تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

 

این پست کمی دیر درج شد، ولی برای شنیدن صدای جادویی پری زنگنه هیچوقت دیر نیست. در ضمن مطلب اصلی از سایت رادیو زمانه کپی پیست شده است و کامنت من را هم در پای خوش دارد.  

 

موسیقی ملل

تجربه‌ای نادر در حضور پری زنگنه

شهزاده سمرقندی


امروز از یک تجربه‌ی نادر خودم برایتان می‌گویم. به همین دلیل، برنامه امروز هم نادر خواهد بود. قصد دارم از آوازخوان شناخته‌ی ایرانی، پری زنگنه، برایتان بگویم.

پری زنگنه را دیشب، برای اولین بار، در «دِن هاخ» يا همان «لاهه» دیدم. پری زنگنه دیشب در این شهر، که پایتخت اداری هلند است، کنسرت داشت.

ترانه‌هایی را از این آوازخوان قبلا از زبان دوستان ایرانی‌ام شنیده بودم که در شب‌نشینی‌های دوستانه‌ای که با آنها داشتم، تکی یا گروهی برایم خوانده بودند. مثل این یکی:
می خوام برم کو، شکار آهو

تفنگ من کو؟ لیلی جان تفنگ من کو؟


عکس‌ها از زمانه

اما دیشب، وقتی این ترانه را از زبان خود پری زنگنه می‌شنیدم، دیدم که چه‌قدر ترانه‌هایش با ترانه‌هایی که مادرم و خاله‌ام می‌خوانند نزدیک است. به‌خصوص آن دوبيتی‌هایی که از خراسان می‌خواند.

اما قبل از همه، بگویم که در نگاه اول پری زنگنه مرا به یاد چه کسی انداخت. شما احتمالا از شاعره‌ی معروف روس، آنا آخماتوا، عکسی دیده‌اید. بلی، اولین کس او بود. همان چهره و حالت اشرافی و همان حرکات ممتاز کلاسیک و در عین حال بسیار فروتنانه.
پری زنگنه که سی سال است نابينا شده، انگار حضور آن همه مردم را می‌دید و من، و حتما دیگر حاضران نیز، احساس می‌کردیم که او بسیار تشنه‌ی این گونه کنسرت‌های زنده است و دلش می خواهد بیشتر در صحنه بماند.

من بی‌اختیار این حالت را با آن کنسرت‌هایی مقایسه کردم که در کشورهای آسیای میانه و روسیه برگزار می‌گردد؛ با ارکستری بزرگ و رقصندگانی زیبا و موزون. البته در کنسرت پری زنگنه رقصنده‌ای نبود. ولی می‌توانست باشد.

چندین بار چشمانم را بستم و تلاش کردم صحنه را با آن رقصندگان تاجیک و ارکستر سبک روسی تصور کنم. چه قدر زیبا بود! بسیار دلنشین و کامل!

بعدا که با پری زنگنه صحبت کوتاهی داشتم، با شنیدن اسم سمرقند گفت: «خیلی دوست داشتم آن جاها کنسرتی داشته باشم». در واقع این یگانه جمله‌ای بود که پری زنگنه به من گفت. و من در جواب لال بودم.

به ما گفته بودند هیچ عکس و فیلمی از خانم زنگنه نگیریم و حتا خود خانم زنگنه هم قبل از این که ترانه‌ای برای ایران بخواند، این حرف را تکرار کرد و گفت: «خواهش می‌کنم که این شب برای یک شب باشد».

اما من که همه‌اش در شرایط تنگ و بسته کار خود را پیش برده‌ام، در آخرين دقايق کنسرت که بعضی شروع به عکس گرفتن کردند، دوربین را درآوردم و بین آن همه دست‌کوبی‌ها فیلم گرفتم و زوم کردم به چهره‌ی پری زنگنه: تبسم وی نشانگر آن بود که محبت همه‌ی حاضرین را می‌دید و دلش می‌خواست بیشتر بماند.

بعد از کنسرت که برای مصاحبه به مهمان‌خانه‌ی آنها رفتیم، گفتم که من از شما فیلم و عکس گرفته‌ام. گفت اشکال نداره. می‌دانست که از راديو هستيم.

یادم آمد که خوانندگان روس یا تاجیک وقتی از کنسرت بیرون می‌آمدند دورشان را عکاسان و فیلم‌برداران می‌گرفتند و صدای شرق-شرق عکس گرفتن‌ها و سوالات خبرنگاران خواننده را به فرار مجبور می‌کرد. اما این فرهنگ را در کنسرت‌های ایرانی کمتر می‌بینم.

ولی هم‌خوانی‌های مردم ترانه‌های پری زنگنه را در برابر خودش می‌خواندند شبیه ما تاجیکان بود. خاطره بسیار قوی در حفظ ترانه‌های مردم خود دارند.
شاید به همین دلیل باشد که پری زنگنه با آن‌که صدای اپرایی دارد، بیشتر با لحن و ریتم‌های مردم آواز می‌خواند. شاید هم دلیل‌های دیگری داشت.

پری زنگنه در پایان ترانه‌ای گفت: «حالا یک ترانه‌ای می‌خوانم که شما بلد نباشید». و ترانه‌ی ترکی «یالغیزیم» را خواند. باز هم چندین نفر آن را از بر بودند و هم‌خوانی کردند.


کنسرت بسیار صمیمی بود و من خود را در بنای کنسرت زیبای اپرای شهر تاشکند تصور کردم که برای دیدن اپرای «روسلان و لیودمیلا» رفته بودیم. من همه‌ی تلاشم را می‌کردم که کلمات آوازخوان را بفهمم اما برایم سخت بود. حدود ۱۳ یا ۱۴ سالم بود. مادرم گفت «نگران نباش! همه‌ی بزرگ‌سالان نیز نمی‌توانند کلمات دقیق آن را بشنوند. باید تلاش کنی که موسیقی و آهنگ آن را بفهمی».

اما دیشب، وقتی به آوازخوانی پری زنگنه گوش می‌دادم، دقت کردم که همه‌ی کلماتش را می‌فهمم و چه‌قدر روشن و گویا می‌خواند. کلمات را، به خاطر اوج صدا یا رعايت ريتم، نصفه ـ نیمه تلفظ نمی‌کرد.
من در کارهای پری زنگنه پیوند نرم و دلنشین ترانه‌های مردمی و آهنگ‌های کلاسیک را می‌دیدم که برایم بسیار دلنشین بود.

اما یک مشکلی هم داشتم؛ طبق عادتم، فضا و محیطی را که از ترانه‌ها تصور می‌کردم و می‌دیدم آمیخته بود با آن چه که در صحنه‌های روسی یا تاجیکی دیده‌ام. یا حتا صحنه‌های اروپایی وقتی ترانه‌های کلاسیک اروپایی را می‌خواند.
اما وقتی ترانه های محلی ايرانی را می‌خواند، تصورات من خالی بود از محیط ترانه‌های مردم ایران. وقتی چشمانم را می‌بستم نمی‌دانستم که عاشق را با چه لباسی یا با چه رنگی ببینم؛ یا همین طور معشوق را.

برای شما ایرانیان شاید این کار شدنی‌ست چون تاریخچه‌ی مردم و لباس‌های ملی و مردمی خود را خوب می‌شناسید، اما برای من این گوشه‌ی تاریکی بود.
نمی‌دانستم قهرمان خود را در چه سبک لباسی ببینم. وقتی پری زنگنه می‌گوید: «می‌خوام برم کو، شکار آهو، تفنگ من کو لیلی‌جان» من فقط با کلمات روبه‌رو هستم و قهرمان‌های ترانه که باید ایرانی باشد برایم روشن نیست. و من ناچار آنها را با سبک تاجیکی یا گاهی روسی لباس به برشان می‌کنم تا جهان ترانه را برای خود بسازم.

این جنبه‌ی دیداری یا ظاهری موسیقی ایرانی برای من عریان یعنی لخت است. نمی‌توانم قهرمان ترانه را باحجاب تصور کنم. احساساتم می‌گوید که این کار درست نیست. احساساتم می‌گوید که ترانه و آوازخوان و هنر باید آزاد باشد. ازاد به مثل تخیلات انسان. اگر خطا می‌کنم بگویید.

یکی از ترانه‌های قدیمی روسی را بشنوید و بعد ببينيد به‌عنوان یک ایرانی تصور روشن و دقیق و موجودی از دنیای موسیقی روس دارید؟

من به عنوان دوستدار ترانه‌های مردمی ایران از این محرومم. دلم می‌خواهد که همکاری و مبادله‌ی فرهنگی بین ایرانیان و تاجیکان، در جنبه‌ی ظاهری یا «ویژوال»ِ هنر بیشتر باشد. در واقع این آرزوی خیلی‌هاست. اما هنوز کاری برای شروع آن انجام نشده.

پری زنگنه را به عنوان سمبل تماشاگر ایرانی دیدم که در هنر، دنیا و تصورات خود را دارد که زیباست اما پوشیده.
این نکته را می‌خواهم دقیق‌تر بگویم. شاید با این مثال بهتر بتوانم: در کنسرت دیشب دختری را دیدم که لباس پررنگ محلی سمرقندی به بر داشت و من او را بین ۳۰۰ نفر دیدم و به سوی او جلب شدم. رفتم با او گفت‌وگو کردم و متوجه شدم او هم از آسيای ميانه است؛ از ارمنيان تاشکند بود که شوهر ايرانی کرده بود. اما آن بقیه‌ی ۳۰۰ ایرانی هیچ نشانی از ایرانی بون نداشتند و من با استفاده از دیگر حس‌های خود باید آنها را می‌شناختم. مثلا با شنیدن این که به چه زبانی حرف می‌زنند.

موسیقی ایرانی نیز همین حالت را دارد. اگر بتوانم به انگلیسی بگویم: lack of visual style. دلتان بخواهد می‌توانيد بگوييد رقص. وقتی در صحنه يک پيانو هست و يک خواننده، شما هنوز فرقی بين آن و يک صحنه‌ی اروپايی نمی‌گذارید. اما اگر رقص به آن اضافه شود يا خواننده و نوازنده لباسی ایرانی پوشيده باشند، بلافاصله متمايز می‌شوند.

امیدوارم برخورنده نباشد این حرف‌های من. اما می‌دانم که دلیلِ این‌گونه شدن هنر ایرانی در چیست. به امید روزگار آزاد آزادگان هنر.

فایل صوتی برنامه‌ی موسیقی ملل را از اینجا بشنوید.

نظرهای خوانندگان

نوشته شیوا و شیرین شما و احساس تان درباره موسیقی ایران راخواندم و بسیار لذت بردم. متاسفانه فرصت اینکه به فایل صوتی گوش بدهم ندارم. اگر چه کنجکاو بودم که بدانم در برنامه رادیویی خودتان خانم هنرمندی که درحال نوازندگی پیانو ست را نیز تصویر یا معرفی کرده اید؟ سحر

-- سحر ، May 2, 2007 در ساعت 11:49 AM

متاسفانه ما در ایران فاقد لباس ملی هستیم یعنی لباسی که در بر گیرنده همه ایرانیها باشد . به همین دلیل چادر را اختراع کرده ایم !
بنده پسشنهاد می کنم در اینگونه مجالس یک خانم چادری هم کرشمه بدهد که همه متوجه شوند برنامه ایرانی است . چطور است ؟

-- منوچهر ، May 2, 2007 در ساعت 11:49 AM

زنده باد شهزاده. خيلي جالب بود. فقط مواظب باش اين عکس گرفتن هاي يواشكي به شيوه پاپاراتزي كار دست ات ندهد. موفق باشي.

-- پرويز ، May 3, 2007 در ساعت 11:49 AM

موسيقي فولكوريك ايران با نام پري زنگنه پيوندي جاودانه دارد. خانم زنگنه البته خانم بسيار متشخصي است ولي نوع موسيقي كه اجرا مي كند از ترانه هاي محلي دورافتاده ترين نقاط مختلف ايران برگزيده شده است. خانم زنگنه خودش و كارش صميمي تر از آن است كه به اشراف نسبت داده شود. ( اين نكته را يك بار كه به خاطر پخش كتابش به منزل او رفته بودم فهميدم) مرسي از اين كه چهره ي زيبايش را هم نمايش داديد. كوردلان بسياري تحمل ديدن و شنيدنش را ندارند. اميدوارم از گوشي تلفنش( كه آن روز نتوانستم برايش درستش كنم )رفع عيب شده باشد. خيلي ها آرزو دارند صداي نازنينش را بشنوند.

-- علی رضا مجابی ، May 4, 2007 در ساعت 11:49 AM

عالي نوشته بودي، عالي

-- حميدرضا سليماني ، May 7, 2007 در ساعت 11:49 AM

آفرین شهزاده؛ سه شنبه شب 18 اردیبهشت برنامه ات در مورد سالگرد 9 ماه می گوش کردم و بسیار لذت بردم. واقعا که کارهایت در حد شهزادگان ولی قابل دسترس عموم است. دوباره آفرین. موفق و سلامت باشی.

-- ماموتو ، May 8, 2007 در ساعت 11:49 AM

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 22:42 | لینک  | 

میخواهم یک نامه ی کوتاه بنویسم

 

نوشته ی: شهریار عباسی

نشر افراز  86

 

 

داستان بلند میخواهم یک نامه کوتاه بنویسم ، روایتی ساده و روان از جنگ است ، که برخلاف نمونه های مشابه آن، درونمایه ی جنگی یا ضد جنگی آشکار ندارد و رخدادهای داستانی آن در حاشیه ی اتفاقاتی برون جنگی بنا شده است. شروع داستان هجویه­ای بازیگوشانه از جنگ است که با انداختن شیشه های آب مقطر در بخاری نفت سوز مدرسه آغاز می شود و در گیر و دار بمباران شهرها (شهر خرم آباد) موجب تفریح و سرگرمی چند نوجوان دانش آموز سرکلاس درس می شود، که ملموس ترین سنگر آموزش و سرگرمی آنهاست. سنگر بعدی داستان آوردگاه حسی و عاطفی دوران بلوغ است که کاراکترهای پسر نوجوان داستان را به جنگ و گریز عشقی با دختران همسال می کشاند، تا با تعقیب و مراقبتهای خیابانی و نامه نگاری متعاقب آن، به نبرد هیجانی آتی جسم و روان آدمهای داستان بپردازد و تراز غنایم بدست آمده از نبرد را برای آینده­ا­ی نامعلوم سر و سامان بدهد.مسابقه ی ورود به دانشگاه از طریق سهمیه ی بسیج ، تشکیل خانواده و... بقیه ی رویدادهای دیگر، هر چند که عباسی نویسنده به هیچ آینده­ای باور نداشته باشد!

زمان قصه با ساختار رویداهای داستانی همجنس است و تا فصل پنجم کتاب در بستری آرام پیش می رود، ولی از فصل پنجم به بعد شکسته می شود و به گذشته در آینده کوچ می کند تا به دنباله ی روایت خود ادامه بدهد. شوک غیر لازمی که نویسنده برخلاف داستانهای شناخته شده­ی این سبک، از  وسط کار  آغاز می کند و انسجام روایت را درهم می ریزد.

داستان میخواهم ... اولین داستان درنوع خود درباره­ی شهر خرم آباد است و با آدرس و نشانی دقیق از مکانهای تفریحی و توریستی شهر خرم آباد در پی جذب توریسم و مخاطب است و به همین دلیل نیز عینی و واقعی نوشته شده است ، ولی به سبب تلاش نویسنده برای ارتقای سطح تکنیکی و هنری اثر و تزریق فرمولبندی ژانرهای دیگر داستانی به ساخت روایی آن، از مسیر طبیعی داستان واقعگرا خارج شده و در برزخ روایتی ناهمگون گرفتار می آید، که هم ناشی از علاقمندی نویسنده به ارتقای  داستان به مدارج تکنیکی بالاتر است و هم دشواری توانفرسای چنین تلفیقی را به رخ می کشد. بیان روایی و خطی داستان، و پرهیز از نمایش کنش های هیجانی و آنی رخداده ها، گاه داستان را تا مرز خاطره پیش برده است و از اکشن داستانی دور نگهداشته است که با سرشت روایت همخوانی دارد، ولی با بیان تکنیکی اثر نه، و کلام آخر این که داستان میخواهم... تلاشی نجیبانه و در خور تامل برای تولید و ساخت ادبیاتی مخاطب مند است و همه ی نقاط ضعف و قوت این آثار را در خود نهفته دارد، باشد که در آینده ای نه چندان دور صبح دولتش بدمد.                

                

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:50 | لینک  | 

 

علی رضا محمودی (ایرانمهر) عزیز منو دعوت کرد به نشست جهانی شدن ادبیات ایران در پاتوق فرهنگی تهران، جلسه­ی اول که من نبودم ولی تو دومی(تله کنفرانس خانم طالبی از آمریکا ) و سومی(سخنرانی آقای مجید روشنگر ناشر مقیم آمریکا) شرکت کردم. حالا سوای قانون کاپی رایت که سرکار خانم لاهیجی مدیر نشر روشنگران و مطالعات زنان به اون اشاره کرد و به فرمایش ایشون و تایید حاضران بزرگترین مشکل جهان شدن ادبیات امروز بوده و هست و مسایل مطرح شده ی دیگر، از جمله پیچیده بودن تولیدات داخلی (منظور همون پیچوندن خواننده است!) و غیر قابل ترجمه بودن و غیر قابل فهم بودن اونا (به زبان مادری هم قابل فهم نیستند!)، تا دشمنی ناشران خارجی با ادبیات شرارت (منظور همون محور شرارت معروف است!) و خیلی چیزای دیگه، من هرچی برگشتم و طول و عرض سالنو نگاه کردم، (مخصوصن تو جلسه ی دوم که آقای روشنگر چند نمونه از ادبیات مهاجرتو به عنوان آس داستان نویسی و شعر ادبیات محور شرارت رو کرد!) تازه فهمیدم به جز من و آقای محمودی (خانم طالبیو تو جلسه­ی دوم نشمردم چون حضورشون مجازی بود!) دو نفر و نصفی آدم بیشتر تو سالن نبودند (تو جلسه ی سوم خانم لاهیجی هم بقیه رو قال گذاشت و نیومد!) و خلاصه دردسر ندم، آفتاب آمد دلیل آفتاب، جلسه­ی سوم جهانی شدن هم با کمتر از دو نفر و نصفی آدم قبلی برگزار شد، که خودش نشون دهنده­ی علاقه­ی نویسندگان و دست اندر کاران ادبیات ما به جهانی شدن بود!!!!!!! حالا سوای بی توجهی مسئولین و عدم اختصاص وجهی برای جهانی شدن( آقای مجلسی البته بعد از اشاره به  بودجه های هسته ای و غیره و ذالک برای جهانی شدن پیشنهاد تاسیس صندوق صدقات کرد!)حالا آقای محمودی باز بگه چرا ادبیات ما جهانی نیست و جهانی نمیشه؟! آقا جون همه که مثل بنده و جنابعالی عاشق جهانی شدن نیستند،(فقط هشت ساعت وقت صرف رفتن و برگشتن کردم که چهار ساعتشو تو متروی کرج سرپا بودم و انواع تنه زدن و بوهای خوش و ناخوشو مسافرا رو به عشق جهانی شدن تحمل کردم و جیک نزدم و البته شرحشو تو داستان کفشاتو جا گذاشتی عمو جون! نوشتم و تو مجله ی سابق کلک چاپ شده و اگه ضرب­المثل شتر در خواب بیند پنبه دانه رو کنار بذاریم، در آینده ی نامعلوم تو مجموعه داستان سلام آقای میلان کوندرا چاپ خواهد شد!) و جهانی شدن هم که به این راحتی ها نیست. خود آقای روشنگر هم تو جلسه ی سوم گفت ، دلیلی واقعی شو میخوای بدونی اینجا نمیشه گفت، باید بیرون منو به یه فنجون قهوه دعوت بکنی تا بگم، که سوای رشوه خواستن از جهانیان در ملاء عام، زبونم لال و صد البته و حتمن منظورشون به قهوه­ی قجری معروف نبود که برای قتلهای سیاسی و زنجیره ای سابق بکار می رفت و امروز اگه کسی  مجبور بشه سر بکشه، سر از ویس آف امه ریکا و بقیه ی رسانه­های خارجی درمی آره و ممکنه سه شماره جنازه ش جهانی بشه!!!

در پایان به خاطر عشق و علاقه ی مفرط به جهانی شدن و واسه ی اینکه علی رضا محمودی عزیز فکر نکنه به موضوع جهانی شدن پسیف برخورد کردم، به دوست عزیزم پیشنهاد میکنم اول یه تله کنفراسی چیزی واسه ی به دام انداختن خواننده های داخلی بذاره تا معلوم بشه چرا ملت نزدیک کتاب نمیرن(تازه ایرانی های خارج نشین هم که اون همه به فیلم سیصد گیر دادند و کمپین میلیونی برای حفظ علایق فرهنگیشون درست کردند، سالی سیصد جلد کتاب بیشتر نمی­خونند!) تا  بعد معلوم بشه واسه ی جهانی شدن چه خاکی بسرمون بریزیم؟!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:6 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 نگاهی گذرا به مجموعه داستان چوب خط

 نوشته: محسن فرجی 

 نشر قطره ۸۵

 

محسن فرجي را با داستان كجايي؟(خرداد78) در مجموعه ي نقش 79 شناختم. داستاني كوتاه در باره ي جنگ و به بلنداي بي پايان زندگي. مردي كه جسد خزه بسته­اش در محاصره ي آب ايستاده است و از دهان بازمانده­اش دو ماهي سرخ كوچك بيرون مي­آيند تا براثر غرش توپ، در لرزشي ناپيدار مدفون شوند و به تنگ خاك گرفته و خالي از ماهي زني رميده از جنگ، معنا دهند. فرجي در چوب خط هم از جنگ نوشته است، در داستان عاشقت بودن و چند داستان ديگر. از زن عمويي نوشته است كه اتاقش بوي ليمو شيرين و شربت ميدهد (شربت شهادت هم به احتمال چنين بويي داشته باشد!)و پسري كه به جنگ رفته است (يا ناخواسته به جنگ كشانده شده است؟) و حالا موج گير جنگ، به دياري گمشده بازگشته است، تا در حوض پاركي در شهرستان قزوين دست و پا بزند، و در توهم (رزمي حماسي!) جزيره­­ي مين گذاري شده­ي (مجنون!) غرق شود. مصطفايي كه بغل گوش منزلشان عروسي پسر همسايه است و صداي ناكوك موسیقی (چون موتيفي بسیار موثر) سراسر داستان را پركرده است:

شب به اون چشمت خواب نرسه

به تو مي خوام مهتاب نرسه

عاشقت بودن عشق منه

اينو قلبم فرياد ميزنه

فرجي ولي در داستانش به ما نمي گويد كه قلب مصطفي در موقع دست و پا زدن در توهم مجنون، چه فريادي مي­زده است و دركدام آفاق سير كرده است،كه زن عمو و بقيه­ي افراد خانواده،در اوج توهمي بزرگتر از غرق شدن در حماسه­ی مجنون، خوشبختي ركسانا را (زني جوان و با چشمان درشت و گونه ­هاي برجسته.) در كف ادامه­ي حيات(كدام حيات؟) با يك موج زده از جنگ نهاده­اند؟!و براي ضلع ديگر اين فاجعه (ركسانا) چوب خطي رسم نمي كند.

زنهاي داستان فرجي اغلب در انفعال شخصيتي محض ترسيم شده­اند و تصويري لرزان از پژواك جهان مردانه­اند،كه از خود اسقلالي ندارند (كنش مسقلي بروز نمي­دهند.) و تسليم قضا و قدري هستند كه مردانشان برايشان رقم زده­اند. مثل زن داستان سردي دستمال تاريك، كه در خستگي و بيماري مردي بازگشته از زندان(چرا زندان؟) حل مي شود و در سكوت و تاريكي فرو مي رود، يا زن داستان تو منشي آقاي رئيسي كه در نهايت، زرنگي­اش خلاصه شده است در فريب دادن مردي كه از دوخت و دوز بكارتش خبر ندارد! و زن داستان  مي گويم عيب ندارد، كه خود را واگذار مي كند به مردي كه اجازه دارد با او كار بي­ادبي (كدام ­بي ادبي؟)بكند! ( اروتيسمي زشت كه با كلماتي زشت­تر بيان شده است.)

داستانهاي مجموعه­ي چوب خط (ناگفته نماند در سراسر کتاب داستاني به نام چوب خط وجود ندارد!) عليرغم جذابيتهاي تكنكيي و حس و حال بيان شده ی قوی (علي الخصوص در كاربرد ظريف و هوشمندانه­ي موسيقي، که از ویژگیهای  ممتاز کار فرجی است.)پر از ناگفته­هاست،يا گفته­هايي كه تامل برانگيزند!!!! مثل قول­هاي اشخاص داستان كله بزي ها، كه چيزي جز دامن زدن به خرافات زباني محض نيست! يا گفتگوهاي پدر در داستان ظلمات (كه اوج ديالوگ نويسي فرجي است.) و فاقد انسجام داستاني است (تداخل بي هدف لمپنيزم و لذات زودگذر افيوني كه به جنايت مي انجامد.)

و كلام آخر فرجي داستان نويس(تكنيكال) در چوب خط، داستانويسي مبتكر است، و از ابزار جدید داستانویسی (سیالیت ذهن، تک گویی درونی، مینی مالیزم، و ...) استفاده­ی خوب و موثری کرده  است، ولي چوب خط فكري داستانهایش (آدمهاي داستاني كه برگزيده است) از انديشه های جدید داستانی تهي است!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:42 | لینک  | 

 زوربای ایرانی

به پاس خاطره ی

علی مجابی

رهبر سابق موزیک نظام کرمانشاه.

 

 

سروان گفت:

«شدني نيست جون داداش!»

گفتم:

«اون دفعه كه شد، دختر شيرازي وسط ميدون فردوسي!»

خنديد:

«از رو نرفتي که هنوز، بعد از اون همه چوب بلالي كه نوش جان كردي!»

لبم را روي رديف سوراخهاي ساز دهني گذاشتم:

«کي... من؟ اگه از رو رفته بودم که سازدهني نمي زدم اون شب، بعد از يه ساعت كلاغ پر رفتن زير شست بارون!»

سرهنگ مجبورم كرده بود، به خاطر زمزمه­ی دختر قوچاني، وسط تمرين رزم شبانه.

اگر به دست و پايش نيفتاده بودم وقول نداده بودم تكرار نشود،  از دسته­ی موزيك اخراجم كرده بود و باز راهي نداشتم جز قدم آهسته رفتن با شيرعلي مردون:

 «مو...لر

 به ليط خورم.

هفت سال چوپونم،

گر...برنم اجباري

مومشق ندونم

ممدلي

شيرعلي مردون.»

 

به محض رسيدن به آسايشگاه دست زير كمربند شلوارم انداخته بودم و سازدهني‌ام را بيرون كشيده‌ بودم تا با دختر قوچاني خستگي از تن بگيرم، بعد از عمليات رزم شبانه!

جواد هم تا صبح چشم روي چشم نگذاشته بود و چهارتا باطري ري.او. واك مصرف كرده بود رو عكس نامزدش زير پتوي سربازي.

جناب‌ سروان تحصيلكرده­ی فرانسه‌ بود، بورسيه ارتش. ولي هیچوقت دل خوشي از موزيك نظام نداشت و تا فرصتی بدست مي آورد ساز خودش را مي زد:

«حالا نوبت چيه بچه ها؟»

«دختر بوير احمدي.»

هفته­ی پيش كه سروان با خواهش تمناي من قره ني­اش را برداشته بود و خارج از برنامه­ی باشگاه حال و حولي راه انداخته بود، مورد اعتراض سرهنگ واقع شده بود:

«خجالت بكش پسر،موزيك نظام چي به پپو سليماني؟» 

تا چهل و هشت ساعت سرحال نبود جناب‌سروان و بوي مارش عزا مي‌داد توی زندان، به خاطر بي احترامي به موزيك نظام.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:48 | لینک  |