جلوی پایم ترمز زد و در ماشین را بازکرد: «بپر بالا عموجون تا بیشتر گرفتار نشدی؟!» خودم را داخل ماشین انداختم و به در شل و ول تکیه زدم: «قفل چی زیبا جون، درست شده عمو جون؟» زیبا نگاهی به زنهای پشت سر انداخت که مثل جوجه تیغی دور هم جمع شده بودند و به طرف سر وکلهی بی دفاع من تیغ(جیغ) پرتاب می کردند: «هنوز جیرجیر می کنه، روغنکاری لازم داره عمو جون!» |
