|
آقای دولت آبادی جز خودش به چی ایمان داره؟! راستش این همه فروتنی و تواضع از نویسنده ی نامداری مثل آقای دولت آبادی بعید نبود، اینو کی فهمیدم؟ چند سال پیش که استاد در نهایت عصبانیت در یکی از غرفه های نمایشگاه کتاب، خلق خدا رو سرپا نگهداشته بود واسه شون کتاب امضا بکنه... قضاوت به عهده ی خودتون: |
ادامه مطلب
|
اگه شاعری، نویسنده ای... اهل ذوقی، به ما ملحق شو . کرجستان محل درج نوشته های شماست. یه خرده اونورتر کرج هم که باشی عیب نداره ( تهران...الی آخر ) نه شرط سنی لازمه، نه زن و مرد بودن. فقط مطلبت باید ارزش درج شدن داشته باشه (شعر، داستان ، نقد، گزارش هنری و...) در صورتی که اهانت به کسی نباشه، تبلیغ حزبی و سیاسی هم نباشه(چون هم جونمونو دوست داریم هم آبرومونو!). کارگاه داستان، گلگشت... و نقدهای دوستانه هم داریم . مطلبتو به فارسی و به آدرس الکترونیکی من بفرست. متشکرم |
فیلمی که زن توش نباشه)کافه داستان۳ فیلمو که تو دستگاه انداختم صداش درآمد: "صحنه نداشته باشه!" دستگاهو روشن کردم: "حالا کو تا صحنه...هنوز کنگاورم نرسیدیم؟" زد زیر خنده: "باز شروع کردی؟" گفتم:"کی...من؟ میگم ها" گفت:"ول نمیکنی تا نگی" سرشو انداخت پایین. با نوک انگشت تو هوا اشاره کردم: "فیلمی که زن توش نباشه،..." حرف نزد، با دلخوری رفت تو نخ فیلم.
ادامه مطلب
|
مي گويند بعد از انتشار رمان مادام بواري، که منجر به سر و صداها و شباهتهاي ادبي زیادی شد، یک روز در مجلسي دوستانه، حضار نويسنده را محاصره كرده و شروع به سئوال پيچ كردن او كردند،كه اين مادام بواري كي هست، كجا زندگي ميكند،سابقهي آشنايي شما با او چيست...؟! و فلوبر كه خود نيز از اصل موضوع خبر نداشت،تيز دو زاريش افتاد،دستي به سبيل از بناگوش در رفتهاش كشيد و خونسرد پاسخ داد: «مادام بواري خود من هستم...!» اين نكته را در پاسخ محبتهاي شفاهي دوستان عزيزي مينويسم كه هر وقت افتخار مصاحبت با آنها نصيبم مي شود، يواشكي مرا به گوشهاي خلوت ميبرند و در گوشي آدرس خانوم صادقي را جويا ميشوند،شايد بخت با آنها هم يار بشود، شبي،وقتي،بيوقتي،خانومصادقي دست نوازشي هم به سر و گوش آنها بكشد،از بدبختي و تنهايي بيرون بيآيند! |
ادامه مطلب
|
خبر نحس رو تو روزنامهی همشهری خوندم، چند روز بعد... و قلبم رفت.نکنه فرامرز باشه؟! با ترس و لرز زنگ زدم کرمانشاه،و خیلی زود فهمیدم،خانه خراب شدیم! سال 78 با هم آشنا شدیم، به واسطهی اردشیر.رفیقی از همون دیار که سالهای سال ندیده بودمش، رفیق شفیق حماقت های سیاسی گذشته! گفت یعنی تو هم؟! گفتم مگه چیه؟ به قیافهم نمیآد آدم شده باشم! بعد همدیگه رو بغل کردیم و فهمیدم خودشم تو ترکه. بعد با شوق و ذوق منو به زنش معرفی کرد،علی مجابیه... نه اون علی مجابی سابق! و قرار شد بعداز ظهر با فرامرز بشینیم تو خونه فیلم ببینیم.فیلم عشاق پونوفو، که به قول خودش محشر کبرا بود و تا آن روز کم کم صد دفعه دیده بودش. گفتم کدوم فرامرزه؟ یادم نمیآد، گفت از اونا که دلت بخواد، فرامرز که یکی بیشتر نداریم! |
ادامه مطلب
|
راستش من تا به حال نشنیده بودم که فشار بر ادبیات موجب شکوفایی آن می شود، و اگر فشار را از روی سر نویسنده بردارند،تا با آرامش کارش را انجام بدهد،قلمش می خشکد! باور نمی کنید، خودتان پای مصاحبه ی شهریار مندنی پور، در آمریکا با رادیو زمانه بنشینید که تن و بدن پوسیده ی سعدی را هم در گور لرزانده است، آنجا که سرود: از پیش دشمنان شکایت بریم به دوست چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟! رادیو زمانه: شهریارمندنیپور یک سالی هست به آمریکا رفته. میگوید در این مدت نتوانسته بنویسد. رازش را هنوز نمیداند. معتقد است اتفاقی است که برای خیلی از نویسندههای ایرانی میافتد. وقتی زیر فشار مینویسند، شکوفاترند و وقتی به آرامش و آسایش میرسند و زندگی جدیدی را در کشوری جدید شروع میکنند، قلمشان میخشکد....... یعنی چیزی که باعث شد من قبول کنم بیشتر از یکسال از ایران خارج بشوم،سختی ها در ایران نبود، سانسور نبود. حتی به نظرم نویسندهی ایرانی با بیشتر شدن این سختی ها بیشتر انرژی میگیرد و انگیزه پیدا میکند برای کارکردن. اما من... از این سمت بیشتر، یعنی از طریق بعضی از دوستان نویسندهام بیشتر زخم خوردم و قبول کردم که از ایران بیرون بیایم و روزی هم نیست که به برگشتن فکر نکنم. این هم خب جزو... تجربه ها ی نوشتن است در ایران. نکته: آقای مندنی پور، زمانی که ایران بود در باره ی آمریکا می نوشت، (آبی ماورای بحار!) و حالا هم که آمریکاست از نوشتن تو ایران حرف میزنه. در ضمن اینم بگم که آقای مندنی پور موقع مصاحبه با رادیو زمانه هم خسته بوده و هم به احتمال زیاد خواب آلود، وگرنه تجربه ی نوشتن تو ایرانو با آمریکا قاتی نمی کرد!
خسته نباشی آقای مندنی پور! |

