| زیبا جون گفت: کجا با این عجله عمو جون؟ گفتم: پای صندوق رای. زیبا با تعجب گفت : انتظار نداشتم عمو جون بعد از این همه عیب و ایراد بازم تو انتخابات شرکت کنی! شاپویم را چندبار دور سرم چرخاندم و به نوار سبزی که از گوشه اش آویزان شده بود خیره شدم: نوشتن شغلمه ، رای دادن عقیده م... عقیده به دمکراسی زیباجون. زیبا هم از خوشی هورا کشید و سوار بر امواج توفان سبز به قلب جمعیت زد: آه چه خوب ...یعنی ممکنه ، برقراری دمکراسی عمو جون؟! |
|
تا به خودم بیام و سوئیچ جیپ جنگی رو تو جاش بچرخونم ، جواد آقا دستپاچه سر راهم سبز شد و چند پشته اعلامیه و پوستر تبلیغاتی زیر بغلم زد و گفت:«زود باش تا رقبا وارد میدون انتخابات نشدن مخ ملتو بزنن، بچسبون رو درو دیوار.» نگاهی به دور و اطرافم انداختم و به جز میدون اصلی ده، میدون دیگهای برای چسبوندن سر کچل جواد آقا پیدا نکردم که پر شده بود از انواع و اقسام داس و چکش،نخل و زیتون،ماه و ستاره... و وعده های سر خرمنی که بقیه ی رفقا در صورت نماینده شدن به ملت بی زبون داده بودند...عدالت، آزادی، برابری زن و مرد و....! زیباجون که بغل دستم نشسته بود پوفی زد زیر خنده: «شکم گرسنه و آب هندوانه... بد نبود اگه جواد آقا یه وعده شکم سیرم بابت سقط جنین معده ی خالیشون داده بود؟!» شاپویم را یک دور کامل روی سر چرخوندم : «جامعهی مدنی یعنی همین حرفا دیگه...اشکالش چیه زیبا جون؟» زیبا ولی این بار اخمهایش تو هم رفت و میون بر حرفمو برید: «اونو که همون موقع هم پس گرفتن،شد مدینهتالشبیه عمو جون!» پدال گاز رو گرفتم و از تپه های ریز و درشت حسین آباد سفلی بالاتر رفتم: «حرف زدن در بارهی خیلی چیزا که اشکال نداره زیبا جون، بی خود که نگفتن آزادی ابراز عقیده!» زیبا ولی رو دست نخورد و فی الفور مچمو گرفت: «به این زودی یادتون رفت عمو جون، خودتون تو مطلب قبلی گفتین نباید حرف مفت زد!!!» جفت چرخ رفتم وسط دست انداز: «حرف داریم تا حرف زیبا جون...حرف زدن در باره ی جامعهی مدنی که نشد حرف مفت!» با عجله جیپ جنگی رو گوشهی میدون حسین آباد پارک کردم و به کمک زیبا و کاسهی سریش، شروع به چسباندن پوسترهای چپ اندر قیچی جواد آقا کردم...جواد آقا در مسجد شاه، جواد آقا در طاق بستان، جواد آقا در خرابه های معبد آناهیتا، جواد آقا بر فراز سی و سه پل، جواد آقا با خرمنکوب، جواد آقا با سینی چای! هنوز پوسترها تمام نشده بود که جواد آقا با تویاتا کمری از گرد راه رسید و به ماشین پشت سرش دستور توقف داد: «همین جا پیادهش کنین مردک پدر سوخته رو.» و در کمال تعجب، وسط گرد و غبار زایدالوصفی که از بغل چرخ های...تویوتا کمری بالا زد، با کمربند از تویوتا پیاده شد و چند مرد قلتشن، کشاورز بینوایی رو از ماشین بیرون کشیدن و به درخت بستن تا جواد آقا خودش شخصن حسابشو برسه و حقشو کف دستش بذاره...به خاطر حق حسابی که طرف به موقع به جواد آقا پرداخت نکرده بود: «سهم منو بالا میکشی نسناس، کی واسهت تراکتور جور کرد، کی زمینتو آب داد؟» و حالا نزن و کی بزن...جواد آقا حسابی طرفو کمری کرد! مخم در جا قفل کرد و بقیه پوسترها از زیر دستم سر خورد، وقتی چشمم به خود جواد آقا افتاد که با عکسهای خندانش در مسجد شاه و زاینده رود توفیر زیادی داشت...کچل بد اخم! با انگشت شست به عکس ها و شعارهاش اشاره کردم: «پس این حرفا چی جواد آقا...؟!» جواد آقا هم به محض دیدن من نفسی تازه کرد و کمربندشو سرجای اولش بست: «این شغلمه... اون عقیدمه، آدم که همیشه نمیتونه مطابق عقیده ش عمل کنه عمو جون!» زیبا هم نه گذاشت و نه برداشت...جلوی چشم جواد آقا، یکی از پوسترهارو لوله کرد و شروع کرد به بوق زدن: «عقیده ی شما چیه عمو جون؟»
|
|
پیرمرد کلید آپارتمان اجاره ای را کف دستم گذاشت و گفت: «کتاب نویسی فقط عمو جون... یا دعایی چیزی هم می نویسی؟» حلقه ی دسته کلید را نوک انگشت شصتم چرخاندم: «دعا که همیشه نه، بعضی وقتا سنگ قبر هم می نویسم... واسهی آدمای زبون دراز!» پیرمرد حرفش را جوید: «چرا دلخور شدی؟ گفتم اگه بیشتر از مشاور املاک توش درمیآرد، دست ما رو هم بگیری؟!» شاپویم را عقب سر بردم: «بیشتر که نه...ولی نصف درآمد مستراح پاک کن های شهرداری از توش در می آد عمو جون!» پیرمرد ریسه رفت از خنده: «نگو که خیلی حسودیم شد... یعنی اینقدر کارو بارت سکه س؟!» قرص فشارم را ته گلو انداختم: «تازه این که چیزی نیست ، آتیش زدم به مالم ... وبلاگم می نویسم، مفته...مفت!» پیرمرد دل غشه گرفت از خنده: «جون من...؟! یعنی همین جوری چند روز و چند ساعت و چند ماه می نویسی...مفته...مفت...خیلی حال میکنی ها ناقلا؟!» کبریتی روشن کردم و دود پیپم را تا آخر بالا کشیدم: «حالا کجاشو دیدی؟ تازه باید مجوزم واسه ی نوشتن داشته باشم و گرنه حق ندارم چیزی بنویسم پدرجون!» پیرمرد نعش زمین شد از خنده: «مجوز دیگه واسه ی چی؟ مجوز علافی؟! بابا ایول!!!» بعد در حالی که رودهایش به هم پیچ خورده بود از خنده...با پشت دست مشغول پاک کردن اشکهایش شد: «این حرفو جایی نزنی اسباب خنده شی . خدائیش خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم ... مجوز بی پولی،حتمن بابتش مالیاتم میدی قاه...قاه...قاه؟!» از جا بلند شدم و با دلخوری به طرف در خروجی بنگاه حرکت کردم: «رو سنگ مرده شورخونه بخندی پدرجون، من فقط می نویسم واسه ی خنده!!!» طرف این بار ولی اصلن نخندید، کمی تو لب رفت و با لحنی جدی گفت: « بابا خیلی کار درستی، حالا نمیشه یه خرده هم واسه ی ما بنویسی...پولشم جیرینگی بگیری...نقدی؟» عصایم را به دیوار تکیه دادم و با ترس و لرز قلمم را از جیب بیرون آوردم، اولین بار بود که به خاطر نوشتن پیشنهاد پول دریافت کرده بودم: «خوب حالا چی باید بنویسم؟» پیرمرد نگاهی خانمانسوز به سرتا پایم انداخت و لبش را دم گوشم چسباند: «چند تا امضاء و عریضه ی ساختگی در باره ی یه ملک صاحب مرده، پول خوبی هم بابتش میدم خودتو خریدارملک جا بزنی!» فی الفور تا ته قضیه را خواندم و قلمم را در جیب گذاشتم: «نه...!» پیرمرد متعجب مثل فنر از جا پرید: «به بخت خودت لگد نزن، مگه مخت تاب داره عمو جون؟!» با شنیدن بوق ماشین زیباجون که داشت برایم دست تکان می داد از بنگاه بیرون زدم و خودم را از آن مخمصه خلاص کردم : «مفت می نویسم پدرجون... ولی حرف مفت نمی نویسم عموجون!» |
|
زیبا گفت:«سال نو مباک عمو جون...صد سال به این سالها» شاپویم را دودستی نگهداشتم باد نبرد: «کدوم نو ...تا اینجاش که من چیزی نویی ندیدیم زیباجون؟!» زیباجون تکانی به سرو گردن خوشگلش داد و هیکل ترکهایش را در مانتوی قرمزی که تازه خریده بود جنباند.(از نوع جونبانه دله جونبانه دله جان جان، آواز استاد محمدنوری): «اوا ...شما که بی ذوق و سلیقه نبودین عمو جون!» نگاهی به شکوفه های زرد و سفید داخل باغچه انداختم و آه کشیدم(از نوع آه... آه... از دل من(استاد ابوالقاسم حالت). که بجز خون جیگر!!!نیست از او حاصل من): «اگه منظورت به عوض کردن رخت و لباسه، که صد درصد...ده هزار بار مبارک باشه زیبا جون، ولی اگه...» زیبا دوزاریش افتاد،صاف... مثل قلب بی عیب و نقصش ولی اخمهایش باز نشد که نشد: «فهمیدم...ولی حالا چه وقت این حرفاست عمو جون؟!» عصایی در هوا چرخاندم(در جهت خلاف عصای موسی!) و البته قرنها بود که حاصلی نداشت... بجز جابجا کردن هوا!!!(که منظور همان منواکسید کربن خالص و بقیه ی گازهای سمی فابریک بود): «نو... یعنی درشگه سواری تحت لیسانس جت!!! نو...یعنی پرتاب گاه به گاه ماهواره(دیش و متعلقات)از پشت بام یک برج مسکونی به طرف کوچه و خیابان! نو...یعنی عروج به فضا برای فرار از گرانی و مخارج شب عید خانم بچه ها،نو ...یعنی نمایش فیلم های سلاخی شده ی نو...روزی!(هر روزی) از صدا و سیما(یواشکی و بی سرو صدا)، نو یعنی جاسازی صحنه های ناموسی(بی ناموسی!!!)سانسور شده به زبان اصلی، توی کپی رایت (کپی لفت...؟!) فیلم ها! نو... یعنی دعوت نوروزی از برگزار کنندگان جوایز اسکار(این میلیونرهای زاغه نشین مستضعف...قربتن الی لله!) برای دهن کجی به حالی...وود، و پشت پا زدن به همه رقم حال و حول این دنیا!!! طفلی زیبا حالش گرفته شد ولی زود به خودش مسلط شد: «مومنت...پس قانون تعادل چی میشه؟ نه خیلی نو... نه خیلی کهنه، حد وسطش... موافقی عمو جون؟» ورور جادو ادامه دادم: «نو...یعنی تویوتا کمری...دو پنجه ی خونی رو سپر جلو. نو... یعنی بنز الگانس،بیمه با ابوالفضل...رو شیشه ی عقب. نو... یعنی داستان پست مدرن...در هوای تبت.نو...یعنی فوق تخصص مغز...پای صندوق صدقات و امانات. نو یعنی همو سکسوالیته در لباس عرفان(شاهد که از غیب نمی خواد قند فریمان!)... کار از موافقت و این حرفها گذشته بود. سالهای سال بود که نه آن قدر جرئت داشتیم به اندازه ی کافی نو...باشیم و نه آن قدر حماقت که همچنان کهنه بمانیم: «باشه،نو...روزت مبارک...هر وقت به اندازه ی کافی نو شدی!» زیبا چرخی دلفریب به چشم و ابرویش داد و برای روبوسی و عید مبارکی صورتش را جلو آورد: «مرسی کوتاه اومدین، عیدتون مبارک عمو جون!» شاپویم را از سر برداشتم و به جای لبها، سر بی مویم را جلو بردم: «لب نه عمو جون...طبق قانون تعادل (نه خیلی نو نه خیلی کهنه)،پسندیده نیست. فقط پیشونی...عید شما هم مبارک زیبا جون!» زیبا هم اخم هایش بیشتر تو هم رفت و از حرص بجای پیشانی، سر کچلم را بوسید: «مرده شور تعادلشو ببرن..سال نویی داشته باشین عمو جون!» |
