|
عشق های گریه دار! منوچهر پكی به سیگارش زد، ضمن حرف زدن كتاب الوداع گل ساری(1) را از روی میز انداخت: «آبروریزی بود دكتر، جواب نداد.» دكتر جلدكتاب را به طرف خودش برگرداند خطوط درهم شكستهی قاطر پیر را زیر نظرگرفت: «دستپاچهكه نشدی باز منو جون؟» منوچهر ضمن حرف زدن سرفه اش گرفت: «نه... جون دكتر.» دكتركتاب را برداشت، شروع به ورق زدن كرد ، نفسی بیرون داد و كتاب را بغل دست كیف چرمی زهوار در رفتهی منوچهرگذاشت: «هنوز تو نخشی؟» منوچهر تكانی خورد، پلكهایش را به زور از هم باز كرد: «كی... افسانه؟» دكتر به پشتی صندلی تكیه داد: «كتابو میگم... ایشك!» منوچهر زهر خندی زد: «نه بابا كنار خیابون افتاده بود، عاطل و باطل جلدی صد تومن.» دكتر بیشتر تو فكر رفت تارهای موی جلوی پیشانیاش را كنار زد:
«ارادی هم كه به جریان برخورد نكردی این دفعه؟»
«نه بابا دلت خوشه،كو اراده؟» دكتر ازجا برخاست، نگاهی دقیق تر به پرترهی قاطر مغموم روی جلدكتاب انداخت: «دراز شو روتخت ببینم.» دكتر به طرف تخت معاینه رفت بالای سر منوچهر ایستاد. دكتر با خودش فكركرد،كمآورده قاطرچموش درمقابل هجوم تازهی افسانهخانم بعد از... سی سال. دكتركنار منوچهر نشست و به او اشاره كرد پاهایش را صاف نگهدارد: «حالاچطور پیداش كردی؟» منوچهر چشمهایش را بست: «تصادفی توخیابون. اولش ترسیدم راهموكشیدم رفتم، ولی بعد طاقت نیآوردم برگشتم نگاهی دوباره بش انداختم، لاكردار تكون نخورده بعده این همه سال، مث قالی كرمون!» دكتر سرش را بین دستها گرفت: «خودش نخواست، یا تو ولش كردی؟» منوچهر برگشت درازكش زمزمه كرد: «گفتم كه من ولش كردم ، درگوش من فسانه ی دلدادگی مخوان دیرست گالیا... به ره افتاد كاروان!» دكتر دست زیر شكم منوچهر برد وآهسته به طبل بی صدایش كوبید: «دردكه نداره؟» منوچهر خندید،كیپ و ریپ دندانهای زردش: «درد دیگه از این بدتر ابلیس.» دكترگوشی را به قفسهی سینهی منوچهر چسباند و زیرلب خندید: «صدای همه چیز میده جز نفسآدمیزاد.» دكتر گوشی را به طرف دیگر سینهی منوچهر برد: «نفس عمیق بكش،یكی دیگه.» منوچهر نفسش به زور بیرون میآمد: «نذاری سالم چیزی بیفته دست عزراییل، میخوام از همهچیكار بكشم دكتر جون تا جایی كه راه داره! » دكتر دستگاه فشار خون را دور بازوی منوچهر انداخت و شروع كرد به تلمبه زدن: «همه چی به جز مغزت، سرگیجه كه نداری؟» منوچهر سرش را بالا آورد: «سرگیجه كه نه، ولی گه گیجه تا دلت بخواد دكتر!» دكتر خندهای زوركی سرداد: «عمهت دلش بخواد.» منوچهر از جا بلند شد و دست دركشوی میز دكتر برد: «نشئهجات چی داری دكتر؟» دكتر كشو را بست: «دست خركوتاه، با این حال و وضع؟» منوچهر بسته ای را كه كش رفته بود داخل كیف دستیاش انداخت: «به توهم میگن رفیق. یادش به خیر یه وقتی چه كارا كه نمیكردیم به خاطر رفیق، ببین حالا به خاطر چند تا قرص پیزوری چه المشنگهای راه انداختی؟!» منوچهر سالهای سال افسانه را دوست داشت، افسانه هم منوچهر را، چریك بازی كار دستش داد، عشق فردی و افسانه را از یاد برد: «درگوش من فسانهی دلدادگی مخوان دیراست گالیا به ره افتاد....كاروان.» (2) افسانه هم بعد از شنیدن سرودگالیا كه توسط كنفدراسیون خارج از كشور ضبط شده بود و یك نفر با آن آكاردئون محشری میزد با منوچهر قهر كرد، بی خیال خلق و عشقهای افلاطونی! بعدها هم كه چند بار به نوار گوش داده بود، فقط به خاطر صدای دلربای آكوردئون همراهش بود، تشابه خاطره انگیزی كه افسانه را به یاد ساز دهنی كوچك روزگار كودكیش می انداخت. جادوی طربناكی كه از همان موقع قلبش را به تكاپو در می آورد و از عشقها و نغمه های شورانگیز زندگی سیراب می كرد. منوچهر نوار را خودش برای افسانه فرستاده بود سرصبرگوش كند، تا رسیدن كاروان به مقصد منتظرش بماند: «بر میگردم پیشت اگه زنده بودم.» افسانه گیج و ویج ساعتها دور سرخودش چرخیده بود و هر چه فحش و ناسزا بلد بود نثارگالیا و حال و روزگارش كرده بود كه مثل دیواری نفوذ ناپذیر بین او و منوچهر ایستاده بود: «راست بگو كیه؟چند وقته باش رابطه داری؟ چه قول و قراری باش گذاشتی؟ ازمن خوشگلتره؟ از من عاشق تره؟چرا حرف نمیزنی نسناس؟!» افسانه هیچوقت باور نكرد گالیا وجود خارجی نداشت، و مخصوصن از اینكه منوچهر نامههایش را همراه نوار گالیا ، برایش پس فرستاده بود بیشتر عصبانی شد: «چه عشقی ؟چه كشكی؟ نامههای منو پس می فرستی، یه گالیایی نشونت بدم صد سال سیاه خواب ندیده باشی!» منوچهر تربیت مذهبی داشت، و از همان بچگی پای ثابت مسجد رفتن و روضه خواندن، و به همین دلیل هم رفت سراغ كار چریكی، كه از موعظه كردن و حرف زدن خشك و خالی دست كشیده باشد، ولی چون از معرفت دینی همانقدر سررشته داشت كه از معرفت غیردینی، بندكرد فقط به سر و لباس ظاهر و صفحههای مد روز افسانه، ازكاروان غم عقب نماند، و انتقام ناشاد بودن ذاتی خودش را از سرخوشی لاقیدانهی افسانه بگیرد: «این مزخرفا چیه گوش میدی، شعرای بندتنبونی؟» و با توضیحات بیشتركار را ضایعتركرد: «شعرای كمر به پایین!» افسانه ولی از وقاحت منوچهر بیشتر از حماقتش دلخور شد. لج كرد، از عشق و همه چیز گذشت ولی ذرهای از ناحیهی كمر بالاتر نرفت! با اولین مردی كه سر راهش سبز شد ازدواج كرد و به خاطرحالگیری بیشتر از منوچهر اسم نوزادش را هم كه دست برقضا پسر بود گذاشت منوچهر: «صبح تا شب چشم به دیوار بدوزم غمبرك بزنمكهچی،به ره افتادكاروان، بدون من میخوام صد سال سیاه راه نیفته کاروان!» جریانات چریكی تمام شد و از شانس بد زد و منوچهر زنده ماند، سالهای سال تنها و یالاقوز زندگی كرد.(زندگی كه نه فقط زنده ماند)تنها شد و به بدبختی و آوارهگی خودش، افسانه و بقیه چیزها فكركرد، باروت افكار انقلابیش نمكشید و مستاصل و ناتوان از خماری تا مطب دكتر لنگ زد و به دست و پایش افتاد: «دستم به دامنت دكتر یه فكری بكن به حال این صاب مرده. افسانه برگشته سرزندهتر از قبل، شوهره براش خیر نكرده باز اومده سراغ خودم، فقط اندازه ی یه مثقال شادم كن دشمن شادكن!» دكتر با انگشت روی میز ضرب گرفت: «فتیله...كافه تعطیله!» منوچهر كم مانده بود سكته بزند: «نگو دكتر یعنی امیدی نیست؟» دكترهمزمان با جواب دادن تلفن، كتاب الوداع گل ساری را از روی میز برداشت و شروع به ورق زدن كرد. چند بار به طرف منوچهر برگشت و هر بار چشمش به قاطر پیری افتادكه به جای او روی صندلی نشسته بود، قاطر پیر و مفلوكی كه بعد از سالها تقلا كردن و یورتمه رفتن از روی پستی و بلندیهای ناهموار زندگی، از جلو رفتن باز مانده بود: «پشه بزنه فیل رو، نه بابا دنیا اونقدرم كه ما فكر كرده بودیم كشكی نبود،جوگیر شده بودیم به خدا؟!» دكتر دلش برای منوچهر سوخت كم مانده بود اشكش در بیآید، وقتی چند بار به موبایل یكی از ویزیتورهای آشنا زنگ زد، فكری به حالش بكند: «نو ریسپانس توپیج این.» منوچهر شاكی شد: «پس بفرما زرشك آقای دكتر، علم پزشكی توهمكه تو زرد از آب در اومد... مثل بقیهی چیزها!» دكترسرش را پایین گرفت، به صفحات پایانی كتاب نگاهی انداخت: «البته... خودم هم تصمیم داشتم آب هویجی راه بندازم به جای طبابت!» افسانه بدجوریكك انداخته بود به تنبان پیرمرد، ومنوچهر با ناامیدی به هر در بستهای زده بودكم نیآورد در مقابل افسانه خانم: «سگ مصب ول كن نیست، میخواد یه شبه جبران مافات بیست ساله بكنه؟!» افسانه البته تقصیری نداشت، ماشین زمان یك شبه بیست سال به عقب برگشته بود تا افسانه پختهتر و پرشورتر از قبل ظاهر بشود و ماهرانهتر از هر وقت دلربایی بكند، از منوچهر بخت برگشته! علاوه بر شادیهای از دست رفته، انتقام استخوانهای پوسیدهی گالیا را هم از او بگیرد. از كاروانیكه سخت به بیراهه رفته بود و در جادههای خاكی تاریخ محو شده بود: «فكر كردیم آسفالته گازشو بگیریم بریم، دهنمون آسفالت شد بخدا!» دكتر بخار داغ فنجان چای را زیردماغ منوچهرگرفت: «غصه نخورمنوجون، این جورخریتها قبل ازما هم وجوداشته ،آدم وحوا را هم به خاطرهمین چیزها از بهشت بیرون انداختند.» منوچهر با دلخوری هورتی چای داغ را بالا كشید: «نگو... بازم تنم به خارش میفته!» دكتر ولی به گفتن ادامه داد: « اون روزا كه وقتش بود حالی به افسانه بدی، دوستش داشته باشی ولش كردی رفتی به امان خدا. حالا هم كه كار از كارگذشته، افسانه خانوم نگو بگو مثلث برمودا، نمیتونی از یه کیلومتریش رد بشی!» منوچهرآهی كشید: «خوب تیر خلاص می زنی به جیگر آدم دكتر!» و زیر لب شروع كرد به زمزمه ی یك تصنیف قدیمی: «بزن بزن كه داری خوب می زنی!» دكتر كشوی میزش را عقب برد وچند بسته قرص بیرون كشید: «بیا ... ولی دفعهیآخرت باشه، همیشه وقتی گندش بالا اومد میآیی سراغ دكتر، طب مدرن طب پیشگیریه پدرجان نه درمان!» منوچهرچند تا قرص را با هم بالا انداخت، یك قلپ چای داغ بالای آن: «هرچه میخواهد دل تنگت بگو، با حلوا حلوا گفتن كه دهن شیرین نمیشه دكتر جون!» دكتر دست در قندان روی میز برد و شكلاتی زیر زبانش گذاشت: «یادته اون روزا كه افسانه برات میمرد و شب و روز دنبال سرت بو می كشید، یه جوری بهت حالی بکنه چقدر دوستت داره... اونوقت تو چكار می كردی؟ صبح تا شب مشق نظام می دادی و با سیانور زیرلبت حال می كردی. چی بود ؟ دوست داشتن ، اون هم دوست داشتن زنها گناه كبیرهای بود كه با مرام چریكی تو دشمن بود: «در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان دیراست گالیا، به ره افتاد كاروان! افسانه سرو مر وگنده با دوپای خوشگل و ملوس زمینی روبروی تو ایستاده بود، به تو ابراز عشق می كرد، اونوقت تو با چارتاپا رو هوا دنبال افسانه میگشتی؟!» منوچهرسرش را به لبهی میز چسباند: «حالاچه خاكی به سرم بریزم دكتر، هزارپام از كار افتاده، دارم ازغصه هلاك میشم!» دكتر نگاهی به كتاب مچاله شدهی الوداع گل ساری منوچهر انداخت: «با قرص که نمیشه در کسی نشاط درونی تزریق کرد، حقیقت رو بهش بگو،درباره خودت... آیتیماتوف،گل ساری. این تنها راهیه كه وجود داره و ممكنه نجاتت بده از نیهیلیسم!» منوچهر نم اشكهایش را گرفت و شروع به ورق زدن كتاب كرد: «زده توگوش نهیلیسم حال و روز پریشان ما، تراژدیه جون دكتر؟» دكتر لبخندی زوركی زد: «تراژدی بود، حالا شده كمدی جون منوچهر... عشقهای گریه دار!!!» (1) کتابی از چنگیز آیتیماتوف (2) شعری از هوشنگ ابتهاج |
|
زنگ که به صدا درآمد از جا بلند شدم و از بالکن نگاهی به خیابان انداختم، جمشید بود مثل همیشه سر زده آمده بود. «بیا بالا تنهام!» جمشید گرفته و سر در گم وارد آپارتمان شد و گوشهی اتاق کز کرد: «زنم زنهای سابق. زنای امروزی مثل عروسک خیمه شب بازین، زود کوک میشن.... با یه بند انگشت سرخاب سفیدآب؟!» فنجان نسکافه رو جلویش گذاشتم: «کی، پروانه؟» جمشید زل زد تو چشمهایم: «همه شون سر و ته یه کرباسن، پروانه و بقیه نداره؟!» جمشید و پروانه بدجوری کشته مرده ی هم بودند، مدتها قبل از جدا شدن پروانه و بهروز.... بهروز عاقلانه خودش را کنار کشید و پروانه به عشقش جمشید رسید. دعوا از روزی شد که جمشید و پروانه به وصال هم رسیدند، رابطه ی عشقی جایش را داد به نزاع ایدئولوژیک: «زن واقعی یعنی زن زحمتکش! زنی که انگشتاش بوی تاپاله نده ... زن نیست؟!» فنجانم را پرکردم: «منظورت چیه ... زن یا گوساله و مادیون؟» جمشید زهر خندی زد: «زنی که صبح تا شب پا به پای مردش جون بکنه... تو کارخونه، تو مزرعه!» جمشید نگاهی به جلد فیلم دم دستم انداخت، زن نیمه عریانی که دستهای کشیده اش را بالای سرش برده بود و روی سن مشغول رقصیدن بود: «زنی که از یه کیلومتری بوی عرق پاش بیآد، نه مثل این...خانوم که وسط پاش درخت ادوکلن کاشته!» چیزی نگفتم، حرف زدن با جمشید در باره ی زن فایده ای نداشت. جمشید و پروانه هر دو رفیق دوران جوانی من بودند... دوران چپ و چول بازی های سیاسی! من و پروانه تغییر رویه دادیم و از سیاست کناره گرفتیم، ولی جمشید سر موضع باقی ماند،روز به روز تنهاترشد و به غر زدنهای بیهوده اش ادامه داد. حالا هم از حال هم بی خبر نیستیم و گاه از مواقع در سوئیت من، خیر سرمان فیلم تماشا می کنیم: «فلیمتو بذار... فقط زن توش نباشه. مرگ بر شاه!» جمشید نگاهی چپکی هم به تابلوی روی دیوار انداخت، زن لختی که غرق در خوشههای طلایی گندم نصف بدنش را پوشانده بود و فنجان نسکافهاش را پس زد: «یه خرده آب بده... از این قرتی بازیها خوشم نمیآد!» پارچ آب را از داخل یخچال بیرون آوردم و جلویش گذاشتم، جمشید عادت نداشت با لیوان آب بخورد! فیلم را که توی دستگاه انداختم، جمشید صدایش درآمد: «صحنه نداشته باشه!» دستگاه را روشن کردم: «حالا کو تا صحنه... هنوز گنگاورم نرسیدیم!» (صحنه و کنگاور از شهرهای کرمانشاه) جمشید زد زیر خنده: «باز شروع کردی ها؟» گفتم : «دوست نداری هری... میخوام فیلمو تماشا کنم؟» جمشید گفت: «تو از اولشم مرض زن داشتی... بابا جون این همه فیلمهای اجتماعی...و سیاسی و...؟!» گفتم: «اجتماعی که زن توش نباشه؟!» جمشید سرش را پایین انداخت: «زن باشه... ولی زن درست و حسابی باشه؟!» غش غش زدم زیر خنده: «درست و حسابی تر از این باشه که اونوقت باید نعشتو از این در ببرن بیرون؟!» جمشید بیشتر حرفی نزد و با دلخوری نشست پای فیلم.(بیترمون... از رومن پولانسکی) نور همه جا را پوشانده بود،فیلم با رقص موزون زن در رستوران کشتی ادامه پیدا کرد. زن لباس کم پوشیده بود و موهای خرمائیش را پشت و جلوی سینه ریخته بود. زن به طرف بار رستوران حرکت کرد و روی صندلی کنار مرد نشست. در صحنهی قبل زن دریا زده شده بود و مرد به کمک همسرش در دستشویی کشتی به زن کمک کرده بود، حالش بهتر شود. مرد روبه زن گفت: «سلام حالتون بهتره؟» زن لاقیدانه به طرفش برگشت: «بهتر از چی؟» مرد گفت: «یادتون رفت...امروز بعدازظهر توی مستراح؟» زن دماغش را گرفت: «معمولن اینجوری دختر بلند میکنی؟» مرد خجلت زده شد سرش را پایین انداخت، زن ولی موضوع را هنوز فراموش نکرده بود: «معلومه که یادمه، من حافظهی عالی دارم هر وقت که لازم باشه!» مرد خندید: «درسته، این یه جور بازیه؟» زن تبسمی ظریف برلب آورد: «می خوای با هم برقصیم؟» مرد گفت: «فکر نکنم رقصم خوب باشه؟» زن نگاهی سختگیرانه به مرد انداخت: «از قیافهت پیداست؟» زن پرسید: «اسمت چیه؟» مرد متبسم جواب داد: «نایجل دایسون.» زن دست زیر چانه ادامه داد: «خیلی خوب نایجل، منو سرگرم کن!» زن پشت چشم نازک کرد: «یه چیز خنده دار بگو!» و با چهرهای آماده گوش دادن چشم به دهان مرد دوخت: مرد مستاصل و بی دست و پا سر تکان داد: «ای بابا، شما فرانسوی هستید، مگه نه؟ از روی لهجه تون فهمیدم.شما انگلیسیتون خیلی خیلی خوبه، ولی به دلایلی... میتونم فرقتونو با یه قورباغه بگم!» زن از حرص چشمهایش را بست: مرد به من و من افتاد: «ببخشید چیز مسخره ای گفتم؟ از دهنم پرید، از الفاظ بچه مدرسه ایهاست!از بس که تو شهرا کار میکنم، من یه تاجر بین کشورهای اروپایی هستم، ما همیشه مردمو قورباغه صدا می زنیم!» زن خمیازهای کشید،خرناس خواب رفتن از خودش بیرون داد. مرد دستپاچه جبران مافات کرد: «راست میگی کسل کنندهس! ولی خوب شما هم مارو گوشت بریون صدا می زنید، بهش میگیم روست بیف!شما این جور تلفظش میکنین!» زن مایوس سری تکان داد و از کنار مرد بلند شد: «تو زیادی برای من خنده داری نایجیل، من از خنده روده برشدم،به درود.من تو رو با این شخصیت مجذوب غیر قابل اجتناب تنها می ذارم!» فیلم را پاز کردم: «بدترین زن و مردها اونایی هستن که بلد نیستن همدیگه رو سرگرم کنن!» آب در گلوی جمشید شکست: «چه مزخرفا!» بحث کردن در باره ی مزخرف با جمشید که به جز حرف خودش، هر حرفی را مزخرف میشنید، کاری بود مزخرف...تر از مزخرف: «حرف زیادی نباشه!» فیلم را دوباره راه انداختم: «اصلن حال نمی ده... فیلمی که زن توش نباشه!» جمشید از جا بلند شد، پشت به فیلم به طرف در ورودی حرکت کرد: «تو حسرت میخوری به حال این جور زنها؟ هزارتاش ریخته زیر پل تاج، خیابون ولی عصر. زنهای ولگرد، بیکاره، زن هایی که صبح تا شب جز خیابون متر کردن کار دیگه ای ندارن، زنی که کف دستش پینه نزده باشه زن نیست!؟» از کوره در رفتم،فیلم را از دستگاه بیرون آوردم: «آره ولی فقط زن نیستن...بگو زن بدبخت، زن بیچاره، زنی که به دنیا اومده فقط واسهی بچه پس انداختن، شیردادن، کشک سابیدن!اصلن تو چی میدونی از زن؟؟!!» جمشید من و منی کرد: «موضوع بودن یا نبودن زن نیست...!» مچشو گرفتم: «درسته موضوع زن بودنه!!!! هرچیزی که زن توش نباشه،عشقی که زن توش نباشه،جشنی که زن توش نباشه، پارکی که زن توش نباشه،بسه یا باز بگم... فیلمی که زن توش نباشه؟!» جمشید بازهم بدون خداحافظی از در بیرون رفت، خودم را به بالکن رساندم و حرف آخرم را زدم: «دفعهی بعد بدون پروانه نیا، واسهی سرگرمیش یه پاکت تخمه هم بیار...فیلم دیدن بدون زن مزه نداره!» به نقل از سایت: فروغ شماره ۱۳۴ |
|
دختر رشتی برای... معصومهی مظفری و اقلیم بی انتهای داستانهایش! (به نقل از سایت فروغ شمارهی 133) جمشيد آقا گفت: « اين كه غصه نداره داشم ماشين دم بنگاه هست، بنز،پاترول، هرچي بخواین، تكون بخورين رفتين برگشتين!» سرم را پائين انداختم و زير چشم نگاهي به مجيد انداختم : «قربون دستت، همين كه سفارش ما رو به ناصرخان بكني كافيه، صندلي پشت سر راننده!» جمشيد آقا شماره گير را چرخاند و وسط راه زد تو سر غربيلك تلفن: «تعارف نميكنم واه، همه جوره در خدمتیم!» مجيد نگاهي دزدكي به ماشينهاي شيك و براق توي نمايشگاه انداخت و با دستمال كاغذي عرق پيشانياش را گرفت. هردوبه تته پته افتاده بوديم : «موضوع تعارف نيست به خدا!» و همزمان باهم زديم زيرخنده: «من و مجيد هيچكدوم دوچرخه سواری هم بلدنيستيم، چه برسه به پاترول سواری!!!» جمشيدآقا نوك سبيلش را تاباند و آبگيرهايش را پس زد: «نه بابا؟!...فرزاد گفت بچههاي شوخي هستين وا!» مجيد سري تكان داد و عينك آفتابياش را بالاي پيشاني برد: «به همين خاطر داریم ميريم رشت، واسهی تعليم رانندگي!» جمشيدآقا موقع خنديدن چنان قهقهای سرداد كه نزديك بود استكان چاي از دستش بيفتد: «هاهاهاها... اين رفيق ماهم خودش يه پا جوكه واه...رشت چرا واسهی تعلیم رانندگی؟!» مجيد زيرگوشي گفت: «خيلي سه شد نه؟!» پشت دستي به سينهاش زدم: «دعا كن بيشتر نشه، وگر نه تا خود رشت بايد چهار دست و پا بريم!» روز بعد، صبح اول وقت مجيد جلوي ترمينال ايستاده بود، با ساك قرمزي كه تازه خريده بود: «جزوههاي درسيه،گفتم شايد نگاهي بش بندازم!» مخم سوت كشيد: «اين همه بارخودت كردي كه چي... مايو آوردي؟» مجید ساك را روي چرخهاي زيرش به گردش انداخت: «مايو براي چي، من كه شنا بلد نيستم ؟» دستهي ساك را گرفتم: «ياد ميگيري خره، دريا ميريم واسه چي؟!» شاگرد راننده با زور ساك را درصندوق بغل جا داد: «دانشگاه آزاد رو باركردين!» خنديدم : «نه جون داداش دانشگاه آزاد بار ما كرده!» اتوبوس كه به حركت درآمد مجيد شروع كرد: «رشتيه، وسط ظهر برگشت خونه ديد...!» «رشتيه... !» |
ادامه مطلب
|
نگاهی کوتاه به مجموعه داستان منهای سی و دوحرف! نویسنده : رکسانا حمیدی انتشارات سرور کیان 85 کتاب منهای سی و دو حرف نوشته ی رکسانا حمیدی...حدیث گمکشتگی انسانهاست، یک خاطره ...یک رویا و حتی یک کابوس میتواند انگیزهی شروع هر یک از چهاده داستان این مجموعه باشد. زنی که در کابوس هماغوشی با مرد مردهی کنار خیابان زندگی می کند(در داستان با توام)، زن دیگری که در حضوری نوستالژیک،معلم سخت گیر دوران مدرسهاش را می یابد(در بچه هایی که هیچوقت بزرگ نمی شوند)، مردی که یادداشتهایش (داستانی کوتاه)را گم کرده است(در تشویش پشت دیوارهای شهر...) زن و شوهر ناشر و نویسندهای که معلوم نیست چرا مینویسند؟(داستان شمعدانی بدون ایهام) مولانا آلبر کامو...غزاله ی علیزاده و نشانه های بسیار دیگری که در این داستانها مورد اشاره قرار گرفتهاند،میتوانند بهانههای ظریفی برای روشنگری نویسنده در بیان مقصود قرار بگیرند... ولی اغلب عقیم و ناکارآمد از آب درآمده اند و در اندیشهی نگارندهی داستان، همان نقش سرگشتگی(این بار در نوشتن داستان را) ایفا میکنند! مفهوم عشق و حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) زن مجهول الهویه(داستان شاید آن گل سرخ) روابط بی سرانجام زن و مرد(در داستان صندلی روبه دیوار)و.... عشق یا حماقت(در داستان ناتمامی سرسام آور یک مفهوم) با ضربآهنگی کوتاه و در فضایی دقیق و قابل اعتنا آغاز میشوند و جریان پیدا میکنند، ولی در سرشتی گنگ و نامفهوم فیلد میشوند و از بین میروند،بی آن که به حسی متعالی یا جایگاهی کریتیک در ذهن و افکار مخاطب بیانجامند... اگر منظور رکسانا حمیدی از منهای سی و دو حرف، نشان دادن همین کنار رفتنها و تمام نشدنهای بی نتیجه باشد،که هست...بنظر میرسد موفق شده است ولی اگر منظور بیان دیدگاهی خاص (و نه فقط نشان دادن وضع موجود)است،این مهم در بسیاری از داستانها انجام نگرفته و الفبایی بیش از سی و دو حرف را می طلبد...و نه کمتر! مثل زن داستان شاید آن گل سرخ،که بیشتر به سایهای گنگ و نامفهوم از یک زن آزاد شباهت دارد تا هویت و فردیت چنین زنی؟! |
|
لادن یا بن لادن؟! (خواستگاری به سبک القاعده!) شب جمعهی شیر تو شیری بود و اعضای فامیل همه جمع شده بودیم منزل عمه جان آرام، تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم گوش شیطان کر،مقدمهی خواستگاری لادن، دختر بزرگ عمه جان فراهم شده باشد، ولی مگر دایی محسن گذاشت. طبق عادت شروع کرد به حرفهای صد تا یه غاز زدن! و بجای اینکه علی القاعده برود سر موضوع خواستگاری لادن، ناگهان زد به شبکهی القاعده و گفتگو را از لادن کشاند به بن لادن! هرچه اشاره کردیم، راهنما زدیم که دایی جان کوتاه بیآید و بگذارد خاکی بر سر لادن بریزیم فایدهای نکرد، و دایی محسن همهی خاک عالم و آدم را ریخت تو سر بن لادن! تلویزیون هم نه گذاشت و نه برداشت و همان موقع به مناسبت سالروز یازده سپتامبر شروع کرد به نمایش فیلمی از خرابههای دوقلوی نیویورک و آدمهای در حال فرار... و حمید آقا، بابای لادن هم که از اول علاقه ای به سرگرفتن این وصلت نداشت، موقعیت را مناسب دید و فلنگ را بست: «ما که نفهمیدیم وکیل وصی لادن هستیم یا بن لادن؟!» عمه آرام هم که حوصلهاش از تلویزیون و دایی محسن سر رفته بود، عقده اش را خالی کرد سر پسرعمه جان سامان، که داشت درسهایش را از بر می کرد برای امتحان فردا: «یه خرده یواشتر، میخوایم حرف بزنیم راجع به لادن!» و هنوز حرفش تمام نشده بود که عزیز آقا،فامیل سببی حمید خان که از یکهفته قبل شهر و دیارش را در لرستان ترک کرده بود و در منزل عمه جان رحل اقامت گزیده بود...تامجلس را به هم بریزد،پا برهنه دوید وسط حرف عمه جان آرام: «تورابورا نگو بگو قلعهی فلک الافلاک، بابا عجب مخیه این بن لادن!» و سامان دودستی گوشهایش را گرفت، زد زیرگریه: «آخه کی فردا جای من امتحان میده، لادن یا بن لادن؟!» ماه سلطان خانوم، مادربزرگ پدری سامان هم که 112+1 سالی از عمرش گذشته بود،از گوشهی چارقدش آب نبات قیچی درشتی بیرون آورد و گذاشت کف دست سامان: «آدم از امتحان اللهی سر بلند بیرون بیآد ننجون،فرقی نداره لادن باشه یا بن لادن؟!» جمعه، باغبان افغانی عمه خانم هم که مشغول پذیرایی از میهمانها بود، چای داغ مخصوصش را گذاشت جلو لادن و آه سردی کشید: «خدا به روز کس نیآره خانم لادن، کس چه میدانه ملت افغان چه کشیده از دست این بن لادن!» مرجان خواهر کوچکتر لادن هم که هر وقت حرف خواستگار می شد، آب از چک و چانهش سرازیر می شد و منتظر بود لادن کارش زودتر ساخته بشود نوبت به او برسد،لبهایش را غنچه کرد تا مانع از آبریزش بیشتر بینیاش بشود: «بابا چرا حواستون پرته، خواستگاری لادن نه بن لادن!» لادن بیچاره کاردش میزدی خونش بیرون نمی زد، این یارو بن لادن بد جوری موی دماغش شده بود و موضوع خواستگاریشو به هم زده بود! همه جا صحبت از یک نفر بود،بن لادن. سوار تاکسی میشدی همه میگفتن بن لادن، روزنامه ها و مجلات تند و تند فقط یک عکس چاپ می کردند،بن لادن! لادن حتی بنظرش رسید یک شهر یا خیابانی را هم در خواب دیده بود بنام بن لادن، و وقتی فهمید طرف میلیاردره و پولش از آسمانخراشهای دوقلوی نیویورک قبل از خراب شدن بالاتر میره، بیشتر غصه خورد و با خودش در دل گفت: «آدم خواستگار خوب هم داشته باشه مثل بن لادن!» همان موقع سر و صدای عجیبی از طبقه ی دهم ساختمان به گوش رسید و بنظر رسید چیز سنگینی به طبقه ی دهم اصابت کرد و خرده شیشه های زیادی در هوا پاشیده شد! همهی فامیل از ترس خودشان را به طبقه ی همکف رساندند و زیر ستون راه پله پناه گرفتند، از آتش سوزی و ریزش ساختمان در امان باشند،جایی که مرد قد بلندی با دستاری سفید دور گردنش ظاهر شد و با مسلسل همه ی اهل فامیل را درو کرد: «یا حبیبی... یا حبیبی لادن؟ بپر تو بغل بن لادن!» (۱) (۱)ـ به زبان عربی...: یا حبیبتی لادن؟ انا بن لادن!
|
