تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

 

تا فردا...!

 

روي هردوپا ايستادم وتمرين راه رفتن را شروع كردم .

فريبا گفت:

«زياد فشار نيار زخمهات باز ميشه.»

بيست و پنج بخيه عفوني روي پا و صورتم خورده بود، به خاطر عبور شبانه از خياباني خلوت براي ديدن  فريبا.

فريبا گفته بود:

«با ماشين ميام دنبالت، مبادا تنها راه بيفتي!»

زير بار نرفته بودم،كم كم به زندگي زنانه عادت مي­كردم  و كارهاي مردانه را هم خودم انجام مي‌دادم. كمد جابجا كردن، دوشاخه بستن، سيفون باز كردن! از وقتی با بهرام به هم زده بودم و آقا جون بعضي شب ها آمده بود پيش من تا تنها نباشم:

«فقط ميام  واسه­ی سركشي... وگرنه فروغ خودش اندازه­ی ده تا مرده، احتياج به مرد نداره!»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:30 | لینک  | 

اوخسته شده بود
جز غا له های تن سیما با دنده های زنگ زده اره ای که دست تیمور بود پای درخت ریخته میشد دو تکه پارچه گلدار زرد لب باغچه مچاله بود ، خانه پر بود از صدای داد و هوار و بوی گوشت سوخته.
مهدی از ته کوچه مثل همیشه به سمت خانه می آمد ،دیده شد اذدهام همسایه ها نگرانش کرد بعد هم شروع کرد به دویدن تا رسید به شلوغی بعد هم به چهار چوب در و بعد هم خودشو انداخت تو حیا ت وخیره ماند به تکه های پیراهن گلدار سیما بعد هم یکراست رفت اره را از تیمور گرفت و نگاهی به کومه کوچک سوخته پای درخت کرد و غرید: همه بیرون .
قبل از اینکه همه خارج بشن به تیمور اشاره کرد در حیاط را ببندد ،او باید گریه می کرد.
صدای دق الباب در بعد از چند بار شنیدن صدای زنگ مهدی را به خود آورد یه مشت آب به صورتش زد با دستمال ا بریشمی کهنه اش نم صورتشو گرفت بعدم به آرامی به سمت در حیاط رفت کشوی در رو کشید و رفت نشست رو لبه سنگی حوض .
مامور گفت : چرا این کارو کرد؟
مهدی لبشو به سمت بالا جمع کرد و ابرواشو پائین انداخت به باغچه نگاه کرد و برگ شمعدانیها که پاک سیاه شده بودند و حتمن بوی سوخته سیما می دادند.
: خسته شده بود.
مامور جواب مهدی رو یاد داشت کرد : سابقه این کارو قبلن هم داشت؟
مهدی با چشای سرخ شده اش به او نگاه کرد : مردن!؟
نگاه مامور گشتی توی حیاط زد ورفت نشست رو پله سنگی بالکن آجر فرش : نه ؛ خودکشی؟
مهدی بسته سیگار بهمنشو از تو جیب پیراهن راه راه سورمه ایش بیرون کشید و همون موقع که آتیشو به سیگار می رسوند زیر لبی گفت : آره ؛ آره اون هر روز قصد خو دکشی داشت مثل خود من ، اما میبینی اون از من شجاع تر بود.
مامور گفت : زن منم صد باره که میگه خودمو می کشم.
مهدی نگاهی به شانه های افتاده مامور کرد : نفت شهر خدمت نکردی ؟
مامور سئوال مهدی را بی جواب گذاشت به دودی که از دماغ مهدی خارج میشد ذل زد و با اشاره از او سیگار خواست ، مهدی همانطور که نشسته بود بسته سیگارو به طرف مامور گرفت
فاصله چند قدمی بین اونا باید برای گرفتن سیگار طی میشد ؛ مامور سماجت کرد : کبریت هم بده.
خورده های سبک سوخته سیما را یه فوت باد جا بجا کرد و این از نظر مهدی و مامور دور نماند ؛ مهدی پا شد سطل آشغال و خاک انداز گوشه حیاط رو برداشت و گذاشت کنار باغچه بعد هم رفت طرف مامور و سیگار و کبریتو بهش داد؛ مامور به سیگارش پک زد و به مهدی نگاه می کرد که چند بار جارو رو به تنه درخت کشید بعد هم سطل پلاستیکی قرمز را برد گذاشت گوشه حیاط.
: چائی میخوری؟
مامور گفت : نه باید برم یه پرونده قتل هم یه جا دیگه هست باید برم اونجا.
مهدی دوباره پرسید : نگفتی ؛ تو نفت شهر خدمت نمی کردی ؟
مامور ته سیگار روشنشو انداخت تو باغچه : چطور مگه ؟ تو هم اونجا بودی؟
نگاه مهدی چرخید به در حیاط که به صدا آمده بود گفت : کیه؟
تیمور بود صداش شنیده شد : آقا مهدی خدا صبرت بده کاری از دست ما ساحته نیست؟ کاری
باری؟
مامور گفت : کیه؟
مهدی به مامور نگاه کرد در همان حال با صدای بلند جواب داد : نه داداش کاری نیست همه چیز تموم شده رفته پی کارش برو سر زندگیت.
رو به مامور: این تیموره هم همسایه اس هم رفیقه هم شفیقه ؛ با هم هم بند بودیم سه سال آزگار اما اون برادر نامردش زندگیمو از هم پاشوند.
مامور گفت : پیداش می کنیم ، نمی تونه از دست قانون در بره.
مهدی نگاهی به چهار اطراف خونه انداخت در جستجوی چیزی بود ، زیر لب نجوا کرد
: راهی بجز این نبود یا اون یا من خودش انتخاب کرد.
مامور گفت : بچه چی؟
مهدی آه بلندی کشید : اگه بچه داشت هوایی نمی شد ؛ تنهائی اونو بیچاره کرد.
مامور گفت : قدیما نفت شهر جای فراری ها و تبعیدی ها بود .
مهدی یه لحظه جا خورد : چند سال پیش اونجا بودی؟
: حدودن بیست سال پیش ؛ قیافه تو به سیاسی ها که نمی خوره .
مهدی گفت : حالا باید چه کار کنیم ؟
مامور نگاهشو از رو چهره مهدی پس کشید : دعا به جان شما ؛ پرونده مهمی نیست سرو تهش معلومه.
مهدی مامورو تا دم در بدرقه کرد، صدای مامور شنیده شد : خدا برکت بده آقا مهدی.
مهدی یه تیکه پارچه پیراهن سیما را هم که لای بته های شمعدانی از چشمش دور مونده بودو برد انداخت تو سطل آشغال و رفت نشست رو پله سنگی.
کوچه ساکت بودوفضای خونه پر بود از بوی زن کباب شده.


قباد حیدر

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 9:59 | لینک  | 

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی ،‌ همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی

شعر از اردلان سرفراز... ارسال توسط مسعود

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 16:22 | لینک  |