|
"چاره اي نبود، مجبور به فداكاري شدم و با تقويت روحيه بدي در خودم به همه ي خوبي هاي بيش از اندازه جهان پشت كردم، با خواباندن يك مشت زير چانه ي حرافش اجازه دادم،همچنان بهترين پسر مدرسه باقي بماند"
سایت goodreads |
|
دروغ چرا؟راستش خودم هم کمی تا اندکی خوشحال شدم که تو رمان ها و مجموعه داستان های منتخب سال 85 بنیاد گلشیری،اسمی هم از کتاب خیلی خوشبختم ... و نویسنده ی بی نام و نشان اون برده شده بود و اصلن هم تعجب نکردم چرا به دور بعدی مسابقه راه پیدا نکرد؟ چون اصولن نه من تو داستان نوشتن اهل مسابقه دادن و این جور چیزهام و نه اگرم اهل فن تشخیص بدن که باید تو مسابقهای چیزی شرکت کنم،میتونم محض رضایت خاطر هیات داوران، همچو وزنه ی سنگینی رو زیاد بالای سر نگهدارم؟؟!!(رضا زاده یکی بیشتر نداریم که اونم صد البته به خاطر توسل به امدادهای غیبی همچو کار عجیب و غریبی ازش سر میزنه!!!) یعنی خدائیش هنوز خودمم تو وادی حیرتم که وقتی کرور کرور تحصیل کرده ها و هنرمندان طراز اول مملکت ما، با صد من فیس و افادهی روشنفکری و امروزی بودن، دکاندار و مشتری سریالهای در پیتی مثل نرگس و حاجی یونس و .ر...ره و هستند و براش سرو دست می شکنن(حساب زنای خونه دار و تخمه شکن های بی ادعای فیلمفارسی و فیلمهندی از این خانوم آقایون سواست!!!) یا همین بنیاد محترم گلشیری سال قبل، بعد از سی و اندی سال که از ساخت فیلم گمراه کننده ی قیصر ( کاملن متوجه اهمیت تکنیکی این فیلم و نقش ضد فرهنگی مخربی که تو انحراف جوونای نسل من با چیزی به نام مدرنیته و زندگی نو و به تبع آن موج نو سینمای ایران داشت،هستم؟؟!!) آستین همت بالا زده و به کتابی جایزه داد که با زبان پر پیچ و خم لمپنی( بخون چاقو کشی!!!) نوشته شده بود تا مرحوم قیصر و کریم آقا منگل را دوباره در خاطره ی جمعی روشنفکران معاصر زنده کنه، مبادا گرد فراموشی رو شخص شخیص حضرات بشینه و از حافظه ی تاریخی روشنفکر!!!جماعت پاک بشن( مراجعه شود به توضیحات خود بنیاد در مورد علت دادن جایزه به کتاب باغ های شنی نوشته حمید رضا نجفی در سال 86، الف- پرداخت موفق شخصیت های حاشیه ای و فراموش شده ی اجتماع که پیش از این بصورت تیپ در فضای داستانی ایران حضور داشته اند!!! ب- استفاده ی هوشمندانه از زبان غنی و رنگین از اصطلاحات جهان زیر زمینی و....) چی باعث شد که بی خیال آخر عاقبت چنین قضاوت هایی، اجازه بدم خانوم صادقی تو ذهنم رخنه بکنه و مجبورم کنه داستانشو بنویسم؟(البته تا جایی که مجاز به نوشتنش بودم، وگرنه خانوم صادقی حی و حاضر تو کتاب، یک صدم خود واقعیش نیست و نمی شد بیشتر از این از بکارتش پرده برداری کرد!!!) یعنی راستش مخم از کار میفته وقتی می بینم که هیات ژوری چنین جوایزی مثل آب خوردن از کنار شخصیت های داستانی امثال خانم صادقی عبور می کنند و اجازه میدن اشاعه دهندگان ادبیات چاقو کش های فیلمفارسی سابق از دست مبارکشون جایزه بگیرند؟؟!! البته اشتباه نشه من بسیاری از این اساتید جایزه بده و جایزه بگیرو از ته دل دوست دارم و عاشق اخلاق خودشون و نوشته هاشون هستم، حتی بعضی وقتها هم به احترام بعضی از نوشته های جناب گلشیری، کلاه از سر برمی دارم، ولی احترام گذاشتن به بزرگان ادبیات یه چیزه... و بزرگداشت گرفتن و قهرمان ساختن از لمپن ها و منگل ها یه چیز دیگه ؟؟؟!!! اصلن انگار نه انگار که زبان ابزار اندیشهست و جایزه دادن به زبان لمپنی، ارج گذاشتن به خود لمپنهاست!!! راستی ما( آوانگاردهای روشنفکر!!!) کجا ایستاده ایم؟؟؟ و با کدام معیار قضاوت می کنیم که دست به چنین انتخابهای شایستهای می زنیم!!! هرچند قدر مسلم من عقیده ندارم کتاب خیلی خوشبختم...خیلی کتاب تحفهای بوده و عیب و نقصی نداشته،نه به هیچ وجه. هیات ژوری چنین جوایزی تا همین جاشم به من و امثال خانم صادقی خیلی لطف و مرحمت کرده که مارو خونده و اسممونو تو سایت بنیادشون گذاشته... حرف من اینه که جایگاه اجتماعی کتابی مثل خانوم صادقی، تو ذهن و اندیشهی فرهنگی ما کجاست؟ که در یک اقدام حساب شده و خردمندانه کنار گذاشته میشه و سرسوزنی به هیچ جنبهش اشاره نمیشه!!! لابد تو افکار ما جایگاهش بیشتر از این نیست و تا در روی همین پاشنه بچرخه، بیشتر هم نخواهد بود...تا خدایی نخواسته چنین صداهایی روزی شنیده بشه و زبانم لال از حاشیه به متن بیآد!!! و اما در باره ی جایزه ی مهرگان ادب سال 86... هم شکر خدا که ما جوونای سر بزیری داریم و هیچ رقم مشکل اجتماعی و فکری و جسمی در رابطه با بلوغ و این جور چیزا ندارن و به همه جور علوم و فنون لازم روز در رابطه با چنین مسایلی مجهزند...که هیات داوران یکی دیگر از جوایز ادبی مهم امسال (جایزه ی مهرگان86) اعلام کردهاند، به علت محدود بودن رمان های منتشر شده در حوزه ی جوان و نوجوان در سال گذشته، از خیر انتخاب رمان برتر سال ۸۵ گذشتهاند!!! و بی خیال کتاب (یا کتابهایی نظیر خیلی خوشبختم...و...) که به مشکلات سهمگین اجتماعی نظیر اروتیسم ، بلوغ و مسایلی اینچنیی پرداختهاند، شده اند... این حرفا که گفتن نداره، چه برسه به این که داستانی هم در باره ش نوشته بشه، اونم به زبان طنز...طنز تلخ (نمیره زبون غنی لمپنی تا هیچ زبون دیگه ایی نتونه در مقابلش عرضه اندام بکنه!!!) خدا خودش آخر عاقبت ادبیات ما و همه ی بندهگان ژو...ریشو ( از نوع روشنفکر و پست مدرن؟؟!!) به خیر بکنه وگرنه تا چند سال دیگر فکر نکنم هیچکدوم از هزار و اندی نفر کتابخون فعلی،کسی لای کتابای داستانیمونو باز کنه؟؟!!! |
انتشارات شباویز |
|


