جمعه دوازدهم مرداد 1386
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 10:6 | لینک
|
سه شنبه دوم مرداد 1386
| نگاهی به رمان <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> نوشته علیرضا مجابی |
|
بار اول که کتاب <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> را دستم گرفتم، با دیدن نام سلینجر و هولدن کالفیلد در همان صفحه اول- البته قبل از آغاز رمان- و نیز با خواندن پاراگراف اول، احساس کردم با داستانی طرف هستم که همان کارکردها و اوج و فرودهای <ناتور دشت> را داراست و من باید خود را برای سفر به دوردستهای وجود خودم آماده کنم.
زبان همان بود و شخصیت هم تناسبهایی با هولدن داشت، فقط مانده بود من پیش بروم و یقین پیدا کنم. بعد هرچه جلوتر رفتم فهمیدم که هولدن خارجی و وطنی، سوای لحنشان، تفاوتهایی عدیده با یکدیگر دارند و ایضا سلینجر و علیرضا مجابی. اصلا عنوان دو رمان اولین نشانه تمایز و تفاوت است که من، شاید به دلیل هیجان ابتدایی، به آن توجه چندانی نکرده بودم. عنوان ناتور دشت- دستکم در ترجمه- هم جدی است و هم یادآور نوعی وظیفه و تعهد، در حالی که <خیلی خوشبختم خانوم صادقی> رهاست و آزاد؛ انگار کسی دارد میخندد. این را کلمه <خانوم> هم تصدیق میکند که یک <و> اضافه دارد. اگرچه باید قبول کرد که زبان و لحن راویها در هر دو اثر شباهتهایی به هم دارد اما این نکته را نباید نادیده گرفت که هولدن تفاوتهایی اساسی با رسول دارد و هر چند هر دو، با اندکی اغماض، یک جور حرف میزنند اما دغدغههای شخصیت اصلی داستان سلینجر را نمیتوان با قهرمان قصه مجابی همسان و همجنس دانست. راوی رمان <خیلی خوشبختم ...> دلسرد نیست، پر از نیروی حیات است دوست دارد سر از یک سوال اساسی درآورد که در این مقطع سنی برای او بسیار مهم شده است: بلوغ. اما این بحث را بگذاریم برای بعد. نقطه قوت داستان مجابی، میتوان با جسارت گفت، زبان و طنز موجود در لایههای همین زبان است. اصلا رمان بر پایههای چنین قابلیتی استوار شده است و شاید خوانندگانی چون مرا، این زبان طنز و طنز زبانی است که به سوی صفحه و برگی دیگر میکشاند. زبانی که نویسنده به کار میگیرد اگرچه با همان سوختبار و جرقه اولیه سلینجری حرکت آغاز میکند، اما در ادامه بر پاهای خود میایستد. به عبارت دیگر، هویت و شخصیت یک نوجوان تیپیک ایرانی را از طریق زبان و رفتار رسول تشخیص میدهیم و واژگانی که او به کار میگیرد ما را مدام به سرزمین خود ارجاع میدهد و نه آمریکا یا هر جای دیگر. به هر حال پیش بردن یک روایت وطنی، به شکلی سرخوشاند و با کمک زبانی جاندار و تکههای طناز، یک حسن است اما از آنجا که جغرافیای داستان سامانههای گوناگون را در برمیگیرد بنابراین برجستگی زبان به تنهایی نمیتواند جوابگوی نیازهای مخاطب علاقهمند باشد. درست است که در کشور ما زبان اغلب تحتالشعاع روایت قرار میگیرد اما این هم درست نیست که عکس آن اتفاق بیفتد. برای این هماهنگی و همراهی، مثالی اگر لازم باشد، میتوان به همان <ناتور دشت> اشاره کرد که در آن زبان و داستان همسطح و همعرض یکدیگر هستند و در واقع هر دو در جهت اعتلای هم عمل میکنند. در رمان <خیلی خوشبختم...> با وجود تلاش نویسنده، باز مشاهده میشود که زبان به سطح میآید و قصه مغفول میماند. شاید بخشی از ایراد کار به همان درونمایه اصلی داستان، یعنی همان بلوغ مربوط باشد که محور و مبدا رمان است و در واقع با این محرک و انگیزه است که قطار روایت به حرکت درمیآید. مشکل آن است که جملات طوری کنار هم گذاشته میشوند و بحثها بهگونهای پیش میرود که پرسشهای راوی در مورد <بلوغ> با توجه به شواهدی چند، البته سوای بزرگسال بودن راوی، اساسا از مدار باورپذیری خواننده خارج میشود. یعنی هرچه آدم سعی میکند به خود بقبولاند که شخصیت اصلی به شکلی طبیعی و غیرتصنعی با این مسئله مواجه است باز ته ذهناش چیزی او را منصرف میکند. در ضمن اگر خیلی بیراه نگفته باشم میتوان گفت که حتی نوجوانانی کمسن و سالتر از رسول، بخصوص در چنان محیطی، گاهگاهی چیزکی از این واژه به گوششان میخورد چه برسد به او که پسری زبر و زرنگ است و آنطور که از وجناتش پیداست خیلی پیشتر باید ته و توی قضیه را درآورده باشد. میماند یک نکته دیگر و ختم کلام. داستان به صورت فلشبک و بازگشت به عقب است؛ یعنی آنکه راوی بزرگ شده است و حالا دارد داستان دوران نوجوانیاش را تعریف میکند. همانطور که میدانید داستانهای فراوانی به این شیوه نوشته شده و هیچ اشکالی هم ندارد که کسی به روایت گذشته بپردازد، اما بحث این است که ما اگر بخواهیم ماجرایی را که در گذشته اتفاق افتاده و تمام هم شده، بازگو کنیم بیشک از بیشتر جزئیات آن خبر داریم و به همین دلیل نمیتوانیم طوری سخن بگوییم که مثلا از برخی قضایا خبر نداریم. راوی اگر بزرگسال است و خاطراتاش را واگویه میکند پس نباید ما را این همه اینجا و آنجا بکشاند تا در نهایت مفهوم واژه <بلوغ> را برای ما توضیح دهد (شاید لازم بود که راوی به جز بخش پایانی، در جاهایی دیگری از داستان هم خودی نشان میداد تا این مشکل کمتر به چشم میآمد). اگر هم نوجوان است پس اصولا قسمت پایانی داستان، توجیه منطقی ندارد، ضمن آنکه در مواردی، کلمات و جملاتی از دهان رسول نوجوان خارج میشود که خواننده احساس میکند تجانسی با آن سن و سال ندارد و به نظر میرسد یک انسان پخته در قالب راوی فرورفته است. شاید بهتر میبود همانند ناتور دشت، راوی کاملا در هیات یک نوجوان عاصی و معترض فرو میرفت و همهچیز از زاویه دید او تعریف میشد. با این همه و با تمامی این تفاصیل، داستانهای علیرضا مجابی چنان جذاب و خواندنی نوشته میشوند که خواننده، حتی اگر توقعاتی دیگر از داستان داشته باشد، تا به آخر احساس خستگی و ملال نمیکند. جنس نثر و عبارات و اصطلاحات او و نوع شوخیها و طنازیهایش امروزی است و از دل همین گفتوگوهای روزمره بیرون آمده است بنابراین خواننده این زمانی و این مکانی را مجاب میکند. * خیلی خوشبختم خانوم صادقی، علیرضا مجابی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1385 نسخه چاپی ... منبع :روزنامه کارگزاران مندرج در : سایت انتشارت روشنگران ومطالعات زنان |
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:0 | لینک
|

