تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

تل عاشقون

نوشته محمدرضا مرزوقی

نشر افق 84

با مرزوقی در نمایشگاه کتاب آشنا شدم (رمان عاتکه­ ی او را قبلن خوانده بودم) تل عاشقون را هم همانجا به من هدیه داد،در پاسخ خانم صادقی!!!!!!! که مدتها قبل تلفنی وعده کرده بود نقدی برآن بنویسد. پیشدستی کردم بعد از دوبارخواندن نگاهی انتقادی به کتاب انداختم.

تل عاشقون اگرچه تل داستان نویسی از نوع خودش نیست(و خود نویسنده ی جوان هم صد البته چنین ادعایی ندارد.)ولی نکات جالب توجهی دارد. تل عاشقون بنا به تعریف پشت جلد کتاب منطقه ای است در کنار خیابان ساحلی بوشهر که روزگاری وعده گاه عشاق ناکام بوده است. عشاقی که روی تپه ای خاکی به انتظار یکدیگر می نشسته­اند،تا از سفری(زمینی، دریایی،هوایی!!!!!!)که هیچوقت برگشتی نداشته است بازگردند و به وصال یکدیگر برسند. ورسیون جدید داستان هم همان کاربرد را دارد، سودابه(وکیل و همکلاس مریم)در یک شرکت ساختمانی(که وکالت پروژه ای را در آنجا به عهده گرفته است) با مردی زن دار(رئیس شرکت) آشنا می شود و به او دل می بازد. موضوع داغی(عشق یک دختر جوان شهرستانی به یک مرد زن دار!)که سرانجام خوشی ندارد و وکیل عاشق را به قتل موکل خود وامی دارد،تا مثل بقیه ی عشق های ناممکن دیگر سر از تل عاشقون دربیآورد.(به عبارتی قبرستان عشقهای زنده به گور شده ی دیگر!!!!!!!)                

  عشق تا اینجای کار همان داستان کهن و اسطوره­ای عشق است که اغلب در بند چشم و ابرو و ساق و زانوی یار است و با مفهوم مدرن و امروزی عشق(اگر هنوز عشقی وجود داشته باشد!) سر و کاری ندارد. و از اینجا به بعد، یعنی زمانی که مریم و شوهرش منصور راهی بوشهر می شوند تا مریم وکالت سودابه را به عهده بگیرد... و در آنجا با عشق شوهرش و ژاله(دوست مشترک سودابه و مریم) مواجه می شود،تل عاشقون وارد فاز جدید و امروزیش می شود(برخورد مریم با منصور و ژاله که نه تنها مثل سودابه در پی انهدام رقیب عشقی اش نمی افتد که حتی به این عشق رشک می برد و نگرانی اش این می شود که کاش منصور موقع بیرون رفتن با ژاله(خیانت به مریم!!!) صورتش را اصلاح کرده باشد تا در چشم معشوق زیباتر جلوه کند.(خیانت را نمی توان نادیده گرفت و بیشتر از آن زنی را که صورتش گلگون از عشق است. ص 97 کتاب)

جان کلام داستان همین نشانه های جدید از عشق است(عشقی که اریک فروم در هنر عشق ورزیدن از آن حرف می زند،و عاشقی که در مقابل معشوق حاضر به گذشت است و فقط به این دلیل شایسته ی کلمه ی عشق است که بیشتر از آنچه که از دست می دهد(معشوق) چیزی بدست می آورد(عشق)!

فصل آغازین داستان، سفری پرپیچ و خم(مفهوم مدرن عشق) در جاده­ای دور و دراز است. تمهید سینمایی و بسیار زیبایی که مرزوقی برای شروع داستانش فراهم کرده است(یک تمهید سینمایی ناب برگمانی!) تا تل عاشقون را دور بزند و از خطر ناکامی و بی سرانجامی عشقهای کهن و اسطوره ای به سلامت عبورکند، ولی سقوط غم انگیز داستان در صحنه ی مراجعه ی مریم به سیاها و مجلس زار گرفتن او نه تنها کمکی به تکوین سفر عاشقانه اش نکرده است، که رگه ی دیگری از اندوه بر تل خاکی عاشقون افزوده است، عشقّ بی فرجامی که از شادی تهی ست و به خاطرش زار زار باید گریست!!!!!!!           

  

   

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:2 | لینک  | 

 

به نظر من کتاب و نمایشگاه فقط بهانه ست و دعوای اصلی سر لحاف ملاست! آخه از کی تا حالا کتاب و کتابخونی تو مملکت ما این قدر قرب و منزلت پیدا کرده که پلیس و اتحادیه و ارشاد سر کتاب به جون همدیگه بیفتن و رئیس آتش نشانی مملکت بیانیه ی رسمی بده که با ما (یعنی اونا) هنوز هماهنگی لازم نشده، کی؟ کجا به آتیش این معرکه خاتمه داده بشه، مصلی یا محل سابق نمایشگاهها؟!

اولش دعوا سر جا بود و مشکل ترافیک و هزار کوفت و مرض دیگه... بعد کار به یک پارگی و چند پاره­گی و پاره پوره بودن چیزای دیگه کشید و روح و روان کتابگردها و کتاب جمع کن­ های حرفه ای رو جر واجر کرد!

یعنی هر جور که فکر بکنی این همه داد و قال و شل کن سفت کن برای رضایت خاطر اهالی کتاب، اونم تو یه کشور هفتاد و چند میلیونی با سابقه­ی درخشان کتابخوانی (تیراژ 1100 نسخه!!! که صدتای آخرشم برای جوری جنسه.) به عقل جور در نمیآد! پس جریان چیه که این وسط چپ و راست از  کتاب اسم برده میشه و دست از سر ناشرین آن 1100نسخه کتاب (کتاب و نسخه البته با هم فرق­ دارن!) برنمی دارن! بابا انصافتونو شکر یعنی تو خیل عظیم این جماعت عاشق هنر و فرهنگ (محض احتیاط هنرو جلوتر نوشتم، با فرهنگ و هنر سابق اشتباه نشه!) که فقط تو شهر تهران 2 میلیارد تومن (البته تا حالا 2میلیارد تومن،نهضت ادامه داره!) خرج دیدن فیلمهای معنا دار و ارزشی می کنن، کسی محل سگ به سلیقه شون نذاره، اونوقت به خاطر 1100نفر آدم مشکوک و الحال که مبادا خدایی نخواسته دلشون بشکنه بیان نمایشگاه کتاب بذارن؟! (تازه این 1100نسخه چند صدتاشم خارج میره و چند صدتا­شم خریداری میشه تا فقط تو کتابخونه های شخصی نمایش داده بشه!)

یه حساب سرانگشتی نشون میده که ما فقط ده پونزده هزارتا نویسنده داریم(منهای روشنفکرای ناراضی و از خود راضی!)که اگه نصف اونا فقط کتابای همدیگه رو خونده بودند، تیراژ کتاب الانه باید هفت هشت هزارتایی می شد!(حالا خلایق به کنار، که فقط اسمن اهل کتابن،و از نهصدو و نود و نه هزار نفرشون، کسی سال به سال لای کتاب باز نمی کنه،مگه موقع فاتحه خوندن برای مرده­ها یا خوب و بد اومدن برای شوهر دادن دخترا و موارد عاجل دیگه...؟!)

گفتنش تلخه ولی بپذیریم که ما ملت کتابخوانی نیستیم و هیچوقت یاد نگرفتیم با کتاب تفریح کنیم(گناهش به گردن نویسندهایی که از ادبیات  فقط خنجر و دشنه ساختن برای فرو کردن تو قلب این و اون!)، نمایشگاه کتابمونم شده جای بقیه ی تفریحها،خواه مصلی باشه، خواه کره­ی مریخ!!! موضوع فقط گرفتاری جا نیست،جا گرفتاری مردمیه که محل تفریح دیگه­ای ندارن، و کسانی که همه نوع تفریحو به روشون بستن. راندوو گذاشتن،بستنی خوردن،فشن، و هزار جور تفریح سالم دیگه!

فکری به حال خودمون و کتابامون بکنیم که بد جوری مخاطبمونو فراری داده به طرف سریالای دو زاری تلویزیون و قداره کشای تازه وارد فیلمفارسی...موافق نیستی؟     

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 10:54 | لینک  | 

و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را،

هنوز را.... (احمد شاملو)

همراه با خانوم صادقی در کنارتان هستم،  

در بیستمین نمایشگاه کتاب سال.

شبستان،سالنcغرفه ی شماره ۲۹۰

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

غرفه ی روشنگران و مطالعات زنان در نمایشگاه کتاب امسال

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:1 | لینک  | 

من که همه جور دشمنی دیدم...دشمنی دینی، دشمنی نژادی،دشمنی طبقاتی،دشمنی قومی قبیله­ای، دشمنی با آمریکا،دشمنی عروس و مادر شوهر... ولی این یکی خداییش نوبره، دشمنی با زیبایی؟! یعنی راستش من هر چی تو سایتها و وبلاگها به عکس زنها و دخترای دستگیر شده نگاه کردم (البته به چشم خواهر برادری!) دیدم طفلی ها یه گناه بیشتر ندارن،زیبایی!!!!!!!!!!!!(حتی یه دونه هم زشت رو، زشت خو، خپله، کوفته­ای... توشون نبود و همه خوش چهره، خوش قد و قامت و هزار جور خوش... دیگه بودند!) چرا؟ چون من تا امروز فقط به تفاوت سنی،تفاوت قدی،تفاوت سطح درآمد،تفاوت تحصیلی و... هزارجور تفاوت دیگه ی آدمها فکر کرده بودم و یه تفاوت مهمو از یاد برده بودم.تفاوت در زیبایی شناسی آدما !!!!!!!!!!!!همون چیزی که آدم غار نشینو از آدم مدرن امروزی جدا میکنه...اینجور نیست؟؟؟  

تو بدری و خورشید ترا بنده شده ست

تا بنده ی تو شده ست تابنده شده ست

زان روی که از شعاع نور رخ تو

خورشید منیر و ماه تابنده شده ست

عایجناب حافظ.

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 23:53 | لینک  |