| این پست کمی دیر درج شد، ولی برای شنیدن صدای جادویی پری زنگنه هیچوقت دیر نیست. در ضمن مطلب اصلی از سایت رادیو زمانه کپی پیست شده است و کامنت من را هم در پای خوش دارد.
|
|
میخواهم یک نامه ی کوتاه بنویسم نوشته ی: شهریار عباسی نشر افراز 86 داستان بلند میخواهم یک نامه کوتاه بنویسم ، روایتی ساده و روان از جنگ است ، که برخلاف نمونه های مشابه آن، درونمایه ی جنگی یا ضد جنگی آشکار ندارد و رخدادهای داستانی آن در حاشیه ی اتفاقاتی برون جنگی بنا شده است. شروع داستان هجویهای بازیگوشانه از جنگ است که با انداختن شیشه های آب مقطر در بخاری نفت سوز مدرسه آغاز می شود و در گیر و دار بمباران شهرها (شهر خرم آباد) موجب تفریح و سرگرمی چند نوجوان دانش آموز سرکلاس درس می شود، که ملموس ترین سنگر آموزش و سرگرمی آنهاست. سنگر بعدی داستان آوردگاه حسی و عاطفی دوران بلوغ است که کاراکترهای پسر نوجوان داستان را به جنگ و گریز عشقی با دختران همسال می کشاند، تا با تعقیب و مراقبتهای خیابانی و نامه نگاری متعاقب آن، به نبرد هیجانی آتی جسم و روان آدمهای داستان بپردازد و تراز غنایم بدست آمده از نبرد را برای آیندهای نامعلوم سر و سامان بدهد.مسابقه ی ورود به دانشگاه از طریق سهمیه ی بسیج ، تشکیل خانواده و... بقیه ی رویدادهای دیگر، هر چند که عباسی نویسنده به هیچ آیندهای باور نداشته باشد! زمان قصه با ساختار رویداهای داستانی همجنس است و تا فصل پنجم کتاب در بستری آرام پیش می رود، ولی از فصل پنجم به بعد شکسته می شود و به گذشته در آینده کوچ می کند تا به دنباله ی روایت خود ادامه بدهد. شوک غیر لازمی که نویسنده برخلاف داستانهای شناخته شدهی این سبک، از وسط کار آغاز می کند و انسجام روایت را درهم می ریزد. داستان میخواهم ... اولین داستان درنوع خود دربارهی شهر خرم آباد است و با آدرس و نشانی دقیق از مکانهای تفریحی و توریستی شهر خرم آباد در پی جذب توریسم و مخاطب است و به همین دلیل نیز عینی و واقعی نوشته شده است ، ولی به سبب تلاش نویسنده برای ارتقای سطح تکنیکی و هنری اثر و تزریق فرمولبندی ژانرهای دیگر داستانی به ساخت روایی آن، از مسیر طبیعی داستان واقعگرا خارج شده و در برزخ روایتی ناهمگون گرفتار می آید، که هم ناشی از علاقمندی نویسنده به ارتقای داستان به مدارج تکنیکی بالاتر است و هم دشواری توانفرسای چنین تلفیقی را به رخ می کشد. بیان روایی و خطی داستان، و پرهیز از نمایش کنش های هیجانی و آنی رخداده ها، گاه داستان را تا مرز خاطره پیش برده است و از اکشن داستانی دور نگهداشته است که با سرشت روایت همخوانی دارد، ولی با بیان تکنیکی اثر نه، و کلام آخر این که داستان میخواهم... تلاشی نجیبانه و در خور تامل برای تولید و ساخت ادبیاتی مخاطب مند است و همه ی نقاط ضعف و قوت این آثار را در خود نهفته دارد، باشد که در آینده ای نه چندان دور صبح دولتش بدمد. |
علی رضا محمودی (ایرانمهر) عزیز منو دعوت کرد به نشست جهانی شدن ادبیات ایران در پاتوق فرهنگی تهران، جلسهی اول که من نبودم ولی تو دومی(تله کنفرانس خانم طالبی از آمریکا ) و سومی(سخنرانی آقای مجید روشنگر ناشر مقیم آمریکا) شرکت کردم. حالا سوای قانون کاپی رایت که سرکار خانم لاهیجی مدیر نشر روشنگران و مطالعات زنان به اون اشاره کرد و به فرمایش ایشون و تایید حاضران بزرگترین مشکل جهان شدن ادبیات امروز بوده و هست و مسایل مطرح شده ی دیگر، از جمله پیچیده بودن تولیدات داخلی (منظور همون پیچوندن خواننده است!) و غیر قابل ترجمه بودن و غیر قابل فهم بودن اونا (به زبان مادری هم قابل فهم نیستند!)، تا دشمنی ناشران خارجی با ادبیات شرارت (منظور همون محور شرارت معروف است!) و خیلی چیزای دیگه، من هرچی برگشتم و طول و عرض سالنو نگاه کردم، (مخصوصن تو جلسه ی دوم که آقای روشنگر چند نمونه از ادبیات مهاجرتو به عنوان آس داستان نویسی و شعر ادبیات محور شرارت رو کرد!) تازه فهمیدم به جز من و آقای محمودی (خانم طالبیو تو جلسهی دوم نشمردم چون حضورشون مجازی بود!) دو نفر و نصفی آدم بیشتر تو سالن نبودند (تو جلسه ی سوم خانم لاهیجی هم بقیه رو قال گذاشت و نیومد!) و خلاصه دردسر ندم، آفتاب آمد دلیل آفتاب، جلسهی سوم جهانی شدن هم با کمتر از دو نفر و نصفی آدم قبلی برگزار شد، که خودش نشون دهندهی علاقهی نویسندگان و دست اندر کاران ادبیات ما به جهانی شدن بود!!!!!!! حالا سوای بی توجهی مسئولین و عدم اختصاص وجهی برای جهانی شدن( آقای مجلسی البته بعد از اشاره به بودجه های هسته ای و غیره و ذالک برای جهانی شدن پیشنهاد تاسیس صندوق صدقات کرد!)حالا آقای محمودی باز بگه چرا ادبیات ما جهانی نیست و جهانی نمیشه؟! آقا جون همه که مثل بنده و جنابعالی عاشق جهانی شدن نیستند،(فقط هشت ساعت وقت صرف رفتن و برگشتن کردم که چهار ساعتشو تو متروی کرج سرپا بودم و انواع تنه زدن و بوهای خوش و ناخوشو مسافرا رو به عشق جهانی شدن تحمل کردم و جیک نزدم و البته شرحشو تو داستان کفشاتو جا گذاشتی عمو جون! نوشتم و تو مجله ی سابق کلک چاپ شده و اگه ضربالمثل شتر در خواب بیند پنبه دانه رو کنار بذاریم، در آینده ی نامعلوم تو مجموعه داستان سلام آقای میلان کوندرا چاپ خواهد شد!) و جهانی شدن هم که به این راحتی ها نیست. خود آقای روشنگر هم تو جلسه ی سوم گفت ، دلیلی واقعی شو میخوای بدونی اینجا نمیشه گفت، باید بیرون منو به یه فنجون قهوه دعوت بکنی تا بگم، که سوای رشوه خواستن از جهانیان در ملاء عام، زبونم لال و صد البته و حتمن منظورشون به قهوهی قجری معروف نبود که برای قتلهای سیاسی و زنجیره ای سابق بکار می رفت و امروز اگه کسی مجبور بشه سر بکشه، سر از ویس آف امه ریکا و بقیه ی رسانههای خارجی درمی آره و ممکنه سه شماره جنازه ش جهانی بشه!!! در پایان به خاطر عشق و علاقه ی مفرط به جهانی شدن و واسه ی اینکه علی رضا محمودی عزیز فکر نکنه به موضوع جهانی شدن پسیف برخورد کردم، به دوست عزیزم پیشنهاد میکنم اول یه تله کنفراسی چیزی واسه ی به دام انداختن خواننده های داخلی بذاره تا معلوم بشه چرا ملت نزدیک کتاب نمیرن(تازه ایرانی های خارج نشین هم که اون همه به فیلم سیصد گیر دادند و کمپین میلیونی برای حفظ علایق فرهنگیشون درست کردند، سالی سیصد جلد کتاب بیشتر نمیخونند!) تا بعد معلوم بشه واسه ی جهانی شدن چه خاکی بسرمون بریزیم؟! |
محسن فرجي را با داستان كجايي؟(خرداد78) در مجموعه ي نقش 79 شناختم. داستاني كوتاه در باره ي جنگ و به بلنداي بي پايان زندگي. مردي كه جسد خزه بستهاش در محاصره ي آب ايستاده است و از دهان بازماندهاش دو ماهي سرخ كوچك بيرون ميآيند تا براثر غرش توپ، در لرزشي ناپيدار مدفون شوند و به تنگ خاك گرفته و خالي از ماهي زني رميده از جنگ، معنا دهند. فرجي در چوب خط هم از جنگ نوشته است، در داستان عاشقت بودن و چند داستان ديگر. از زن عمويي نوشته است كه اتاقش بوي ليمو شيرين و شربت ميدهد (شربت شهادت هم به احتمال چنين بويي داشته باشد!)و پسري كه به جنگ رفته است (يا ناخواسته به جنگ كشانده شده است؟) و حالا موج گير جنگ، به دياري گمشده بازگشته است، تا در حوض پاركي در شهرستان قزوين دست و پا بزند، و در توهم (رزمي حماسي!) جزيرهي مين گذاري شدهي (مجنون!) غرق شود. مصطفايي كه بغل گوش منزلشان عروسي پسر همسايه است و صداي ناكوك موسیقی (چون موتيفي بسیار موثر) سراسر داستان را پركرده است: شب به اون چشمت خواب نرسه به تو مي خوام مهتاب نرسه عاشقت بودن عشق منه اينو قلبم فرياد ميزنه فرجي ولي در داستانش به ما نمي گويد كه قلب مصطفي در موقع دست و پا زدن در توهم مجنون، چه فريادي ميزده است و دركدام آفاق سير كرده است،كه زن عمو و بقيهي افراد خانواده،در اوج توهمي بزرگتر از غرق شدن در حماسهی مجنون، خوشبختي ركسانا را (زني جوان و با چشمان درشت و گونه هاي برجسته.) در كف ادامهي حيات(كدام حيات؟) با يك موج زده از جنگ نهادهاند؟!و براي ضلع ديگر اين فاجعه (ركسانا) چوب خطي رسم نمي كند. زنهاي داستان فرجي اغلب در انفعال شخصيتي محض ترسيم شدهاند و تصويري لرزان از پژواك جهان مردانهاند،كه از خود اسقلالي ندارند (كنش مسقلي بروز نميدهند.) و تسليم قضا و قدري هستند كه مردانشان برايشان رقم زدهاند. مثل زن داستان سردي دستمال تاريك، كه در خستگي و بيماري مردي بازگشته از زندان(چرا زندان؟) حل مي شود و در سكوت و تاريكي فرو مي رود، يا زن داستان تو منشي آقاي رئيسي كه در نهايت، زرنگياش خلاصه شده است در فريب دادن مردي كه از دوخت و دوز بكارتش خبر ندارد! و زن داستان مي گويم عيب ندارد، كه خود را واگذار مي كند به مردي كه اجازه دارد با او كار بيادبي (كدام بي ادبي؟)بكند! ( اروتيسمي زشت كه با كلماتي زشتتر بيان شده است.) داستانهاي مجموعهي چوب خط (ناگفته نماند در سراسر کتاب داستاني به نام چوب خط وجود ندارد!) عليرغم جذابيتهاي تكنكيي و حس و حال بيان شده ی قوی (علي الخصوص در كاربرد ظريف و هوشمندانهي موسيقي، که از ویژگیهای ممتاز کار فرجی است.)پر از ناگفتههاست،يا گفتههايي كه تامل برانگيزند!!!! مثل قولهاي اشخاص داستان كله بزي ها، كه چيزي جز دامن زدن به خرافات زباني محض نيست! يا گفتگوهاي پدر در داستان ظلمات (كه اوج ديالوگ نويسي فرجي است.) و فاقد انسجام داستاني است (تداخل بي هدف لمپنيزم و لذات زودگذر افيوني كه به جنايت مي انجامد.) و كلام آخر فرجي داستان نويس(تكنيكال) در چوب خط، داستانويسي مبتكر است، و از ابزار جدید داستانویسی (سیالیت ذهن، تک گویی درونی، مینی مالیزم، و ...) استفادهی خوب و موثری کرده است، ولي چوب خط فكري داستانهایش (آدمهاي داستاني كه برگزيده است) از انديشه های جدید داستانی تهي است! |
|
علی مجابی رهبر سابق موزیک نظام کرمانشاه. سروان گفت: «شدني نيست جون داداش!» گفتم: «اون دفعه كه شد، دختر شيرازي وسط ميدون فردوسي!» خنديد: «از رو نرفتي که هنوز، بعد از اون همه چوب بلالي كه نوش جان كردي!» لبم را روي رديف سوراخهاي ساز دهني گذاشتم: «کي... من؟ اگه از رو رفته بودم که سازدهني نمي زدم اون شب، بعد از يه ساعت كلاغ پر رفتن زير شست بارون!» سرهنگ مجبورم كرده بود، به خاطر زمزمهی دختر قوچاني، وسط تمرين رزم شبانه. اگر به دست و پايش نيفتاده بودم وقول نداده بودم تكرار نشود، از دستهی موزيك اخراجم كرده بود و باز راهي نداشتم جز قدم آهسته رفتن با شيرعلي مردون: «مو...لر به ليط خورم. هفت سال چوپونم، گر...برنم اجباري مومشق ندونم ممدلي شيرعلي مردون.»
به محض رسيدن به آسايشگاه دست زير كمربند شلوارم انداخته بودم و سازدهنيام را بيرون كشيده بودم تا با دختر قوچاني خستگي از تن بگيرم، بعد از عمليات رزم شبانه! جواد هم تا صبح چشم روي چشم نگذاشته بود و چهارتا باطري ري.او. واك مصرف كرده بود رو عكس نامزدش زير پتوي سربازي. جناب سروان تحصيلكردهی فرانسه بود، بورسيه ارتش. ولي هیچوقت دل خوشي از موزيك نظام نداشت و تا فرصتی بدست مي آورد ساز خودش را مي زد: «حالا نوبت چيه بچه ها؟» «دختر بوير احمدي.» هفتهی پيش كه سروان با خواهش تمناي من قره نياش را برداشته بود و خارج از برنامهی باشگاه حال و حولي راه انداخته بود، مورد اعتراض سرهنگ واقع شده بود: «خجالت بكش پسر،موزيك نظام چي به پپو سليماني؟» تا چهل و هشت ساعت سرحال نبود جنابسروان و بوي مارش عزا ميداد توی زندان، به خاطر بي احترامي به موزيك نظام. |
ادامه مطلب